شنبه ٢٩ آذر ١٣٩٣
بازدیدکننده گرامی! حضور جنابعالی را در پایگاه اطلاع رسانی رایزنی فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در تاشکند گرامی می داریم و از شما تقاضا داریم هر گونه پیشنهاد خود را در منو ارتباط با ما مطرح فرمایید.
منو اصلی
نظرسنجی
نظر خود را در خصوص این سایت مطرح نمایید؟

مفید و حاوی مطالب جالب است.
بعضی از مطالب آن کاراست.
مطالب قابل استفاده آن کم است.
نظر خاصی ندارم.

آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 914
 بازدید امروز : 59
 کل بازدید : 222239
 بازدیدکنندگان آنلاين : 1
 زمان بازدید : 2.8042
ساعت
گسترش تاریخی

 

گسترش تاریخی

بخش اول: شبه جزیره عربستان
مقدمه

پيدايي اسلام در شبه جزيره، اين منطقه پهناور جغرافيايي را از آن رو كه مهد دين محمد امين (ص) بود، جايگاهي ويژه بخشيد و همين امر است كه بررسي گسترش اسلام در آن منطقه را برخوردار از ارزشي ويژه مي دارد. شبه جزيره كه از غرب تا جنوب و از جنوب تا شرق، با آبهاي درياي سرخ، خليج عدن، درياي عمان و خليج فارس دربرگرفته شده، و از شمال تا شام گسترده است، مناطق حجاز، تهامه، يمن، عمان، بحرين، يمامه و نجد را در خود دارد. بي گمان ساكنان اين پهنه كه داراي سرگذشت، و تاريخ فرهنگي و ديني ويژه خود بوده اند، به يكباره دين جديد را با ديده قبول نگريسته اند و حركت آهسته پذيرش، در هرمنطقه از شبه جزيره، با تفاوتهايي آشكار صورت گرفته است.
تعليم آموزه هاي الهي توسط پيامبر اسلام (ص) كه در مكه آغاز شده بود، اگرچه در موطن آن حضرت با استقبال چنداني مواجه نشد، اما شنوندگان سخنان پيامبر (ص) جز مكيان، بسياري از مسافراني نيز بودند كه براي زيارت يا تجارت به مكه مي آمدند و هم آنان زمينه هجرت پيامبر (ص) به مدينه را فراهم آوردند.
* منبع: حاج منوچهري،فرامرز.”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 136-، جلد 8، ص 501 ـ 500

مدينه و نواحي شمال آن
تلاشهاي پيامبر (ص) با عرضه اسلام بر 6 تن از قبيله خزرج كه در سال 11 بعثت (620 م) در موسوم حج به مكه آمده بودند، به نتيجه اي تعيين كننده رسيد و مقدمات بيعت مدنيان با آن حضرت را فراهم آورد. با حضور پيامبر (ص) در عقبه و بيعت بيشتر خزرجيان و طوايفي از اوس، ساكنان بخش غربي يثرب مسلمان شدند.
پيامبر (ص) با گسيل داشتن مصعب بن عمير براي تعليم قرآن و آموزش دين، زمينه نفوذ اسلام در يثرب را استوار كردند. در پي بيعت يثربيان، تقريباً ساكنان بيشتر قسمتهاي شهر ـ جز برخي منازل كه از آن اوسيان، و بخش جنوب شرقي كه از آن يهوديان بود ـ اسلام آورده بودند.
در سال 14 بعثت (2 ق /623 م)، پيامبر اكرم (ص) و اسلام آوردگان مكي كه مكه را محيطي نامساعد براي ادامه حضور خويش مي ديدند، يثرب را جايي امن يافتند و به آن شهر هجرت كردند و بدين ترتيب اسلام وارد مرحله اي جديد از گسترش خود شد. اندك زماني پس از استقرار دريثرب كه اينك مدينه النبي خوانده مي شد، ستيزه جويي مشركان مكي دربرابر روش صلح جويانه پيامبر از يك سو، و رخصت الهي به جنگ با كفار از سوي ديگر، شيوه اي جديد در گسترش اسلام پديد آورد.
گام پسين در گسترش اسلام در منطقه، نفوذ آن در ميان قبايل ساكن در نواحي اطراف مدينه بود؛ چه قبايل ساكن در جنوب مدينه همچون تيره هاي كناني ضمره، مدلج و غفار؛ چه قبايل ساكن در شمال حجاز مانند عبس، ذبيان، بلي و جهينه. اينان اگرچه در پذيرش اسلام شتابي به خرج ندادند، اما در عمل بيشترين پرهيز را از درگيري نظامي با مسلمانان داشتند. اسلام آوردن اين قبايل معمولاً در پي آمدن هيأتهاي نمايندگي (‌وفدهايي‌) بود كه در خلال چندين سال، از حدود 5 تا 10 ق/626ـ 631 م به مدينه گسيل شده بودند. نفوذ اسلام در ميان اين قبايل تا سالها چندان ژرفاي فرهنگي نداشت و همين امر موجب شده بود تا در جريان رده طليحه در نجد، برخي از طوايف كنانه، عبس و ذبيان نيز با او همداستان گردند.
درباره دو قبيله مهم عيلاني در مناطق مرزي نجد و مدينه، يعني بني عامر و بني سليم مي توان وضع مشابهي را بازيافت. دراين ميان بني عامر درپذيرش اسلام درنگ بيشتري داشتند و تا آن هنگام كه هيأتي (وفدي)، نزد پيامبر (‌ص‌) گسيل دارند، در جريان غزوات، بارها در صف دشمنان اسلام قرار گرفتند. بني سليم نيز كه در جنگ احزاب در صف مشركان جاي داشتند و در سريه اي مربوط به سال 7 ق. بامسلمانان وارد جنگ شده بودند، در آستانه فتح مكه، توسط يكي از سران اسلام آورده خود به دوستي با مسلمانان متمايل گشتند و عملاً در جريان فتح مكه در 8 ق، در صف اسلام آوردگان بودند.
يهوديان ساكن مدينه، از تيره هاي بني قينقاع، بني نضير و بني قريظه، با وجود برخورداري از حقوق اهل كتاب، در طول سالهاي آغازين هجرت در رويارويي با گسترش نفوذ اسلام، از همكاري با مشركان ابايي نداشتند و اين امر در سالهاي 2، 4، 5 و 6 ق به درگيريهايي با مسلمانان، و در برخي موارد به اخراج گروههايي از آنان از حجاز منجر شد و به تدريج منطقه مدينه از پيروان دين يهود خالي گشت. نواحي واقع در شمال مدينه چون خيبر، وادي القري، تيما و فدك هم كه تقريباً همگي تحت نفوذ يهوديان قرار داشت، در 7 ق به صلح يا به عنوه فتح گرديد و به ولاياتي تابع مدينه تبديل شد.
حركت سپاه اسلام به سوي مناطق شمالي در 9 ق، براي مقابله با اتباع دولت روم (‌بيزانس)، به عقد پيمانهايي با قبايل نصراني ساكن تبوك و دومه الجندل منتهي شد و عملاً حجاز تا مرزشام زير نفوذ اسلام قرار گرفت. با فتح مكه و موفقيت در رويارويي با روميان كه در ديد اعراب منطقه باور نكردني مي نمود، قبايل سراسر شبه جزيره به اقتدار اسلام پي بردند و در طول سال 10 ق، پياپي گروههايي از نمايندگان قبايل گوناگون به مدينه مي آمدند و به اسلام مي گرويدند.
* منبع: حاج منوچهري، فرامرز. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي،1367-، جلد 8، ص 501

مكه و طائف
نفوذ فراوان قريش در مكه و نواحي پيرامون آن، سبب اين شده بود كه نه تنها شهر مكه محيطي مناسب براي رشد و شكوفايي اسلام نباشد،بلكه قبايل ساكن در اطراف آن نيز در سالهاي آغازين هجرت از پذيرش اسلام به دور مانند. بارقه هاي تغيير روش ميان اين قبايل، در جريان درگيري ميان برخي طوايف كتانه و خزاعه در 6 ق مشاهده مي شود كه بين اين دو قبيله هم كيش و هم پيمان، تا آنجا جدايي افتاد كه حتي در رخداد حديبيه، بنوبكر از كنانه، هم عهد قريش، و خزاعه هم پيمان حضرت رسول (ص) گرديد. در 8 ق ـ در پي فراهم آمدن زمينه هاي سياسي و فرهنگي لازم ـ پيمان شكني قريشيان در عهد با مسلمانان، سبب حركت لشكر مسلمانان به سوي مكه شد و ابوسفيان كه نتيجه جنگ را به روشني پيش بيني مي كرد، مصلحت انديشيد و با اسلام آوردن خود، عملاً مهر پاياني بر مقاومت مكه در برابر ديانت اسلام نهاد. بدين ترتيب، لشكر اسلام بدون درگيري وارد مكه شد و پس از فرمان عفو عمومي و پاك شدن كعبه از بتها، مردم مكه با پيامبر (ص) بيعت كردند. رسول خدا (ص) با گماردن كساني براي تعليم قرآن و شريعت، مكيان را با مباني دين اسلام آشنا ساختند.
اندكي پس از فتح مكه، قبيله هوازن كه پيش تر هم موجبات نگراني مسلمانان را فراهم كرده بودند، با گردآوري كساني از قبايل همجوار، واپسين مقاومت قبايل منطقه بر ضد مسلمانان را سامان دادند، ولي در پي جنگ سختي در حنين، اين مقاومت نيز شكسته شد‌. در همان سال 8 ق، در مسير پيشروي رو به جنوب سپاه اسلام، قبيله ثقيف ساكن در طائف هم پس از مقاومتي كوتاه، چيرگي لشكر اسلام را پذيرا گشتند.
شكوفايي فرهنگ اسلامي در مكه، برخلاف مدينه كه مركز دعوت اسلامي و مقر صحابه بود، با چندي تأخر مجال بروز يافت. بجز شخصيتهايي نامشهور از صحابه و كساني از تابعان متقدم همچون عبيد ابن عمير ليثي قصه گوي مشهور مكه، عملاً پاي گيري يك مكتب ديني در مكه مرهون شخصيت علمي ابن عباس و برگزيدگان مكتب او همچون مجاهدبن جبر، عطاء بن ابي رباح و طاووس بن كيسان بود كه سبب آشنايي عميق مكيان با علوم ديني و فرهنگ اسلامي گرديدند و حتي در گسترش معارف ديني در ديگر سرزمينها، چون يمن، بلاد جزيره و خراسان نيز نقشي حائز اهميت ايفا كردند.
* منبع: حاج منوچهري، فرامرز. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي،1367-، جلد 8، ص 502 ـ 501

يمن
براساس آنچه دراخبار بازتاب يافته است ـ چه به تاريخ و چه به افسانه ـ خبر پيدايي اسلام و آوازه تعاليم آن توسط كساني چون حنظله بن ابي سفيان تاجر به يمن برده شد و كساني چون ابن وقشه، سادن پيشين بت قراص از مبلغان آن بودند. از چندي پيش ازهجرت، زائراني از قبايل گوناگون يمن، با شنيدن سخنان پيامبر (ص) در موسم اسلام آورده بودند.
درپي ارسال نامه پيامبر (ص) به خسرو پرويز، وي باذان، فرماندار خود بر يمن را مأمور رسيدگي به موضوع كرد و اين كار نقطه عطفي در تاريخ اسلام در يمن شد. وقايعي كه در مسير مأموريت براي باذان پيش آمد، سبب‌گرايش او و همراهان او ازبزرگان يمانی‌‌به تعاليم حضرت رسول (ص) و گروش آنان به دين اسلام گشت. همچنين روانه ساختن كساني از بزرگان صحابه چون امام علي (ع) و معاذ بن جبل‌براي رساندن‌پيام اسلام به‌سران و مردم‌مناطق گوناگون‌يمن، و آموزش‌قرآن‌كريم و آموزه هاي ديني بدانان ـ كه با توفيق چشمگيري نيز همراه بود، يمن را در مسير تعميق آموزشهاي اسلامي قرار دارد.
روند رو به گسترش اسلام دريمن، جرياني از گروش به اسلام را در ميان قبايل آن منطقه پديد آورد كه بازتاب آن در اخبار وفود در 10 ق ديده مي شود. در واكنش نسبت به اين رويكرد قبايل، پيامبر (ص) نيز كساني را به رياست آنان تقرير يا منسوب كرد كه از آن جمله مي توان از ولايت معاذبن جبل و ابوموسي اشعري به ترتيب بر منطقه خارجي حمير (نجد حمير) و نواحي داخلي تهامه يمن؛ نيز رياست قيس بن سلمه جعفي برقوم خود و فروه بن مسيك بر مراد و زبيد و عنس يادآورد.
در اواخر حيات پيامبر (ص)، يمن با ادعاي نبوت اسود عنسي كه جماعتي را برخود گردآورده بود، موجب نگراني مسلمانان شد. پس از وفات آن حضرت، اوضاع نامساعدتر شد و بسياري از قبايل يمني، از پرداخت زكات به حكومت مركزي سرباز زدند، اما در اوايل خلافت ابوبكر، در پي برخوردي كه با وقايع رده صورت پذيرفت، اين موج فرونشست و بار ديگر سراسر منطقه زير لواي اسلام درآمد.
از نظر تاريخ فرهنگي، حضور شخصيتهايي محلي در عرصه تبليغ اسلام در يمن، همچون حجر مدري كه در مدينه نزد اصحابي چون زيدبن ثابت دانش اندوخته بود، شايان توجه است، اما اين تاريخ در طبقه دوم تابعان با وجود مشاهيري چون طاووس بن كيسان، وهب بن منبه و معمر وارد مرحله اي متكامل شد. دانش يمنيان در معارف اسلامي در اين دوره به پايه اي رسيد كه برخي از آنان همچون ابوالاشعث صنعاني، معلم دانش اندوزاني در ديگر بلاد چون شام بوده اند. به هر حال شناخته شدن يمن به عنوان يكي از پايگاههاي اصلي معارف اسلامي، سابقه اي ديرين داشت و شواهدي در اوراق تاريخ اين نكته را تأييد مي كند. از جمله اينكه يمن يكي از امصاري بود كه پس از گردآوري مصحف در زمان عثمان، مصحفي بدانجا فرستاده شد و در مباحث فقيهان، متقدم در باب امصار و نقش آنها در اقامه نماز جمعه نيز يمن گاه به عنوان يكي از اين امصار شناخته مي شد.
* منبع: حاج منوچهري، فرامرز. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي،1367-، جلد 8، ص 502

عمان
آغاز شناخت اسلام در بين عمانيان به گونه اي نمادين به مازن بن غضوبه، سادن بتي در آن ديار مربوط است كه در نهايت با شناختي از اسلام نزد حضرت رسول (ص) رفته، اسلام آورده است. اما بر پايه تاريخ، پيامبر (ص) در سال 8 ق، در جريان دعوت پادشاهان منطقه، عمرو بن عاص را نيز به سوي جيفر و عياذ فرزندان جلندي گسيل داشت كه وارث تخت پادشاهي پدر در عمان بودند. ايشان به دعوت آن حضرت پاسخ مثبت دادند و پس از پذيرش اسلام، با استفاده از جايگاه خود در منطقه، با فرستادن نمايندگاني مردم نواحي مهره، شحر و دبا را به دين جديد فراخواندند.
همگام با آمدن نمايندگان قبايل گوناگون براي بيعت با رسول اكرم (ص)، عمانيان نيز دو گروه نماينده به سركردگي اسد بن يبرح، طاحي ازدي و سپس سلمه بن عياذ ازدي به مدينه فرستادند و اسلام آوردن مردم آن ناحيه را بر پيامبر (ص) عرضه داشتند و آن حضرت علاء بن حضرمي، از صحابه را براي آموزش شرايع دين به ديار ايشان گسيل داشت.
با وجود استقبال مردم عمان از ديانت اسلام، در جريان وقايع رده در عهد خلافت ابوبكر، عمان نيز تا اندازه اي درگير ماجراي رده بود؛ چه در 11 ق /632 م شخصي به نام لقيط بن مالك ازدي ادعاي نبوت كرد و مرتد شد و با چيره شدن بر عمان، هواداراني گردآورد. جيفر و عياذ طي نامه اي ا ز ابوبكر ياري خواستند و او حذيفه بن محصن غلفاني و نيز عكرمه را از يمامه به سوي عمان فرستاد و با همراهي مردم پايدار بر اسلام عمان، حركت رده با شكست روبه رو شد.
درباره اسلام عمانيان مي توان چنين گفت كه دين آنها خيلي سريع جهت فرقه اي خاصي يافت و با تغذيه فرهنگي از سوي بصره، افكار خارجي، به ويژه مذهب اباضي درمنطقه رشد يافت و به زودي به استيلاي فرهنگي و سياسي انجاميد.
* منبع: حاج منوچهري، فرامرز. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي،1367-، جلد 8، ص 503 ـ 502

بحرين و يمامه
سابقه آشنايي مردمان بحرين با اسلام به پيش از هجرت پيامبر (ص) باز مي گردد. در آن زمان دو تن از بزرگان قبيله عبدالقيس در سفري تجاري به مكه آمدند. از آن رو كه ذكري از پيامبر مكي شنيده بودند، از احوال و سخنان وي جويا شدند. ديدار آنان با آن حضرت به پذيرش اسلام انجاميد و پس از بازگشت آنان به بحرين و با انتقال ديده ها و شنيده هايشان، رئيس قبيله بزرگ عبدالقيس نيز به اسلام گرويد.
زماني كه پيامبر اسلام (ص)، مبادرت به ارسال نامه به پادشاهان اطراف ورزيد (6ق/627 م). طي نامه اي توسط علاء حضرمي، حاكم بحرين منذر بن ساوي را به دين اسلام دعوت كرد و منذر و اعراب منطقه اين دعوت را پذيرا شدند.
دو سال بعد، گروهي از بحرينيان براي آگاهي بيشتر از تعاليم دين به مدينه رفتند و به فراگيري قرآن و علوم ديني نزد ابي بن كعب پرداختند. بار ديگر در 9 ق، هيأتي از بحرين به رياست جارود عبدي كه خود مسيحي بود، به سوي مدينه شتافتند و اسلام آوردند. پيامبر (ص) هم ابوهريره را براي آموزشهاي ديني و آشناسازي بيشتر آنان با اسلام روانه آن ديار كرد.
پس‌از وفات‌پيامبر اكرم (ص)، اهالي بحرين در 11 ق از اسلام روي تافته، مرتد شدند، ولي با حركت ابوبكر در قضاياي رده و تلاش جارود عبدي، بارديگر به اسلام روي آوردند. در كنار حركت نظامي سپاه اسلام، حضور ابوهريره نيز به عنوان يكي از صحابيان در خاموش كردن فتنه رده در اين منطقه مؤثر بود.
در سخن از گسترش فرهنگي اسلام در بحرين، نخست بايد به عبارتي منقول از ابن عباس اشاره كرد كه در روايتي، جايگاه مسجد عبدالقيس در جواثاي بحرين را در مرتبه‌اي پس از مسجد رسول اكرم (ص) قرار داده است. ابن سعد در سخن از رجال بحرين، شماري از بحرينيان را به عنوان صحابه نام برده است كه همگي در وفود اهل بحرين به سوي مدينه مشاركت داشته اند.
اما برخلاف انتظار در دوره تابعان، شناخت كافي درباره رجال بحريني وجود ندارد. در منابع تقريباً از سده 3 ق / 9م به بعد نام برخي علماي بحريني ديده مي شود كه در آن ميان كساني چون محمد بن معمر، عباس ابن يزيد و زكريا بن عطيه شايان توجهند.
تاريخ فرهنگي بحرين پيش از سده 3 ق، هنوز از سوي محققان مورد مطالعه لازم قرار نگرفته، و در اين سده نيز تحولات اين سرزمين با ظهور فرقه قرمطي و تاريخ سياسي آن پيوند خورده است. ابوسعيد جنابي در بحرين دولتي را بنيان گذارد كه دامنه اقتدار آن تا اعماق شبه جزيره كشيده شد و بقاياي آن تا سده 6 ق /12 م دوام يافت.
در جانب غرب بحرين، سرزمين يمامه قرار داشت كه پيش از نفوذ اسلام تحت فرمان پادشاهان مسيحي بود و آخرين پادشاه آن، به نام هوذه بن علي يكي از شاهان منطقه بود كه در 8 ق نامه اي از پيامبر (ص) دريافت داشت. پادشاه يمامه، برخلاف حاكم بحرين با نامه آن حضرت برخورد مساعدي نداشت و تنها دو تن را به نمايندگي به مدينه گسيل كرد تا درباره چند و چون ماجرا براي او خبر آورند. اين دو تن به نام‌هاي مجاعه بن مراره و رجال بن عنفوه، پس از آشنايي با تعاليم اسلام در مدينه، خود اسلام آوردند و حتي رجّال چندگاهي را براي آموختن قرآن و شرايع در آن ديار سپري كرد. اما بازگشت اينان به يمامه، تأثير مهمي در گسترش اسلام در آن ديار نداشت.
قبيله بزرگ بني حنيفه كه ساكنان اصلي يمامه بودند و پيش تر در مواسم از سوي رسول اكرم (ص) به دين حق دعوت شده بودند، اما نپذيرفته، و به شديدترين وجهي مخالفت ورزيده بودند، در حقيقت تا سال 10 ق بر مخالفت خود استوار بودند و تنها در اين سال بود كه در همسويي با بسياري قبايل ديگر شبه جزيره، نمايندگاني نزد رسول خدا‌(ص) فرستادند و ديانت اسلام را پذيرا گشتند. در ميان اين گروه، مسيلمه بن ثمامه، معروف به مسيلمه كذاب نيز حضور داشت كه بعدها در يمامه، خود را پيامبر خواند و با همراهي كساني، از جمله رجال بن عنفوه و گواه گرفتن بني حنيفه ـ كه رياست قرشيان مكي بر يمامه و پرداخت خراج به ايشان را بر خود گران مي ديدند ـ ادعا كرد كه به هنگام وفد يمامه، حضرت محمد (ص) او را شريك خود در رسالت دانسته است.
قضيه مسيلمه كذاب و رده يماميان كه در اواخر زندگي پيامبر (ص) رخ نمود، در زمان ابوبكر همزمان با سركوب فتنه رده در ديگر نقاط شبه جزيره، به خاموشي گراييد و يمامه به عنوان بخشي از قلمرو خلافت اسلامي ثباتي موقت يافت، اما چنين مي نمايد كه به خصوص حاكميت مبتني بر تعصب قرشي كه در عصر اموي اعمال مي شد، بار ديگر يماميان را به اعتراض بر اوضاع موجود سوق مي داد. در سال‌هاي فترت در خلافت اموي، اوضاع و احوالي براي يماميان پديد آمد كه آنان توانستند با حفظ ديانت اسلام و با مطرح كردن نظريه ديني خوارج درباب امامت، اين اعتراض نهفته خود نسبت به حكومت مركزي را اظهار نمايند. در اين زمان، آنان راه مقابله با حكومت مركزي را در گردآمدن پيرامون نجده بن عامر از سران خارجي بني حنيفه (61 ق) يافتند و با خروج بر خليفه، امامت نجدات را پايه ريزي كردند كه تا 73 ق ادامه يافت و ابعاد گسترده آن، در برهه‌اي حتي مناطق مجاور چون بحرين و عمان را در بر گرفت.
با وجود الحاق مجدد يمامه به قلمرو خلافت مركزي از 73 ق /692 م در دهه هاي بعد هنوز مقاومتهايي دربرابر قدرت حاكم به چشم مي خورد كه ارتباط يماميان با قيام زيدبن علي در 121 ق / 739 م و قيامي ضد عامل اموي در 126 ق نمونه هايي از اين دست است. نگرشي بر اوراق تاريخ نشان مي دهد كه با روي كارآمدن عباسيان، مخالفتهاي يماميان به پايان آمده است. اما اين تحول ـ بيش از آنكه بر اثر رفتار عاملان عباسي بوده باشد ـ معلول ريشه دار شدن فرهنگ اسلامي در منطقه و پيدايي حوزه معارف اسلامي در يمامه بوده است.
شناخت يمامه به عنوان يك مركز مهم اسلامي و به تعبيري فقيهانه، به عنوان يك «‌مصر» در باب اقامه نماز جمعه نشانگر سابقه اي ديرين براي يمامه است. حوزه ديني يمامه در طول نسلهاي تابعان، چند شخصيت نامبردار را در خود پرورده است. اما اهميت آن به ويژه با شروع سده 2 ق آغاز مي گردد كه حركتي فرهنگي مرتبط با بصره در اين ديار شكل گرفته است. در اين حركت كه در تعميق فرهنگ اسلامي اثري انكار ناپذير داشت، شخصيتهايي چون يحيي بن ابي كثير و عكرمه بن عمار ظهور كردند كه حضور آنان در يمامه، طالب علماني چون اوزاعي را نيز از ديگر سرزمينها راهي آن ديار می‌ساخت.
* منبع: حاج منوچهري، فرامرز. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي،1367-، جلد 8، ص 504 ـ 503

گسترش اسلام در نجد
از آنجا كه منطقه نجد در اوان ظهور اسلام يك واحد منسجم سياسي نبود و بخشهاي مختلف آن تحت نفوذ قدرتهاي گوناگون قبيله اي، و بخشي از آن قلمرو پادشاهي كنده بود، قبايل آنجا نسبت به پذيرش اسلام واكنشهاي متفاوتي داشتند و حتي برخي از آنها چون قبايلي از غطفان در برابر اسلام با قريش هم پيمان شدند. بر پايه منابع تاريخي مي دانيم كه در دوره مورد بحث، قبيله بزرگ كنده يك پادشاهي در عربستان مركزي داشته است، اما از آنجا كه بسياري از اخبار مربوط به كنده در منابع تاريخ اسلامي، به نحو مطلوبي تفكيك نگرديده است، به دشواري مي توان تقدم و تأخر تيره هاي مختلف كنده در پذيرش اسلام را به بحث گذارد.
يكي از گزارشهاي كوتاه، ولي بسيار حساس و قابل استفاده در اين باره، اطلاعات ابن سعد درباره وفد مراد است؛ ابن سعد در روايت از واقدي به صراحت آورده است كه سران قبيله مراد، در جريان فرستادن وفد خود به مدينه، از تابعيت پادشاهي كنده جدا شدند و در زماني كه هنوز آن پادشاهي واپسين ايام بقاي خود را مي گذراند، با پيامبر‌(ص) بيعت كردند و اسلام آوردند. با وجود محدوديت شديد در اطلاعات مربوط به اواخر عهد اين پادشاهي، چنين مي نمايد كه پيشروي اسلام در قلمرو آن، به همين شكل جدايي يكايك قبايل و پيوستن تدريجي آنان به اسلام بوده و هسته پادشاهي از درون نابود شده است. در واقع از سكوت تاريخ آشكار مي گردد كه سقوط پادشاهي كنده به نفع گسترش اسلام را در همين وفود، و نه در برخوردي نظامي بايد جست وجو كرد.
در ميان قبايل مهم هم پيمان با پادشاهي كنده، قبيله اسد ساكن در نواحي شمال غربي نجد، در آشنايي با دين اسلام و پذيرش آن، سابقه اي ديرينه تر داشت. يكي از سران اسدي به نام ابوسنان كه در واقعه صلح حديبيه حضوري محسوس داشته است، به هنگام ورود وفد اسد نزد حضرت رسول (ص) خود را در اسلام قديم خوانده است. با وجود اين، سبقت و اشتياق برخي اسديان در اسلام آوردن را نبايد در تمامي طوايف اين قبيله عموميت داد؛ چنانكه در جريان وقايع رده، راسخ نبودن گروهي از طوايف اين قبيله براسلام آشكار گشت.
در اواخر زندگي پيامبر اكرم (ص)، طليحه بن خويلد اسدي با ادعاي نبوت، جماعتي از اسد و نيز غطفان و طي از قبايل مجاور را پيرامون خودآورد و بناي ارتداد نهاد، پيامبر‌(ص) براي خواباندن آتش فتنه، ضراربن افرور را بر بني اسد رياست داد و او را مأمور فرونشاندن اين فتنه ساخت. با درگذشت پيامبر (ص) آتش اين فتنه فزوني گرفت و پيروان طليحه، در انديشه يورش به مدينه افتادند، ولي در نهايت در مقابله با سپاه ابوبكر شكست خورده، متواري گشتند.
يكي از قبايل مهم عرب ساكن در شمال غرب نجد، قبيله پرجمعيت طي بود كه به عنوان يك مركز قدرت در منطقه شناخته مي شد. در 7 ق برخي از شاخه هاي قبيله تغل از طي، درپي ارسال نامه هاي دعوت از سوي پيامبر (ص)، اسلام آوردند، اما در همان زمان هنوز بخش مهمي از طي بر دين قديم خود پاي مي فشردند. هموار شدن راه براي اسلام آوردن طاييان با فروشكستن قدرت رياست مركزي طي همزمان بود كه در آن زمان عدي ابن حاتم، بر منصب آن تكيه داشت. شكست قطعي اين رياست در سريه اي به فرماندهي امام علي (ع) انجام گرفت كه به قصد شكستن بت معروف فلس، معبود طاييان صورت گرفت و به فتح داخلي ترين نواحي قلمرو طي در منطقه اجا انجاميد. در جريان اين سريه، پيش از رسيدن سپاه مسلمانان به پايگاه رياست طي‌، عدي بن حاتم به همراه خانواده اش آنجا را ترك گفت و بدين ترتيب، قلمرو طي بدون مقاومتي جدي در اختيار سپاه اسلام قرار گرفت. اندكي بعد، شخص عدي بن حاتم نيز به حضور پيامبر (ص) رسيد و با اسلام آوردن خود، مهر پاياني بر تاريخ جاهلي طي نهاد.
در شمار ديگر قبايل نجدي كه در نواحي نزديكي به مدينه سكني داشتند، بايد از تيره غطفان از قبيله بزرگ قيس عيلان ياد كرد كه شماري از آنان پيش از 3 ق به صف مسلمانان پيوسته بودند. از جمله سران متقدم در اسلام از اين قبيله، نعيم بن مسعود از طايفه اشجع را مي توان نام برد كه پنهاني اسلام آورده بود و توانست در جنگ احزاب، نقش مهمي در پراكنده ساختن صفوف مشركان ايفا كند.
بدنه اصلي غطفان تا سالها در جرگه مشركان قرار داشت و در وقايعي چون غزوه ذات الرقاع در 4 ق، جنگ احزاب در 5 ق، غزوي ذي قرد و سريه زيدبن حارثه در 6 ق، و سرانجام جنگ خيبر در 7 ق حضور طوايف گوناگون از غطفان در مقابل مسلمانان مشهود است. آغاز پذيرش عمومي اسلام در ميان غطفان، پس از جنگ تبوك در 9 ق است كه فرستادگاني از طوايف اسلام نياورده غطفاني، چون فزاره و مره نزد رسول خدا رفته، اسلام آوردند.
* منبع: حاج منوچهري، فرامرز. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي،1367-، جلد 8، ص 504

بخش اول: ایران
اسلام در ايران

چيرگي تازيان مسلمان بر ايران و آغاز اسلامي شدن اين سرزمين كه بايد آن را يكي از مهم ترين حوادث تاريخ جهان و پايان عصر باستاني ايران خواند، مولود عوامل مختلف سياسي و اجتماعي و اقتصادي است كه هنوز همه آنها به درستي موردبحث و تحقيق و تحليل همه جانبه قرار نگرفته، و شايد هم نمي تواند قرار گيرد. چه‌، بايد گفت كه تقريباً تمام اطلاعات كنوني ما درباره فتوح و نفوذ اسلام درايران متكي بر منابعي است كه توسط مسلمانان، اعم از عرب و ايراني، از ديدگاهي غالباً جانبدارانه نسبت به فاتحان نوشته شده است.
فقدان منابع مقابل ـ چه اصلاً نوشته نشده، چه از ميان رفته باشد ـ مانع مقايسه روايات منابع اسلامي با اخبار و روايتي است كه حوادث فتوح و روند گسترش اسلام در ايران را از ديدگاهي مخالف مورخان عصر اسلامي گردآورده، يا مي توانسته است گردآورد. هم از اين روست كه امروز تعيين ميزان درستي يا نادرستي انبوه رواياتي كه در اين ابواب، وجود دارد، بيشتر از راه مقايسه آنها در منابع مختلف عصر اسلامي، دقت در جزئيات ظاهراً بي اهميتي كه در اين روايات آمده، توجه به نتايج مسلم بعضي حوادث كه منابع درباره مقدمات و علل و عوامل آن مبالغه كرده، يا سكوت در پيش گرفته اند و يا سخن برضد هم رانده اند، و سرانجام اطلاع بر احوال كلي جهان آن روزگار، دست مي دهد. با اينهمه، امروز مي دانيم كه اوضاع سياسي و اجتماعي ايران در آخرين سالهاي دولت ساساني به گونه اي بود كه تحولي اساسي را اجتناب ناپذير مي كرد و بي گمان ايرانيان هم از هر تحول بنياديني استقبال مي كردند. جدايي و بيگانگي طبقات جامعه ايران از يكديگر، اختلافهاي ديني و سركوب شديد مخالفان دين رسمي دولت، حرص و فساد موبدان و مداخله آنها در همه شئون، فرسودگي دولت 400 ساله ساساني خاصه پس از پيكارهاي دراز و پر خرج و بي حاصل با روم، ضعف شديد دستگاه دولت كه پس از خسرو دوم در مدتي اندك بيش از 10 تن بر تخت نشستند، و اختلاف و نزاع امرا و اشراف ايراني، و از آن سوي حمله هاي سريع تازيان تيزرو پرشور كه سختي معيشت در عربستان و وعده پيامبر اكرم (ص) به چيرگي آنان بر خسروان و قيصران كه بي گفت و گو انگيزه هايي نيرومند براي تهاجم بود، همه از جمله عواملي به شمار مي آيد كه راه مسلمانان را به سوي ايران و غلبه بر آن هموار كرد تا بخش اعظم قلمرو دولتي ديرپا را از غرب به شرق و از جنوب به شمال در طي حدود 3 دهه در نوردند. اما بررسي فرايند نفوذ و گسترش اسلام در ايران بي گمان منوط است به ارائه طرحي كلي و موجز از نقشه سياسي منطقه و تحولاتي كه در سده 7 م بر اثر جنگهاي ايران و روم و سقوط آل منذر به سقوط ساسانيان و چيرگي مسلمانان انجاميد. همچنين عرضه تصويري از گسترش اسلام درايران كه با لشكركشي تازيان مسلمان به اين سرزمين آغاز شد، بدون نگاهي به تاريخ اين فتح كه از خلال آن نكات مهمي درباره چگونگي نفوذ اسلام و گروش بدان به دست مي آيد، ميسر نخواهد بود.
در عصر ساساني از قرن 3 م به تدريج مهاجرنشينها و پادگانهاي ايراني كه غالباً توسط بعضي از خاندانهاي اشراف اداره مي شد، در بين النهرين پديد آمد كه به ايجاد يك خط دفاعي ايراني به شكل پادگان شهرهايي چون عين التمر، قادسيه، حيره، انبار، سنجار، تكريت، به اردشير و كسكر، و نيز واحه هايي موسوم به عيون الطف انجاميد. اما مهم‌ترين عامل حفظ نفوذ و سلطه ساسانيان بر سواحل جنوبي فرات تا باديه الشام و شرق و شمال شرقي عربستان، دولت عرب دست نشانده ايران در حيره، يعني آل منذر و نيز بعضي قبايل تابع مانند شاخه هايي از بني تغلب و ربيعه و طي و اياد بود كه سد محكمي در برابر هجوم بدويان عرب و كوششهاي روميان براي نفوذ به قلمرو غربي ايران به شمار مي‌رفت. در جنوب، غير از بحرين كه مستقيماً توسط ايرانيان اداره مي شد و قبايل عبدالقيس و بنوبكر آنجا تابع ايران بودند، يمن نيز از مراكز عمده نفوذ ايران در شبه جزيره عربي بود و «ابناء» يا ايرانيان آن ديار در تاريخ اين منطقه از ايام چيرگي حبشيان تا اوايل عصر اسلامي و داستان رده و فتح ايران نقش مهمي داشتند.
در اواخر قرن 6 و آغاز قرن 7 م چند واقعه بزرگ، اوضاع منطقه را دستخوش تغيير كرد. نخست در داخل ايران طغيانهايي بر ضد خسرو پرويز از سوي بهرام چوبين و بندويه و بسطام رخ داد و با آنكه سركوب شد و خسرو به ويژه به ياري روميان بر اوضاع تسلط يافت، ولي جاه طلبي نابخردانه خسرو در حمله گسترده اي كه برضد روميان تدارك ديد و سوريه، فلسطين، مصر، ارمنستان و آسياي صغير را تصرف كرد، دولت ساساني را به سراشيب ضعف افكند. چه او به رغم اين پيروزيها بر د‌ولت مسيحي روم كه در همان ايام بر مسلمانان گران افتاد و انعكاس آن و پيش بيني تغيير اوضاع را در قرآن كريم (روم /30/1 ـ 8) مي توان ديد، در برابر هراكليتوس تاب نياورد و تا تيسفون عقب نشست. حادثه مهم ديگري كه در خلال اين احوال رخ داد، انقراض دولت آل منذر در حيره، و حبس و قتل نعمان بن منذر آخرين فرمانرواي آن به دست خسروپرويز بود كه سرانجام به جنگ ايرانيان و بني شيبان در ذوقار انجاميد و اينان به كمك بعضي از قبايل عرب هم پيمان ايران، سپاه ايرانيان را در هم شكستند. اين پيروزي كه بايد ميان سالهاي 604 تا 610م رخ داده باشد، چنان تازيان را به وجد آورد و روح حماسه در آنها دميد كه در وصف آن افسانه ها سرودند و آن را از مهم ترين «‌ايام‌» خود دانستند.
اين واقعه همچنين افسانه قدرت و سطوت ايرانيان را در پيش عربها فرو ريخت و باعث تحريك و تشويق آنان به حملات پراكنده بعدي شد كه پس از انقراض آل منذر مانعي بر سر راه اين تهاجمات نمي ديدند. سپس روايتي هم از پيامبر اكرم (ص) آوردند كه فرمود عرب در ذوقار داد خود از ايرانيان ستاند. افزون بر آن هجوم اقوام نيمه وحشي شرق و شمال به ايران، طاعون سال 628م و طغيان بزرگ دجله و خسارتهاي هنگفت آن از اسباب ضعف دولت ساساني در آخرين سالهاي آن بود.
در اين ايام چند سالي بود كه پيامبر اكرم (ص) در مدينه مستقر شده، و اسلام به تدريج بالهاي خود را بر شبه جزيره مي گسترانيد. پس از صلح حديبيه، خسرو پرويز هم از جمله فرمانرواياني بود كه پيامبر به اسلام دعوتشان كرد، اما خسرو پاسخي درشت داد و باذان امير ايراني يمن را گفت به حجاز برود و پيامبر را به نزد او فرستد؛ اما چون پيامبر (ص‌) خبر مرگ خسرو را به باذان فرستاد، اين امير و ايرانيان يمن اسلام آوردند‌؛ اما ايرانيان بحرين به اطاعت و تأديه جزيه گردن نهادند. گفته اند كه پيامبر (ص) باذان را بر حكومت يمن ابقا كرد و پس از مرگ او نيز ايرانياني چون عامربن شهر و شهربن باذان و فيروز ديلمي و دادويه حكومت يافتند.
به هر حال، پس از مرگ خسرو ايران يكسره در ورطه آشوب افتاد، نتايج شكستهاي نظامي خسرو و ناخشنوديهاي داخلي ناشي از تعقيب و سركوب و سخت گيري كه موبدان بر مردم خاصه مزدكيان و مانويان و مسيحيان اعمال مي كردند، اينك آشكار مي شد، قتل عام شاهزادگان توسط شيرويه نيز بر اين نابسامانيها افزود و كسي نمانده بود تا امور را به نظم آورد. در اين ميان بعضي از قبايل عرب در مرزهاي جنوب غربي و سواد به آباديهاي ايراني حمله مي بردند و به تدريج تهاجمات خود را گسترده مي كردند. جنگهاي ردّه و داستان خروج اسود و مسيلمه از همين ايام آغاز شد كه گذشته از مداخله نومسلمانان ايراني يمن در آن، بدان سبب كه مقدمه توجه مسلمانان به مرزهاي جنوب و جنوب غربي ايران گرديد، در اين بررسي مهم مي نمايد. در خلال اين طغيانها و جنگها، ايرانيان يمن وفاداري خود را نسبت به دين جديد نشان دادند و عامل مهم سركوب اسود و مرتدان طرفدار مسيلمه شدند. از آن سوي خالد بن وليد چون كار مرتدان يمامه را به پايان برد، از طرف ابوبكر مأمور عراق شد. نيز گفته اند كه به مدينه رفت و از آنجا به دستور خليفه روانه عراق گرديد. اما به درستي دانسته نيست كه چرا خالد مأمور جنگ در اين ناحيه شد. شايد بتوان گفت از آنجا كه هدف پيشوايان دولت نوبنياد اسلامي متحد گردانيدن همه تازيان زيرپرچم اسلام، و سركوب مخالفان و مرتدان بود كه تا حدود ايران كشيده شده بودند، و اين معني به ناچار با منافع دولت ايران در اين منطقه برمي خورد، خليفه با گسيل خالد بدانجا پيشدستي كرد. از آن سوي سركوب بعضي از قبايل طرفدار ايران چون بني حنيفه در ايام رده، فرصت بيشتري به اعراب بني شيبان و بني عجل براي حمله به قلمرو ايران مي داد و در اين ميان مثني بن حارثه رئيس بني شيبان كاميابي و شهرت بيشتري يافت و همو بود كه از ابوبكر خواست كه به او رسماً اجازه دهد تا بر قلمرو ايران در سواد حمله كند. بدين گونه بود كه خليفه نيز خالد را بدانجا فرستاد و به مثني گفت از او اطاعت كند. درباره اين وقايع و نيز اولين نقاطي كه مورد هجوم خالد و مثني و ديگر فرماندهان عرب قرار گرفت، روايات گوناگون و متناقضي وجود دارد. به هرحال، خالد در قدم نخست با سران آباديهاي سواد چون بانقيا و باروسما و آليس صلح كرد. و قبيصه بن اياس طايي و اشراف حيره هم به صلح و پرداخت جزيه گردن نهادند. خالد از آن پس در پيكار ذات السلاسل مرزبان حقير را شكست داد و ابله را تصرف كرد، اما براي تسخير همه حيره مجبور به جنگ شد و براي دستيابي بر آنجا در چند رويارويي ديگر ايرانيان و اعراب مسيحي هم پيمان آنان را شكست داد. فتح حيره و گريز آزادبه مرزبان آنجا، و نيز شكست ايرانيان به فرماندهي فرخ بنداد كليد تصرف شهرهاي شمالي و غربي حيره بود. دهقان‌هاي اين مناطق به تدريج با خالد صلح كردند و جزيه بر گردن گرفتند، بدان شرط كه بر املاك خود بمانند و املاك خسروان را به مسلمانان دهند‌‌.
پس از اين بود كه خالد مرزبانان و سران ايراني مداين را به اسلام خواند و در پي آن عين التمر را گرفت. اسيراني كه خالد پس از اين واقعه به مدينه فرستاد، گويا اولين گروه ايرانياني بودند كه به حجاز برده شدند. پدران چند تن از مشاهير اسلام چون سيرين پدر محمدبن سيرين، يسار نياي محمد بن اسحاق، و نصير پدر موسي بن نصير هم در اينجا اسير شدند. به هر حال، چند جنگ ديگر رخ داد و تازيان همه جا پيش مي آمدند، تا آنكه خالد به دستور عمر بن خطاب مأمور شام شد. اما در مدينه عمر به زحمت لشكري فراهم آورد و به فرماندهي ابوعبيد بن مسعود روانه حدود ايران كرد. در اين ميان رستم فرخزاد كه رشته كارهاي ايران را به نيابت از پوران در دست داشت، لشكر آراست و دهقانان سواد را به شورش بر تازيان فراخواند. اما سپاه ايران و اين شورشها كاري از پيش نبرد و ابوعبيد و مثني همچنان پيش مي‌آمدند تا در ساحل شرقي فرات در محلي به نام قس الناطف، طي پيكاري كه به نبرد جسر معروف شد، تازيان به سختي شكست خوردند و ابوعبيد كشته شد (‌رمضان 13 ق‌) و ايرانيان بيشتر متصرفات مسلمانان را بازستاندند، اما بيش از اين نتوانستند از اين پيروزي بهره برداري كنند. از آن سوي عمر تا مدتها از عراق سخن نگفت تا سرانجام جريد بن عبداللـه بجلي را فرستاد و او همراه با مثني پس از جبران شكست پيشين در بويب (يوم النضيله) دوباره همه مناطق پيشين را گرفتند و در منطقه ميان حيره و كسكر به تاخت و تاز پرداختند. در اين زمان يزگرد در ايران به تخت نشسته‌، و كارها اندكي سامان يافته بود. عمر كه مي خواست به تن خويش به عراق آيد، سرانجام سعد بن ابي وقاص را فرستاد. در اين ميان مثني درگذشت و سعد در قادسيه اردوزد و نمايندگاني به نزد يزدگرد و به روايتي به سوي رستم فرخزاد فرستاد كه لشكر آراسته بود. اين نمايندگان، ايرانيان را به جنگ،يا اسلام، يا جزيه دعوت كردند، اما كار به جنگ كشيد. گفته‌اند رستم مي كوشيد از فرماندهي كناره گيرد، يا كار به گونه اي پيش رود كه به جنگ نيازي نيفتد، اما يزگرد اصرار بر جنگ كرد و رستم به ناچار در ساباط اردو زد. گفته اند كه او نسبت به سرانجام اين پيكار بدبين و نااميد بود. در جنگ قادسيه كه در شمار سپاهيان ايران و نيز در تاريخ وقوع آن ميان روايات اختلاف و تناقض هست، ايرانيان به سختي شكست خوردند و رستم كشته شد و مسلمانان روي به مداين نهادند و در سرزمينهاي ميان دجله و فرات به تاخت و تاز پرداختند. جالب آنكه به دستور عمر دهقانان و اتباع ايشان در سواد امان يافتند و بر املاك خود ماندند و جزيه بر گردن گرفتند و اين معني از عوامل مهم گروش آنان به اسلام شد. به هر حال، مسلمانان پس از تسخير بهرسير به داخل مداين راه يافتند و آنجا را تصرف كردند. از جمله عوامل شكست قادسيه، گذشته از اختلافهاي داخلي ايرانيان و نااميدي رستم فرخزاد، رعبي را كه تازيان در دلها افكنده بودند و خاصه خبر شكست روميان در برموك و كناره گيري غالب مردم و دهقانان سواد از جنگ با تازيان را بايد ذكر كرد كه به همين سبب املاكشان جزو غنايم محسوب نگرديد. سقوط مداين و گريز يزدگرد، آغاز ورود اسلام به سرزمين اصلي ايران است كه بسياري مناطق آن به صلح و بسياري به جنگ گشوده شد و اسلام در ميان ايرانيان راه يافت. پس از قادسيه، نبرد جلولا و تسخير حلوان پيش آمد. در تسخير حلوان ايرانيان نيز مداخله داشتند، چه قعقاع بن عمر پس از تصرف آنجا، قباد خراساني را كه از هويتش اطلاعي نداريم، به امارت گماشت.
پس از اين وقايع اوضاع آرام گرفت، زيرا عمر فتح سواد را كافي مي دانست و خواهان پيشروي نبود؛ تا آنكه واقعه اي غير منتظره دوباره آتش جنگ را روشن كرد و به فتح سرزمين اصلي ايران انجاميد. علاء بن حضر‌مي كه به نام جويي و رقابت با سعد برخاسته بود، بي اذن خليفه از بحرين آمد و برق آسا از راه خوزستان به اصطخر فارس رسيد. در اينجا ايرانيان بر او حمله برده، و راه بازگشت را بريدند. عقبه بن غزوان به دستور عمر به نجات او آمد. هرمزان كه پس از قادسيه،با عنوان حاكم فارس و خوزستان در آن ديار مشغول گردآوري مال و مرد بود، حملاتي تدارك ديد، ولي كاري از پيش نبرد و تازيان با تسخير رامهرمز و شوشتر، هرمزان را نيز گرفته، به مدينه فرستادند. اين واقعه در 17 يا 20 ق اتفاق افتاد. پس از آن فتح شوش و جنديشاپور و توج به جنگ و صلح دست داد تا آنكه شكست شهرك مرزبان فارس، بخش مهمي از منطقه را به دست مسلمانان افكند. نيز گفته اند كه همين معني سبب شد ايرانيان در نهاوند گردآيند. اما اين جنگ نيز مؤثر نيفتاد و با آنكه نعمان بن مقرن فرمانده عرب كشته شد، ايرانيان به سختي شكست خوردند.
در جنگ نهاوند كه مسلمانان فتح الفتوحش خوانده اند، مقاومت ايرانيان درهم شكست و تازيان ديگر با مانعي جدي در برابر خود روبه رو نشدند و از هر سوي به پيشروي پرداختند. همدان، آذربايجان، ري، اصفهان و بقيه فارس و سرانجام خراسان از شهرها و ايالاتي بود كه پس از اين به تدريج به جنگ وصلح گشوده شد. بعضي شهرها چون ري به كمك خود ايرانيان يا امراي ايراني كه با يكديگر دشمني و رقابت داشتند، فتح شد و يا امرا و حاكمان خود بدون جنگ به صلح گردن نهادند.
نكته مهم آنكه درباره تاريخ و چگونگي فتح شهرهاي ايران ميان منابع اختلاف بسيار هست. چه بسياري از روايات فتوح پس از اين رخدادها ضبط و تدوين شد، و هم بسياري از شهرها دو يا چندبار فتح شد و چنين مي نمايد كه سنوات اين فتوح با هم خلط شده، يا به جاي يكديگر ذكر گرديده است.
چون ايالت جبال (سرزمين ماد) فتح شد، تازيان از طريق پايگاههاي خود در جنوب و برخورداري از حمايت پادگانهاي خود و جبال، از فارس روي به شرق و شمال شرقي نهادند گرچه پيشروي آنان به سبب بعضي جنگها و شورشها گاه به كندي صورت مي گرفت، ولي سرانجام موفق شدند سراسر سيستان و كرمان و خراسان را گرفته، به ماوراءالنهر دست اندازي كنند. بدين گونه فتح بخش اعظم ايران تا جيحون در همين ايام به انجام رسيد، ولي تا مدت‌هاي دراز قيامها و شورشهاي ملي و ديني در بعضي مناطق ايران خاصه ايالات جنوبي و شرقي و از آن پس شمالي كه به مراكز مهم خوارج و علويان و طرفداران دين و قوميت ايراني تبديل شده بود، دوام داشت.
از همه روايتهايي كه درباره سقوط ساسانيان و نفوذ اسلام در ايران آمده است؛ برمي آيد كه عقب نشيني بعضي از امرا و اشراف و دهقانان و حتي موبدان در برابر امواج هجوم تازيان و اسلام آوردن و همدلي با آنان از عوامل مهم اين سقوط و اسلامي شدن تدريجي ايران بود. مقاومتها و شورشهاي ضد عربي كه در خلال فتح و پس از آن در بعضي شهرها رخ مي داد، هرگز مانعي در برابر گسترش اسلام ـ هرچند كند و آرام ـ نبود و ايرانيان به زودي خود مبلغ اسلام شدند و در جامه دين نو توانايي خود را نه تنها در فنون و دانشها و تدوين تعاليم اسلام، بلكه راهبري دستگاه خلافت نشان دادند. همداستاني بعضي از امرا و اشراف ايراني با مسلمانان باعث شد كه اينان نه تنها بر جان و مال خود ايمن شوند، بلكه از عطاياي اسلامي نيز بهره مند گردند و گاه موقعيت اجتماعي و سياسي خود را هم حفظ كنند. نمونه هاي بسياري از اين رفتار كه غالباً حاكي از ناخشنودي و بلكه تنفر سپاهيان و امرا و موبدان از يزگرد است، مي توان نشان داد. رفتار خيانت آميز آبان جادويه پس از جلولا با يزدگرد و نجات جان و اموال خود؛ همكاري هيربد نهاوند در تسليم خزاين خسرو در نخيرجان به حذيفه بن يمان؛ فتح نيشابور به راهنمايي يكي از دهقانان كه مي خواست خراج از او برداشته شود؛ اطاعت بعضي از امراي سواد و هيريد دارابگرد از مسلمانان؛ و همكاري مرزبان طوس و توقع حفظ حكومت خود از آن جمله است.
حتي در قادسيه نيز سپاه ويژه شاهي به تازيان پيوست و در تسخير مداين و جنگ جلولا با آنان همكاري كرد و گويا در فتح بعضي از شهرهاي خوزستان و فارس نيز دست داشت.
در آخرين روزهاي يزگرد هم يارانش از او بريده، به احنف بن قيس پيوستند و اموال شاه را پس از نزاع و جنگ با او گرفته، به امير عرب دادند و خود نيز از آن سهم بردند. اين خود داستان شگفتي است كه فتح و نفوذ اسلام در برخي از شهرها به سبب رقابت و دشمني ميان امراي آنجا دست مي داد. مثلاً ري به كوشش ابوالفرخان فتح شد و تازيان حكومت آنجا را بدو دادند. در اصفهان نيز امراي ايراني به مسلمانان پيوستند و خواهان جنگ با ايرانيان شدند. در مناطق شرقي گذشته از اشرافي چنون بهمنه و كنارنگ كه به مسلمانان گرويدند، ماهويه مرزبان مرو از مؤثرترين امرايي بود كه با مسلمانان برضد يزدگرد همداستاني كرد، بدان شرط كه حكومت در خاندانش بماند و خراج ندهد. به روايتي اين ماهويه به نزد امام علي (ع) نيز رفت. اين مايه همراهي ايرانيان با تازيان سبب شد كه در اواسط فتح ايران وقتي عمر ديوان عطايا تشكيل مي داد، اشراف ايراني را نيز براي جلب قلوبشان مشمول اين عطايا قرار دهد كه خود باعث پيشروي مسلمانان شد. پس از آن نيز هر كه از ايرانيان به مسلمانان مي پيوست و با آنان در جنگها و فتح شهرها ياري مي‌كرد، به دستور عمر از عطايا بهره مند مي شد و اگر اسلام هم نمي آوردند، جزيه از آنها ساقط مي گرديد. گفته اند اين رفتار به پيشنهاد شهربراز حاكم باب در پيش گرفته شد. گرچه در صلح نامه آذربايجان ـ پيش از حمله به باب چنين نكته اي گنجانده شده است كه درصورت همكاري ايرانيان، جزيه آن سال از ايشان برداشته شود.
بررسي صلح نامه هاي ميان مسلمانان و ايرانيان اسلام نياورده خود مشتمل بر نكات مهمي است كه تسامح مسلمانان اوليه و نيز همراهي ايرانيان را نشان مي دهد. مضمون بيشتر صلح نامه ها حاكي از آن است كه مردم مي توانند بر دين خود بمانند و معابد و املاك خود را نگاه دارند و جزيه و خراج دهند، يا از آن شهر بروند، بي آنكه كسي متعرض آنان شود، اما نبايد بر مسلمانان سلطه جويي كنند. صلح اوليه طبرستان و دماوند و خوار به ويژه جالب است. چه اسپهبد و مصمغان برعهده گرفتند كه دشمنان تازيان را به قلمرو خود راه ندهند و مسلمانان نيز وارد آنجا نشوند و مردم هركجا خواستند بروند. مسلمانان در پيكارها اجازه قتل كودكان و پيران و زنان و نابينايان را نداشتند. پيشواي مسلمانان در حين جنگ مي توانست صلح خواهي دشمن را بپذيرد، اما درباره اسيران به تفاوت عمل مي شد و اوضاع و احوال وقت در اين رفتار مؤثر بود. عمر به ويژه تأكيد مي كرد كه در پيكارها از ناجوانمردي و خيانت و مثله كردن و قتل كودكان خودداري كنند.
در ايام فتوح، در خلال جنگها و پس از آن، تازيان پيوسته اسلام را خاصه براي اشراف و امرا تبليغ مي كردند و پيش از شروع هر جنگ، دشمن را به قبول اسلام مي خواندند و آنان را ميان گروش، جنگ و پرداخت جزيه مخير مي گردانيدند. وقتي سرزميني را تسخير مي كردند نيز به تبليغ اسلام مي پرداختند، چنانكه وقتي وليد بن عقبه آذربايجان را گشود، گروهي را براي تبليغ اسلام در آنجا نشاند. اين تبليغ و تشويق به اسلام گاه توسط خلفا و وزرا و كارگزاران دولت انجام مي گرفت. چنانكه در 110 ق اشرس بن عبداللـه سلمي در خراسان به تبليغ پرداخت و مردم را به اسلام خواند و جمعي كثير اسلام آوردند. نيز بعضي از فرمانروايان و شاهزادگان طبرستان از سوي خليفه و وزير به اسلام دعوت شدند. هارون الرشيد خود چندتن از اهل طبرستان را مسلمان گردانيد و فضل بن سهل به دعوت يحيي برمكي مسلمان شد. مأمون نيز مجالسي از اصحاب اديان براي مباحثه و مناظره تشكيل مي داد كه بي گمان يكي از دلايل آن تبليغ و نشان دادن تفوق اسلام بود. موالي نيز در گسترش اسلام سهمي داشتند و اگر به اين نكته توجه شود كه نوآيينان نسبت به دين جديد تعصب بيشتري مي ورزند، در مي يابيم كه چرا اين موالي يا ايرانيان تازه مسلمان خود به مبلغان اسلام بدل شدند و حتي رفتار دستگاه حكومت را به موازين اسلام مي سنجيدند و بدان اعتراض مي كردند و مخالف قرآنش مي‌خواندند.
درباره رابطه اديان موجود در ايران با اسلام بايد گفت: مطابق روايتي، پيامبر اكرم (ص) خود با مجوسان معامله اهل كتاب كرد و ديگران را نيز بدين كار دستور فرمود. از اين رو‌، از عصر فتوح با زردشتيان به همين روش رفتار مي شد و آنها غير از گروش به اسلام و تأديه جزيه و يا جنگ،اگر مي خواستند، مي توانستند شهر خود را رها كرده، بروند. اين نكته دربعضي از صلح نامه ها قيد مي شد. از اين رو، در آغاز فتوح گروه‌هايي از ايشان دست به مهاجرت زدند و كساني از آنان كه رفتار تازيان را بهتر از رفتار رؤساي دين زردشتي مي ديدند، به اسلام گرويدند. گروهي نيز پرداخت جزيه را پسنديدند كه در گرفتن آن اجحاف نمي شد، و جان و مال و دينشان نيز در امان بود. از اين رو، در سرزمين خويش ماندند و تا مدتها دين زردشتي در بعضي مناطق كاملاً رواج داشت. در واقع بايد گفت كه در عصر خلفاي راشدين با زردشتيان به خشونت و سختي رفتار نمي شد و همين امر باعث جلب آنان مي گرديد، اما در دوره امويان كار بر آنها سخت شد، چنانكه هيربدان را مي كشتند و آتشكده ها را ويران می‌كردند.
با اينهمه، در اواخر اين دوره نيز حاكمي چون خالد بن عبداللـه قسري چندان تسامح داشت كه مردي زردشتي را بر مسلمانان سروري داده بود. در برابر، اخباري حاكي از آن است كه گاه بر زردشتيان باقي مانده چنان سخت مي گرفتند كه گروههايي تن به مهاجرت به خارج از ايران مي دادند، اما زردشتيان اسلام آورده نيز از تعرض همكيشان سابق خود مصون نبودند. آتشكده هاي زردشتي نيز، اگر در جايي بود كه به صلح فتح مي شد و مرزبانان برجاي خود ابقا مي شدند، باقي مي ماند والا ويران مي گشت، چنانكه در صلح نامه آذربايجان به صراحت آمده كه آتشكده ها نبايد ويران گردد. اما هم اينها كه باقي مانده بودند نيز به تدريج ـ جز معدودي از آنها ـ از ميان رفتند. زردشتيان در زمره ساير اصحاب اديان در مناظرات ديني نيز شركت مي جستند. كتاب گنجشك ابالش شرح مجلس مأمون در اين باب به زبان پهلوي است. در سده 3 ق همچنين زردشتيان به مباحث كلامي پرداخته، آثاري در رد ساير اديان نوشتند‌، از جمله است كتاب شكند ويمانيك (گماني) ويچار از مردان فرخ كه براي دفاع از دين زردشتي و حمله به اديان ديگر نوشته شد و گاه بر تازيان طعنه مي زدند و منتظر بازگشت مجد و قدرت پيشين و رواج آيين خود بودند. اما بي گمان در برابر پيشرفت روزافزون اسلام، چاره‌اي جز عقب نشيني نداشتند و برخي چون به آفريد در خراسان چنين انديشيدند كه ميان اسلام و دين زردشتي سازش و توافقي پديد آورند، اما جالب است كه زردشتيان بر ضدش به پا خاستند و ابومسلم را به دفع او واداشتند. در ايامي كه قوم گرايي و انديشه استقلال طلبي در ميان ايرانيان رسوخ كرد، بعضي از امراي ايراني مسلمان باز به دين سابق بازگشتند، يا كوشيدند آيين گذشته را زنده كنند، از آن ميان بايد از مازيار بن قارن حاكم مازندران ياد كرد كه پدرش قارن پيش از آن دعوت به اسلام از سوي خليفه را رد كرده بود.
مقارن رواج اسلام در ميان قبايل عرب ربيعه و مضر در عراق، دين زردشتي و مسيحيت و مزدكي وجود داشت. مسيحيان كه از رفتار ساسانيان دلخوش نبودند و شايد آرزوي پيروزي تازيان را داشتند، با آغاز حمله آنان فقط به تأمين جان و مال خويش انديشيدند و به دفاع برنخاستند. قبايل عرب مسيحي كه با ايران هم پيمان بودند نيز بر اثر تبليغ تازيان كه آنها را هم نژادان خود مي خواندند، غالباً بدون دشواري به آنها مي گرويدند؛ مثلاً وقتي خالد بن وليد وارد حيره شد، از جمله كساني كه با او صلح كردند، سران مسيحي عرب چون عبدالمسيح بن عمر و ازدي بودند كه پذيرفتند بر ضد ايرانيان جاسوسي كنند. با آنكه درباره گروش ايرانيان غيرزردشتي به اسلام منابع و روايات درستي به دست ما نرسيده، ولي شواهدي از طريق مسيحيان در دست است كه از روي گرداني سريع از مسيحيت در فارس و ديگر نقاط حكايت دارد. گروش مسيحيان به اسلام تا قرنها بعد ادامه داشت و آورده اند كه بعضي از روحانيان برجسته مسيحي در ايران در قرن 2 و نيز 4 ق اسلام آوردند، هر چند مسيحيان درباره علت آن حكايات عجيب گفته اند، با اينهمه به نظر مي رسد كه انگيزه هاي اقتصادي و اجتماعي هم در اين گروشها بي تأثير نبوده است.
اما مانويان و مزدكيان كه در عصر ساساني سخت موردهجوم و سركوب واقع شده بودند و موبدان بدترين آزارها را بر آنها روا مي داشتند، در تسلط اسلام خود را آزادتر مي ديدند و روزگاري آسوده زيستند. لااقل تا اواخر قرن اول از مانويان در عراق و خراسان خبر داريم و وجود فرقه هاي گوناگون در ميان مانويان، حاكي از آزادي آنها در اين عصر است. اما سپس مانويت و آيينهاي آن به عنوان بدعت و زندقه ممنوع گرديد.
درباره اسلامي شدن ايران و گروش ايرانيان بايد گفت قطع نظر از اسلام آوردن باذان امير يمن، افسران و فرماندهان و اشراف و دهقانان ايران نخستين كساني بودند كه به اسلام گرويدند و از آن پس زيردستانشان به آنها پيوستند، چنانكه اسواران ايراني در اوايل فتوح مسلمانان اسلام آوردند و رؤساي اصفهان و اسواران آنجا كه به فارس رفته بودند، نيز مسلمان شدند و مرزبان مروالرود هم به تأسي از بعضي امراي ايراني به احنف بن قيس تسليم شد. در حدود باب نيز شهر براز فرمانرواي آنجا از نخستين كساني بود كه در اين منطقه تسليم شد و به اسلام متمايل گرديد. از ميان مردم، قزوينيان نخستين گروهي بودند كه بدون جنگ و بي درنگ اسلام آوردند. از روايات بر مي آيد كه اسلام در غرب ايران با سرعت بيشتري رواج يافت. چه، گفته اند وقتي اشعث در عصر امام علي (ع) حكومت آذربايجان يافت، بيشتر مردم آنجا مسلمان بودند. در برابر گروش امرا و دهقانان، تازيان نيز ايشان را غالباً بر قدرت و نفوذ خود ابقا مي كردند جز اين انگيزه هاي ديگري نيز مردم را به اسلام متمايل مي‌كرد؛ مثلاً در 46 ق مردم سيستان به سبب دادگري حاكم آن ديار، به اسلام گرويدند و مردم فارس ملك داري حاكم آنجا را به فرمانروايي خسرو انوشروان ماننده مي كردند. خوش رفتاري اسد بن عبداللـه حاكم خراسان كه خاندانهاي بزرگ و مردمان اصيل را نيكو مي داشت، هم باعث گروش بزرگان ايران به اسلام مي شد، چنانكه سامان خدات به دست او اسلام آورد. بي گمان موقعيت دهقانان مسلمان شده نيز سبب مي شد كه برخي از زيردستان ايشان هم به اسلام بگروند، اگرچه گفته اند دهقانان كه طرفدار حفظ اصول اشرافي بودند، از مسلمان شدن مردم تابع خود چندان خشنود نبودند، چه، در اين صورت آن فرودستان با دهقانان برابر مي شدن د. از اين رو، مثلاً در خراسان دهقانان از عامل آنجا خواستند كه ازنومسلمانان نيز جزيه بگيرد و اين باعث مي شد كه مردم از گروش به اسلام بازايستند.
درواقع بايد گفت علل و انگيزه هاي اقتصادي و اجتماعي مانند فرار از جزيه و رهايي از ذلت و خواري هم در اقبال مردم به اسلام نقش مهمي داشت؛ چنانكه آورده اند شهر براز دادن جزيه را خفتي براي خود مي شمرد و به اسلام اظهار تمايل كرد. با اينهمه، وقتي به سبب افزايش مسلمانان درآمد ناشي از جزيه كاهش يافت، به دستور حجاج از نومسلمانان نيز جزيه گرفتند و چون عمربن عبدالعزيز آمد، اين كار را منع كرد و باز مردم روي به اسلام نهادند. پيش از آن هم وقتي مغيره به رستم فرخزاد پيشنهاد اسلام يا جزيه يا جنگ مي داد، تصريح كرد كه اسلام را از آن دو خوش تر دارد. درباره دهقانان ايراني باز هم بايد گفت پيروزي عباسيان كه به ويژه در خراسان مرهون ياريهاي اينان بود، خود باعث گروش گروهي از دهقانان به اسلام شد و ابومسلم كه در مسلماني تعصب مي ورزيد و بخارا خدات را به جرم ارتداد كشت، در اين گرايش و گروش به اسلام نقش داشت. گروش دهقانان به اسلام از ديدگاه فرهنگي نيز سخت مهم است. چه، رسوخ اسلام در ميان اينان كه از پايگاه اجتماعي خوبي برخوردار بودند و نيز حاملان فرهنگ و ادب ايراني به شمار مي رفتند، سبب شد كه اين فرهنگ و ادب در محيط نوين نيز به حيات خويش ادامه دهد و باقي بماند.
به هر حال، از ديگر عوامل نفوذ و گسترش اسلام در ايران مهاجرتهاي اعراب به ايران بود كه پس از فتح اين سرزمين در شهرهاي مهمي چون همدان، اصفهان، فارس، قم، كاشان، قزوين، خراسان و سيستان سكني گزيدند و اين خود باعث تسريع جريان اسلامي شدن ايران گرديد، گرچه آورده اند كه ايرانيان در بعضي نقاط آشكارا با عربها مخالفت مي ورزيدند، چنانكه در قم مردم با تازيان به كشمكش برخاستند. مردم سواحل درياي خزر با آنكه ديرتر به اسلام گرويدند، ولي شايد يكي از انگيزه هاي آنها در گروش به اسلام و علويان، تحصيل مشروعيتي براي جنگ با دستگاه خلافت بود و علويان براي همين كار، ايشان را به اسلام خواندند.
اين نكته نيز بس مهم مي نمايد كه عده بسياري از ايرانيان با قبول اسلام آرزومند بهبود وضع اجتماعي و برخورداري از مساوات بودند، اما وقتي عصر اول فتوح به پايان رسيد و خلوص نيت و شور ديني و سادگي تازيان اوليه نقصان يافت و جاه طلبي و ثروت خواهي و اغراض ديگر به ميان آمد، ايرانيان دچار سرخوردگي و ناخشنودي شدند و فاصله ميان نومسلمانان و تازيان كه باز به تقاليد و عقايد كهن خويش دلبستگي يافته، غيرعرب را تحقير مي كردند، عميق شد. بسياري از قيامهاي بعدي از سوي گروههاي مختلف مردم ايران نتيجه همين رفتار بود: ايرانياني كه به انگيزه هاي اجتماعي مسلمان شده، و از تحقير خود سخت ناراضي بودند، ايرانيان مسلماني كه تعطيل شريعت اسلام را بر خود هموار نمي كردند، و ايرانياني كه بر دين پيشين باقي مانده بودند و فرصتي مي جستند تا خود را از دست تازيان رها كنند. از اين روست كه اين قيامها در لباس دين خواهي و فرقه گرايي، و هم براي احياي آيين كهن و دولت ايراني رخ مي داد. بدين سان‌، بايد گفت دامنه گروش به اسلام در ايران همه يكسان و البته همزمان نبود. بنابراين منحني گروش را بايد مرتبط با زمان و مكان گسترش اسلام ترسيم و بررسي كرد؛ چنانكه اسلام در قرن اول در ايالات غربي و مركزي چون آذربايجان و كردستان و خوزستان رواج بيشتري يافته، و در فارس كه محل حفظ روايات و رسوم قومي بود، قوت چنداني نداشت. در كرمان هم ميان مسلمانان، غلبه با خوارج بود، گرچه گروهي از مردم بر دين سابق باقي مانده بودند، و در مناطق كوهستاني دور از تسلط تازيان مي زيستند تا در عصر عباسيان به اسلام گرويدند. همين معني نشان مي دهد كه اسلام در ميان شهرنشينان بيش از روستاييان و مناطق كوهستاني كه مردمش غالباً بر دين كهن باقي مانده بودند، رواج داشت. اما از اواخر قرن 4 ق تعصب و سخت گيري نسبت به غيرمسلمانان افزايش يافت و دين مزدايي به تدريج ضعيف تر شد و عقب نشست و اسلام جاي آن را گرفت.
* منبع: سجادي، صادق. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي،1367-، جلد 8، ص 512 ـ 505

 


بخش سوم: ماوراء النهر و ترکستان
ماوراءالنهر

1- پيش از دوره سامانی
سرزمين ماوراء النهر به مفهومي گسترده، در گذشته اي دور مهد پيدايي دو تمدن درخشان خاور ـ سغد و خوارزم ـ بود و به سبب پيوندهاي تجاري و سياسي با چين و تركستان از طريق خاور، و با ايران و روم از طريق باختر، اديان گوناگون بودايي، مانوي، زردشتي و مسيحي همزمان در آنجا نفوذ داشته، و معابد مختلف در كنار يكديگر برپا بوده است. حتي سغديان التزام به ديني يگانه نداشتند و پيروان اديان گوناگون در ميان آنان، در كنار يكديگر مي زيستند.
با شكل گيري خلافت در حجاز و آغاز فتوحات اسلامي، تا 22 ق، منطقه وسيع خراسان تا رود آمو گشوده شد و از آن پس ماوراءالنهر، همسايه شمالي خراسان، از ولايات تحت فرمان خلافت اسلامي گشت. از 54 ق / 674 م واليان خراسان جنگهايي را با شاه نشينهاي سغد و خوارزم آغاز كردند كه بدون نتيجه اي قطعي تا 90 ق / 709 م ادامه يافت. درباره اين جنگها دو تك نگاري فتوح خراسان، اثر علي بن محمد مدايني و كتاب خراسان، اثر ابوعبيده معمر بن مثني از منابع اصلي به شمار مي آيند كه پايه گزارشهاي بلاذري، طبري و نرشخي بوده اند.
با اينكه دربرخي روايات از فتوحي در آن سوي آمو همزمان با فتوح خراسان سخن رفته است، اما برپايه روايات قابل پذيرش، نخستين امير خراسان كه از امو گذر كرد و روي به سرزمينهاي سغديان آورد، عبيداللـه بن زياد بود، وي در 54 ق سپاهي بزرگ به سوي بخارا برد كه حركت او حاصلي نداشت و تسلط وي بر راميثن و بخشهايي از بيكند نيز ديري نپاييد. اين نبرد، نقطه آغازي براي اميران خراسان بود كه گويا تا چندسالي حمله هاي تابستانه به سغد را پي مي گرفتند و گاه برخي از صحابه، چون قثم بن عباس نيز در اين جنگها شركت داشتند. در واكنش نسبت به اين كشمكشها، شاهان محلي ماوراءالنهر در برابر مسلمانان به ائتلافي نظامي روي آوردند؛ به طوري كه در دهه هاي بعد واليان كاردان خراسان از لشكركشي به سمت شمال ابا داشتند و اغلب امير عراق حجاج بن يوسف ثقفي بود كه آنان را به برخي تحركها برمي انگيخت. به عنوان نمونه، لشكركشي يزيد بن مهلب به خوارزم در 85 ق بر خلاف رأي يزيد و با فشار حجاج عملي شده بود.
از نمونه هاي نفوذ اميران مسلمان در ماوراءالنهر در دهه 70 ق، جريان روي آوردن موسي بن عبداللـه به ترمذ است. برپايه منابع تاريخي، در حدود سال 70 ق، موسي فرزند عبداللـه بن خازم، والي ابن زبير بر خراسان به اشاره پدر، فوجي از سربازان وفادار به بني حازم را با خود برگرفته، به آن سوي آمو روي نهاد، و پس از كوتاه زماني جنگ و گريز، و عبور از مسير بخارا و سمرقند، به دژي در ترمذ روي آورد و به زودي زمام امور را در آن نواحي در دست گرفت. پس از استقرار موسي در ترمذ، وي به تدريج به عنوان اميري مسلمان و مخالف حكومت مركزي عبدالملك بن مروان در منطقه از سوي شاهان ماوراء النهر پذيرفته شد و ترمذ پايگاهي براي مخالفان امير خراسان گشت. حكومت ضد شامي موسي بن عبداللـه در ترمذ تا 85 ق دوام يافت و تنها اختلافات دروني كه به قتل موسي انجاميد، زمينه اضمحلال آن را پديد آورد. در بررسي تاريخي، بايد اين حكومت را نه تنها اول نمونه حكومت مسلمان در منطقه، بلكه يكي از نخستين حكومتهاي مستقل از خلافت مركزي بازشناخت.
بااستقرار يافتن‌خلافت مركزي شام درشاخه مرواني بنی‌اميه، سرانجام‌درخلال سالهاي 89 ـ 96 ق / 708 ـ 715 م، قتيبه‌بن‌مسلم كه ازسوي‌خليفه وقت‌به عنوان‌والي خراسان تعيين شده بود، جنگهايي جدي‌وپردامنه را با شاه نشينهاي سغد و خوارزم سازمان داد كه در نتيجه آن حاكميت خلافت اسلامي با ثباتي نسبي، بر سرزمينهاي واقع در شمال خراسان، تا نواحي چاچ و فرغانه در خاور، استوار گرديد.
اين‌دوره ازتاريخ‌ماوراءالنهر كه می‌توان از آن به‌دوره آغازين‌اسلامي يا ماقبل ساماني تعبير كرد، كمتر درتحقيقات نوين مورد توجه قرار گرفته است. از وقايع رخ داده در اوايل اين دوره مي توان به شورشهاي مكرر و كشمكش‌هايي ميان بوميان با واليان مسلمان، از جمله در سالهاي 110 ـ 112 و 121 ق اشاره كرد كه كوششي براي باز يافتن استقلال پيشين بوده است و تنها رسوخ تدريجي فرهنگ اسلامي در منطقه بود كه توانست چنين حركتهايي را پايان بخشد. سالها بعد، حركتهاي استقلال طلبانه ماوراء النهريان، ديگر گرايشي اسلام گريز نداشت و شورشهاي ردّه، جاي خود را به حركتهايي داده بود كه با عنوان شعوبي گري شناخته مي شده است. اين حركتها جز موردي استثنايي، يعني قيام سپيدجامگان، به طور كلي با پذيرش ديانت اسلام همراه بود و تنها رنگ جدايي فرقه اي داشت.
در جريان انتقال قدرت از خاندان اموي به عباسيان، گويا ماوراءالنهريان از قيام ابومسلم كه ظاهراً چهره اي فرقه اي با گرايش شيعي عباسي داشت، حمايت كردند، اما پس از تثبيت خلافت عباسي، به زودي جرياني ضد عباسي در منطقه پديد آمد كه ابومسلم را به لشكركشي به ماوراءالنهر وادار ساخت. در همين دوره تشيع با گرايش علوي نيز در منطقه پيرواني داشت و از حركتهاي سياسي اين گروه بايد از قيام ضد عباسي بخاراييان به رهبري شريك بن شيخ مهري (يا مهدي) در 133 ق ياد كرد. دعوت ضد خلافت مركزي شريك در ماوراءالنهر با چنان استقبالي رو به رو شد كه حتي اميران عرب بخارا و خوارزم نيز با وي بيعت كردند.
در نگرشي گذرا بر تاريخ گرايشهاي اعتقادي، بايد گفت كه يكي از نخستين شخصيتهاي صاحب انديشه كلامي در ماوراءالنهر، جهم بن صفوان راسبي (د 128 ق)، از ساكنان سمرقند بود كه در باب صفات باري، مسائل معاد و پاره اي ديگر از مباحث كلامي آن روزگار، نظرياتي عقل گرايانه ابراز داشته بود. جهم در بعد سياسي نيز، از مخالفان حكومت اموي بود و در جهت همين انديشه، در قيام ضد اموي حارث بن سريج در خراسان شركت جست.
از گرايشهاي فرقه اي كهن، اما ناپايدار در ماوراءالنهر، گرايش محكّمه است كه با توجه به نگرش خاص مذهب در باب حكومت، در بادي امر مي توانست هواداران بسياري در ميان استقلال طلبان مسلمان ماوراءالنهر بيابد. اين گرايش گويا اندكي پس از فتوح نهايي ماوراءالنهر به منطقه راه يافته، و شايد از نخستين مبلغان آن، عكرمه مولاي ابن عباس بوده كه سفري تبليغي به سمرقند داشته است. بايد در نظر داشت كه اين گرايش بيشتر در خوارزم با استقبال روبه رو شد كه ويژگيهاي اقليمي و فرهنگي متفاوتي با سغد داشت‌؛ چنانكه مقدسي جغرافي دان سده 4 ق، به ظرافت منطقه خوارزم را از نظر ويژگي‌هاي اقليمي و حتي مردم آن با سجلماسه در مغرب اقصي قابل مقايسه دانسته‌است؛ شهرصحرايي سجلماسه‌كه به جهاتی‌مشابه، دير زمانی‌مأمن‌مُحكّمان‌صُفري‌بوده است.
ماوراءالنهر همچون خراسان در دهه هاي 120 و 130 ق، سرزميني مناسب براي ارسال داعيان صفري و اباضي بود و در اين ميان دعوت اباضي با توفيقي نسبي در خوارزم مواجه بود. ابويزيد خوارزمي، عالمي برخاسته از اين سرزمين، مهم ترين داعي اباضي در مشرق زمين است كه پس از دوره اي تحصيل در بصره نزد ابوعبيده، امام وقت اباضيان و ديگر عالمان مذهب، به خوارزم بازگشته، و مذهب اباضي را در ميان جمع كثيري رواج داده بود. در پي كوششهاي ابويزيد، خوارزم چندگاهي، يكي از مراكز مهم فرهنگي براي اباضيه به شمار مي آمد و عالماني چون جعفر خوارزمي، پسر او عبدالرحمان، ابوسليمان خوارزمي و عبداللـه ابن نصر خوارزمي از آن ديار برخاستند. اما جريان محكمه در ماوراءالنهر دوام چنداني نيافت و در سده 3 ق كمتر نشاني از آنان ديده مي شد.
نمايندگان طيفي از انديشه اسلامي، يعني اصحاب حديث ـ كه بعدها از آنان به اهل سنت و جماعت تعبير مي شد ـ در نقاط مختلف ماوراءالنهر سده 2 ق، طبقه اي آشنا بوده اند. حضور محدثاني غالباً عرب تبار در شهرهاي بخارا و سمرقند در طول سده 2 ق، چون عبيده بن هلال عمي بصري، برد بن سنان سمرقندي، عيسي بن موسي غنجار بخاري و ابومقاتل سمرقندي به عنوان نخستين محدثان آن سوي آمو، زمينه را براي پديد آمدن يكي از مكاتب برجسته اصحاب حديث در ماوراءالنهر فراهم ساخت. مكتب محدثان ماوراءالنهر در طول سده 3 ق نيز با رونقي تمام دوام يافت و نويسندگان و حافظان نامداري را تربيت كرد كه در ميان آنان كساني چون عبداللـه بن عبدالرحمان دارمي سمرقندي، عبد بن حميد كشي و محمد بن اسماعيل بخاري ديده مي شدند. در دوره تدوين كتب سته، يعني دوره اي 50 ساله كه نقطه اوج ادبيات حديث در جهان اسلام به شمار مي آيد، عالمان ماوراء النهر در كنار خراسانيان و جباليان نقشي اساسي ايفا نموده اند.
گرايشهای‌صوفيانه‌نيز ازبدو شكل‌گيري، درماوراء‌النهرهواداراني‌داشته است و برخي از رجال نامبردار درشمارنخستين‌مشايخ صوفيه‌چون ابوتراب‌نخشبي و ابوبكر وراق ترمذي، از همين منطقه برخاسته‌اند.
* منبع: پاكتچي،احمد. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 513 ـ 512

2- دوره سامانی
ريشه دار شدن ديانت اسلام در ماوراءالنهر و برافتادن دولتهاي پرقدرت غيراسلامي ترك در خاور، از عوامل مهم شكل گيري حكومتي باثبات، مستقل و يكپارچه با هويت ملي ـ اسلامي در منطقه ماوراءالنهر بود. حكومت ساماني كه در آغاز امارتهايي خرد، و فرمانبردار واليان خراسان بود، با اقتداري روزافزون، سرانجام در 261ق/875م از سوي خليفه بغداد به عنوان حكومتي مستقل از خراسان شناخته شد؛ توليت مستقيم نصربن احمد در اين سال از سوي خليفه، در عمل به معني رسميت بخشيدن به ماوراءالنهر، به عنوان ولايتي مستقل بود كه نقطه عطفي در تاريخ اين سرزمين به شمار مي ‎آيد. حركت به سوي يكنواختي مذهب نيز در ماوراءالنهر، با دوره سامانيان آغاز شد و در اواخر سده 3 ق، اين حركت تا حد قابل ملاحظه اي به نتيجه رسيده بود. مذهب حنفي در اين دوره به عنوان مذهب غالب فقهي در منطقه جاي گشوده‌، و مذهب شافعي در سطحي محدود، در نواحي چاچ، ايلاق و نيز سواد بخارا رواج يافته بود. در سده هاي نخستين هجري، مذهب حنفي ـ دست كم در مشرق ـ تنها يك مذهب فقهي نبود و آموزشهايي كلامي را نيز به همراه داشت. اگرچه در شمار نخستين نمايندگان مكتب عدل گراي حنفي، ابومقاتل سمرقندي از عالمان ماوراء النهر، نقشي مهم ايفا كرده است، اما چنين مي نمايد كه در ماوراءالنهر، اعتقاد حنفي از ديرزمان به اعتقاد اصحاب حديث نزديك شده بود. پيروان اين مكتب كه جز تفكر ارجاء، در ديگر مسائل اعتقادي اختلاف ويژه اي با اصحاب حديث نداشتند، خود را «اهل سنت و جماعت» مي ناميدند.
مذهب حنفيان اهل سنت وجماعت كه مهم ترين كانون شكل گيري آن ماوراء النهر و به ويژه دو شهر سمرقند و بخارا بود، در اواخر سده 3 ق از سوي اميران ساماني به عنوان مذهب رسمي حمايت مي شد، چنانكه در دوره امير اسماعيل ساماني، عالمان حنفي، امير را بر آن داشتند تا از پاي گرفتن مكتبهاي مخالف در سرزمين ماوراءالنهر جلوگيري نمايد و در جهت تحقق اين امر، امير ساماني از حكيم سمرقندي خواست تا در كتابي عقايد اهل سنت وجماعت را گردآورد. نتيجه اين كوشش كتاب السواد الاعظم بود كه با فاصله اي كمتر از يك سده، به دستور امير نوح ساماني به فارسي ترجمه شد. برخي از بزرگان اين مكتب چون ابوحفص كبير بخاري، از چنان جايگاه مذهبي مهمي در ماوراءالنهر برخوردار بودند كه به گفته نرشخي، به سبب وجود او بود كه بخارا «قبه الاسلام» نام گرفت. بااينكه سامانيان در صدد نابودي مذاهب گوناگون در ماوراءالنهر بودند، گرايش شيعي كه پيشينه اي ديرين در اين سرزمين داشت، همچنان بقاي خود را در منطقه حفظ كرد و مذهب شيعه با دو طيف امامي و اسماعيلي در دوره ساماني از رونقي برخوردار بود.
پيشينه اماميه در ماوراءالنهر تا اواسط سده 3 ق چندان روشن نيست، اما برپايه منابع رجالي مي توان از ميانه سده 3 ق، مسير تاريخي مذهب اماميه را به ويژه در سمرقند و كش ترسيم كرد. در دهه هاي مياني سده ياد شده مكتبي امامي با گرايش كلامي را در ماوراءالنهر مي توان يافت كه شاخص ترين نماينده آن حسين بن اشكيب، متكلم مروزي است كه در سمرقند و كش اقامت گزيده بود. اگرچه نقش ابن اشكيب را در انتقال اعتقادات امامي از عراق و خراسان به ماوراءالنهر نمي توان ناديده انگاشت، اما بايد توجه داشت كه در ميان معاصران امامي او، كساني چون ابراهيم بن نصير كشي، احمد بن ابي عوف بخاري، جعفربن احمدبن ايوب سمرقندي، از بوميان منطقه، و حسن بن خرزاد مهاجر از قم نيز بوده اند. در ثلث اخير از سده 3 ق، محمدبن مسعود عياشي، طالب علمي غير شيعي از مردم سمرقند، به مذهب اماميه پيوست و برپايه آموخته هايش از عالمان امامي ماوراءالنهر، خراسان، قم و عراق مدرسه‌اي را در سمرقند‌ بنيان نهاد كه عالمان برجسته اي چون كشي، صاحب معرفه الرجال از پرورده هاي آن بودند. از ديگر معاصران عياشي، بايد از ابراهيم بن علي، زاهد و مصنف كوفي ياد كرد كه درسمرقند اقامت گزيده، و از حمايت اميران ساماني، چون نصر بن احمد نيز برخوردار بوده است. حضور جماعت امامي مذهب در ماوراءالنهر در سده 4 ق نيز محسوس بود و گروههايي از اماميان در اين سده در پهنه وسيعي از خوارزم تا ايلاق مي زيسته اند. عالم مشهور امامي، ابن بابويه نيز در حدود سال 368 ق، براي تعليم و تعلم، سفري به نواحي سمرقند، فرغانه و ايلاق داشته‌، و در ايلاق به‌درخواست‌شيعيان آن ديار، كتاب من لا يحضره الفقيه، از كتب اربعه اماميه را تأليف كرده است.
دعوت اسماعيليه در ماوراء النهر كه از فعاليتهاي داعي ابوعبداللـه خادم در خراسان متأثر بود، از اواخر سده 3 ق آغاز شد، اما به زودي محافل اسماعيلي ماوراءالنهر، خود عالماني متنفذ پديد آورد كه از برجستگان آنان داعي مشرق، محمدبن احمد نسفي بود. توفيق نسفي در اشاعه دعوت اسماعيلي در ماوراءالنهر، دشمني فقيهان اهل سنت را برانگيخت و آنان را واداشت تا امير نصر دوم را كه به دعوت گرايش يافته بود، از حكومت براندازند. در پي اين دگرگوني، بسياري از اسماعيليان در ماوراءالنهر به قتل رسيدند و در همين جريان، نسفي و يارانش نيز در 332 ق به فرمان امير كشته شدند. هر چند پس از اين قتل عام، از رونق دعوت در ماوراءالنهر به طور جدي كاسته شد، اما حضور محدود اسماعيليان در منطقه ادامه يافت.
* منبع: پاكتچي،احمد. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 514 ـ 513

3- عصر پس از سامانی
در 389 ق / 999 م سلسله ساماني در ماوراءالنهر، به دست قراخانيان منقرض شد؛ اين خاندان كه از سده 4 ق در تركستان، دولت اسلامي مقتدري را بنياد نهاده بود، در استيلا بر ماوراءالنهر با مقاومتي جدي روبه رو نشد.
در 536 ق / 1142 م دولت قراختاييان غير مسلمان كه از چندي پيش در تركستان پاي گرفته بود، حاكميت ماوراءالنهر را نيز در دست گرفت و اين تسلط به رغم ناهمگوني ديني تا 612 ق /1215م ادامه يافت، اما اين تازه واردان هويت اسلامي منطقه را در عمل پذيرفتند و با ابقاي قراخانيان بر حكومتي نسبتا خودگردان در منطقه مسلمانان را در عمل به شعاير ديني خود آزاد گذاردند.
در 616 ق، ماوراءالنهر به تصرف مغولان درآمد و بر ويرانه هاي تمدن قراخاني ـ قراختايي، تمدني جديد با هويت اسلامي شكل گرفت كه در منابع تاريخي با عنوان جغتايي شناخته شده، و اوضاع فرهنگي ماوراءالنهر و هم تركستان در سده هاي بعدي كاملاً متأثر از ويژگيهاي آن بوده است. تصوف كه از دير زمان در اين منطقه رواج داشت، پس از حمله مغول رونقي افزون يافت، تا حدي كه مي توان گفت اسلام شناخته در ماوراءالنهر در اين دوره بيشتر اسلامي صوفيانه بود و محافل متفقهان رونق كمتري داشت. دو طريقه از مهم ترين طريقه هاي صوفيه، يعني كبرويه منتسب به نجم الدين كبراي خوارزمي، و نقشبنديه منتسب به بهاءالدين نقشبند بخاري به ترتيب در خوارزم و بخارا بنيان نهاده شدند. در كنار اين دو، برخي ديگر از طريقه هاي صوفيه، چون يسويه به طور پراكنده در سراسر منطقه و نيز قادريه و چشتيه به طور محدود در نواحي فرغانه رواج داشته اند.
* منبع: پاكتچي،احمد. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 515 ـ 514
تركستان
در سالهاي پاياني سده 1 ق قتيبه در فتوحي پرشتاب، سرزمينهاي پيوسته به قلمرو خلافت مركزي را تا مجاورت تركستان گسترش داد و چون مانعي جدي فراروي خود نمي ديد، در همان سال 96 ق با حركتي همچنان تند، از جانب فرغانه روي به خاور، و از جانب چاچ روي به شمال نهاد. حركت نظامي قتيبه، اگرچه در آغاز به فتح نواحي شرقي تا كاشغر، و فتحي محدود به منطقه سغدي نشين اسپيجاب در شمال منتهي شد، اما متفاوت بودن شرايط اقليمي و اوضاع سياسي اين مناطق با ماوراءالنهر، موجب شد كه اعمال حاكميت فاتحان با مشكل رو به رو شود و قتيبه ناچار به عقب‌نشينی گردد.
با استقرار حاكميت خلافت اسلامي بر ماوراءالنهر از آغاز سده 2ق/8 م و آرامش يافتن اوضاع داخلي بخش باختري تركستان ـ يعني سرزمين ارغو ـ پس از استيلاي قارلق، چنين مي نمايد كه عاملان خلافت عباسي در ماوراءالنهر توانسته بودند با همسايگان شرقي خود، جبغويانِ، هنوز غير مسلمانِ قارلق، به گونه اي از همكاري دست يابند. در برخي از گزارشها، از تبادل فرستادگاني ميان خلفاي اموي چون هشام ابن عبدالملك و خاقانهاي تركستان و دعوت آنان به ديانت اسلام سخن به ميان آمده است؛ اما در مقابل از تنشهاي سياسي و گاه نظامي نيز سخن رفته است. چنانكه گزارشي از ايام خلافت منصور حكايت از آن دارد كه خليفه، فرماندهي به نام ليث را با سپاهي به فرغانه گسيل داشت تا اتحاد شاه فرغانه با خاقان ترك در كاشغر را بر هم زند. همچنين اين خبر كه در 194 ق، جبغوي قارلق ظاهراً از امارت خراسان، اطاعت مي كرده، و شاه اترار نيز (در نزديكي اسپيجاب) بدان خراج مي پرداخته است، سندي ديگر براي آگاهي از چگونگي روابط ميان مسلمانان و تركستان مي تواند بود.
افزون بر روابط سياسي، از روابط تجاري ميان مسلمانان و تركستان تا حدودي آگاهيهايي در دست است: در نيمه دوم سده 2 ق، روابطي استوار ميان باختر اسلامي با چين در خاور، و با سرزمين كيماكان و قرقيزان در شمال، از طريق تركستان باختري برقرار بوده است، روابطي كه بازتاب آن در آثار جغرافيايي اسلامي از اوايل سده 3 ق ديده مي شود. اين روابط تجاري ميان باختر تركستان و ماوراءالنهر كه ظاهراً تا ميانه سده 3 ق ادامه يافته، خودزمينه اي براي نفوذ روزافزون اسلام در منطقه بوده است، چنانكه بر پايه گزارشهاي موجود، در همين دوره اسلام به نقاط داخلي تركستان، دست كم تا نواحي كولان و ايسيك كول، راه يافته بوده است.
اگر از فتح اسپيجاب در 224 ق به دست نوح ساماني، به عنوان حركتي محدود و ناپيگير صرف نظر شود، در طول يك سده، از سوي مسلمانان ماوراءالنهر برضد همسايگان خود، حركتي نظامي گزارش نشده است. اين آرامش نسبي زماني شكسته شد كه اسماعيل ساماني، بي درنگ پس از دست يافتن بر تخت بخارا در 279 ق، روي به سرزمينهاي خاور نهاد و بخشهايي از غرب تركستان را متصرف شد. او در پيشروي خود از اسپيجاب رو به شمال، بر شهر مهم طراز استيلا يافت. برپايه گزارش نرشخي، گويا به دنبال اين فتح، بسياري از مردم طراز به اسلام گرويدند و معبد بزرگ شهر را مسجد جامع كردند. در پي فتوح ساماني در فراسوي اسپيجاب، منطقه فاراب نيز تصرف شد و اين شهر، به سرعت يكي از مراكز دانش پروري در جهان اسلام شد. مهاجرت محدث شامي، عبداللـه بن محمد مقدسي (د بعد از 310 ق) به فاراب و سكني گزيدن او در اين شهر و برخاستن معلم ثاني، ابونصر محمد بن فارابي (350 ق) و دو اديب برجسته ـ ابو ابراهيم اسحاق فارابي (د 350 ق) و ابونصر اسماعيل جوهري (د 395 ق) ـ از ميان مردمان اين سرزمين، نشان از اين جايگاه مهم فرهنگي دارد.
درباره فتوح امير اسماعيل، مي توان گفت كه پيشروي او در سمت شمال تا ده نوجكث، واپسين آبادي مهم بر سر راه سرزمين كيماك ادامه يافته است؛ اما درباره حدود شرقي اين فتوح به دشواري مي توان سخن گفت. به هر روي، پيوستگي اين منطقه به جهان اسلام در اواخر سده 4 ق، به گونه اي بود كه مقدسي، جغرافي نويس آن دوره، سرزمينهاي غربي تركستان را از اسپيجاب تا بلاساغون به عنوان «كوره»‌اي از كوره‌هاي شش گانه سرزمين «هيطل» و ملحق به ماوراءالنهر معرفي كرده، و در بيشتر آنها به وجود مسجدي جامع اشارت نموده است. در اوا خر همين سده، اوضاع سياسي براي مسلمانان در مرزهاي تركستان به اندازه اي با ثبات و اطمينان بخش بود كه غازيان ماوراءالنهري براي جهاد به ثغور شام فرا خوانده مي شده اند.
اگرچه در منابع تاريخي درباره پيشروي نظامي سامانيان درناحيه فرغانه به صراحت سخن رفته است، اما برپايه برداشت از برخي منابع، مي توان چنين تصوير كرد كه تخميناً همزمان با گسترش كوره اسپيجاب، كوره فرغانه نيز به نفع سامانيان گسترش يافته، و ناحيه اي واقع در جنوب قرقيزستان كنوني، مشتمل بر شهرهايي مرزي چون اوش و اوزكند به قلمرو آنان افزوده شده است. كتيبه اي عربي متعلق به اوش از سال 329 ق، از جمله نشانه هاي تاريخي حيات اسلامي در اين منطقه است و گزارش مقدسي از اواخر سده 4 ق، از رونق اسلام در اين نواحي و ساخته شدن جوامعي بزرگ حكايت دارد. از عالمان نامبردار آن در سده 4 ق نيز، مي توان كساني چون عمران بن موسي اوشي و علي بن سليمان خطيبي اوزكندي را نام برد.
در تركستان شرقي، نفوذ جدي اسلام با پايگيري سلسله قراخاني در كاشغر آغاز شده است كه نخستين سلسله مسلمان از خاقانات ترك محسوب مي گردد و در ربع دوم سده 4 ق در كاشغر بنيان نهاده شده است. نخستين فرمانرواي آن، ساتوق بغراخان (د 344 ق)، با ترك آيين نياكان به ديانت اسلام گرويد و در عين برخورداري از قدرت سياسي، در تاريخ تركستان به عنوان شخصيتي مذهبي نيز شناخته شد؛ چنانكه تا هم اكنون مقبره او در منطقه كاشغر، زيارتگاه مسلمانان آن منطقه است. در آغاز شكل گيري اين سلسله، ديانت اسلام به سرعت در منطقه تحت نفوذ ايشان گسترش يافت و شايد تا دهه 380 ق كه دوره پيشروي قراخانيان به سوي باختر است، كمتر پايگاهي استوار براي اديان ديگر در سرزمينهاي ميان كاشغر تا ماوراءالنهر، از خراسان تا چين بر جاي مانده بود. در 382 ق، قراخانيان بلاساغون، و در 383 ق بخارا را تصرف كردند و بدين ترتيب قدرت سياسي را در منطقه براي خود مسلم داشتند و زمينه را براي گسترش دين واحد در منطقه فراهم ساختند.
منطقه‌ختن درميانه كاشغر و تبت‌اندكي پيش از397 ق به‌دست قدرخان، از خاندان قراخاني گشوده شد وبدين‌ترتيب، شرايط براي‌نفوذ ديانت‌اسلام تامرزهاي چين‌فراهم گشت. درنمونه‌هايي از كهن‌ترين اشعار تركي ـ اسلامي مربوط به محيط قراخاني كه كاشغري در ديوان لغات الترك نقل كرده است، جنگهاي تركانِ اسلام آورده با اويغوران نامسلمان به روشني بازتاب يافته كه چهره اي ديني و جهادي به خود گرفته است. در اواخر سده 5 ق، منطقه ختن عالماني چون احمد بن محمد استرسني (د بعد از 498 ق) و سليمان بن داوود ختني (د بعد از 523 ق) را به عالم فقه و حديث عرضه داشت.
درباره رواج اسلام در منطقه دشت شمالي، يعني منطقه اي تقريباً قابل تطبيق با قزاقستان كنوني (بجز استان قزاقستان جنوبي)، بايد گفت كه بخش باختري در گرويدن به اسلام پيشينه اي ديرينه دارد. اين منطقه كه در سده 4 ق، زيستگاه قبايل گوناگون غُز (اوغوز) بوده است، به ويژه در اثر مراودات تجاري، از همان سده با ديانت اسلام آشنا شده است. برپايه گزارش مقدسي درباره شهر سوران (صبران)، شهر مرزي غزان و ماوراء النهريان، اين شهر از فضايي اسلامي برخوردار بوده، و جامعي داشته است.
در 432 ق، با مهاجرت سلجوق ـ از سران غز و نياي سلسله سلجوقي ـ به منطقه جَند در شمال خوارزم، قدرتي سياسي در اين سرزمين پاي گرفت كه به سبب اسلام آوردن سلجوق، با گسترش رونق اسلام در اين منطقه همنواخت بود. به زودي منطقه جند سرزميني مسلمان نشين شد و در اتحاد با سوران، يك پادشاهي مسلمان و نيمه مستقل غز را تشكيل مي داد.
در سخن از ديگر مناطق قزاقستان، پيش از هر چيز بايد به گزارشي از ابن اثير اشاره كرد، حاكي از آنكه در 435 ق، 10 هزار خرگاه از قبايل كوچنده دشت، در اثر كوششهاي قراخانيان به اسلام گرويدند. در تعميم گزارش ابن اثير درباره قبايل منطقه بايد تأمل كرد، اگرچه ابن اثير به تعبيري مبالغه آميز مي افزايد «كه در اين سال جز تركان تاتار و خطا در نواحي چين، همه تركان مسلمان بوده اند». به هر حال از سخنان ياقوت حموي چنين بر مي آيد كه در سده 6 ق، هنوز منطقه اسپيجاب و اترار، منطقه اي مرزي ميان تركستان مسلمان با تركان اسلام نياورده بوده است.
خواجه احمد يسوي (د 562 ق) شخصيتي ديني با گرايش صوفيانه و برخاسته از شهر يسّي (در تركستان كنوني) در شمال اسپيجاب، در گسترش دعوت اسلامي ميان كوچندگان منطقه، نقشي مهم ايفا كرده، و ديوان شعر او با عنوان ديوان حكمت، به سان متني ديني مقبوليت يافته است. مقبره خواجه در تركستان، در خلال قرون، همواره مركزي براي ترويج و تعليم ديانت اسلام در منطقه، و نيز در ميان قبايل كوچنده، مزاري مقدس بود كه كعبه تركستان به شمار مي‌آمد.
در آغاز سده 7 ق، حملات چنگيزخان، تاريخ آسياي مركزي را دگرگون ساخت و در اين ميان، دشت قپچاق كه در مسير حمله مغولان به روسيه قرار داشت، نيز از قاعده مستثني نبود. حكومت مغولي ـ تركي اردوي زرين در باختر دشت قبچاق، از زمان ازبك‌خان (حك 712 ـ 742 ق) به حكومتی حامي اسلام مبدل شد و با ايجاد اردوي متحد سپيد ـ زرين به دست توختامش در 782 ق، ديانت اسلام با حركتي كند و صلح آميز به سوي خاور گسترش يافت.
* منبع: پاكتچي،احمد. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 517 ـ 515

بخش چهارم: بین النهرین
بين النهرين

پژوهش درباره گسترش اسلام در بين النهرين، همچون ديگر نقاط، بي نياز از بررسي اوضاع سياسي و اجتماعي منطقه اي و تحولاتي كه فتوح اسلامي به عنوان آغازگر اين فرايند و نخستين مرحله آن ايجاد كرد، نيست؛ به ويژه، از آنجا كه بخش عمده بين النهرين همواره موضوع نزاعها و جنگهاي ايران و روم بود و شرق و جنوب بين النهرين، يعني عراق مدتهاي دراز جزو قلمرو دولت ايران به شمار مي رفت و قبايل و حكام اين نواحي زير نفوذ و خراج گزار ايران بودند. بررسي اين احوال مي تواند ـ هرچند به اختصار ـ چشم اندازي از گسترش اسلام در منطقه به دست دهد. عراق نيز مانند شام، از پيش از اسلام موطن دوم عربهايي بود كه ارتباطي نسبتاً محكم با قبايل شبه جزيره عربي و شمال بين النهرين داشتند. با اينهمه، اطلاق ايرانشهر به سواد يا عراق مأخوذ از نام ايرج فرزند فريدون، يا تعريب ايراه به عراق و نامهاي ايراني شهرهاي عراق ـ كه بعضي هنوز رايج است ـ نشان مي دهد كه اين منطقه از قرنها پيش از اسلام ايراني بوده است؛ زيرا مي دانيم دست كم از قرن 3 م مهاجرنشينها و پادگانهاي ايراني در بين النهرين پديد آمد كه غالباً توسط بخشي از خاندانهاي اشراف اداره مي شد و به مثابه سدي در برابر تهاجمات روميان و نيز اعراب بدوي بود. در همين منطقه دولت عربي حيره و خاندان حاكم آنجا موسوم به لخميان يا آل منذر كه خراج گزار و تابع ساسانيان بودند، و نيز بعضي قبايل عرب چون تيره هايي از تغلبيان، ربيعه، طي و اياد مهم ترين خط دفاعي ايران در غرب كشور به شمار مي رفت. اما حوادث بزرگي سيادت ايرانيان را بر اين منطقه تهديد مي كرد. عقب نشيني خسرو پرويز از برابر روميان و انقراض دولت لخميان حيره عامل مهم ضعف ايران در اين ناحيه بود. انقراض لخميان بيشتر ناشي از نزاعهاي داخلي ميان بعضي اشراف عرب حيره و دودمان حاكم بر آنجا بود. انقراض لخميان مانع استواري را از برابر قبايل بدوي عرب برداشت و كار به جنگ ميان ايرانيان و شيبانيان در ذوقار انجاميد كه به شكست ايران و فرو ريختن هيبت اين دولت در بين النهرين منجر شد. عربها در اين باره داستانها سرودند و از آن پس، آن مايه دليري يافتند كه به حملات مستقيم به ايرانيان بين النهرين بپردازند.
نابسامانيهاي داخلي ايران و حملات اقوام شرقي و نيز طغيان دجله و شكست سدها و ايجاد خسارات بزرگ از ديگر وقايعي بود كه دست اعراب را در حمله جنوب بين النهرين بازگذاشت و چون خسروپرويز مرد و نزاعهاي داخلي در ايران درگرفت، اينان هيچ مانعي در اين منطقه بر سر راه خويش نمي ديدند و در عراق به آباديها حمله ور مي شدند و به گرفتن غنيمت مي پرداختند. در همين ايام وقايع رده و گروش اشراف ايراني يمن به اسلام و جنگ با مرتدان رخ داد كه در گسترش اسلام در بين النهرين بي تأثير نبود و پاي مسلمانان را به اين منطقه باز كرد.
خالدبن وليد پس از سركوب مرتدان به دستور ابوبكر به عراق رفت و خليفه او را گفت كه حمله خود را از ابله آغاز كند. به درستي دانسته نيست كه چرا خالد مأمور جنگ در عراق شد. شايد پيشوايان دولت اسلامي و مسلمانان مي خواستند در اين ناحيه نيز قبايل عرب را زير رايت اسلام و براي گسترش آن متحد گردانند، چنانكه در حمله مسلمانان به شام و قبايل عرب مسيحي آن ديار بي گمان چنين انگيزه‌هايي وجود داشت. در واقع مسلمانان و رهبران دولت اسلامي به پيروي از پيامبر اكرم‌(ص) كه اسلام را به عنوان ديني جهاني تبليغ مي كرد، جهاد و گسترش اسلام را وظيفه خويش مي شمردند. اين نكته كه پيامبر‌(ص) براي تبليغ اسلام در خارج از مرزهاي عربستان مي كوشيد و نامه هايي به سران دولتهاي آن عصر فرستاد و نيز به تبليغ ميان قبايل عرب مستقر در مرزهاي شام پرداخت، مؤيد همين معني است. خلفا نيز در پي همين سياست بودند و ظاهراً جنگهاي رده از سويي اين روند را به تأخير انداخت و از سويي ديگر، پس از مدتي از عوامل نفوذ اسلام گرديد. اينكه ابوبكر به خالد دستور داد تا در سواد با ايرانيان مدارا كند، اگر درست باشد، دليل ديگري است بر آنكه هدف او دست كم نشر اسلام، در ميان عربهاي بين النهرين در قلمرو ايران بود. بنابراين تمركز بخشيدن به نيروي عرب مسلمان و تحريك آن براي توسعه اسلام و سيطره عرب مي تواند از انگيزه هاي اصلي اين لشكر كشي باشد. اما اهداف اقتصادي و تحصيل غنايم را نيز البته نمي توان ناديده گرفت. بااينهمه، لااقل درآغاز كار جنگ مستقيم با ساسانيان درمد نظر نبود، گرچه حمله مسلمانان به بين النهرين به ناچار با منافع مادي و معنوي ايرانيان برخورد داشت و جنگ را اجتناب ناپذير مي كرد و از اين رو، خليفه با گسيل خالد به نوعي پيش دستي مبادرت كرد. با اينهمه، و به رغم بعضي شواهد، برخي نويسندگان عوامل مختلف جغرافيايي و اقتصادي و اجتماعي را در ميان انگيزه هاي مسلمانان در حمله به بين النهرين اقوي عوامل شمرده، و هدف نشر اسلام را انگيزه اي ثانوي دانسته‌اند.
پيش از ورود خالد به عراق، مثني بن حارثه رئيس شيبانيان و سويد ابن قطبه ذهلي از بكر بن وائل كه به روزگار پيامبر (ص) نمايندگاني به مدينه فرستاده، و به اسلام گرايش يافته بودند، در حيره و ابله به تاخت و تاز پرداختند. مقارن با پايان جنگهاي رده، مثني از ابوبكر اجازه خواست كه به ايرانيان عراق بتازد و او نيز پذيرفت و خالد را بدانجا فرستاد و مثني را زيرفرمان او قرار داد. بايد گفت كه موافقت ابوبكر با پيشنهاد مثني و گسيل لشكر به عراق قطع نظر از فايده اي كه در تبليغ اسلام از اين راه متصور بود، احتمالاً ناشي از توجه خليفه به اين معني است كه رها ساختن عربهاي ستيزه جو در عربستان خاصه در حجاز ممكن است باعث ايجاد فتنه و آشوبهاي داخلي شود و دولت نوبنياد اسلامي را در معرض خطر قرار دهد. كشمكشها و جنگهاي داخلي كه اندكي پس از آن از روزگار عثمان و به ويژه ايام امام علي (ع) روي داد، مؤيد اين معني تواند بود.
به هر حال، درباره نخستين مناطقي كه در عراق مورد حمله خالد و مثني قرار گرفت، روايات مختلف و گاه متناقض است. گفته اند كه علاوه بر آن دو تن، مذعور بن عدي عجلي و سويد بن قطبه ذهلي نيز از ابوبكر دستور جنگ گرفتند و از سوي ديگر بر ولايت سواد هجوم بردند. بنابر روايتي، خالد در آغاز با رؤساي آباديهاي بانقيا، باروسما و اُلّيس صلح كرد و قرار بر جزيه شد؛ به روايت ديگر، شهركها و پادگانهاي درني، زندرود، هرمزدجرد، خفان و اليس با جنگ به تصرف درآمد و حيره در برابر فاتحان نمودار شد. نيز آورده اند كه خالد نخست ايرانيان را در ذات السلاسل شكست داد و پس از آن ابله را گرفت. به گفته قدامه، خالد از راه حيره به سويد بن قطبه در ناحيه خريبه پيوست و ابله را فتح كرد. بلاذري متذكر شده است كه پيكار ابله نخستين جنگ مسلمانان در اين منطقه بود و خالد پس از آن روي به حيره نهاد. پس از تسخير حيره چند جنگ ديگر رخ داد كه از آن ميان بايد به جنگهاي مذار، ثني و ولَجه ميان مسلمانان با ايرانيان و متحدان عرب مسيحي آنان اشاره كرد كه در تمام آنها خالد پيروز شد و باز به سوي حيره رفت. خالد در اين حمله ها به دستور ابوبكر كشاورزاني را كه بر ضد مسلمانان به جنگ نپرداختند، برجاي خود ابقا كرد، ولي بر آنها جزيه بست و اينان به تدريج در عصر امويان به اسلام گرويدند.
در اين ايام قبايل عرب مسيحي دوباره گرد آمدند و به فرماندهي ايرانيان در اليس با مسلمانان به جنگ پرداختند، ولي شكست خوردند و به سبب كشتار مغلوبان، آن پيكار نهر الدم خوانده شد. اين واقعه در صفر 12 رخ داد. خالد همچنين پس از جنگهاي امغيشيا و مقر كه از لحاظ دستيابي عربها به غنايم هنگفت و عقب راندن ايرانيان قابل توجه است وارد حيره شد. آزادبه، مرزبان آنجا گريخت و مردم به جزيه تن در دادند. با اينهمه، اندكي بعد شوريدند، ولي سركوب شدند و به قرار نخست بازآمدند.
فتح حيره و بانقيا راه تصرف شهرهاي بين النهرين جنوبي را هموار كرد و دهقانان اين منطقه به تدريج با مسلمانان پيمان صلح بستند و جزيه را پذيرفتند و بر املاك خويش ماندند. فتح انبار به دست خالد نيز پس از آن صورت گرفت و او روي به عين التمر نهاد و به تصرف آنجا توفيق يافت، اما دهقانان اين ناحيه چند سال ديرتر و به روزگار امام علي‌(ع) به اسلام گرويدند. تصرف تكريت، عكبرا و بردان، و جنگ با اعراب تغلب و ربيعه آخرين فعاليتهاي خالد پيش از خروج او از عراق بود. در اين ايام ايرانيان دهقانان سواد را به شورش بر ضد فاتحان تحريك كردند و رستم فرخزاد، نرسي را براي جنگ با جانشينان خالد به كسكر فرستاد و سواحل فرات از اطاعت مسلمانان بيرون شد. ابوعبيد ثقفي فرمانده جديد مسلمانان به مقابله رفت و ايرانيان و لشكر متحد مردم سواد را شكست داد و دوباره كار بر جزيه راست شد.
جنگ بزرگ ديگري موسوم به «جسر» به چيرگي ايرانيان و قتل ابوعبيد انجاميد (‌رمضان 13) و بهمن جادويه بيشتر متصرفات عربها در سواد، و از جمله حيره را بازستاند، ولي در پيكاري كه چند ماه بعد (14 ق) در ساحل شرقي رود بويب ميان ايرانيان و مسلمانان رخ داد،ايرانيان منهزم شدند. مسلمانان در جنوب شرقي تا سواحل دجله، و از شمال تا بغداد، تكريت و منطقه ميان حيره و كسكر تا عين التمر به تاخت و تاز پرداختند و پادگانهاي ايراني روي به سقوط نهاد. آورده اند كه مثني دراين وقت به كمك مرزبان انبار كه گويا همراه گروهي از مردم آنجا به اسلام گرويده بود،از فرات گذشت و بازار بغداد را به غارت داد. در اين ميان، سعد بن ابي وقاص از سوي عمر فرماندهي يافت و روانه عراق شد. از آن سوي ايرانيان سواد از طريق قابوس بن قابوس لخمي كوشيدند تا قبيله بكربن وائل را براي جنگ با مسلمانان با خود همداستان كنند.
چون ايرانيان به فرماندهي رستم آماده جنگ شدند و مذاكرات ميان مسلمانان و ايرانيان به جايي نرسيد، در قادسيه ـ در حدود كوفه ـ پيكار درگرفت و مسلمانان چيره شدند. سعد به پيشروي پرداخت و لشكر به آن سوي فرات فرستاد و بهرسير را به محاصره گرفت؛ سپس در سرزمينهاي ميان دجله و فرات به تاخت و تاز پرداخت، اما كشاورزان و دهقانان را امان داد و جزيه بر آنان نهاد. پس از تسخير بهرسير نوبت به مداين رسيد و خره زاد برادر رستم فرخزاد مقاومت نتوانست و آنجا نيز به دست مسلمانان افتاد. از جمله علل شكست قادسيه و سقوط مداين خودداري مردم سواد از جنگ با مسلمانان بود و بدين سبب تازيان از پشت در معرض خطر نبودند و بعضي كه به ناچار در لشكر ايران به پيكار پرداخته بودند، نيز مورد دلجويي واقع شدند و به دستور عمر با آنان صلح شد و زمينهاشان جزو غنايم به شمار نرفت.
پيكار بعدي ايرانيان با مسلمانان در جلولا با همكاري دهقانان مهرود (اواخر سال 16 ق) منتهي به شكست ديگري براي آنان شد و مناطق شرق دجله نيز به تصرف مسلمانان درآمد. حلوان هم به سرعت توسط قعقاع بن عمر و تسخير شد و وي يكي از ايرانيان را به حكومت آنجا گمارد. مسلمانان سپس به سراسر كوره باجرما چيره شدند. از اين پس عمر اجازه پيشروي نداد و به فتح سواد خرسند شد و مسلمانان به توسعه نفوذ خود در بين النهرين و تجديد قوا مشغول شدند. بنياد كوفه درهمين روزگار نهاده شد و اين شهر به مركز نيروهاي نظامي اسلام بدل گرديد.
اما درباره فتح بين النهرين شمالي يا جزيره بايد گفت ورود اسلام بدانجا ديرتر، و پس از اتمام تسخير عراق صورت گرفت. جزيره و مركز آن ادسا (رُها) نيز سالها محل نزاع ايران و روم بود. در اين دوره كه اسلام بدانجا نفوذ يافت، از رأس العين به پايين فرات در دست روم، و بخشي شامل نصيبين تا دجله همراه با دشت ماردين و داريا و سنجار در تصرف ايرانيان بود. ظاهراً بخش رومي بين النهرين زودتر به دست مسلمانان افتاد و جنگ يرموك كه سرنوشت شام را تعيين كرد، اين بخش از بين النهرين را نيز به دست مسلمانان افكند. نخستين بار عياض ابن غنم كه تسخير همه جزيره به او منسوب است، مأمور فتح آنجا شد. او نخست رقه را پس از جنگ و صلح با بطريق آنجا گرفت و از آن پس حران و رها را به صلح با اسقف آنجا تسخير كرد (18 ق). تصرف بيشتر شهرهاي جزيره پس از سقوط رها دشواري چنداني نداشت و شهرهاي سميساط، قرقيسيا، سنجار، آمد، ميافارقين، بدليس، اخلاط، ماردين، و رأس العين در خلال سالهاي 18 تا 20 ق به تصرف درآمد. در 21 ق عمربن سعد جانشين عياض دژهاي ساحلي فرات را گشود و تا هيت برفت و چون عمار ياسر امير كوفه لشكر به آن نواحي و سرزمينهاي بالاي انبار فرستاده بود، عمير به رقه بازگشت، يعني سپاهيان اسلام از دو سوي، سراسر بين النهرين را در نورديدند.
درباره گسترش اسلام در اين نواحي اطلاعات چنداني در دست نيست و به نظر مي رسد كه اين گسترش تا حدي كند و در خلال ساليان بوده است. از جمله چون عمير بن سعد اسلام را بر بني تغلب، ساكنان عرب مسيحي جزيره عرضه كرد و آنان نپذيرفتند، از ايشان جزيه خواسته شد. بني تغلب كه تأديه جزيه را در شأن خويش نمي دانستند، خواستند به قلمرو روم كوچ كنند. عمر پذيرفت كه عنوان جزيه را بردارد، ولي دو برابر معمول، خراج (صدقات) بر آنها بست و اين نخستين بار بود كه بر اهل كتاب به جاي جزيه، صدقه، نهاده شد. بني تغلب شرط كردند كه بر دين خويش باقي بمانند، ولي پذيرفتند كه كودكان خويش را به اتخاذ مسيحيت ترغيب نكنند. بعضي از نواحي جزيره نيز پس از فتح قادسيه به اسلام گرويدند و در شهرهاي خود ماندند. از روايتي هم كه درباره فتح رقه آورده اند، برمي آيد كه بطريق آن ديار مي خواست مسلمان شود و مردم را نيز بدان كار تشويق مي كرد، ولي مردم نپذيرفتند و او را به قتل تهديد كردند؛ پس وي از آن رأي بازگشت.
اما در عراق مقارن اسلام،اديان زرتشتي و مسيحيت و مزدكي رواجي داشت. با حمله مسلمانان به بين النهرين بسياري از باديه نشينان مسيحي عرب در مسير اين امواج قرار گرفتند و اشتراكات نژادي و زباني، آنها را به سهولت بيشتر به سمت عربهاي مسلمان و اسلام سوق مي داد. چنانكه وقتي سران قبايل عرب مسيحي حيره از خالد صلح خواستند، خود را عرب، و زبان خود را عربي خواندند. همچنين گروهي از قبايل عرب بين النهرين كه از ساسانيان دلخوش نبودند، با حمله مسلمانان به دفاع برنخاستند و قبايل عرب مسيحي نيز به سادگي به مسلمانان پيوستند كه از آن ميان مي توان از عبدالمسيح بن عمروبن قيس ازدي، هاني بن قبيصه شيباني و اياس بن قبيصه طايي آخرين عامل خسرو در حيره ياد كرد كه بر ضد ايرانيان به كار پرداختند، بدان شرط كه كليساهاشان ويران نگردد.
در حقيقت ساكنان عراق پس از نخستين پيروزيهاي مسلمانان، از لحاظ ديني آزادي بسياري يافتند و برخلاف دوره ساسانيان مي توانستند با پرداخت جزيه بر دين خويش باقي بمانند. در حالي كه به روزگار ساسانيان پيروان اديان غير زردشتي غالباً مورد آزار و شكنجه واقع مي شدند. به هر حال، بعضي از قبايل عرب ساكن سواد مانند طي و ازد و عبدالقيس و كنده كه تيره هايي از آنها در سالهاي 9 و 10 ق نمايندگاني براي صلح و گروش به اسلام به مدينه فرستاده بودند، در پي هجوم مسلمانان به اين منطقه در پيوستن به هم نژادان خويش چندان دچار ترديد نشدند، چنانكه در 13 ق در جنگ بويب قبايل نمر و تغلب كه از هم پيمانان مهم ايران به شمار مي رفتند و قبلاً با مسلمانان جنگيده بودند، ظاهراً به انگيزه قوميت به ايشان پيوستند.
اعراب شيباني عراق پيش از بقيه عربها به اسلام گرويدند؛ چه، آورده اند كه وقتي مثني از سوي ابوبكر امارت بر مسلمانان شيباني يافت، به تبليغ اسلام ميان قوم خود پرداخت و ايشان به اسلام گرويدند. در تكريت نيز پس از فتح مداين بطوني از قبايل اياد و تغلب و نمر به اسلام گرويدند. با اينهمه، بعضي از قبايل بين النهرين همچون گروهي از بني تغلب به مسيحيت باقي ماندند، ولي اجازه تعميد فرزندان خود را نداشتند و بار ديگر قبايل به همراه سعد در ساختن كوفه مشاركت كردند. گرچه برخي اين روايت را از ساخته هاي دوره هاي متأخرتر دانسته اند، ولي بايد دانست كه اخذ جزيه نه براي تخفيف مقام يا به عنوان مجازات، بلكه براي تعهد دولت اسلام به حمايت از اهل كتاب بود كه نمي توانستند به خدمات نظامي بپردازند. اين معني در صلح نامه هاي ميان مسلمانان و قبايل عرب مسيحي بين النهرين آشكار است. گفته اند بسياري از كساني كه در دوره سلطه ايرانيان به سبب مقام و مرتبه خويش ماليات سرانه نمي دادند، پس از فتوح عرب نيز براي خودداري از پرداخت آن به اسلام گرويدند، در حالي كه بيشتر كساني كه به ايرانيان ماليات سرانه مي دادند، مسلمان شدند تا ديگر آن را نپردازند. مثلاً مردم حيره و اليس كه مبالغ معيني به ايران مي فرستادند، در آغاز فتوح بعضي از ايشان مسلمان شدند و خليفه ماليات سرانه و حتي خراج زمين را از ايشان برداشت و اين خود عاملي مهم در نشر اسلام گرديد. در عراق نيز مانند شام و مصر، مردم زيربار مالياتهاي كمرشكن خرد شده بودند و در برابر مهاجمان مسلمان به مقاومت نپرداختند، بلكه بدانها گرايش يافتند.
درباره گروش قبايل مسيحي عرب به اسلام بايد گفت گذشته از اشتراك در زبان و نژاد كه عامل نيرومندي محسوب مي گردد، نزاعها و اختلافات مذهبي و اوضاع ناهنجار كليساي شرق و آزار و شكنجه هاي فرقه اي در ميان مردمي كه در پي تحصيل آرامش روحي بودند، از عوامل گروش به اسلام بود. سادگي و قابل فهم بودن اسلام و عدم تناقض در اعتقادات ديني، برخلاف تعاليم پيچيده روحانيان مسيحي، نيز از عواملي بود كه مسيحيان شرقي را زودتر به اسلام خوگر كرد و باعث گسترش اسلام در بين النهرين شد. بسياري از مشاهير اسلام، از فقها و مورخان و فرمانروايان از كساني بودند كه پدرانشان در بين النهرين به اسلام گرويده، يا به دست مسلمانان اسير، و مسلمان شده بودند. گذشته از قبايل عرب اين منطقه، دهقانان ايراني يا ايراني ـ سامي عراق نيز به سرعت به اسلام گرويدند و به ياري مسلمانان برخاستند و غالباً مقام و موقعيت خويش را حفظ كردند. از آن ميان بايد از جميل بن بصبهري دهقان فلاليج و نهرين، بسطام بن نرسي دهقان بابل و خطرنيه، فيروز دهقان نهر الملك و نيز دهقانان ديگر ياد كرد كه به اسلام گرويدند و خليفه نيز املاكشان را نگرفت و نام بعضي را در ديوان عطايا وارد كرد. فراز و نشيبهاي گسترش اسلام در بين النهرين را از راه مقايسه جزيه هايي كه در دورانهاي مختلف از اين منطقه گرد مي آمد، مي توان دريافت. گفتني است كه نصب كساني براي امامت نماز و منصب قضا، غير از عامل و امير حرب، بلافاصله پس از فتح شهرها يا تأسيس شهرهاي جديد، و نيز وجود محدثان و قاريان و فقها حاكي از اين معني است كه مسلمانان، رهبران و فرماندهان آنان از همان آغاز، مسأله گسترش اسلام و آموزش نومسلمانان و مواظبت بر اعمال ديني را مورد توجه قرار مي دادند.
* منبع: سجادي،صادق. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 521 ـ 517

بخش پنجم: مصر و شام
مصر و شام

فرايند گسترش اسلام در مصر و شام با آنكه از جهاتي بي شباهت با ورود اسلام به ديگر سرزمينهاي خارج از شبه جزيره عربستان نيست، ولي برخي ويژگيها آنها را از يكديگر متمايز مي كند. اين ويژگيها را در تركيب قومي، اجتماعي و ديني مردم مصر و شام، تلقي آنان از سلطه سياسي و ديني روم و نيز تماس زود هنگام مسلمانان با شاميان و مصريان از عصر پيامبر اكرم (ص) مي توان يافت و از ديدگاه مورخ در تنوع منابع دو سويه داستان فتح و گسترش اسلام خلاصه كرد. اهميت اين نكته اخير خاصه از آنجا پيداست كه در بررسي وقايع مربوط به فتح و گسترش اسلام در ايران، همواره بايد متكي بر منابع اسلامي يا ايراني عصر اسلامي با ديدگاه اسلامي بود و مورخ در اينجا نمي تواند اين فرايند را از سوي ديگر آن بررسي كند. البته بايد گفت كه تنوع منابع درباره مصر و شام نيز بدان گونه نيست كه بتوان منابع سرياني ـ يوناني را نماينده ديدگاه كاملاً جداگانه اي درباره فتوح و گسترش اسلام دانست. در واقع بررسيهاي دقيق تر نشان داده كه مورخ بيزانسي ـ سرياني، تئوفانس (د 817 م) بخشهايي از اثر خود «سالنامه» را از تواريخ عربي اقتباس كرده است و نيز مورخان متأخر بيزانسي چون سدرنوس و گيورگيوس موناخس هم اطلاعات خود را از تئوفانس گرفته اند. يكي از مورخان سرياني، الياس نصيبيني (‌سده 11 م) در اقتباس مطالب و حتي در يادآوري سالهاي وقايع، وابستگي خود را به منابع عربي نشان داده زيرا گزارشهاي خود را برپايه تقويم اسلامي مرتب كرده است. با اينهمه، منابع مذكور خاصه اثر تئوفانس در مواردي راهگشاي برخي پيچيدگيها و دشواريها و عرضه كننده ديدگاهي متقابل با روايات منابع اسلامي است.
به هر حال، سرزمين شام پيش از اسلام در قلمرو دولت بيزانس قرار داشت و ساليان دراز محل برخورد و كشاكش ايران و روم بود. آخرين بار خسروپرويز پس از هجوم به آناتولي، شام را تسخير كرد و صليب مقدس را به ايران آورد. اما اندكي بعد هراكليوس ايرانيان را شكست داد و بر شام چيره شد و پيش از اين جنگها نيز سيطره روم بر شام روي به ضعف نهاده بود و به ويژه قطع مقرري قبايل عرب مسيحي در آن ديار كه حراست مرزهاي شام را بر عهده داشتند، موجب تضعيف وابستگي اين قبايل به امپراتوري شده بود. در دوران جنگهاي ايران و روم نيز اوضاع اقتصادي روي به وخامت نهاد و اختلافات مذهبي ميان كليساي يعقوبي با ارتدكس روم كه مذهب رسمي امپراتوري بود، شدت يافت. وجود يهوديان و سامريان و حتي بت پرستان شام اختلافات ديني را بيشتر دامن مي زد. شاميان كه در مذهب با روم اختلاف داشتند، خصايص قومي و زباني خويش را نيز از دست ندادند و تمدن يوناني ـ رومي در حقيقت ظاهري بود بر باطن فرهنگ سامي آنها. از اين رو، عربهاي مسلمان را در نژاد و زبان و حتي اعتقادات ديني از روميان به خود نزديك تر مي ديدند. از لحاظ قومي، قبايل عرب نژاد و عربي زبان بسيار در مرزهاي حجاز و شام و در داخل شام مي زيستند كه بنا بر روايات تاريخي از زمان پيامبر اكرم (ص) با دولت مدينه ارتباط داشتند و برخي از سرانشان به اسلام گرويده بودند. از آن ميان بايد از بني عُذره و بني سعد هُذيم ياد كرد كه در جنگ موته يكي از آنان فرمانده گروهي از مسلمانان بود. به روايت ابن سعد، نمايندگان هر دو قبيله نزد پيامبر (ص) اسلام آوردند. از اين رو، با آغاز ورود مسلمانان به شام، موضع مخالف و دشمني نگرفتند. قبيله بلي نيز از قبايل عرب شام و طرفدار سرسخت امپراتوري بود، ولي شاخه هايي از آن كه در حجاز بودند، در زمره انصار قرار داشتند و در غزوات پيامبر (ص) شركت مي جستند. تيره هايي از قبايل جذام و لخم كه در تبوك و بحرالميت مقام داشتند، در عصر پيامبر (ص) با مسلمانان هم پيمان بودند و برخي از آنها مسلمان شدند؛ از جمله فروه بن عمرو جذامي از سران و حاكمان قبيله جذام كه اسلام آورد و به همين سبب توسط روميان كشته شد. برخي از تيره هاي قبيله قين يا بلقين كه از شمال تيماء تا حوران را در قلمرو خود داشتند و از جمله متحدان روم در غزوه موته بودند‌، پيش از رحلت پيامبر (ص) اسلام آوردند. پس از رحلت، برخي از آنان مرتد شدند و برخي همراه اسامه با مرتدان جنگيدند.
بنابراين، آغاز ورود اسلام به شام را بايد از هنگام حيات پيامبر (ص) دانست كه شخصاً متوجه شمال حجاز و جنوب سوريه شد و پس از غزوه ذات السلاسل، اين مناطق به سيادت مدينه گردن نهادند. از آنجا كه جهاد براي نشر اسلام از فرايض به شمار مي رود و پيامبر (ص) پيش از رحلت در داخل شبه جزيره و حدود شام به فعاليت برخاست، شايد بتوان گفت كه لشكركشيهاي پس از پيامبر (ص) به حدود شام مقارن با جنگهاي رده مبتني بر همين نظريه نشر اسلام و تعميم دعوت بوده است. گرچه برخي از محققان برآنند كه فرايند فتوح، ادامه پيكار با مرتدان بود، اما عامل اقتصادي و دست يابي به منابع حياتي را نيز نمي توان ناديده گرفت. با اينهمه، به استناد نامه هاي پيامبر (ص) به فرمانروايان ايران، روم و مصر، و دعوت ايشان به اسلام بايد گفت كه نيرومندترين انگيزه گسيل لشكريان اسلام به مرزهاي اين ممالك تعميم اسلام بود كه فتح و جهاد متمم و جنبه اجرايي آن به شمار مي رود. فعاليت پيامبر (ص) براي نشر اسلام در حدود شام از سال 6 ق آغاز شد كه لشكري به دومه الجندل، به فاصله 10 منزل از دمشق، فرستاد‌. عبدالرحمان بن عوف در آنجا مردم را به اسلام خواند و پيشواي آنان اصبغ بن عمرو كلبي كه مسيحي بود، اسلام آورد. در سال 8 ق نيز كعب بن عمير غفاري از سوي پيامبر‌(ص) به ذات اطلاح در شام رفت، ولي مردم آنجا دعوت به اسلام را نپذيرفتند و دست به جنگ گشودند و مسلمانان را راندند. در همان سال حارث بن عمير فرستاده پيامبر (ص) به بُصري، به دست شرحبيل بن عمرو غساني كشته شد و پيامبر (ص) نيز زيدبن حارثه را با سپاه به موته فرستاد. غسانيان و روميان به مقابله آمدند و طي جنگي سخت زيد و جعفر بن ابي طالب كشته شدند. در غزوه ذات السلاسل نيز عمروبن عاص و ابوعبيده به زمان پيامبر (ص) قلمرو قبايل عرب شامي عذره و بلقين را گرفته، و جمع قبايل بلي و قضاعه را كه به مقابله آمده بودند، پراكندند. سرانجام، پيامبر‌(ص) در رجب 9 ق به تبوك، واحه اي در جنوب سوريه و شمال حجاز، لشكر برد‌. بسياري از مسيحيان ايله، اذرح ميان بترا و معان، و جرباء در شمال اذرح، و نيز يهوديان مقنا در جنوب ايله بر كرانه خليج عقبه اسلام آوردند.
با آغاز وقايع رده، شماري از قبايل عرب مطيع مدينه، فرصتي براي تمرد يافتند، ولي اسامه بن زيد براي تسلط بر بيشتر آنها با مشكل چنداني روبه رو نشد. شيوه برخورد اسامه بنا بر تعاليم ابوبكر كه او را از قتل زنان و كودكان و پيران و توسل به نيرنگ و خيانت برحذر مي داشت، در تجديد اين سلطه بي تأثير نبود. پس از سركوب مرتدان، ابوبكر در پي نشر اسلام خواست لشكر به شام فرستد، برخي از ياران پيامبر (ص) از جنگ با روميان بيمناك بودند، ولي امام علي (ع) ابوبكر را بدين كار تشويق كرد. از طرفي خليفه وقت نيز در صفر 13 ق، 3 يا 4 تن از سرداران خويش را با سپاه از طريق تبوك و ايله به اردن، فلسطين، حمص و حدود دمشق فرستاد و از آن سوي خالدبن وليد را كه در حدود ايران بود، گفت به شام رود. از دستورهاي ابوبكر به ابوعبيده كه مي گفت در روستاها و بيرون شهرها به جنگ و گريز بپردازد و بي فرمان او به شهرها هجوم نبرد، برمي آيد كه ابوبكر در آغاز مي خواسته است اسلام را ميان قبايل كوچ نشين عرب و كشاورزان و روستاييان شامي عرب زبان منتشر كند تا در فتح شهرها و جنگ با روميان نيروي بيشتري به دست آورد.
بررسي نقشه پيشروي مسلمانان نه تنها در شام، بلكه در حدود ايران نيز حاكي از آن است كه قبايل عرب ساكن در مرزهاي ايران و شام كه به سرعت به مسلمانان پيوستند، از عوامل مهم تسلط عربها بر اين مناطق بودند. به هر حال، اولين پيكار در داثن نزديك غزه رخ داد كه عمروبن عاص بر سرجيوس بطريق آن ديار چيره شد و به وادي عربه رفت. گروهي نيز از راه تبوك به سوي بلقاء رفتند و دسته ديگر در عربه روميان را بشكستند. ابوعبيده جراح نيز در بلقاء با مردم مآب (از روستاهاي بلقاء) صلح كرد و گفته اند كه اين اولين صلح در شام بود. در اين ميان، خالد بن وليد از ايران از راهي نامعهود پس از تسخير عين التمر و چند واحه به تدمر رسيد و جزيه بر مردم نهاد و كساني را به غوطه دمشق فرستاد و خود به جابيه رفت. پس از درهم شكستن اعراب مسيحي غساني در مرج راهط روي به بصري در شرق اردن نهاد و به ديگر امرا پيوست و فرماندهي عالي را در دست گرفت. بصري اولين شهر شام بود كه فتح شد. اولين جنگ بزرگ در جمادي الاول سال 13 در اجنادين ميان رمله و بيت جبرين رخ داد كه به پيروزي مسلمانان و كشته شدن فرمانده رومي انجاميد. روميان روي به فحل كه بركرانه شرقي رود اردن است، گريختند و مسلمانان با تعقيب ايشان فحل را تصرف كردند. پس از آن رهسپار دمشق شدند كه روميان در آنجا پناه گرفته بودند. پس از مدتي در محرم سال 14 در مرج الصفر نزديك دمشق جنگي ديگر رخ داد كه پيروزي با مسلمانان بود. برخي روايات درباره تقدم و تأخر جنگهاي اجنادين و مرج الصفر اختلاف دارند. پس از آن دمشق محاصره شد. در اين ميان عمر بن خطاب خلافت يافت و خالد بن وليد را از فرماندهي عزل كرد و ابوعبيده را برگماشت. با اينهمه، دمشق در رجب سال 14 به صلح و جنگ فتح شد. پس از آن حمص، حماه، شيزر و معره النعمان به صلح تسخير شدند. ابن بطريق آورده است كه بعلبك و حلب نيز در همين ايام به صلح و تسليم پيش آمدند.
بزرگ ترين جنگ ميان مسلمانان و روميان كه سرنوشت شام را تعيين كرد، در يرموك رخ داد. لشكر روم متشكل از سربازان رومي، شامي، مردم جزيره و ارمنستان و قبايل عرب طرفدار روم به فرماندهي جبله بن ايهم غساني در ملتقاي رود يرموك و رقاد نزديك واقوصه (ياقوصه) گردآمدند، اما به سختي شكست خوردند و هراكليوس كه در انطاكيه بود، راه قسطنطنيه در پيش گرفت و دل از شام بركند. اين واقعه در رجب سال 15 رخ داد. به دنبال اين فتح شهرهاي نابلس، لُدّ، يبني‏‏‎، عمواس، بيت جبرين، يافا، و رفح به سرعت تسخير شدند و مسلمانان پس از تصرف قنسرين روي به قدس نهادند. محاصره قدس به درازا كشيد و حصاريان پذيرفتند كه شهر را به شخص خليفه تسليم كنند. از اين رو، عمر خود بيامد و عقد صلح و تسليم را امضا كرد. اين واقعه را در سالهاي 16 تا 18‌ق آورده‌اند. قيساريه، رقّه، خزان، سميساط، نصيبين، ميافارقين و قرقيسيا از آخرين شهرهاي مهم شام بودند كه از 19 ق به اين سوي گشوده شدند و بدين ترتيب، جزيره و فلسطين و ثغور شامي و اجناد شام همه به دست مسلمانان افتاد. منطقه جزيره كه از هر دو سوي عراق و شام توسط مسلمانان احاطه شده بود، به ويژه به سرعت به صلح گردن نهادند.
بدين گونه سراسر شام طي 7 سال تصرف شد و حيات تمدني آن كه از مدتي پيش رو سوي روم كرده بود، باز به سوي شرق متوجه شد. فرهنگ يوناني ـ سرياني منطقه روي به ضعف نهاد و اسلام به تدريج جانشين آن شد. به تعبير حتي كه فتوحات اسلامي را مهم ترين عامل تكامل جوامع دانسته است، مي توان گفت كه تسلط اسلام بر اطراف مديترانه پايان عصر كهن و آغاز سده هاي ميانه بود. البته پيروزي نظامي را بايد به عنوان يكي از عوامل گسترش اسلام به حساب آورد كه اين فرايند به اوضاع و احوال سياسي و اجتماعي سرزمينهاي مفتوحه نيز كاملاً بستگي دارد. در شام، اسلام چنان بر مسيحيت سيطره يافت كه برخي از مورخان مسيحي گمان كرده‌اند كه هدف مسلمانان از جنگ در شام مبارزه با مسيحيت بوده است؛ ولي بايد گفت گذشته از آنكه عربهاي مسيحي به سهولت به اسلام گرويدند، غالباً ميان مسلمانان و مسيحيان باقي مانده در شام نيز روابط خوبي برقرار بود. از آغاز ورود اسلام نيز مسيحيان سرياني خود را با آن بيگانه نمي ديدند و به گفته يكي از بطركان كليساي شرق، پس از فتح اسلامي، مسلمانان با آنان دشمني نمي كردند و بلكه به دين، علما و اولياي آنان احترام مي گذاشتند. به علاوه شباهتهايي نيز ميان اسلام و مسيحيت شام در برخي عقايد و احكام وجود دارد كه بيشتر موجب نزديكي مي شد. شايد به همين سبب است كه برخي از خاورشناسان راه مبالغه پيموده، و اسلام را از وجوه بسيار، وارث مسيحيت سرياني دانسته‌اند. از سوي ديگر به سبب اختلاف مسيحيت شام با كليساي روم و فشاري كه هراكليوس بر شاميان وارد مي كرد، مسيحيان اين ديار مسلمانان را دست انتقام الهي براي نجات از ستمگري روميان مي دانستند. بسياري از مسيحيان شام از مسلمانان استقبال كردند و در مواقع خطير به ياري آنان پرداختند. مواد صلح نامه با مسيحيان شهرها نيز حاكي از كوشش مسلمانان در جلب قلوب بوميان بود؛ مثلاً در حلب آنان را بر مال و زمين و كليساهاي خود امان دادند و جز زميني كه براي بناي مسجد اختصاص داده شد، چيزي از آنان نگرفتند. لاذقيه نيز با آنكه به جنگ فتح شد، مسيحيان اجازه يافتند كه به شهر و خانه هاي خويش بازگردند و در شهرهاي ديگر نيز كليساها بر جاي ماند، گرچه اجازه ساختن كليساي جديد نداشتند.
مسلمانان مطابق صلح نامه ها متعهد مي شدند كه از مردم شهرها در برابر جزيه اي كه مي گرفتند، محافظت كنند و به اين تعهد چنان پاي بند بودند كه پيش از پيكار بزرگ يرموك كه مي پنداشتند ممكن است نتوانند به تعهد خويش وفا كنند، آنچه را از مردم حمص گرفته بودند، باز پس دادند. اين امر چنان در مردم مؤثر افتاد كه مسيحيان و يهوديان با مسلمانان بر ضد روميان همداستان شدند. به علاوه روايات متعددي درباره همراهي نبطيان ـ كه از پيش از اسلام با مردم مدينه روابط تجاري داشتند ـ با مسلمانان در پيكار با روميان در دست است. چنين مي نمايد كه يهوديان شام نيز با ورود اسلام به آن ديار مجال و آزادي بيشتر يافتند و به همين سبب با مسلمانان همكاري كردند. سخت گرفتن مسيحيان بر يهوديان از آنجا پيداست كه هنگام تسليم قدس با خليفه شرط كردند كه هيچ يهودي در آنجا ساكن نشود. اما فشارهايي كه بعدها بر اهل ذمه در شام وارد شد‌، هرچند بسيار نادر بود، گاه موجب شورشهايي گرديد، و شايد گرويدن مسيحيان شام به اسلام در عصر مهدي و هارون و متوكل عباسي ناشي از همين رفتارها نيز بوده است. اين فشارها بيشتر واكنشي بود در برابر تحركات نظامي روميان در مرزهاي اسلام و برخي حملات و غارتهاي آنان.
اما از ديدگاه فرهنگي در سرزمينهاي شام از همان اوايل ورود اسلام، ميان اسلام و مسيحيت تبادلات فرهنگي و مناظرات ديني جريان داشت و مجالس و انجمنهاي مشترك در حضور امرا و خلفا تشكيل مي شد. مسلمانان با اصحاب ملل به تسامح رفتار مي كردند و از اين رو مسيحيان دانشمند و آشنا با تمدنها از انتقال آنچه داشتند، دريغ نورزيدند. در ميان فاتحان مسلمان شام، شمار بسياري از صحابه و حافظان قرآن بودند كه پس از فتح، گسترش اسلام و تعليم دين را به نو مسلمانان بر عهده گرفتند و گاه خليفه خود كساني را به اين مهم مأمور مي كرد و شماري از آنان از جمله نخستين قاضيان و فقهاي آن ديار شدند. اين صحابه و تابعين و فرزندان آنان در شهرهاي شام ساكن شدند و چنان استقرار يافتند كه به شهرهاي شام منسوب گشتند. به علاوه محدثان و فقيهان و مقرياني كه بعدها روي به شام نهادند، حيات فكري اين ديار را تحت تأثير قرار دادند و خود عامل مهم گسترش اسلام شدند.
مدتي پيش از اتمام فتوح شام، پس از جنگ يرموك، عمرو بن عاص قيساريه را به محاصره گرفت، اما مدتي بعد پسر خود را در آنجا نهاد و طي اقداماتي كه مورخان درباره علت آن همداستان نيستند، لشكر به مصر برد كه راههايش را مي شناخت و پيش از اسلام به تجارت به مصر برد كه راههايش را مي شناخت و پيش از اسلام به تجارت بدانجا مي رفت. آورده اند كه عمرو اين كار را به رأي خويش كرد و عمر نيز چون دانست‌، خشمناك شد و نامه اي بدو نوشت و سخت توبيخش كرد و دستور داد اگر وارد مصر نشده، باز گردد. پيش از ورود عمرو به مصر نامه بدو رسيد. او كه گويا مضمون آن را پيش بيني مي كرد، باز نايستاد تا به العريش رسيد و آنجا را كه قدرت دفاعي چندان نداشت، به سادگي تسخير كرد. به روايت ديگر عمرو به دستور خليفه به مصر لشكر كشيد و گويا به دستور همو تا ورود به آن ديار لشكر را از قصد خويش آگاه نكرد. چنين مي نمايد كه عمر بن خطاب از لشكر كشي به مصر و جنگ در چند جبهه در آن زمان كه هنوز مسلمانان در شام و ايران استوار نشده بودند، بيم داشت. موافقت بعدي او نيز ظاهراً به اصرار عمروبن عاص بود كه به او قبولانده بود استيلا بر مصر به معناي تثبيت فتح شام است و حضور روميان در مصر تهديدي است به سيادت عربها در شام. اين واقعه را كه به فتح مصر انجاميد، از سال 16 تا 20 ق گفته‌اند.
درباره اولين جنگها و شهرهايي كه توسط عمرو فتح شد، ميان مورخان سخت اختلاف است. به روايت بلاذري و ابن عبدالحكم نخستين جنگ در فرما رخ داد كه عمرو روميان را كه به مقابله آمده بودند، پس از جنگي يك ماهه در اول محرم 19 شكست داد؛ در حالي كه به گزارش طبري و به تبع او ابن اثير تسخير فرما و عين شمس پس از جنگ بابليون (باب اليون) بود. ابن عبدالحكم آورده است كه پس از جنگ فرما، عمرو تا بلبيس پيش رفت و آنجا نيز پيروز شد و پس از تسخير ام دُنين به بابليون رسيد كه مقوقس قبطي آنجا مقام داشت و با آغاز جنگ از آنجا برفت. بلاذري از جنگهاي بلبيس و ام دنين سخن نگفته است. به روايت او عمرو پس از تسخير فرما به يونه (باب اليون كه فسطاط در كنار آن ساخته شد) رفت و در اينجا قواي كمكي بدو رسيد. پس از زماني پيكار، مقوقس خواهان مذاكره شد، اما سران قوم و فرمانده آنان كه طبري او را ارطبون خوانده، با پذيرش اسلام يا تأديه جزيه مخالفت كردند. در حالي كه گفته اند مقوقس خود به صلح تمايل داشت. پس كار به جنگ كشيد و پيروزي با مسلمانان بود و سران بابليون به جزيه گردن نهادند. گفته اند مقوقس در اينجا از سوي تمام اهل مصر صلح كرد و داستان را به امپراتور نوشت، ولي هراكليوس كار او را تقبيح كرد و فرمان جنگ داد و لشكر به اسكندريه فرستاد.
ابن بطريق همين داستان را درباره جنگ فرماآورده كه مقوقس عامل مالياتي روم در مصر كه خود مذهب يعقوبي داشت و با روميان نيز دشمني مي ورزيد، به هراكليوس خبر داد كه به سبب كثرت قواي مسلمانان، جنگ ناممكن است و سپس به جزيره (جزيره روضه در نيل) رفت و از عمرو نمايندگاني براي مذاكرات صلح خواست و از مذاكرات او با عباده بن صامت پيداست كه خود وي و قبطيان خواهان صلح بودند، ولي روميان مخالفت كردند و مقوقس را به خيانت متهم ساختند. اما پس از سقوط فرما، مقوقس خود نزد عمرو رفت و با او بر سر تمام مصر صلح نامه نوشت. به هر حال پس از تسخير بابليون كه كليد فتح سراسر مصر بود، عين شمس، فيوم، اشمونين، اخميم، بشرودات، نواحي صعيد، تنيس، دمياط، تونه و نقاط ديگر فتح شد.
مهم ترين مرحله فتح، تسخير اسكندريه بود كه دژي استوار داشت و مركز حكومت روميان بود و از آنجا به شدت محافظت مي شد. به گزارش بلاذري عمرو براي حمله بدانجا از عمر اجازه خواست و در 21 ق بدانجا تاخت. روميان آماده جنگ شدند و پس از 3 ماه شهر سقوط كرد. اما روايت طبري از زياد بن جزء زبيدي كه خود در پيكار شركت داشت، حاكي از آن است كه حاكم شهر موافقت كرد جزيه دهد و اسيراني را كه پيش از آن مسلمانان گرفته بودند، آزاد شوند. عمرو ماجرا را به خليفه گزارش داد و عمر اين شرط را جز درباره اسيراني كه به عربستان روانه شده بودند، پذيرفت و بدين گونه دروازه هاي اسكندريه گشوده شد. به روايت يعقوبي مقوقس با اين شرط خواهان صلح بر سر اسكندريه بود كه هر كه خواهد اجازه يابد به روم رود و هر كه بماند، جزيه دهد. خليفه پذيرفت، اما هراكليوس رضا نداد و دستور جنگ صادر كرد و اسكندريه پس از جنگ فتح شد. اما در 23 يا 25 ق سپاه از روم به اسكندريه رسيد و روميان شهر، نقض عهد كردند و به قتل و اخراج مسلمانان دست زدند، در حالي كه مقوقس بر پيمان صلح باقي مانده بود. عمرو بدانجا تاخت و باز شهر را تسخير كرد. به گفته بلاذري روميان اسكندريه دوبار در سالهاي 23 و 25 ق نقض عهد كردند، ولي راه به جايي نبردند و هربار سركوب شدند و به عهد خويش بازگشتند. پس از اسكندريه شهرهاي اخنا، بلهيب، برلس و چند شهر ديگر نيز فتح شد.
در مصر نيز چون شام، همراهي بوميان با مسلمانان و نيز سرعت گروش مردم به اسلام، و شباهت موجبات اين گروش با آنچه مردم شام را به ياري مسلمانان واداشت، شگفت انگيز است. در اينجا قبطيان مسيحي به سبب نفرت از سلطه روميان و تنگناهايي كه از لحاظ مذهبي و اجتماعي براي آنها پديد آمده بود، غالباً با مسلمانان بر ضد حاكمان رومي همداستان مي شدند، به گونه اي كه بايد گفت فتح اسلامي و گسترش اسلام در مصر بيشتر مرهون استقبال قبطيان بود. مسلمانان نيز خود نسبت به آنان علاقه و نرم خويي نشان مي دادند؛ چه، گفته اند كه وقتي پيامبر اكرم (ص) در 6 ق حاكم مصر را به اسلام خواند در منابع اسلامي نام او مقوقس آمده كه گويا حاكم ولايتي بود، او بدون آنكه موضع موافق يا مخالف اتخاذ كند، دو كنيز از جمله ماريه قبطيه را به رسم هديه براي پيامبر (ص‌) فرستاد، نيز روايتي از پيامبر (ص) آمده است كه ياران را به خوش رفتاري با قبطيان فرا مي خواند. متقابلاً نه تنها مردم، بلكه رؤساي ديني قبط نيز همه جا به مسلمانان تمايل نشان مي دادند و زيردستان را به ياري ايشان فرا مي خواندند. در حمله به بابليون نيز مسلمانان به ياري قبطيان، يا لااقل به بي طرفي ايشان اميدوار بودند.
به هنگام محاصره اسكندريه نيز وقتي روميان آماده جنگ شدند، قبطيان و مقوقس خواهان صلح بودند و سرانجام نيز تسليم شهر به پايمردي مقوقس و قبطياني بود كه اميدوار به داشتن آزادي مذهبي و آرامش در حكومت مسلمانان بودند. به روايتي مقوقس و قبطيان خود مسلمانان را به حمله به اسكندريه تشويق كردند و پس از آن نيز مقوقس خود جزيه مقرر را نزد عمرو برد. نيز وقتي مطابق پيمان تسليم شهر مقرر شد كه اسيران جنگهاي پيشين را در برابر اسكندريه آزاد كنند، بسياري از اسيران اسلام آورده، به بازگشت رضا ندادند. اين گروشها تنها به قبطيان منحصر نبود، برخي از روميان نيز به سرعت مسلمان شدند؛ چنانكه به گزارش يوحناي نيقيايي حاكمان رومي فيوم، مصر سفلي و ريف كه پس از حاكم اسكندريه مهم ترين امراي مصر بودند، اسلام آوردند و بر منصب خود ابقا شدند، در حالي كه تابع مذهب ملكاني و از اين لحاظ مخالف قبطيان بودند. حتي آورده اند كه مقوقس نيز احتمالاً خود پنهاني اسلام آورده بود.
اسلام چنان بر عقايد مسيحيان مصر تأثير نهاد كه گفته اند يكي از راهبان برجسته آن ديار آشكارا نگرش اسلامي را نسبت به خدا و پيامبران و عيسي مسيح تبليغ مي كرد. از اين رو، بايد گفت كه گروش به اسلام در مصر به طور كلي معلول آزار و فشار نبود و از اين رو، كسان بسيار به اسلام گرويدند و اين روند همچنان ادامه يافت. خاصه كه مسيحيان به سبب پيچيدگي و غيرقابل درك بودن دين خود و خسته از جدالهاي مذهبي، ديني ساده مي جستند. با اينهمه، حتي كساني كه بر مذهب خويش باقي مانده بودند، محترم مي زيستند و از آزادي ديني برخوردار بودند. يوحناي نيقيايي باز تصريح كرده كه عمرو به كليساها دست درازي نكرد و ديگران را از اين كار به شدت باز مي داشت.
اين نكته كه جزيه مصر از عصر عثمان تا معاويه، يعني حدود يك دهه به نصف رسيد، حاكي از استقبال مردم از اسلام بود. اين مبلغ در ايام عمربن عبدالعزيز بسيار كمتر شد، اما اين معني را كه گاه بخشوده شدن جزيه به خصوص در دوران بعد موجب گروش به اسلام مي شد، نمي توان ناديده گرفت. ظاهراً زماني كه براي افزايش درآمد، از نومسلمانان نيز جزيه مي ستاندند، روند گروش كند گرديد و سپس كه اين كار منع شد، مثلاً در ايام حكومت حفص بن وليد، به روايت سوروس، انبوهي از مسيحيان مسلمان شدند. فرار از جزيه بي‌گمان به سبب فقر نبود، چه اوضاع اقتصادي قبطيان به روزگار اسلام بسي بهبود يافته بود؛ چنانكه پيرزني قبطي مي توانست مأمون خليفه و همراهانش را چند روز مهمان كند و هديه اي گران نيز بدانها دهد. با اينهمه، افزايش خراج گاه بر قبطيان سنگين مي افتاد و دست به شورش مي زدند. چنانكه در 107 ق اولين بار بدين سبب شوريدند، و در 121 ق به روزگار حكومت حنظله بن صفوان نيز بار ديگر شورش كردند.
سرانجام، بايدگفت كه مصر از همان اوايل اسلام به تدريج به يكي از مراكز مهم سياسي و علمي و از ولايات بزرگ قلمرو اسلام تبديل شد و فرهنگ يوناني به ناچار روي به عقب‌نشيني گذاشت. حاصل‌خيزي و ثروت اين ديار هم ازجمله‌عوامل جلب‌مسلمانان غيربومي بود. بسياري ازصحابه و تابعين به آنجا رفتند و همراه عربهاي ديگر با انبوه قبطيان مسلمان شده در آميختند و فرهنگ نويني پي‌ريزي كردند و از آن ميان دانشمندان ومحدثان و فقهاي بسيار برخاستند. سنت علميي كه بر پايه‌هاي همين تكاپوها در مصر پديد آمد، اين سرزمين را مدتهاي دراز مركز فعاليتهاي علمي وديني گردانيد.
* منبع: پاكتچي،احمد. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 526 ـ 521

بخش ششم: شمال آفریقا، اندلس، سیسیل و کرت
مقدمه

انگيزه‌هاي معنوي و مادي كه از آخرين سالهاي زندگي پيامبر اكرم (ص) و اوايل دوره خلافت، مسلمانان را به مناطق مجاور شبه جزيره عربستان فراكشاند، خيلي زود به گوي غلطاني تبديل شد كه در شيب تند فتوحات هر لحظه بزرگ تر مي شد و شتاب بيشتري مي يافت. از مسيرهاي اين حركت حوضه بزرگ درياي مديترانه و نيرومندترين قدرت حاكم بر اجزاء آن، امپراتوري بيزانس بود كه يكي از دو همسايه بزرگ دولت جوان اسلامي شمرده مي شد. شور ايمان و تبليغ آن و ضرورتهاي سياسي و امنيتي حكومت نوين، چشم سرداران ولايات مرزي اسلام را به افقهاي دورتر و بزرگ تر متوجه مي كرد و بسا بر احتياطها و بيمهاي خلفا غلبه مي جست. فتح سريع مصر و دستاوردهاي چشمگير آن از يك سو و لزوم امنيت اسكندريه از سوي ديگر نظر فاتحان مصر را به سمت مناطق ساحلي غربي كشاند.
اين واقعيت كه سرزمينهاي واقع در باختر مصر هم مانند خود مصر تعلق به امپراتوري روم داشت و مسلمانان در شام و فلسطين نيز با آن درگير بودند، و همچنين پيوستگي طبيعي مصر با مناطق غربي، اين سرزمين را پايگاهي براي پيشروي به سوي غرب مي‌گردانيد. عمرو سردار فاتح مصر، پس از گشودن اسكندريه راهي بَرقه و بعد زويله شد و با مردم آنجا به جزيه سازش كرد. هم در بَرقه بود كه مسلمانان به نخستين مردم بربر از قبيله لواته برخوردند و به پرداخت جزيه وادارشان كردند. در 22 ق/ 642 م عمرو، اَطرابُلُس (طرابلس غرب) را هم به جنگ يا به صلح گشود و به اموال بسياري در آن دست يافت و از خليفه اجازه پيشروي به افريقيه خواست، اما خليفه نپذيرفت.
در آن روزگاران، همه سرزمينهاي واقع در باختر برقه تا طنجه در ساحل اقيانوس اطلس را افريقيه يا مغرب مي ناميدند كه خود شامل 3 قسمت افريقيه خاص يا مغرب ادني (شرقي) و مغرب مياني و مغرب اقصي مي شد. عبداللـه بن سعد بن ابي سَرح برادر شيري خليفه سوم كه در تهاجم به عمق مناطق غربي براي تأمين برقه و طرابلس شركت داشت، در آغاز خلافت وي مأمور خراج مصر شد. او كه با عمرو كدورتي داشت، در 25 ق / 646 م ولايت مصر يافت. اگرچه اندكي بعد عزل شد، ولي طولي نكشيد كه دوباره به همان منصب رسيد و اين بار دسته هايي سوار به اطراف افريقيه فرستاد كه به غنايمي دست يافتند. در اين زمان عثمان پس از مشورت با ياران، سرانجام با جنگ در افريقيه موافقت كرد و عبداللـه را با نيرويي بزرگ تجهيز كرد (27 تا 29 ق). در اين هنگام بطريقي رومي يا فرنگي با عنوان يا نام جُرجير بر امپراتور روم شوريده، و از طرابلس تا طنجه را زير فرمان گرفته بود. در آغاز سپاه عبداللـه بر او تاخت، جرجير كشته شد و بزرگان افريقيه با پرداخت مالي سنگين مسلمانان را از پيشروي بازداشتند. اينگونه مصالحه و بازگشت احتمالاً حاكي از آن بود كه زمامداران مسلمان هنوز در فتح افريقيه و استقرار در آنجا مصمم نبودند و يا اين حركتها هنوز جنبه آزمون و اكتشاف و غنيمت و اسيرگيري داشت. آشوبهاي اواخر خلافت عثمان و جنگهاي داخلي در دوره خلافت علي‌(ع) چند سالي توجه مسلمانان را از افريقيه بازگرفت و روميان مجدداً بر آن نواحي استيلا يافتند. اما استقرار معاويه برمسند خلافت كه با سياستهاي روميان آشنا بود و نيز اختلال در نظام رومي حاكم بر مغرب واستمداد مردم افريقيه از معاويه، بار ديگر توجه مسلمانان را به اين منطقه جلب كرد. سوابق برخورد با بيزانس در كرانه هاي آبي در شام و مصر مسلمانان را متوجه اهميت نيروي دريايي كرد و دانستند كه غلبه قطعي بر روم تنها با تدارك ناوگاني برابر يا برتر ميسر خواهد بود. مسلمانان اين نكته را به موقع دريافتند و بدان عمل كردند.
فتح واقعي افريقيه و سرزمينهاي غربي دشوارترين و در عين حال بزرگ ترين دستاورد توسعه جويي دولت اموي و واليان و فرماندهان آن در مصر و مغرب بود كه بيش از نيم قرن طول كشيد. به هر حال، در اين ايام معاويه بن حُدَيج سّكوني والي مصر كه در پيكارهايي در اين منطقه شركت داشت، در 45 ق/665 م به دستور معاويه بن ابي سفيان با 10 هزار مرد آماده جنگ شد و نيروهاي بيزانس را كه از طريق دريا آمده بودند، درهم شكست و قيروان و جلولا را گرفت و عبداللـه بن زبير هم از سوي او سُوسه و بَنزَرت را گشود. ابن حديج پس از اين پيروزيها و گرفتن غنيمت به مصر بازگشت. پس از او عقبه بن نافع فهري در 46 ق والي افريقيه شد. در اين زمان او تا سُر‏‏‏‎ْْت پيش رفت و از آنجا متوجه مناطق داخلي چون وَدّان و فزّان شد و بر قلاع و استحكامات آنها دست يافت و 5 ماه بعد به سوي باختر و راه اصلي مغرب روي آورد و دسته اي را به غُدامِس فرستاد كه با انجام دادن مأموريت خود به اردو بازپيوستند. در حركت بعدي قَسْطيليه را گرفتند و بعد راهي منطقه اي شدند كه قيروان را در آنجا به عنوان پايگاه برآوردند. در اين هنگام معاويه قسطنطنيه را در محاصره گرفته بود و دولت روم امكان ياري به افريقيه را نداشت. از سوي ديگر گروش برخي بربران به اسلام و پيوستن به نيروهاي عقبه، سپاه او را نيرومندتر كرده بود.
در تاريخهاي اسلامي بر اقدام عقبه در طرح و بناي قيروان در 50 ق / 670 م تأكيد شده است. گويا توجه به قيروان و ساختن پايگاه از زمان ابن حُديج آغاز شده، و در زمان عقبه و با اقدامات او و يارانش در ساخت و ساز مسجد جامع و خانه ها رسميت و قطعيت يافته است. ظاهراً معاويه دريافته بود كه يكي بودن اداره مصر و افريقيه و وابستگي مالي نيروهاي گسيل شده به افريقيه به درآمدهاي مصر و نبودن پايگاهي دائمي در افريقيه ـ كه بدان سبب اين نيروها ناگزير نباشند به مصر بازگردند ـ از موانع پيشروي و گسترش و استواري فتح در آن منطقه است. از اين رو هم فرماندهي نيروي افريقيه را از امارت مصر جدا كرد و هم نيروي فرستاده شده به افريقيه را متكي به دستاوردهاي خود آن نيرو از فتوحاتش ساخت. اينگونه بود كه قيروان از زمان امارت عقبه به عنوان مركز نيروي اسلامي در مغرب شناخته شد و امراي افريقيه هم استقلال نظامي و ابتكار عمل بيشتري يافتند. اما اين به معناي استقلال افريقيه نبود، زيرا مَسلَمه بن مَخلَد انصاري، والي همه مصر و مغرب شد و عقبه را از ولايات افريقيه بركنار كرد و به جايش ابوالمهاجر از موالي خود را گماشت. او با كُسيله بن لمزم از سران بربر كه نخست اسلام آورده، و بعد مرتد شده بود، جنگيد و او را به اسلام بازآورد.
اما در زمان يزيد، عقبه مجدداً به امارت مغرب گماشته شد و در اين نوبت، عقبه هم بناي قيروان و هم فتح بلاد مغرب را از آنجا كه فروهشته بود، از سرگرفت؛ درباغايه با روميان جنگيد و از آنان كشتاري به راه انداخت و غنايم بسيار گرفت؛ پس از آن تا زاب و تاهَرت در مغرب مياني تاخت و با روميها و بربرهاي متحدشان جنگيد و پيروز شد؛ آنگاه متوجه مغرب دور و طنجه شد. بطريق رومي آنجا به نام «يليان» (يوليان، يوليانوس) به اطاعت درآمد و عقبه را به سوي بربرهاي نيرومند و غيرمتدين بلادسوس ادني راهنمايي كرد. عقبه با اين گروه درآويخت و منهزمشان كرد.
در اين پيكارها بربرهاي مسلمان شده زناته، عقبه را برضد بربرهاي مَصامده برگشته از اسلام ياري دادند. گويا عقبه در اين پيشروي تا آبهاي اقيانوس اطلس (بحرالمحيط) رسيد و اين بدان معناست كه فتح همه مغرب، حتي قسمتهاي داخلي و غير ساحلي آن به دست عقبه اتمام يافت. گفته اند كه عقبه در گفت و گو با يوليان از اندلس هم پرسشهايي كرد، اما كار فتح آنجا را دشوار يافت. سختگيريهاي عقبه بر كسيله ـ به رغم سفارشهاي ابوالمهاجر در حق او ـ كسيله را به كينه توزي بر ضد عقبه و تباني با روميها و مردم قبيله خود (اوربه) وادار كرد. وقتي عقبه و همراهان اندك وي از مغرب اقصي باز مي گشتند، بربران بر آنها تاختند و او و همه مسلمانان همراهش (از جمله ابوالمهاجر) را در نزديكي تَهوذه در 62 ق كشتند و كسيله روي به قيروان نهاد. سپاه قيروان به فرماندهي زهير بن قيس بَلَوي ناگزير به برقه عقب نشست. كسيله قيروان را گرفت و بر افريقيه چيره شد، ولي مسلمانان را امان داد. موج ارتداد سراسر مغرب را فراگرفت. اين شكست و نتايج وخيم آن در تاريخ فتوح مسلمانان كمتر نظير دارد. استيلاي كسيله بر افريقيه 5 سال، و به روايتي 7 سال و تا اوايل حكمراني عبدالملك بن مروان به درازا كشيد.
چون عبدالملك به خلافت نشست، برادر خود عبدالعزيز را مأمور مصر كرد و زهير بن قيس را ولايت افريقيه داد و او را با نيروي بزرگي بدان سو روانه داشت. از آن سوي كسيله از قيروان به ممش (نزديك قيروان در باختر آن) رفت و در آنجا موضع گرفت. پس از جنگي سخت كسيله و گروهي از يارانش كشته شدند. از آن سوي روميها، از جنگ زهير با كسيله استفاده كرده، با ناوگاني بزرگ از سيسيل به برقه تاختند و به كشتار و غارت دست زدند. زهير خود را به شتاب به روميان رساند، اما در جنگ با آنان كشته شد و روميان با غنايم به قسطنطنيه بازگشتند (69 ق/688م). اين حادثه بر عبدالملك سخت گران آمد و حسان بن نعمان غساني را با نيرويي بزرگ به افريقيه گسيل داشت.
حسان قيروان را گرفت و به قرطاجنه رفت و قواي روميان و بربران را درهم شكست و آن ديار را غارت و ويران كرد. او پس از سركوب روميان و بربران در صطفوره و بنزرت به قيروان بازگشت، اما مدتي پس از تجديد و ترميم قوا به پيكار زني كاهنه به نام دَهيا از قبيله بربر جراوه رفت كه كوهستان اَوراس را پناهگاه هواداران پيشين كسيله قرار داده، و خود را ملكه آنجا خوانده بود. در نهر نيني پيكاري هولناك درگرفت كه به شكست مسلمانان انجاميد و حسان از افريقيه پس نشست و در برقه فرود آمد و به دستور عبدالملك همانجا ماند. اين اقامت 5 سال به درازا كشيد، در اين مدت كاهنه بر افريقيه مسلط شد. از سوي ديگر روميان در غياب حسان با ناوگان بزرگي به فرماندهي بطريق يوحنا به قرطاجنه حمله كردند و به آساني بر آن دست يافتند و به كشتار مسلمانان باقي مانده در آنجا پرداختند. بدين سان، مسلمانان بار ديگر افريقيه را از دست دادند. روميها بر مناطق ساحلي دست يافتند و كاهنه بر قسمتهاي داخلي آن مستولي شد.
عبدالملك بار ديگر در 74 ق با ارسال نيرو و مال حسان را به جنگ و تصرف افريقيه مأمور كرد. بربرهاي بوم نشين و روميهاي افريقيه كه از ويرانگري گسترده كاهنه ناخشنود بودند، به حسان پيوستند. در جنگي سخت، كاهنه شكست خورد و كشته شد. بربرها از حسان امان يافتند، به اين شرط كه 12 هزار جنگجو به سپاه اسلام دهند. حسان دوپسر كاهنه را سركرده اين نيروي بربر كرد. اين وضع موجب گسترش اسلام در ميان بربرها شد. حسان با استيلاي مجدد بر افريقيه، در رمضان آن سال / ژانويه 694 م به قيروان بازگشت. او تا درگذشت عبدالملك (86 ق / 705 م) همانجا ماند و به انتظام امور پرداخت و ديوانهايي ترتيب داد و با بربرهايي كه اراضي بيت المال (في ء) را در اختيار داشتند، به خراج مصالحه كرد و بر غير بربرهاي (عجم) افريقيه و بربرهاي بوم نشين و كوچ نشين مسيحي آنجا خراج بست.
حسان پس از دوره اي نسبتاً طولاني در پايان خلافت عبدالملك، يا به روزگار وليد عبدالملك عزل شد و موسي بن نُصير امارت افريقيه يافت. پيش از آنكه موسي بن نصير وارد شود، بربرها به فكر استيلا افتادند و اختلافها آغاز شد. موسي بن نصير و پسرانش عبداللـه و هارون به حركت نظامي گسترده اي در نواحي مختلف مغرب دست زدند. بربرها كه از طرابلس تا طنجه 12 بار اسلام آورده، و مرتد شده بودند، به دست موسي تنبيه شدند. موسي آنان را تا طنجه و بعد تا سوس ادني تعقيب و كشتار كرد تا همه سر به اطاعت فرود آوردند و امان خواستند و اسلام در مغرب مستقر شد. موسي، يكي از موالي خود طارق را بر طنجه گماشت و شمار بسياري از بربرها را همراه او كرد و كساني را براي تعليم قرآن و واجبات با آنان گذاشت و خود به افريقيه بازگشت. به اين ترتيب، فتوح افريقيه و مغرب كه بيش از نيم قرن پيش از آمدن موسي آغاز شده بود، در زمان او به كمال رسيد. بربرها ارتداد را فراموش كردند و مغرب به صورت يكي از قلمروهاي پايدار اسلام درآمد و قهراً انگيزه هايي كه مركز و ايالات قلمرو خلافت را برمي آشفت، در مغرب هم آثار خود را نشان می‌داد. تلاطمهاي اجتماعي، اعتقادي، نظامي و سياسي مغرب، از اين پس، به تاريخ عالم اسلامي مربوط مي شود.
* منبع: رحيم لو، يوسف. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 529 ـ 526

گسترش اسلام در اندلس
عوامل متعددي در اواخر سده 1 ق انگيزه گسترش فتوح به سوي اين سرزمين شد. نخست شخصيت و بلندپروازي موسي بن نصير، والي جديد افريقيه كه برخلاف حسان، فرماندهي را تنها در جنگ و فتح و غنيمت مي ديد و نيز حرص و آز خلفاي مرواني در غارت اموال مردم مغرب و تشويق موسي توسط خليفه به ادامه فشار بر بربرها و گرفتن هزاران اسير از آنان و همچنين پيوستن نيروي تازه نفس مطيع و مسلمان شده بربرها (مُسالِم) به فاتحان عرب و سرانجام، گذشت بيش از نيم قرن از نخستين تجارب دريايي مسلمانان از جمله آنهاست.
آنگاه كه موسي بن نصير طنجه را گرفت و طارق بن زياد را با نيرويي كه بيشترشان بربر بودند، بر آنجا گماشت، تنها يك نقطه از سرزمين مغرب از تصرف او بيرون مانده بود و آن بندر سبته در شرق طنجه و در انتهاي درياي مديترانه بود. در آن روزگار، سبته در تصرف اسپانيا و حاكم آن يوليان از امراي گُت (در منابع عربي: قوط) يا فرنگ قرار داشت، در حالي كه فاتحان مسلمان شمال افريقا در آرزوي تصرف سبته و دست اندازي به آن سوي تنگه آبي بودند.
پيوند تاريخي دو سوي تنگه در اعصار پيش از اسلام، ارتباط يهود اسپانيا و مغرب در اواخر سده 1 ق و پيوندهاي آشكار دو منطقه در دوره پس از فتح اسلامي همه نشانه هايي از وجود آگاهيهاي كافي از يكديگر و تأثير و تأثر متقابل در ميان مردم آن دو سرزمين است، تا جايي كه برخي نويسندگان دوره اسلامي اندلس بزرگ را جزئي از بلاد مغرب تلقي كرده اند. با اين مقدمات نمي توان تصور كرد كه فاتحان عرب مغرب پيش از عبور از تنگه چيزي از آن سو نمي دانستند. گفتني است كه چند سالي پيش از اقدام به فتح اندلس، ميان نيروهاي عبداللـه پسر موسي بن نصير با سپاه گت اسپانيا بر سر جزاير بالئار (در منابع اسلامي: بليار) در 89 ق /708 م كشمكشي روي داده بود كه به غزوه اشراف معروف شده است. همزماني اين عوامل ضمن اينكه انگيزه گسترش فتح اسلامي به اسپانيا شد، موجب سهولت و سرعت شگفت انگيز فتح نخستين سرزمين بزرگ اروپايي نيز گرديد.
تاريخ نگاران مسلمان انگيزه اصلي موسي بن نصير را در فرستادن نيرو به آن سوي تنگه، توسل يوليان حاكم سبته به موسي به سبب رفتار نامناسب رُدريگ (در منابع اسلامي: رذريق ـ ازريق) حاكم گت اسپانيا نسبت به دختر او دانسته اند. يوليان به موسي بن نصير نامه نوشت و با اظهار اطاعت، از او دعوت كرد تا به قلمرو او آيد و پيمانهاي لازم را براي خود و يارانش بست. به گفته مؤلف اخبار مجموعه، يوليان در آغاز كار با موسي جنگيد، اما پس از رفتار زشت ردريگ، به نابودي او كوشيد. به هر حال، مسلم است كه در اسپانياي نزديك به زمان فتح، دو گروه، يعني بازماندگان ويتيزا پادشاه پيشين، و يوليان، در مخالفت با ردريگ و براي چيرگي بر او به نيروي اسلامي در سرزمين مغربِ مجاور اندلس متوسل شدند، همان طور كه از چندي پيش مخالفان منتظر بودند كه ناوگان مسلمانان در جنوب اسپانيا نمودار شود تا آنان برضد پادشاه به شورش برخيزند. به نظري ديگر، فرزندان ويتيزا عربها را به فتح اندلس‌برنينگيختند، بلكه منتظرماندند تا عربها فاتح شدند، آنگاه به آنان پيوستند. اخبار مربوط به ارتباط يوليان با فرمانده نيروهاي مسلمان ـ موسي يا طارق ـ و نيز چگونگي آن يكسان نيست.
هرچه بود، موسي مراتب را به وليد خليفه اموي اطلاع داد و از او براي اقدام به فتح اجازه خواست. وليد نيز با راهنماييهايي كه ارائه داد، لشكركشي را پذيرفت. موسي يكي از موالي خود به نام طَريف را با عده اي جنگجو و كشتي به راه انداخت و اين گروه در جزيره اي در اندلس پياده شدند كه بعدها به جزيره طريف معروف شد. نيروي طريف دست به تاخت و تاز در جزيره الخضراء گشود و غنيمت و اسير فراوان گرفت و در رمضان 91 بازگشت. موسي با اين مقدمه در صدد فرستادن نيرويي بزرگ تر براي يك فتح اساسي برآمد. موسي عامل خود در طنجه، طارق بن زياد را به فرماندهي نيرويي مركب از بربرها و موالي و اندكي عرب برگزيد. طارق با قواي خود در صخره اي پياده شد (رمضان 92 يا رجب 93) كه به نام همو جبل طارق نام گرفت.
ردريگ با سپاهي بزرگ به مقابله طارق آمد. طارق با سپاهي كه موسي به ياري او فرستاده بود، آماده جنگ شد. به علاوه يوليان و برخي از اسپانياييها و نيز پسران ويتيزا به ياري مسلمانان برخاستند و در نبردي بزرگ در كنار نهر بكه يا لِكّه در شذونه يا در جزيره الخضراء (پايان رمضان 92) ردريگ شكست خورد. طارق سپس براي تصرف استجه (در شمال شرق شذونه) گتها را باز درهم شكست و اين خبر موجب سرازير شدن بربران به اسپانيا گرديد. با آنكه طارق فرمان پيشروي نداشت، اما بازنايستاد تا فرمان عتاب آميز موسي در رسيد كه او را از فراتر رفتن از قرطبه بازمي داشت.
اين دو هزيمت بزرگ نيروي گتها موجب شد كه بازمانده آنان به طليطله عقب نشيني كنند. طارق گويا به سفارش يوليان نيروهاي خود را در جهات مختلف به سمت ريه، غرناطه، مالقه و تدمير (اُريوله) فرستاد و خود راه جيان و طليطله را در پيش گرفت.
نگاهي به مسير اين حركتها نشان مي دهد كه طارق به قصد پايتخت تقريباً از ميانه عرض اندلس در جهت جنوب به شمال شرقي، و نيز دسته هاي ديگر در جهت مشرق و نسبتاً نزديك ساحل و به موازات آن، براي تأمين پشت و پهلوي نيروي اصلي و دسترسي به ساحل مديترانه، پيش رفته اند، به نظر مونس شهرهاي جنوب شرقي اندلس بعداً در زمان عبدالعزيز پسر موسي بن نصير فتح شد و احتمالاً هدف طارق از فرستادن نيرو به اين قسمت خبرگيري بوده است، نه فتح شهرها. نيروهاي مأمور به هدفهاي تعيين شده دست يافتند. در جاهايي مانند البيره و غرناطه از عناصر يهودي آن شهرها كه با مسلمانان همكاري مي كردند، براي نگهباني منطقه فتح شده،استفاده مي شد، اما در جاهايي مانند مالقه ـ‍ كه يهودي نداشت ـ اين امكان پيش نيامد. بنا به روايات اسلامي، شهر مرسيه يا اريوله به صلح با حاكم آنجا به نام تُدمير تسخير شد و شهر نيز تدمير نام گرفت. پس از فتح قرطبه اميد فرزندان ويتيزا و هواداران آنان به خروج مسلمانان از اندلس پس از غنيمت جويي به يأس مبدل شد وبه موسي بن‌عقبه و خليفه متوسل شدند، ولي كاري از پيش نبردند. با پيشروي طارق به سوي طليطله، گتها با اموال و آثار قديسين خود از آنجا به سوي شمال گريختند و جز يهوديان و معدودي از مسيحيان كسي در آنجا نماند و طليطله پايتخت اسپانيا نيز فتح شد و طارق روي به شهر مائده آورد.
درباره اين فتوح و غنايم هنگفت از زر و سيم و سنگهاي قيمتي و ديگر چيزها و نزاع موسي و طارق داستانهايي در منابع آمده است. درباره حركت جنگي طارق، پس از پيروزي بر ردريگ اختلاف است. مطابق برخي روايات طارق در محل نبرد ماند تا موسي از تنگه گذشت و يا در قرطبه بود كه به او رسيد، اما بنا به روايات ديگر طارق حتي پس از تصرف شهر مائده باز هم به سمت شمال غرب تا سرزمين جليقيه (‌گاليسيا) و استرقه (آستورياس) پيش رفت و بعد به طليطله بازگشت و در آنجا نيروهاي مأمور از استجه به مناطق ديگر به او پيوستند. بنابراين طارق تا كنار خليج بسكونيه در اقيانوس اطلس پيشروي كرد و در آنجا فرمان موسي به او رسيد كه به طليطله بازگردد و او چنين كرد. به اين ترتيب، فتوح طارق از ورود به اندلس تا بازگشت به طليطله يك سال تمام به درازا كشيد.
يك سال پس از آغاز فتوح طارق در اندلس، موسي بن نصير در رمضان 93/ژوئن 712 با نيرويي گزيده به اندلس درآمد. در بيان موجباتي كه موسي را به صدور فرمان توقف پيشروي به طارق درباره ورود به اندلس برانگيخت، سخنان گوناگوني گفته اند‌. برخي از محققان با آنكه حسادت موسي نسبت به طارق را منتفي نمي دانند، اما از آنجا كه طارق از سوي موسي به اسپانيا هجوم برده، و او را از همه كارهاي خود آگاه مي كرده است، علت اصلي ورود موسي به آن سرزمين را ملاحظات نظامي ـ سياسي مي پندارند‌؛ چه،موسي از گستردگي خطوط مواصلاتي نيروهاي مسلمان در اعماق شبه جزيره اندلس و خطرهاي ناشي از آن بيم داشت. خصوصاً كه طارق از وسط اندلس پيش رفته بود، اما شهرها و مناطق چپ و راست اين مسير همگي تصرف و تأمين نشده بود. اگر به پيشرويهاي بعدي موسي در ماوراي پيرنه و در مناطق مرزي فرانكها توجه كنيم، شايد نتوانيم بپذيريم كه انگيزه موسي از رفتن به اندلس، ترس او از خطرات احتمالي براي نيروهاي مسلمان بوده باشد. به ويژه اگر ادعاي منتسب به موسي را بپذيريم كه گويا مي‌خواسته است از طريق فتح اروپا تا رم و قسطنطنيه و شام برود، هدفي كه با احتياط و بيم از خطر سازگاري نمي توانست داشت. اما اينكه حركت موسي در اندلس براي تكميل فتوح طارق و تأمين مناطق تصرف شده باشد، با انتخاب مسير حركت‌موسي در شبه‌جزيره سازگاري دارد كه راهي موازي با خط سير طارق، اما ازسمت غرب است.
موسي نخست در جزيره الخضراء فرود آمد و هجوم خود را از آنجا آغاز كرد و شهرهاي استوار و بزرگ كهن چون قرمونه و اشبيليه، و سپس مارده را پس از جنگي سخت در پايان رمضان 94 گرفت. در اين وقت مردم اشبيليه بر مسلمانان شوريدند، ولي عبدالعزيز پسر موسي آنان را سركوب كرد و از آنجا به نبلهو باجه رفت و اين دو شهر را گرفت و به اشبيليه بازگشت. موسي پس از تصرف مارده رهسپار طليطله شد و طارق نيز بيامد و در البيره و طلبيره يكديگر را ملاقات كردند و موسي از توبيخ و تنبيه طارق فروگذار نكرد.
پس از آشتي دو سردار، طارق همچنان فرمانده نيروي پيشرو شد و موسي با نيروهايش در پشت سر او به سوي ثَغر اعلي (مرز اسپانيا با دولت فرانكها) جلورفتند و سرقسطه و توابع آن را گشودند. اين نيرو به هرجا قدم گذاشت، پيروز درآمد و كسي به مقابله برنخاست و همه طلب صلح كردند. به گفته اين مورخان، طارق و موسي تا سرزمين فرنگان در دره رُن (رودَنه، رُدانه) پيش رفتند و دسته هاي طارق تا برشلونه (بارسلن) و اَربونه (ناربُن) و اَبِنيون (آوينيون) و قلعه لوذون (ليون) تاختند و از ساحلي كه درآمده بودند، دور شدند. ميان نيروهاي شارل مارتل امير فرنگان و نيروي مسلمانان در نزديكي اربونه درگيري سختي روي داد و عملاً دره رود رُن به صورت مرز مسلمانان و فرنگان درآمد. ظاهراً همه مناطق اسپانياي شمالي از سرزمين بَشكَنس (باسكها) و جليقيه (گاليسيا) به اطاعت مسلمانان درآمد و آنگاه نيروي فاتح به اطراف پيرنه روي آورد و پس از گشودن سرقسطه و برشلونه، از گذرگاه شرقي كوه به سمت شمال آن در دره رُن پيش رفت. اين پيشروي براي مسلمانان شگفت آور، و در عين حال بيم انگيز بود و از اين رو به اعتراض برخاستند. نيز وليد خليفه اموي كس فرستاد و موسي را دستور بازگشت داد. با اينهمه، موسي نخواست روند پيشروي و پيروزي را قطع كند و همچنان رفت تا به صخره بَلاي در جليقيه در كنار درياي سبز (اقيانوس اطلس) رسيد. در اينجا فرستاده خليفه آمد و عنان مركب موسي را گرفت و او را از اندلس بيرون كرد. طارق هم از منطقه مرزي فرنگها يا از استرقه بازآمد و به موسي پيوست و همه راه بازگشت پيش گرفتند.
باتوجه به مساعد بودن موقعيت براي پيشروي مسلمانان درمناطق ماوراي اندلس ـ به طوري كه موسي را به طمع رفتن به رم و قسطنطنيه و متصل كردن متصرفات اروپايي مسلمانان در شمال از مغرب به مشرق انداخته بود ـ دستور خليفه داير بر بازگشت موسي شگفت آور به نظر مي رسد. برخي از محققان اين تصميم خليفه را ناشي از دو دلي و ترديد حاكم بر دستگاه خلافت مي دانند كه «حتي مي خواست از فتح اسپانيا نيز ممانعت كند». اين توجيه، با همه قراين روايي كه مؤيد آن مي تواند باشد، قانع كننده نيست. از خليفه دوم راشدي تا عمربن عبدالعزيز، برخي از خلفا نسبت به موقعيت سپاه اسلام در مناطق جنگي اظهار نگراني كرده اند و حتي خليفه اخير قصد داشت كه مسلمانان را از اندلس بيرون بكشد. اما برخي از خلفا وقتي فتوح را سودمند ديدند، آن را پذيرفتند و حتي عبدالملك، موسي بن نصير را به ادامه فتوحاتش در مغرب تشويق مي كرد. در دوره وليد هم كه وي از سرنوشت و نتيجه كار سپاهيانش در اندلس بي خبر نمانده، و مصيبتي هم هنوز بر ايشان وارد نشده بود، دل نگران سپاه اسلام نمي توانست باشد. پس تنها توجيه منطقي شايد آن باشد كه خليفه از قدرت يافتن بيش از حد سردارانش نگران بود و برخي گزارشها، چون گفته هاي مُغيث رومي برضد موسي و شايد برضد طارق هم، اين نگراني را تشديد مي كرد. رفتار خشن سليمان جانشين وليد با موسي نيز حكايت از وجود مايه هاي بيم در ذهن خلفا از سرداران متشخص داشت. به هر حال، واليگري اندلس با آنكه گاه مانند دوره خلافت عمر بن عبدالعزيز از وابستگي به والي افريقيه جدا و مستقل شد، اما همچنان از طريق نماينده خليفه در مغرب (افريقيه) به دستگاه خلافت مربوط مي شد. پس از سقوط خلافت امويان دمشق و آغاز خلافت عباسي، اندلس هرچه بيشتر از مركز خلافت دور شد و آشفتگي بيشتر در كار اداره اين سرزمين راه يافت تا در 138 ق /756 م عبدالرحمان بن معاويه، معروف به «داخل»‌ امارت و خلافت امويان اندلس را بنيان نهاد. در دوره واليان، آشوبهاي مركز خلافت در شرق و انعكاسهاي آن در مغرب آثار خود را در اندلس نيز آشكار ساخت و به ويژه مسأله عرب و بربر و تعصبهاي قبيله‌اي، عربهايِ زمامدارِ اندلس را گرفتار چنان كينه ها و رفتارهاي جاهلي نسبت به هم كرد كه حتي در حق دشمنان ديني هم قابل تصور نبود.
به اين ترتيب، از ورود طارق تا خروج او و موسی از اندلس، يعني در عرض 3 سال تقريباً همه اندلس به تصرف نيروهاي مسلمان عرب و بربر درآمد و كار فتح اندلس پايان گرفت. اين خود حادثه اي حيرت انگيز بود كه تنها به مساعدت احوال و عوامل ممكن شد و آزادمنشي و رفتار دور از تعصب فاتحان مسلمان هم اين تسلط را تسريع كرد، تا جايي كه حتي آن عده از مسيحيان اسپانيا كه در حكومت مسلمانان آيين خود را حفظ كردند، به سبب توجه به زبان و فرهنگ عربي و اسلامي به «مُستَعرَب» مشهور شدند و در كنار اعقاب (مُوَلّدين) بوميان مسلمان شده (مُسالِمه) زيستند و زبان عربي حتي در كليسا جاي لاتين را گرفت. اما اندلس تنها سرزمين فتح شده به وسيله مسلمانان بود كه حركت مخالف در آنجا هيچ گاه كاملاً خاموش نشد، برعكس، از يك حالت مقاومت ابتدايي غيرقابل توجه تدريجاً به يك جريان تهاجمي معروف به حركت «فتح دوباره» تبديل شد و سرانجام، 8 قرن پس از آغاز فتح، حكومت اسلام از آخرين نقطه جنوب آن هم قطعاً برانداخته شد. ابوعبداللـه محمد يازدهم، آخرين امير نصري در 898 ق/1493م اين پايان را به رسميت شناخت و اندلس را به سوي مغرب پشت سرگذاشت. غفلت نخستين فاتحان مسلمان اندلس از استرقه و جليقيه به علت كوچكي و ظاهر كم اهميت آنها از عوامل مهم تكوين و رشد نهضت «فتح دوباره» به شمار آمده است؛ زيرا همان نقطه پناهگاه بقاياي گُتها شد كه از آنجا تحولات را زيرنظر گرفتند و به تدريج كه خود نيرومندتر و مسلمانان به علتهاي گوناگون داخلي ناتوان شدند، شهر به شهر و نقطه به نقطه مسلمانان را واپس راندند تا سرانجام، همه شبه جزيره را پس گرفتند.
* منبع: رحيم لو، يوسف. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 534 ـ 532

اروپا
1- جنوب فرانسه
به روايت مورخان اسلامي، موسي بن نصير و طارق ابن زياد چون به هم پيوستند، روي به سرزمين فرنگان (افرنجه) نهادند و تا دره رود رُن پيش رفتند، يعني از گذرگاههاي رشته كوههاي پيرنه (در منابع عربي: البرتات) عبور كردند و به مرزهاي دولت فرنگان رسيدند.
قرارداشتن ايالت سپتيماني اسپانيا در آن سوي پيرنه و وجود ايالت آكيتن (اقطانيه) در غرب و شمال غرب اين ايالت اسپانيا در سرزمين گُل (در منابع عربي؛ غاليه ـ غاليا) كه در دست دوكِ اود بود، و قدرت فزاينده فرانكهاي كارُلنژي استقلال آن را تهديد مي‌كرد، همه عواملي بود كه فاتحان اسپانيا را به پيشروي در آن سوي پيرنه برمي‌انگيخت. دولت مُرونژي،(فرزندان كلويس) كه به علت مساعدت افكار عمومي و ملاحظه كاريهاي حاجبان كارلنژي ـ كه به نام شاهان بي كفايت مرونژي قدرت خود را افزايش مي دادند ـ هنوز بر سر پا بود، رو به انحطاط داشت و آن حاجبان در آستانه انتقال پادشاهي به خود، و در صدد سركوب و منقاد ساختن طوايف ژرمن و دوكهاي مستقل بودند. امير مقتدر خاندان كارلنژي به هنگام فتح اسلامي اسپانيا پپن دو هرستال نام داشت كه در 96ق / 715 م در گذشت و پس از چند سال كشمكش خانوادگي، يكي از پسران او به نام شارل مارتل از 102 ق / 720 م با منصب كاخباني (حاجب) بر همه فرانكها امارت يافت.
دوك اود كه در كشمكشهاي كارلنژيها گاه از طرف برخي از مدعيان به ياري خواسته مي شد، به دست شارل مارتل منهزم شد و به صلح با او تن در داد. در اين هنگام سمح بن مالك خولاني از سوي عمر ابن عبدالعزيز والي اندلس شد و در 100 ق /718 م بدانجا رفت. سمح پس از سامان دادن به امور اندلس، به ايالت سپتيماني هجوم برد و بر مركز آن دست يافت و تا طرسونه (تاراسكون) و طولوشه (تولوز) مركز اقطانيه (‌آكيتن‌) پيش رفت. دوك اود كه بازماندگان گت و مردم ناوار دور او را گرفته بودند و در انديشه مقابله با شارل مارتل بود، به مقابله مسلمانان آمد. در نبردي سخت، سمح كشته شد (‌روز عرفه 102 ق / 10 ژوئن 721م) و مسلمانان به سپتيماني بازگشتند. مردم مناطق لانگدك (اطراف تولوز) و پيرنه از اين خبر دلگرم شدند و بر مسلمانان شوريدند. اما مسلمانان هنوز اربونه (ناربن) را در دست داشتند و از اندلس هم نيروي كمكي به آنان مي رسيد (شكيب ارسلان، 72). بر اثر سامان يابي مجدد نيروهاي مسلمان در سايه كوششهاي يكي از سران سپاه به نام عبدالرحمان بن عبدالـه غافقي، سپاهيان وي او را به ولايت و فرماندهي خود برگزيدند، اما اندكي بعد عنبسه بن سحيم كلبي از سوي والي افريقيه فرماندهي و حكومت يافت.
عنبسه در صفر 103 / اوت 721 به اندلس درآمد و در اواخر واليگري 4 ساله اش به سرزمين فرنگ حمله برد و شهر قرقشونه (كاركاسن) را پس از محاصره با شروطي به صلح گرفت. پس از آن شهر نيم را تسخير كرد و پيشروي سريع خود را تا دره رود رن بدون برخورد به مقاومتي ادامه داد و تا رود سائون و شهر اُتن در بورگني پيش رفت و آنجا را گرفته، به شهر سانس (در 30 كيلومتري جنوب پاريس) هجوم برد. در اينجا دوك اود بيمناك از حمله مسلمانان به قلمروش درخواست صلح كرد. عنبسه در بازگشت به جنوب در نبردي سخت با فرانكها مجروح شد و درگذشت. پس از او تا مدتي تهاجم جديدي تدارك ديده نشد. در زمان ولايت هيثم بن عبيد كلابي يا كناني (111ـ 112 ق / 729 ـ 730 م) حركتهاي جنگي در ماوراي سپتيماني در دره رن تا كرانه سائون و در جنوب بورگني از سرگرفته شد، اما به سبب اختلافات داخلي ميان عربها و بربرها دوامي نيافت و حتي شهرهاي تصرف شده از دست رفت. در واقع نابساماني‌ها و مشكلات دروني دستگاه خلافت اموي و واليان آنها در ايالات دور در اين دوران به گونه اي بود كه دوره فتوح بزرگ و پايدار ديگر سپري شده، و حركتهاي جنگي سرداراني مانند عنبسه و ديگران بيشتر صورت تاخت و تازهاي نامنظم به خود گرفته بود؛ چنانكه هيچ كوششي براي ايجاد يك پايگاه مركزي در سرزمين گل (جنوب فرانسه) كه استمرار حضور نيروي اسلام را در منطقه تضمين و پشتيباني كند، صورت نگرفت.
در اوايل سال 113 ق / 731 م عبدالرحمان غافقي والي اندلس شد. انگيزه هايي چون انتقامجويي و مقابله با برخي تحركات خيانتكارانه، او را در اوايل سال 114 ق به حركت در سرزمينهاي جنوب فرانسه واداشت. مسلمانان شهر آرل را پس از نبردي سخت گرفتند و با عبور از رود گارن نيروي اود را درهم شكستند و شهر بردو را تصرف كردند و سراسر آكيتن به دست مسلمانان افتاد. عبدالرحمان به جانب رن بازگشت، نيروهاي و بزانسون هم غلبه يافتند و برخي گروهها تا سانس در نزديكي پاريس پيش رفتند. به اين ترتيب، عبدالرحمان در چندماه نيمي از جنوب فرانسه را از مشرق تا مغرب گرفت. نيروهاي او سپس به سوي تور، دومين شهر منطقه رفتند و آنجا را گرفته، كليساي مشهور آن سن مارتن را ويران كردند. در اين وقت شارل مارتل كه خود را در خطر مي ديد و هم آرزوي گسترش قلمرو خود را داشت، به تدارك نيروي بزرگي براي مقابله با مسلمانان برخاست و لشكري از تيره هاي گوناگون فرانكها، ژرمنها و طوايف وحشي شمالي فراهم آورده، رهسپار جنوب شد. نقطه تلاقي شارل با مسلمانان دقيقاً شناخته نيست، اما مي دانيم كه از اواخر شعبان 114 / اكتبر 732 در دشت ميان دو شهر پواتيه و تور جنگ درگرفت. مورخان مسلمان آگاهي چنداني از چند و چون اين حادثه بزرگ ندارند. با همه شور ديني، در اردوي مسلمانان عوامل نامساعد چندي وجود داشت كه نتيجه برخورد را به ضرر آنان رقم مي زد. پس از چند روز پيكارهاي نامنظم، نبرد اصلي شروع شد و روز دوم رخنه در صفوف مسلمانان افتاد و آنان شبانگاه به سوي سپتيماني عقب نشستند. مورخان مسلمان به علت كثرت كشتگان، اين نقطه را «بَلاط الشهداء» ناميدند و نويسندگان اروپايي آن را نبرد پواتيه خوانده اند. اين نبرد آخرين حد پيشروي سپاهيان اسلام را در مغرب زمين مشخص كرد‌. مورخان اروپايي براي اين جنگ اهميت بسيار قائل شده، و تقريباً همگي شكست مسلمانان را در آن موجب رهايي اروپا و مسيحيت از سلطه اسلام و عرب دانسته اند.
با انتشار خبر اين شكست مردم جنوب گل و شمال اسپانيا بر مسلمانان شوريدند. والي افريقيه به شتاب عبدالملك بن قَطَن را فهري ولايت اندلس داد. عبدالملك نيز بي درنگ براي تثبيت موقعيت مسلمانان به كارپرداخت. او با حمله به مناطق ناوار و آراگون در جنوب پيرنه و عبور از گذرگاه كوه به لانگدك درآمد و استحكامات مسلمانان را سامان داد. سران محلي منطقه سپتيماني هم كه از استيلاي دوك اود و شارل مارتل هر دو بيم داشتند، از مسلمانان ياري جستند، اما عبدالملك چون سپاه كافي نداشت، در سرزمين فرنگان داخل نشد و به جنوب بازگشت و به هنگام گذر از پيرنه دسته هاي جنگجويان محلي به او حمله كردند و زيان فراوان رساندند و او به قرطبه بازگشت. حكمراني او چندان به درازا نكشيد و در رمضان 116 / اكتبر 734 معزول، و عقبه بن حجاج سلولي در شوال همان سال والي اندلس شد. عقبه به عنوان سرداري سلحشور و با عزم و هيبت بار ديگر سلطه اسلام را در ايالات شمالي و در سرزمين گل مستقر كرد، استحكامات مسلمانان را در كناره رن استوارتر گردانيد و ثغر اربونه را پايگاه جهاد ساخت. در اين مدت شارل مارتل به مقابله در برابر مسلمانان برنخاست، اما وقتي در 117 ق دوك اود درگذشت، به شتاب به آكيتن آمد و پسر اود را به جاي پدر نشاند و او را وادار به تبعيت از خود كرد.
ظاهراً سختي جنگ پواتيه، شارل را از انديشه درگيري مجدد با مسلمانان دور مي داشت‌. چون عقبه به شمال پيرنه آمد، مسلماناني كه در منطقه پرووانس شهرهايي را گرفته، و به پايگاهي تبديل كرده بودند، با او رهسپار ناحيه دفينه شدند و پس از تصرف و تخريب سن پل تروا شاتوو دنزر به سمت شمال رفتند و به انتقام بلاط الشهداء، در والانس همه كليساهاي اطراف وين را ويران كردند. در اين حركتها والي اربونه عبدالرحمان بن علقمه لخمي، معروف به «شهسوار اندلس» سركردگي داشت و مورونت، دوك مارسي، اميرپرووانس، حكمران سرزمينهاي ميان رن و آلپ و نيرومندترين سردار منطقه با نيروي خود مسلمانان را همراهي مي كرد. مسلمانان در آغاز ليون و پس از آن بورگني را در نورديدند و تقريباً همه مراكز پيشين خود را در جنوب فرانسه، از مرزهاي شمال ايتاليا (پيمون) تا اقيانوس به دست آوردند. در اينجا شارل مارتل به مقابله برخاست: برادرش شيلد - بران را با نيرويي گران به آوينيون فرستاد و از لويتبران پادشاه لمباردي (در شمال ايتاليا) خواست كه به جناح شرقي مسلمانان در كوه پيمون حمله برد. شيلد ـ بران در حمله به آوينيون كه مسلمانان آن را بسيار استوار كرده بودند، توفيق نيافت. شارل مارتل خود با نيروي تازه نفسي آمد و لويتبران هم از پيمون دست به حمله زد. مسلمانان محصور در آوينيون با دليري دفاع كردند. اما فرنگان سرانجام پيروز شدند و مسلمانان را كشتار كردند. نيروي فرانكها به سوي اربونه هجوم آورد و مردم مناطق پيرنه هم راههاي ارتباطي مسلمانان را با اندلس بستند. نيروي مسلمانان در گل تنها از راه دريا مي توانست با اندلس ارتباط يابد و نيرويي كه عقبه از دريا به اربونه فرستاد، به دست شارل مارتل غافلگير شد (119 ق / بهار 737 م). اما او از محاصره اربونه سودي نبرد. مردم جنوب گل نيز از شارل حمايت نكردند و او را به چشم دشمن نگريستند و او نيز پس از ويران كردن چند شهر با اسيران بسياري از مسلمانان و گروگانهايي از بزرگان گل به شمال بازگشت.
عقبه در 120 ق / بهار 738 م به سپتيماني بازآمد و بار ديگر بر شهر آرل و آوينيون و چند جاي ديگر در پرووانس مستولي شد. اما نيروي ائتلافي شارل مارتل و ديگر امراي فرانك عقبه را وادار به عقب نشيني كردند و او به زحمت توانست بقيه نيروهاي خود را از پيرنه عبور داده، به قرطبه برساند. بدين ترتيب، از سپتيماني جز اربونه و باريكه اي ميان اربونه و پيرنه در دست مسلمانان باز نماند. در اين ميان، عقبه درگذشت و جانشين او عبدالملك ابن قطن گرفتار شورش بربرها و مخالفت گروههاي عرب ديگر شد و به قتل رسيد و كين خواهان او با قسمت بزرگي از نيروي مستقر در اربونه براي انتقامجويي به قرطبه آمدند و اين موجب شد كه جنوب فرانسه از بهترين مدافعان مسلمان خالي شود و به شكست نهايي مسلمانان در آنجا بينجامد. با تثبيت قدرت پِپَن دوم، جانشين شارل مارتل، و توجه او به جنوب، شهرهاي بزرگ سپتيماني مانند بِزيه، نيم و مگلون از دست مسلمانان بيرون رفت و در اميرنشينهاي پيرنه، مانند كنتبريه و نبره (ناوار) نيز كار به دست مردم محلي افتاد و عبدالرحمان بن علقمه با موقعيت ضعيفي به اربونه بازگشت.
پس از چند سال در 133 ق / 751 م كه پپن دوم تاج و تخت مرونژيها را به دودمان خود ‍(كارلنژيها) منتقل كرد، با نيروي بزرگي به سوي اربونه رفت و به ياري يكي از امراي گت در جنوب گل، به نام آنسموندوس كه قلمرو خود را تسليم پپن كرد، اربونه را در محاصره گرفت، اما كاري از پيش نبرد و عقب نشست. تا 7 سال پس از آن به سبب انقراض امويان و ورود عبدالرحمان داخل به اندلس، نيرويي به جنوب فرانسه گسيل نشد و اربونه تنها و به پشتيباني پادگان خود و نيز به سبب گرفتاريهاي داخلي پپن، در دست مسلمانان ماند. عبدالرحمان داخل با تثبيت قدرت خود در اندلس، در 140 ق /757 م يكي از سردارانش را به اربونه فرستاد. اين نيرو گرفتار هجوم قبايل منطقه پيرنه شد و در هم شكست. از آن پس اربونه به حال خود رها شد و مسيحيان آنجا به همدستي يكديگر در 141 ق به كشتار مسلمانان پرداختند و دروازه هاي شهر را به روي نيروهاي فرنگ باز كردند. پپن به شتاب نيرويي به كمك شورشيان فرستاد كه سرانجام، پس از نزديك به 30 سال اين پايگاه اسلامي منطقه سپتيماني و جنوب گل را از مسلمانان پس گرفتند. با آنكه گروههاي مسلمان در برخي از مناطق دوك نشين دفينه و كنت نشين نيس و در دره هاي باختري آلپ در زمان حكمراني شارلماني (151ـ198 ق / 768ـ 814 م) باقي ماندند و گاهي حركتهايي تا نواحي گرنوبل هم انجام دادند، اما استيلاي مسلمانان در جنوب فرانسه با سقوط اربونه پايان يافته بود. پناهندگي و تمسك برخي از امراي مسلمان شمال اندلس به سلاطين فرنگ براي كسب حمايت آنان در برابر امويان اندلس و روابط دوستانه عباسيان با دولت فرانسه در عين خصومت فرنگان با مسلمانان جنوب فرانسه و دولت اموي قرطبه تكرار داستان تاريخي شكست وحدت عقيده در برابر اختلاف منافع اقتصادي و سياسي است.
به روايت مورخان اسلامي، موسي بن نصير و طارق ابن زياد چون به هم پيوستند، روي به سرزمين فرنگان (افرنجه) نهادند و تا دره رود رُن پيش رفتند، يعني از گذرگاههاي رشته كوههاي پيرنه (در منابع عربي: البرتات) عبور كردند و به مرزهاي دولت فرنگان رسيدند.
قرارداشتن ايالت سپتيماني اسپانيا در آن سوي پيرنه و وجود ايالت آكيتن (اقطانيه) در غرب و شمال غرب اين ايالت اسپانيا در سرزمين گُل (در منابع عربي؛ غاليه ـ غاليا) كه در دست دوكِ اود بود، و قدرت فزاينده فرانكهاي كارُلنژي استقلال آن را تهديد مي‌كرد، همه عواملي بود كه فاتحان اسپانيا را به پيشروي در آن سوي پيرنه برمي‌انگيخت. دولت مُرونژي،(فرزندان كلويس) كه به علت مساعدت افكار عمومي و ملاحظه كاريهاي حاجبان كارلنژي ـ كه به نام شاهان بي كفايت مرونژي قدرت خود را افزايش مي دادند ـ هنوز بر سر پا بود، رو به انحطاط داشت و آن حاجبان در آستانه انتقال پادشاهي به خود، و در صدد سركوب و منقاد ساختن طوايف ژرمن و دوكهاي مستقل بودند. امير مقتدر خاندان كارلنژي به هنگام فتح اسلامي اسپانيا پپن دو هرستال نام داشت كه در 96ق / 715 م در گذشت و پس از چند سال كشمكش خانوادگي، يكي از پسران او به نام شارل مارتل از 102 ق / 720 م با منصب كاخباني (حاجب) بر همه فرانكها امارت يافت.
دوك اود كه در كشمكشهاي كارلنژيها گاه از طرف برخي از مدعيان به ياري خواسته مي شد، به دست شارل مارتل منهزم شد و به صلح با او تن در داد. در اين هنگام سمح بن مالك خولاني از سوي عمر ابن عبدالعزيز والي اندلس شد و در 100 ق /718 م بدانجا رفت. سمح پس از سامان دادن به امور اندلس، به ايالت سپتيماني هجوم برد و بر مركز آن دست يافت و تا طرسونه (تاراسكون) و طولوشه (تولوز) مركز اقطانيه (‌آكيتن‌) پيش رفت. دوك اود كه بازماندگان گت و مردم ناوار دور او را گرفته بودند و در انديشه مقابله با شارل مارتل بود، به مقابله مسلمانان آمد. در نبردي سخت، سمح كشته شد (‌روز عرفه 102 ق / 10 ژوئن 721م) و مسلمانان به سپتيماني بازگشتند. مردم مناطق لانگدك (اطراف تولوز) و پيرنه از اين خبر دلگرم شدند و بر مسلمانان شوريدند. اما مسلمانان هنوز اربونه (ناربن) را در دست داشتند و از اندلس هم نيروي كمكي به آنان مي رسيد (شكيب ارسلان، 72). بر اثر سامان يابي مجدد نيروهاي مسلمان در سايه كوششهاي يكي از سران سپاه به نام عبدالرحمان بن عبدالـه غافقي، سپاهيان وي او را به ولايت و فرماندهي خود برگزيدند، اما اندكي بعد عنبسه بن سحيم كلبي از سوي والي افريقيه فرماندهي و حكومت يافت.
عنبسه در صفر 103 / اوت 721 به اندلس درآمد و در اواخر واليگري 4 ساله اش به سرزمين فرنگ حمله برد و شهر قرقشونه (كاركاسن) را پس از محاصره با شروطي به صلح گرفت. پس از آن شهر نيم را تسخير كرد و پيشروي سريع خود را تا دره رود رن بدون برخورد به مقاومتي ادامه داد و تا رود سائون و شهر اُتن در بورگني پيش رفت و آنجا را گرفته، به شهر سانس (در 30 كيلومتري جنوب پاريس) هجوم برد. در اينجا دوك اود بيمناك از حمله مسلمانان به قلمروش درخواست صلح كرد. عنبسه در بازگشت به جنوب در نبردي سخت با فرانكها مجروح شد و درگذشت. پس از او تا مدتي تهاجم جديدي تدارك ديده نشد. در زمان ولايت هيثم بن عبيد كلابي يا كناني (111ـ 112 ق / 729 ـ 730 م) حركتهاي جنگي در ماوراي سپتيماني در دره رن تا كرانه سائون و در جنوب بورگني از سرگرفته شد، اما به سبب اختلافات داخلي ميان عربها و بربرها دوامي نيافت و حتي شهرهاي تصرف شده از دست رفت. در واقع نابساماني‌ها و مشكلات دروني دستگاه خلافت اموي و واليان آنها در ايالات دور در اين دوران به گونه اي بود كه دوره فتوح بزرگ و پايدار ديگر سپري شده، و حركتهاي جنگي سرداراني مانند عنبسه و ديگران بيشتر صورت تاخت و تازهاي نامنظم به خود گرفته بود؛ چنانكه هيچ كوششي براي ايجاد يك پايگاه مركزي در سرزمين گل (جنوب فرانسه) كه استمرار حضور نيروي اسلام را در منطقه تضمين و پشتيباني كند، صورت نگرفت.
در اوايل سال 113 ق / 731 م عبدالرحمان غافقي والي اندلس شد. انگيزه هايي چون انتقامجويي و مقابله با برخي تحركات خيانتكارانه، او را در اوايل سال 114 ق به حركت در سرزمينهاي جنوب فرانسه واداشت. مسلمانان شهر آرل را پس از نبردي سخت گرفتند و با عبور از رود گارن نيروي اود را درهم شكستند و شهر بردو را تصرف كردند و سراسر آكيتن به دست مسلمانان افتاد. عبدالرحمان به جانب رن بازگشت، نيروهاي و بزانسون هم غلبه يافتند و برخي گروهها تا سانس در نزديكي پاريس پيش رفتند. به اين ترتيب، عبدالرحمان در چندماه نيمي از جنوب فرانسه را از مشرق تا مغرب گرفت. نيروهاي او سپس به سوي تور، دومين شهر منطقه رفتند و آنجا را گرفته، كليساي مشهور آن سن مارتن را ويران كردند. در اين وقت شارل مارتل كه خود را در خطر مي ديد و هم آرزوي گسترش قلمرو خود را داشت، به تدارك نيروي بزرگي براي مقابله با مسلمانان برخاست و لشكري از تيره هاي گوناگون فرانكها، ژرمنها و طوايف وحشي شمالي فراهم آورده، رهسپار جنوب شد. نقطه تلاقي شارل با مسلمانان دقيقاً شناخته نيست، اما مي دانيم كه از اواخر شعبان 114 / اكتبر 732 در دشت ميان دو شهر پواتيه و تور جنگ درگرفت. مورخان مسلمان آگاهي چنداني از چند و چون اين حادثه بزرگ ندارند. با همه شور ديني، در اردوي مسلمانان عوامل نامساعد چندي وجود داشت كه نتيجه برخورد را به ضرر آنان رقم مي زد. پس از چند روز پيكارهاي نامنظم، نبرد اصلي شروع شد و روز دوم رخنه در صفوف مسلمانان افتاد و آنان شبانگاه به سوي سپتيماني عقب نشستند. مورخان مسلمان به علت كثرت كشتگان، اين نقطه را «بَلاط الشهداء» ناميدند و نويسندگان اروپايي آن را نبرد پواتيه خوانده اند. اين نبرد آخرين حد پيشروي سپاهيان اسلام را در مغرب زمين مشخص كرد‌. مورخان اروپايي براي اين جنگ اهميت بسيار قائل شده، و تقريباً همگي شكست مسلمانان را در آن موجب رهايي اروپا و مسيحيت از سلطه اسلام و عرب دانسته اند.
با انتشار خبر اين شكست مردم جنوب گل و شمال اسپانيا بر مسلمانان شوريدند. والي افريقيه به شتاب عبدالملك بن قَطَن را فهري ولايت اندلس داد. عبدالملك نيز بي درنگ براي تثبيت موقعيت مسلمانان به كارپرداخت. او با حمله به مناطق ناوار و آراگون در جنوب پيرنه و عبور از گذرگاه كوه به لانگدك درآمد و استحكامات مسلمانان را سامان داد. سران محلي منطقه سپتيماني هم كه از استيلاي دوك اود و شارل مارتل هر دو بيم داشتند، از مسلمانان ياري جستند، اما عبدالملك چون سپاه كافي نداشت، در سرزمين فرنگان داخل نشد و به جنوب بازگشت و به هنگام گذر از پيرنه دسته هاي جنگجويان محلي به او حمله كردند و زيان فراوان رساندند و او به قرطبه بازگشت. حكمراني او چندان به درازا نكشيد و در رمضان 116 / اكتبر 734 معزول، و عقبه بن حجاج سلولي در شوال همان سال والي اندلس شد. عقبه به عنوان سرداري سلحشور و با عزم و هيبت بار ديگر سلطه اسلام را در ايالات شمالي و در سرزمين گل مستقر كرد، استحكامات مسلمانان را در كناره رن استوارتر گردانيد و ثغر اربونه را پايگاه جهاد ساخت. در اين مدت شارل مارتل به مقابله در برابر مسلمانان برنخاست، اما وقتي در 117 ق دوك اود درگذشت، به شتاب به آكيتن آمد و پسر اود را به جاي پدر نشاند و او را وادار به تبعيت از خود كرد.
ظاهراً سختي جنگ پواتيه، شارل را از انديشه درگيري مجدد با مسلمانان دور مي داشت‌. چون عقبه به شمال پيرنه آمد، مسلماناني كه در منطقه پرووانس شهرهايي را گرفته، و به پايگاهي تبديل كرده بودند، با او رهسپار ناحيه دفينه شدند و پس از تصرف و تخريب سن پل تروا شاتوو دنزر به سمت شمال رفتند و به انتقام بلاط الشهداء، در والانس همه كليساهاي اطراف وين را ويران كردند. در اين حركتها والي اربونه عبدالرحمان بن علقمه لخمي، معروف به «شهسوار اندلس» سركردگي داشت و مورونت، دوك مارسي، اميرپرووانس، حكمران سرزمينهاي ميان رن و آلپ و نيرومندترين سردار منطقه با نيروي خود مسلمانان را همراهي مي كرد. مسلمانان در آغاز ليون و پس از آن بورگني را در نورديدند و تقريباً همه مراكز پيشين خود را در جنوب فرانسه، از مرزهاي شمال ايتاليا (پيمون) تا اقيانوس به دست آوردند. در اينجا شارل مارتل به مقابله برخاست: برادرش شيلد - بران را با نيرويي گران به آوينيون فرستاد و از لويتبران پادشاه لمباردي (در شمال ايتاليا) خواست كه به جناح شرقي مسلمانان در كوه پيمون حمله برد. شيلد ـ بران در حمله به آوينيون كه مسلمانان آن را بسيار استوار كرده بودند، توفيق نيافت. شارل مارتل خود با نيروي تازه نفسي آمد و لويتبران هم از پيمون دست به حمله زد. مسلمانان محصور در آوينيون با دليري دفاع كردند. اما فرنگان سرانجام پيروز شدند و مسلمانان را كشتار كردند. نيروي فرانكها به سوي اربونه هجوم آورد و مردم مناطق پيرنه هم راههاي ارتباطي مسلمانان را با اندلس بستند. نيروي مسلمانان در گل تنها از راه دريا مي توانست با اندلس ارتباط يابد و نيرويي كه عقبه از دريا به اربونه فرستاد، به دست شارل مارتل غافلگير شد (119 ق / بهار 737 م). اما او از محاصره اربونه سودي نبرد. مردم جنوب گل نيز از شارل حمايت نكردند و او را به چشم دشمن نگريستند و او نيز پس از ويران كردن چند شهر با اسيران بسياري از مسلمانان و گروگانهايي از بزرگان گل به شمال بازگشت.
عقبه در 120 ق / بهار 738 م به سپتيماني بازآمد و بار ديگر بر شهر آرل و آوينيون و چند جاي ديگر در پرووانس مستولي شد. اما نيروي ائتلافي شارل مارتل و ديگر امراي فرانك عقبه را وادار به عقب نشيني كردند و او به زحمت توانست بقيه نيروهاي خود را از پيرنه عبور داده، به قرطبه برساند. بدين ترتيب، از سپتيماني جز اربونه و باريكه اي ميان اربونه و پيرنه در دست مسلمانان باز نماند. در اين ميان، عقبه درگذشت و جانشين او عبدالملك ابن قطن گرفتار شورش بربرها و مخالفت گروههاي عرب ديگر شد و به قتل رسيد و كين خواهان او با قسمت بزرگي از نيروي مستقر در اربونه براي انتقامجويي به قرطبه آمدند و اين موجب شد كه جنوب فرانسه از بهترين مدافعان مسلمان خالي شود و به شكست نهايي مسلمانان در آنجا بينجامد. با تثبيت قدرت پِپَن دوم، جانشين شارل مارتل، و توجه او به جنوب، شهرهاي بزرگ سپتيماني مانند بِزيه، نيم و مگلون از دست مسلمانان بيرون رفت و در اميرنشينهاي پيرنه، مانند كنتبريه و نبره (ناوار) نيز كار به دست مردم محلي افتاد و عبدالرحمان بن علقمه با موقعيت ضعيفي به اربونه بازگشت.
پس از چند سال در 133 ق / 751 م كه پپن دوم تاج و تخت مرونژيها را به دودمان خود ‍(كارلنژيها) منتقل كرد، با نيروي بزرگي به سوي اربونه رفت و به ياري يكي از امراي گت در جنوب گل، به نام آنسموندوس كه قلمرو خود را تسليم پپن كرد، اربونه را در محاصره گرفت، اما كاري از پيش نبرد و عقب نشست. تا 7 سال پس از آن به سبب انقراض امويان و ورود عبدالرحمان داخل به اندلس، نيرويي به جنوب فرانسه گسيل نشد و اربونه تنها و به پشتيباني پادگان خود و نيز به سبب گرفتاريهاي داخلي پپن، در دست مسلمانان ماند. عبدالرحمان داخل با تثبيت قدرت خود در اندلس، در 140 ق /757 م يكي از سردارانش را به اربونه فرستاد. اين نيرو گرفتار هجوم قبايل منطقه پيرنه شد و در هم شكست. از آن پس اربونه به حال خود رها شد و مسيحيان آنجا به همدستي يكديگر در 141 ق به كشتار مسلمانان پرداختند و دروازه هاي شهر را به روي نيروهاي فرنگ باز كردند. پپن به شتاب نيرويي به كمك شورشيان فرستاد كه سرانجام، پس از نزديك به 30 سال اين پايگاه اسلامي منطقه سپتيماني و جنوب گل را از مسلمانان پس گرفتند. با آنكه گروههاي مسلمان در برخي از مناطق دوك نشين دفينه و كنت نشين نيس و در دره هاي باختري آلپ در زمان حكمراني شارلماني (151ـ198 ق / 768ـ 814 م) باقي ماندند و گاهي حركتهايي تا نواحي گرنوبل هم انجام دادند، اما استيلاي مسلمانان در جنوب فرانسه با سقوط اربونه پايان يافته بود. پناهندگي و تمسك برخي از امراي مسلمان شمال اندلس به سلاطين فرنگ براي كسب حمايت آنان در برابر امويان اندلس و روابط دوستانه عباسيان با دولت فرانسه در عين خصومت فرنگان با مسلمانان جنوب فرانسه و دولت اموي قرطبه تكرار داستان تاريخي شكست وحدت عقيده در برابر اختلاف منافع اقتصادي و سياسي است.
* منبع: رحيم لو، يوسف. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 535 ـ 534

2- منطقه آلپ (سويس و ايتالياي شمالی)
نخستين بار در 278 ق/891 م از نفوذ مسلمانان به خليج سن تروپه در جنوب غربي نيس و موناكو ياد شده است كه سپس توسعه بيشتري يافت و اختلافات داخلي ميان مردم اين نواحي و توسل به مسلمانان براي مقابله با يكديگر، كار مهاجمان را آسان تر كرد. اين نفوذ و توسعه ظاهراً هدف ديني و سياسي نداشت و صرفاً براي ماجراجويي و دست يافتن به ثروت بود. با اينهمه، مسلم است كه از اين تاريخ مسلمانان در منطقه حضور داشتند و به دست اندازي و حمله از ساووا تا ايتاليا و سويس و مناطق واقع در ميان رودهاي پو و رُن، مانند پيمون، پرووانس، دفينه‌، مونفرا، و تارانتز پرداختند. مورخان اروپايي همچنين از حضور مسلمانان در اطراف درياچه ژنو و منطقه وُ (وات) در آلپ شرقي و در شرق سويس (‌سويس آلماني‌) خبر داده اند كه بايد مربوط به پيش از 328 ق / 940 م باشد. گمان مي رود كه اين مسلمانان از ناحيه رود رُن به سوي مشرق تا دره رود راين و سپس تا منطقه ژورا آمده باشند. اقامت اينان در شرق سويس تا اوايل نيمه دوم قرن 10 م به درازا كشيد، تا در 343ق/954 م كنراد پادشاه بورگني بسياري از آنان را به زور و خدعه از منطقه بيرون كرد؛ اما گذرگاههاي آلپ غربي همچنان در دست مسلمانان باقي ماند كه در آنجا با مردم بومي در آميختند و صاحب كشت و كار شدند و حتي استيلايشان بر گذرگاههاي اصلي هم مبني بر عهد و شرطي با امراي محلي مانند هوگو، كنت پرووانس بود؛ گرچه در 364ق/975 م گروهي از آنجا اخراج شدند و گروهي تغيير دين دادند. در ديگر مناطق سويس و ايتاليا نيز مسلمانان با همين سرنوشت رو به رو شدند.
* منبع: رحيم لو، يوسف. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 535

3- جزاير مديترانه
پس از سيطره مسلمانان بر مصر و شام، ميل به گسترش عقيده و نيز معارضه سياسي آنان با امپراتوري روم شرقي ضرورت توجه به نيروي دريايي را پيش آورد و اولين ناوگان مسلمانان نيز توسط معاويه بن ابي سفيان در شام، و عبداللـه بن سعد بن ابي سرح در مصر تشكيل شد و در آينده دولت اسلامي نقشي بسزا يافت. معاويه در 28 يا 29 ق / 649 يا 650 م با ناوگان خود روي به قبرس آورد و آنجا را به صلح گشود. اين نخستين پيروزي دريايي مسلمانان و نخستين استيلاي آنان بر يك جزيره بود. اما چند سال بعد مردم قبرس، روميان را درجنگ بامسلمانان ياري دادند و معاويه در 33 يا 35 ق / 653 يا 655م با نيروي دريايي بزرگي به قبرس حمله كرد و آنجا را به جنگ گرفت و مسلمانان را در آنجا اسكان داد.
از سوي ديگر در 30 يا 35 ق / 651 يا 655 م هم پس از فتح افريقيه، قسطنطين امپراتور روم با نيروي دريايي بزرگي بر مسلمانان حمله آورد، اما از نيروي دريايي مسلمانان به فرماندهي عبداللـه بن ابي سرح در پيكار معروف به غزوه «ذات الصواري»‌ به سختي شكست خورد. حملات دريايي مسلمانان در زمان معاويه تا سيسيل كشيده شد. هم در آن زمان، نيروي دريايي مسلمانان تا مقابل قسطنطنيه نيز رفت. با گسترش نفوذ و درگيري مسلمانان در سواحل مغرب و اندلس اهميت نيروي دريايي و جزاير مديتراته بيش از پيش براي آنان آشكار شد. حسان پايگاه كشتي سازي و نيروي دريايي تونس را در نزديكي قرطاجنه براي رويارويي با حمله هاي احتمالي روميان ساخت. موسي بن نصير با احداث مجراي آبي به طول 12 ميل از دريا به داخل خشكي در بندر تونس كارگاه كشتي سازي و لنگرگاه امن و زمستاني براي كشتيها ايجاد كرد. در دوره حكومت امويان در اندلس نيز در بنادر آنجا مانند طركونه، طرطوشه، قرطاجنه، اشبيليه و المريه كار كشتي سازي رونق گرفت.
در پيشروي مسلمانان به سمت مغرب و اندلس جزيره هايي نيز به دست آنان افتاد، از جمله بالئار در غرب مديترانه و نزديك كرانه اندلس و مركب از 3 جزيره ميورقه، مينورقه و يابسه كه در دوران موسي بن نصير به تصرف مسلمانان درآمد؛ جزيره سردانيه (ساردني) نيز از سده 1 ق تا سالها ميان مسلمانان و اروپاييان دست به دست مي گشت.
از اواخر قرن 2 ق / اوايل قرن 9 م مهاجمان دريايي مسلمان به جزيره كُرس هجوم بردند. اينان با پناهگاه ساختن بندرهاي تونس و سوسه در افريقيه به جزيره هاي نزديك سواحل اروپايي حمله مي كردند. تدريجاً دريازنان نرماندي نيز به مسلمانان پيوستند و شارلماني براي مقابله با اين دست اندازيها به ساختن برجها و استحكامات در سواحل دريا و در مصب رودخانه ها پرداخت و ناوگاني براي راندن آنان تدارك ديد. آخرين حمله مسلمانان به كرس در زمان مجاهد عامري در 406 ق / 1015 م بود.
* منبع: رحيم لو، يوسف. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 535

4- سيسيل (صقليه)
سيسيل بزرگ ترين جزيره مديترانه است كه به سبب موقعيت ممتازش توجه مسلمانان را به خود جلب كرد و به تصرف آنان درآمد و در دوره استقرار ايشان آثار اسلامي نسبتاً پايداري در آنجا ساخته شد. نزديك ترين نقطه سيسيل به افريقيه با باد مساعد دو روز يا كمتر راه بود. رأس اين جزيره 3 پهلو در شمال به وسيله تنگه اي در مقابل شهر مسيني يا مسينه به شبه جزيره ايتاليا مي پيوست. سيسيل از پايگاههاي روم در جنگ با مسلمانان در مصر و افريقيه بود. برخي از فراريان كه از برابر عمرو عاص مي‌گريختند، به سيسيل پناهنده شدند. در 36 ق ابن حديج از سوي معاويه با ناوگاني بزرگ به سيسيل حمله كرد. او به عنوان اولين سردار مسلمان كه در اين سرزمين جنگيد، با غنايم بسيار بازگشت. همچنين 10 سال بعد، ابن حديج ناوگاني به فرماندهي عبداللـه بن قيس به سيسيل فرستاد و اين بار نيز مسلمانان غنايم هنگفتي به دست آوردند. با فرمانروايي موسي بن نصير در شمال افريقا، مسلمانان بيش از پيش به سيسيل حمله بردند. در 122 ق/ 740 م نيرويي به فرماندهي حبيب بن ابي عبيده بر بخشي از سيسيل دست يافت و سرقوسه را خراجگزار كرد و به نواحي دروني جزيره هم هجوم برد، اما شورش بربرها در طنجه او را به بازگشت واداشت. چند سال بعد در 135 ق اين حمله تجديد شد اما مشكلات داخلي در شمال افريقا و اقدامات دفاعي بيزانسيها در سيسيل و جنوب ايتاليا موجب شد تا نزديك به نيم قرن بعد نه تنها سيسيل از حملات مسلمانان در امان بماند، بلكه به پايگاهي براي عمليات بيزانسيها بر ضد مسلمانان در مديترانه تبديل شود.
در منابع اسلامي، فتح واقعي سيسيل به سلسله اغلبيان (184 ـ 296 ق / 800 ـ 909 م) نسبت داده شده است. تقويت نيروي دريايي بيزانس در سيسيل و توجه نخستين امراي اغلبي به ايجاد بحريه اي نيرومند در افريقيه از يك طرف و روابط نسبتاً خوب دربارهاي شارلماني و بغداد و قيروان به ويژه پيمان اغلبيان و بيزانسيها در 197 ق / 183 م موجب نوعي حالت تعادل و روابط مسالمت آميز ميان سيسيل و افريقيه شد. اما اين پيمان چند سال بعد با لشكركشي اغلبيان به سيسيل در 204 ق / 819 م پايان گرفت و مسلمانان با گرفتن اسيراني بسيار از سپاه دشمن بازگشتند. در 211 ق / 826 م اختلاف قسطنطين، بطريق و فرماندار نظامي سيسيل با ائوفميوس (در منابع عربي: فيمي) فرمانده نيروي دريايي بيزانس موجب شد كه فيمي بر ضد امپراتور ميخائيل دوم شورش كند و سرانجام به امير اغلبي افريقيه پناهنده گردد. او زياده اللـه اغلبي را به حمله به سيسيل به كمك خود او ترغيب كرد، مشروط به آنكه خود وي با عنوان امپراتور در جزيره بماند و خراجگزار امير اغلبي باشد. قاضي اسد بن فرات موافق اين طرح بود و بنابراين زياده اللـه نيز او را كه 70 سال داشت به رغم فقدان تجربه نظامي به فرماندهي لشكر مسلمانان، مركب از اقوام مختلف از جمله ايرانيها منصوب كرد و بدانجا فرستاد.
اسد بن فرات پس از جنگي سخت در بندر مازر بر مخالفان فيمي پيروز شد و آنجا را گرفت و روي به سرقوسه نهاد. محاصره سرقوسه به درازا كشيد و بيماري در اردوي مسلمانان افتاد و قاضي اسد را هم از پا درآورد. جانشين او محمد بن ابي الجواري كشتيهاي خود را سوزاند تا راه بازگشت نماند. سپس شهر ميناو (مينئو) در شمال غربي سرقوسه، و نيز قلعه جرجنت در ميانه ساحل جنوبي جزيره را گرفتند و نيروي كمكي قسطنطنيه را نيز در هم شكستند، اما كارشان به سستي كشيد تا اينكه در 214ق كه ناوگاني به ياري مسلمانان رسيد؛ روميان شكست خوردند و مسلمانان در 216 ق شهر بلرم (پالرمو) در شمال غربي جزيره را گرفتند.
در سالهاي بعد، مسلمانان از پايگاه پالرمو چندين بار به قصريانه و سرقوسه و همچنين از افريقيه به جزيره قوصره و در سيسيل تا حدود جبل النار (اِتنا) حمله كردند. ابوعقال برادر زياده الله اغلبي هم در مدت حكومت 3 ساله خود توانست شهرهاي ديگري چون اَبلاطنو،حصن بلوط، قرلون و احتمالاً مرو و جراجه را وادار به تسليم كند.
در سال 228 ق / 843 م، مسلمانان متوجه شرق جزيره شدند و در سايه اتحادي كه با ناپل برقرار كرده بودند، توانستند بندر مسينه را تصرف كرده، ناوگان بيزانس را از مديترانه غربي دور كنند. ابواغلب ابراهيم بن محمد اغلبي امير سيسيل 16 سال در آنجا با قدرت و كفايت فرمان راند. او پالرمو را مركز سيسيل گردانيد و فرماندهان سپاه را به پيشروي در سراسر جزيره فرستاد.
چون عباس بن فضل والي سيسيل شد، دوباره به شهرهاي قطانيه، سرقوسه، نوطس و طبرمين هجوم برد. در 243 ق / 858 م قلعه جفلوذي و سال بعد قلعه قصريانه (مركز بيزانس در سيسيل) هم به تصرف درآمد. عباس بن فضل در مناطق جنوب ايتاليا نيز جنگيده، مسلمانان را در آنجا مستقر كرده بود. در دوره امارت خفاجه بن سفيان (از 248 ق / 862 م به بعد) شهرهاي مهمي مانند نوطس، شكله نيز به تصرف مسلمانان درآمد و شورشهاي برخي مناطق متصرفي سابق مانند رغوس سركوب شد و سپاهيان مسلمان در سراسر جزيره فعال شدند. سرقوسه سرانجام پس از محاصره اي سخت در 264 ق به تصرف مسلمانان درآمد.
تا نزديك به ربع قرن بعد، از حملات مسلمانان به شهرهاي بيزانسي سيسيل نتيجه چنداني عايد نشد. جنگ داخلي با بربرها در جزيره و سرپيچي مسلمانان آنجا از گماشتگان امير اغلبي از وقايع برجسته اين دوره است. اميراغلبي، ابراهيم دوم، سرانجام پسر خود عبداللـه را با سپاه نيرومندي براي برقراري نظم به سيسيل فرستاد (‌287 ق /899 م). عبداللـه پس از استقرار آرامش، در امتداد تنگه مسيني به شهر ريو تاخت و باروي آن را ويران ساخت و آنجا را به زور تصرف كرد. در 289 ق ابراهيم اغلبي خود پيش از سفر حج، براي جهاد رهسپار سيسيل شد.
از رويدادهاي مهم اين دوره جنگ سخت ابراهيم با روميها در طبرمين، و پيروزي او در ماه شعبان 289 بود. اين حادثه چنان بر امپراتور روم سخت افتاد كه خود با لشكري سنگين عازم جزيره شد. ابراهيم نيز دسته هايي به مناطق رومي نشين مانند ميقش و دمنش، رمطه و باج فرستاد و همه را وادار به تسليم، و قلعه هايشان را ويران كرد و عازم كسنته شد و آنجا را در محاصره داشت كه بيمار شد و در 19 ذيقعده 289ق/25 اكتبر 902 م در گذشت. به اين ترتيب به هنگام مرگ ابراهيم دوم سراسر جزيره عملاً در تصرف مسلمانان بود.
فتح سيسيل از حمله اسد تا زمان ابراهيم دوم تقريباً 80 سال طول كشيد. با اينهمه، قسمت شرقي جزيره كاملاً به انقياد مسلمانان درنيامد. در زمان استيلاي عبيديان و كلبيان لشكركشي مجدد به دمنش و طبرمين ضروري شد و حكمرانان مسلمان سيسيل به دريافت جزيه از مردم اين مناطق اكتفا كردند و بيشتر كوشش خود را متوجه ايتاليا و جلوگيري از استيلاي روميان بر جزيره ساختند. حكمرانی‌مسلمانان درسيسيل تانيمه‌دوم قرن 5 ق / 11 م طول‌كشيد و به دست نرمانها منقرض شد.
* منبع: رحيم لو، يوسف. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 536 ـ 535

5- ايتاليا
حضور مسلمانان درايتاليا و حمله آنان به برخي نقاط آنجا، هم از راه خشكي، از طريق جنوب فرانسه و حدود آلپ و نيز از راه دريا و سيسيل صورت گرفت. نزديكي طبيعي سيسيل و ايتاليا و مسائل سياسي و مذهبي، اين دو سمت تنگه مسيني را به هم پيوند مي داد. از نخستين دهه استقرار مسلمانان در بخشي از جزيره سيسيل، اختلاف ميان حاكمان قسمتهاي مختلف شبه جزيره ايتاليا موجب اتحاد برخي از آنان با مسلمانها بر ضد رقيبان مسيحي خود شد. جمهوري ناپل بر ضد همسايه لمبارديايي خود بنونتو، با مسلمانان هم پيمان شد و مسلمانان در 223 ق /838 م با در هم شكستن ونيزيها بندر برينديزي را در درياي آدرياتيك موقتاً به تصرف درآوردند و در طول كرانه هاي شبه جزيره از آدرياتيك و تيرنه پيش رفتند و تا دهانه رود پو رسيدند. امير بنونتو از مسلمانان بر ضد فرمانرواي باره (باري) كمك خواست و اينان نيز باري را تصرف كردند (226 ق / 841 م) و چند سال پس از آن با حضور در دهانه رود تيبر به شهر رم نزديك شدند. با آنكه پاپ خطر را احساس كرده، و دژ استواري در استيا ساخته بود، مسلمانان در 231 ق / 846 م از آنجا عبور كردند. در اين حمله كليساي قديس پترس (‌سان پيترو) به غارت رفت و زيانهاي فراوان ديد. دفاع مردم رم يا عدم آمادگي مسلمانان، موجب كوتاهي اقامت اينان در آن شهر شد. از آنجا به چند شهر ديگر در جنوب تاختند و در راه بازگشت، ناوگانشان بر اثر توفان سختي پراكنده و نابود شد و عده بسياري به اسارت مسيحيان درآمدند. تا دهه چهارم قرن 3 ق/ نيمه قرن 9 م دسته هاي نظامي مسلمانان از نقاط گوناگون مديترانه به هم پيوستند و به همه سواحل ايتاليا از شرق تا دهانه تيبر در غرب هجوم بردند. آپوليا، منطقه ميان كالابريا (قلوريه، قلفريه) در جنوب، و لمبارديا در شمال، نزديك به 18 سال در تصرف مسلمانان باقي ماند و از آنجا مناطق ايتاليا را غارت كردند. سرانجام در 257 ق / 871 م از باري و در حدود 270 ق / 884 م از شبه جزيره ايتاليا رانده شدند. با اينهمه، مسلمانان حملات خود را در مسيرهاي گوناگون دنبال كردند و دو خليج تارانتو در مشرق، و سالرنو در مغرب پايگاه مهم دريايي مسلمانان بود. بر عكس آنچه در سيسيل اتفاق افتاد، مسلمانان طرح فتح و استقرار دائمي در ايتاليا را نداشتند و اين حركتها بيشتر جنبه ماجراجويي يا دفاع نظامي و غارت و كسب غنيمت داشت.
كرت (اقريطش) جزيره اي طولاني در جنوب مجمع الجزاير اژه و يونان، در ميان سيسيل و قبرس و مقابل اسكندريه، با موقعيت جغرافيايي بسيار مهم كه 3 قاره دنياي قديم را به هم متصل مي كرد. اين جزيره ظاهراً از روزهاي نخست قدرت يابي مسلمانان در دريا نظرشان را جلب كرده بود. مسلمانان پس از تصرف جزيره هاي رودس و ارواد در 54 ق / 674 م به فرماندهي جناده بن ابي اميه به كرت حمله بردند و يك بار ديگر در زمان وليد بخشي از آن را گشودند. فتوح مسلمانان در آنجا متوقف شد، تا آنكه در زمان هارون الرشيد و مأمون بخشهاي ديگري از آن را فتح كردند و تدريجاً همه جزيره به دست مسلمانان افتاد. روايت ديگر حاكي است كه كرت به دست ابوحفص عمر بلوطي (د ح 241 ق / 855 م)، معروف به غليظ از ولايت حفص البلوط اندلس گشوده شد و فرزندان او سالها در آنجا حكم راندند. درواقع، فتح عمده كرت به دست مسلمانان و تأسيس حكمراني آنان در اين جزيره مربوط به يك حادثه خونين در اندلس و به صورتي ناخواسته و پيش بيني نشده در 198 يا 202 ق / 814 يا 817 م، اتفاق افتاد و در طي آن ابوحفص بلوطي به رياست گروهي از مسلمانان بدانجا رفت و فرزندانش پس از او اين رياست را ادامه دادند تا امپراتور قسطنطنيه در 15 محرم 350 ق / 6 مارس 961 م به حكمراني مسلمانان بر جزيره خاتمه داد. مسلمانان شهرقندي يا قانديا را به عنوان مركز خود در كرت ساختند و اين نام سپس بر همه جزيره اطلاق شد.
مالت (مالطه) جزيره كوچك ناآباد، اما مشهور آن زمان كه ميان سيسيل، كرت و افريقيه واقع بود، به سبب قرار داشتن بر سر راه سيسيل، از زماني كه اغلبيان به سيسيل حمله كردند، توجه مسلمانان را جلب كرد. نخستين حمله مسلمانان به مالت شايد در زمان زياده اللـه اغلبي در 221 ق / 836 م اتفاق افتاد. در زمان برادر و جانشين اين امير اغلبي، به نام ابوعقال اغلب بن ابراهيم نيز كه در سالهاي 224 و 226 ق / 839 و 841 م دوبار از افريقيه به سيسيل نيرو فرستاد، به جزيره مالت هم توجه شد. خبر قطعي تصرف مالت به دست مسلمانان مربوط به 255 ق/869 م در زمان حكمراني ابوالغرانيق محمد (دوم) بن احمد بن محمد اغلب به دست احمدبن عمربن عبيداللـه بن اغلب است. از آن زمان، مالت تدريجاً به صورت جزيره اي اسلامي درآمد، با اينهمه، تصرف آن را به زمان حكمراني ابوالعباس محمد ابن ابي عقال (محمد اول، حك: 226 ـ 242 ق / 841 ـ 856 م) نسبت داده اند. رُسّي با استدلال به اينكه توجه مسلمانان به سيسيل، بدون تسلط بر مالت معقول نمي بود، بر آن است كه تاريخ فتح مالت به دست مسلمانان بايد پيش از 226 ق / 841 م باشد. حاكميت مسلمانان در اين جزيره (در شهر مليطه و با تغيير نام آن به مدينه) بيش از دو قرن طول كشيد و به وسيله نرمانها زوال يافت. نوشته هاي مسلمانان بر روي سنگهاي گور از نيمه دوم سده 6 ق / 12 م در مالت به دست آمده است.
* منبع: رحيم لو، يوسف. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 538 ـ 536

بخش هفتم: شرق آفریقا و آفریقای مرکزی
مقدمه

قاره افريقا، قاره اي بزرگ با حوزه هاي فرهنگي و مدني بسيار متنوع است كه بخشهايي از آن تا سده هاي اخير نيز بر ساكنان آسيا و اروپا ناشناخته بوده، و قسمت قابل ملاحظه اي از بخشهاي شناخته آن نيز همواره در هاله اي از تاريكي و ابهام احاطه شده بوده است. آثار تاريخي نوشته شده توسط بوميان، در فراسويِ صحرا و بخش عمده اي از شرق افريقا، عموماً به روزگاران نزديك بازمي گردند و اصولاً در پيش روي هر پژوهشگري درباره تاريخ درون قاره، نخستين مشكلي كه روي مي نمايد، نبودِ منابع كهنِ محلي است. از اين رو كمبود دانسته‌ها درباره چگونگي و ميزان گسترش اسلام در درون قاره در سده هاي دورتر، الزاماً به معني محدود بودن اين گسترش نمي تواند بود.
* منبع: پاكتچي،احمد. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 538

نيل عليا و شاخ افريقا
مهاجرت جماعتي از مسلمانان در اوايل دعوت رسول اكرم (ص) از مكه به حبشه، نخستين گام نفوذ اسلام به افريقا بايد تلقي گردد، به ويژه با استقبال گرم نجاشي، پادشاه حبشه كه منابع تاريخي اسلامي، شايد به اغراق، از مسلمان شدن او نيز سخن گفته اند. پس از وفات رسول اكرم (ص)، با وجود نزديكي حبشه به بلاد اسلامي، تمايلي از سوي خلفا نسبت به فتح آن ديار ديده نمي شد، در حالي كه پادشاهي مسيحي حبشه، به هر دليل با دست زدن به تحركاتي نظامي در نوار ساحلي حجاز، خلفا را ناچار مي ساخت تا در حد پاسخ گويي از راه دريا به سواحل حبشه لشكري محدود فرستند.
درباره منطقه نيل عليا بايد گفت كه به دنبال فتح مصر، در 20 ق، عمرو عاص فرمانده لشكر مصر، بخشي از سپاه خود را به جنوب فرستاد تا پادشاهيِ مسيحِي نوبه را براندازد و آن سرزمين را به متصرفات خود ملحق سازد. اما اين حركت با مقاومت سخت نوبيان مواجه شد و دسته هاي گسيل شده بي نتيجه به مصر بازگشتند. به روزگار خليفه سوم، در 31 ق از سوي عبداللـه بن سعد بن ابي سرح والي مصر تحرك نظامي ديگري در مرزهاي نوبه نافرجام ماند و به دنبال آن، پيمان صلحي پايدار با پادشاهي نوبه منعقد گشت. اين پيمان كه در طول سده هاي متمادي پاي برجا و محترم بود. زمينه‌اي مساعد پديد آورد تا مسلمانان به موازات گسترش دادن نفوذ اقتصادي ـ تجاري خود در منطقه، در طي روزگاري دراز و به گونه اي صلح آميز، زمينه گسترش ديانت اسلام در نيل عليا فراهم سازند. حكايتهاي پراكنده چون جريان مهاجرت ابوالزوايد محمد بن عبداللـه بن حسن مكفوف، از سادات حسني و احتمالاً زيدي مذهب، در نيمه نخست سده 3 ق به بلاد نوبه و استقرار خاندانش در آن ديار، در واقع نشانه هاي نفوذ تدريجي فرهنگ اسلامي به منطقه مي توانند بود.
سرزمين بجه، در حدفاصل نيل و درياي سرخ در منطقه اي وسيع از نيل عليا، شايد در نگاه نخستين، مي توانست زمينه اي ديگر براي فتوح اسلامي در فراسوي مصر باشد، اما در منابع تاريخي بدون اشاره اي روشن به درگيريهاي رخداده در اين ناحيه، از انعقاد صلحي ميان مسلمانان با پادشاهي بجه، در همان اوان صلح با نوبه سخن به ميان آمده است. چنين مي نمايد كه حوزه نفوذ خلافت، هرگز به درون سرزمين بجه، كشيده نشده، و لشكركشي محمد بن عبداللـه قمي با دستور متوكل عباسي به پايتخت بجه در 241 ق، تنها به قصد مهار حملات غارتگران بجه به مصر عليا و حفظ امنيت مسلمانان در مهاجرنشينهاي معادن طلاي بجه صورت گرفته، و هدف آن نه براندازي پادشاهي بجه، بلكه دستيابي به صلحي پايدار با آن بوده است.
در دهه 80 ق تلاش نظامي ديگري در جهت گسترش قلمرو اسلام در شرق افريقا، ديده مي شود: هنگامي كه عبدالملك خليفه اموي فرصت را براي جريان جديدي از فتوح، مساعد يافت، همزمان با پيشرويها در قلمرو بيزانس، در افريقا نيز سواحل حبشه هدف فتوح وي قرار گرفت و در 84 ق، جزاير دهلك، و بخشي از نوار ساحلي در ناحيه مصوّع ـ در جنوب سرزمين بجه ـ به تصرف درآمد.
درباره نفوذ اسلام به سواحل جنوبي سومالي و بناي شهر مگاديشو، روايات سخن از آن دارند كه تاجران مسلمان در عصر عبدالملك بن مروان (حك 65 ـ 86 ق) به اين سرزمين راه يافتند و مسلمانان مهاجر اعم از بازرگانان و مخالفان فراري در سده هاي بعد شهر مگاديشو (مقدشو) را بنياد نهادند. بر پايه منابع روايي، نخست طايفه اي از قحطانيان بر اين منطقه سيادت داشته اند.
استيلاي خلافت بر منطقه ساحلي مصوع، نقطه آغازي براي نفوذ اقتصادي روزافزون مسلمانان در نواحي داخلي شاخ افريقا بود كه به ويژه معادن طلاي آن، توجه بازرگانان را به خود جلب كرده، و مهاجرنشينهايي مسلمان را با حاكميت خودگردان در آن منطقه پديد آورده بود. در نواحي بخش جنوبي پادشاهي بجه، مهاجران مسلمان در اطراف معادن طلاي هجر و ديگر معادن ساكن شده بودند كه عالماني نيز در ميان آنان حضور داشته‌اند. اين اوضاع، با جايگاه اقتصادي مسلمانان در نوبه قابل مقايسه است كه در اين دوره، بخش مهمي از كشاورزي و تجارت را در اين سرزمين در اختيار داشته اند. پيداست كه اين رابطه اي يكسويه نبوده، و به عنوان نمونه، از اوايل سده 4 ق، اسنادي سنگ نوشته برجاي است كه از مهاجرت برخي نوبيان اسلام آورده به مصر عليا و گاه سفلي حكايت دارد.
از نظر بافت ديني، نه تنها در حبشه، بلكه در نواحي نوبه و بجه، در طول سده هاي 2ـ 4 ق كماكان مسيحيت و تا حدي اديان جان گرا از اكثريت برخوردار بود، اما گسترش نفوذ اقتصادي و فرهنگي مسلمانان روندي تدريجي در اسلامي شدن منطقه ايجاد كرده بود، به طوري كه شمار مسلمانان از يك سو با امواج مهاجرت از شمال و شرق، و از سوي ديگر با اسلام آوردن روزافزون بوميان غير مسلمان، روي به فزوني نهاده بود.
در سده 6 ق، در بخش شرقي ارتفاعات حبشه، شاهزاده نشين مسلمان شوآ به صورت رقيب سلطنت مسيحيِ در حال انحطاط كه هنوز بخش غربي را در اختيار داشت، درآمد. در حدود سال 530 ق، در جزاير دهلك يك سلطان نشين مستقل مسلمان تأسيس شد كه در كتيبه هاي به دست آمده از اين جزاير به عنوان «مرزدار بلاد اسلام» شناخته مي شده است. باز در همين سده، بندر مهم زيلع چهره‌اي اسلامي به‌خود گرفته و درسده 7 ق به عنوان‌بخشي از دارالاسلام شناخته می‌شده است.
در سده 6 ق، در ميان قبايل سومالي، شمار مسلمانان با غير مسلمانان برابري داشت. در سده بعد، مهاجرنشين مسلمان مگاديشو، به صورت دولتشهر اداره مي شد كه زمام امور آن به دست «متقدمان»‌ بود. گفتني است كه در سده هاي 6 و 7 ق، چندين سلطان نشين ديگر مسلمان در شاخ افريقا پديد آمده بود؛ چنانكه پولو در نيمه دوم سده 7 ق، در سخن از 6 پادشاه خرد در حبشه، 3 تن از آنان را مسلمان و 3 تن ديگر و نيز شاه بزرگ را مسيحي گفته، و اشاره كرده است كه قلمرو سلاطين مسلمان تا منطقه عدن كشيده شده است. مقريزي (د 835 ق)، كتاب الالمام باخبار من بارض الحبشه من ملوك الاسلام خود را درباره همين سلسله ها نگاشته است.
گسترش دامنه اسلام گرايي و مقابله پادشاهي مسيحيِ حبشه با اين جريان در سده 8 ق، موجب پديدار شدن رشته اي از جنگهاي جهادي ضد مسيحي در منطقه شد كه اوج آن در دو دهه پاياني سده 8 و نيمه نخست سده 9 ق بود. اين موج جهادي در سده 10 ق وارد مرحله اي جديد شد و بخشهايي از حبشه را به دارالاسلام افزود. شاخص اين رشته از جنگهاي جهادي، فتح شهر هَرَر بود كه به زودي به عنوان تختگاه سلطان نشيني مسلمان و مستقل، و يكي از مهم ترين پايگاههاي تبليغ اسلام در شاخ افريقا درآمد و «مدينه الاولياء» لقب گرفت. يحيي نصراللـه در كتاب تاريخي ـ داستانيِ فتح مدينه هرر، و نيز شهاب الدين احمد عرب فقيه در تحفه الزمان، ا‌ين جريان جهادي را با بياني حماسي و با ديدگاهي كاملاً مذهبي بازگو كرده اند.
در بازگشت به سخن از سرزمين نوبه بايد يادآور شد كه پادشاهي مسيحيِ دنقله كه در طي قرون متمادي، نفوذ آن به نفع اسلام كاهش يافته بود، از درون روي به اضمحلال نهاده بود. وجود كتيبه هايي اسلامي در تختگاه نوبه (دنقله)، از اوايل سده 7 ق نشاني از نفوذ اسلام در درون قلمرو نوبيان است و حمله مماليك مصر به دنقله در 675 ق، اگرچه منجر به براندازي اين پادشاهي نشد، اما زمينه اي را براي انحطاط اين دولت فراهم آورد.
در 715 ق، بر تخت پادشاهي پيشينِ دنقله، سلطاني مسلمان از سوي مماليك مصر منصوب شد، اما اين اعمال نفوذ خارجي حاصلي پايدار نداشت و چند سالي بعد، اعراب جهينه كه از مدتها پيش تر در منطقه بومي شده بودند، قدرت را در دنقله به دست گرفتند و بر منطقه نيلي ِ نوبيه و بخشهايي داخلي تر در مراتع دارفور و كردفان استيلا يافتند.
جريان اسلام گرايي در سودان شرقي، از سده 9 ق، شدتي افزون گرفت و با پيشروي تدريجي و درازمدت، اين منطقه را به دارالاسلام ملحق گردانيد، حركتي كه به قطع، نقش مبلغان صوفيه از طريقه هاي گوناگون را در آن نبايد ناديده گرفت.
* منبع: پاكتچي،احمد. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 540 ـ 538

سواحل شرقي افريقا
درسخن از نفوذ اسلام به سواحل شرقي افريقا، نخست بايد از مهاجرنشينهايي مسلمان در سواحل كنيا، تانزانيا و موزامبيك كنوني، به ويژه در دو بندر كهنِ كلوه و سفاله، و نيز در جزيره زنگبار ياد كرد كه ساكنان آن مردماني از كشورهاي عربي و ايران بوده اند، مهاجراني كه در ميان آنان ممكن بود پيروان مذاهب مختلف اسلامي از شيعه، اباضيه و البته مذاهب اهل سنت يافت شود. درباره جريانِ نخستين ورود اسلام به منطقه، روايات گوناگوني در منابع نقل شده است. برپايه يك تاريخ عربي ِ محلي كه پرتغاليها در 1505 م بر آن دست يافتند، نخستين گروه مسلمان كه در محل كلوه سكني گزيدند، پيروان شخصي از سادات علوي به نام زيد بودند و از همين رو به «آمودزيخ» (امت زيد) شهرت يافتند. روايتي ديگر از گريختن يك اميرزاده فارسي، به نام علي پسر سلطان حسن شيرازي، در پي مخالفت باحكومت‌مركزي به بلاد زنج سخن‌به ميان آورده، وتأسيس شهركلوه را بدو نسبت داده است.
همچنين بايد به مهاجرت فرزندان جلندي، امام اباضي عمان اشاره كرد كه پس از شكست از فاتحان عباسي در 134 ق، راه بلاد زنج را در پيش گرفتند و سرانجام مي توان به افسانه اي درباره مسلمان شدن پادشاه زنگيان در اسارت و مسلمان كردن مردمش پس از رهايي و برآمدن مجدد بر تخت اشاره كرد كه در اوايل سده 4 ق بر سر زبانها بوده است. محققان در تاريخ شرق افريقا، جريان اسلامي شدن سواحل اين منطقه را حاصل جرياني طولاني از سده 1 تا4 ق دانسته اند. يادكردها از حيات سياسي مسلمانان در اين سرزمينها، در آثار متقدم اسلامي اگرچه بسيار محدود است، اما ناياب نيست. به عنوان نمونه، مسعودي جزيره اي از ديار زنج به نام قنبلو را نام برده است كه سلاطين آن، نسل اندر نسل مسلمان بوده اند.
در سده 7 ق، ابن بطوطه گزارشهايي مهم از اوضاع مسلمانان در شرق افريقا به دست داده، و در اخبار خود از اقتدار سلطان مسلمانِ كلوه، ابوالمظفر حسن، يادآور شده كه وي غزوات بسياري را بر ضد نامسلمانان زنگي ترتيب داده بوده است. سده هاي 7 و 8 ق، اوج تجارت مهاجرنشينهاي اسلامي در شرق افريقا بود و به دنبال توسعه نفوذ آنان، بر پايه برخي منابع در حدود سال 750 ق، گروهي از مهاجران مسلمان به جزاير كومور راه يافتند.
* منبع: پاكتچي،احمد. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 540

افريقاي غربي و مركزي
در طول سده هاي 2 ـ 4 ق، بازرگانان مسلمان ـ بيشتر مالكي و اباضي مذهب ـ كه صحرا را در نورديده، با نواحي سودان غربي و مركزي، چون غانه، مالي، سنغاي و كانم رابطه تجاري مستحكمي را برقرار كردند، نخستين مبلغان اسلام در نواحي داخلي غرب افريقا بوده اند. برخي از بازرگانان چون علي بن يخلف، عالم اباضي، مبلغاني توانا بودند كه توانستند برخي از پادشاهان مالي و سنغاي را به دين اسلام درآورند و زمينه مساعدي را براي گسترش دعوت اسلامي فراهم سازند. شهر تادمكه در كوهستان اَدرار، يكي از كهن ترين مراكز اسلامي در ماوراء صحرا بود كه در سده 3 ق، ابويزيد نكاري از رجال مشهور اباضيه، در آنجا تولد يافته بود.
در سده 5 ق، فرقه اسلامي مرابطون كه در ابتدا از يك رباط مخفي، احتمالاً در يكي از جزاير تدرا در اطراف سواحل موريتاني هدايت مي شد، در اوايل سال 442 ق، بيشتر قبايل بربرِ صنهاجه را هوادار خود ساخته بود. اين قدرت جديد به زودي دامنه قلمرو خود را با تصرف سجلماسه در 446 ق / 1054 م و اودغست در 447 ق / 1055 م به سمت جنوب گسترش داد. مرابطون با زنگيان تكرور در سنگال ميانه كه يك نسل پيش‌تر به اسلام گرويده بودند، متحد گشتند و چندگاهي (448ـ 475 ق) بخش وسيعي از قلمرو غنا و سنغاي رابه تصرف درآوردند.
در سده 6ق، در سودان مركزي پادشاهان سيفاويِ كانم به اسلام گرويدند، ولي اسلام آنان در پي دعوتي بود كه از مصر بدانجا راه يافته بود. در نيجريه عليا نيز، كانبورو پادشاه سرزمين جني در اواخر سده 6ق مسلمان شد و سكنه شهر هم در اين باره از وي پيروي كردند. بر پايه آنچه تلويحاً از رساله شاذان بن جبرئيل در تعيين قبله برمي آيد، در سده 6ق از سرزمين زغاوه در غربِ نوبه تا تكرور در سنگال، اسلام رواجي نسبي داشته است.
در سده 7 ق، با تشكيل دو دولت اسلامي مالينكه در مالي و مندينگو در غنا، بر نفوذ اسلام در منطقه افزوده شد و در سده بعد، در سودان غربي، تمام نوار ساحلي از سنگال تا درياچه چاد، بخشي از دارالاسلام بود. در دوره هاي بعد، از گسترش اسلام در برنو (پايان قرن 8 ق)، در سرزمين قبايل هوسه (قرن 9 ق) و دارفور (اوايل سده 11‌ق) خبر داريم و پس از قرن 10 ق، اسلام جاي پايي در ديگر سلطنت نشينهاي واقع ميان كردفان و درياچه چاد باز نمود.
با آنكه در آغاز سده 11 ق، سلطان نشين مسلمان تمبوكتو در قلب مالي از سوي حكمرانان مراكش به شدت تضعيف مي شد، اما دو جريان مهاجرت بدويان مسلمان، نخستين مهاجرت فولانيها از سودان غربي به سوي نواحي جنوب درياچه چاد، و ديگري مهاجرت اعراب شوآ از قلمرو فونج در نيل عليا به سمت غرب تا جنوب درياچه چاد، مانع از آن بود كه به رغم عدم ثبات سياسي در سودان غربي‌، اوضاع به ضرر گسترش اسلام دگرگون شود. در سده هاي 12 و 13 ق، جريان درازمدت جهاد فولاني، به گسترش نفوذ سياسي اسلام در سودان غربي و مركزي، و تأسيس حكومتهايي اسلامي در 3 منطقه فوته تورو، فوته جالون، و خاسو در سنگال منتهي شد.
* منبع: پاكتچي،احمد. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 541 ـ 540

بخش هشتم: آسیای صغیر و شبه جزیره بالکان
آسياي صغير

بزرگترين ايالت قلمرو امپراتوري روم شرقي در مجاورت سرزمينهاي اسلامي را بايد در چهارچوب تاريخ اين سرزمين بعد از اسلام و همچنين روابط مسلمانان با دولت بيزانس بررسي كرد. ظهور اسلام در سده 7 م در عربستان واقع در جنوب شرقي قلمرو بيزانس و توسعه و تبديل آن به يك قدرت سياسي ـ مذهبي، تأثير عميقي در امپراتوري روم شرقي بر جاي نهاد. برخوردهاي سياسي ـ نظامي اعراب مسلمان و بيزانس مسيحي مقدمات نفوذ تدريجي و پايدار اسلام در قلمرو روم به ويژه آسياي صغير را فراهم آورد و اين روند را فراز و فرودهايي تا نيمه دوم سده 9 ق / 15‌م كه به سقوط دولت بيزانس و حاكميت كامل مسلمانان بر آسياي صغير انجاميد، ادامه يافت.
اينكه دين اسلام نخستين بار در چه تاريخي وارد آسياي صغير شد، به طور دقيق معلوم نيست، اما يورشهاي پراكنده اعراب مسلمان بر اين ناحيه بدون آنكه آثار مذهبي ـ سياسي از خود بر جاي بگذارد، از همان نخستين سده هجري آغاز شد.
با پايان يافتن جنگهاي ردّه در 12 ق / 633 م، 3 گروه نظامي به فرماندهي عمرو بن عاص، يزيد بن ابي سفيان و شرحبيل بن حسنه، از جانب ابوبكر به شام ـ از مهم ترين ايالات روم ـ فرستاده شدند. فرمانرواي فلسطين، سرجيوس، در وادي عربه شكست خورد و پس از آن، جنگ يرموك در 15 ق سرنوشت شام را تعيين كرد و آن ولايت به دست مسلمانان افتاد و از آن پس در حمله به قلمرو بيزانس، ارمنستان و گرجستان و به ويژه آسياي صغير پايگاه مهم مسلمانان به شمار مي رفت.
اعراب مسلمان به قصد نفوذ در قلمرو دولت بيزانس، درياي مديترانه و نقاط مهم آن را هدف قرار دادند، چنانكه معاويه در حمله به قبرس در 27 يا 28 ق مي خواست آن را به پايگاهي براي دست يابي به مركز امپراتوري روم شرقي، يعني قسطنطنيه تبديل كند. در 32 ق / 653م عثمان لشكري به فرماندهي معاويه به روم فرستاد و وي با پيشروي در خاك بيزانس به تنگه قسطنطنيه رسيد و چون خود به خلافت رسيد، براي مقابله با آن دولت به ايجاد نيروي دريايي پرداخت. او گرچه در آغاز با كنستانتين پادشاه روم صلح كرد و قرار شد مبلغي به عنوان باج بپردازد، اما پس از تثبيت موقعيت خود، ازپرداخت آن خودداري كرد و به عمليات نظامي برضد روم‌شرقي به ويژه درآسياي صغيردست زد.
به نوشته يعقوبي، مسلمانان از 41 تا 59 ق / 661ـ 679 م در فصول مختلف سال بارها برضد شهرهاي روم شرقي وارد جنگ شدند. در زمان معاويه دو حمله بزرگ به قصد تصرف قسطنطنيه صورت گرفت. نخستين لشكركشي را در 49ق/669 م يزيدبن معاويه فرماندهي مي كرد كه زمستان را در كالسدون واقع در ساحل آسيايي قسطنطنيه گذرانده بود. گويند سپاه يزيد اولين كساني از مسلمانان بودند كه پايتخت روم را ديدند.
دراين لشكركشي چندتن از صحابه مانند ابن عباس، ابن عمر، ابن زبير و ابوايوب انصاري نيز شركت داشتند. ابوايوب در همين جنگ درگذشت و در پاي باروهاي شهر به خاك سپرده شد. همچنين جزيره رودس نيز در زمان معاويه در 53 ق / 673 م گشوده شد و مسلمانان در آنجا به زراعت پرداختند.
از 54 تا 60 ق / 674 ـ 680 م چندين بار جنگهاي تابستاني و زمستاني در آسياي صغير رخ داد. در آغاز، جزيره ارواد (كوزيكوس) نزديك قسطنطنيه را گشودند و آنجا را به پايگاهي براي حمله و محاصره قسطنطنيه تبديل كردند. در همين محاصره، روميان با استفاده از «آتش يوناني»، مانع تصرف اين شهر توسط مسلمانان شدند. پس از معاويه‌، اگرچه ناوگان عرب، بُسفر و درياي اژه را رها ساختند، اما حملات پي در پي تابستاني (‌صائفه‌)، ادامه داشت. بزرگ ترين و مهم ترين حملات در 97 ق / 716 م روي داد كه سليمان بن عبدالملك برادر خود مسلمه بن عبدالملك را به جنگ روميان و تسخير قسطنطنيه فرستاد. مسلمه با سپاهي بزرگ و صدها كشتي اين شهر را به محاصره درآورد. اين محاصره 30 ماه طول كشيد. مسلمانان در اطراف شهر به زراعت پرداختند و از كشت خويش بخوردند و مسلمه در آن حدود مسجدي ساخت. پيمان شكني اليون مرعشي كه راهنماي سپاه بود و سپس پادشاه روميان شد، و نيز قحطي و گرسنگي و سرما و هجوم پي در پي بلغارها و درگذشت خليفه و فرمان بازگشت موجب هزيمت مسلمانان شد. حمله مسلمه به آسياي صغير، آخرين كوشش جدّي مسلمانان براي تصرف پايتخت امپراتوري روم بود. در اين دوره، فعاليت شورشيان مسيحي جراجمه كه از طرفداران روم بودند و چون سدي آهنين از آسياي صغير دفاع مي كردند، از عوامل مهم جلوگيري از بسط نفوذ اسلام در اين ناحيه بود. در دوره عباسيان، مهدي نخستين كسي بود كه حمله به آسياي صغير را از سرگرفت. وي در جمادي الآخر 165/ ژانويه 782 پسر خود هارون را با لشكري بزرگ به سرزمين بيزانس فرستاد و هارون بعد از فتح برخي از ولايات روم، به «خليج دريا» (بسفر) رسيد. اغسطه و يا به قولي ديگر ايرن همسر اليون، تقاضاي صلح كرد و به ارسال خراج گردن نهاد و هارون نيز پذيرفت. اما نيكفور اول امپراتور بعدي از پرداخت باج امتناع ورزيد. هارون از رقه به آسياي صغير آمد و هرقله را تصرف كرد. بعد از او مأمون نيز در 218 ق / 833 م، آهنگ روم و محاصره عموريه كرد و مي خواست اعراب باديه را بدان شهر بكوچاند و خود نيز در قسطنطنيه اقامت گزيند و احتمالاً به همين دليل با پيشنهاد صلح پادشاه روم موافقت نكرد؛ اما در اين ميان درگذشت و كاري از پيش نرفت.
در 223 ق / 838 م روميان به حملات تلافي جويانه دست زدند و زبطره را به باد قتل و غارت دادند. در همان تاريخ معتصم عباسي از اين سوي روي به سرزمين روم نهاد و عموريه را كه از شهرهاي استوار و مهم بيزانس بود، آتش زد. از اين تاريخ، حمله مسلمانان به متصرفات روم در آسياي صغير منحصر به يورشهاي پراكنده شد كه همه ساله در فصول مختلف صورت مي گرفت.
ضعف داخلي دولت اسلام در سده هاي 3 و 4 ق و تشكيل دولتهاي كوچك و بزرگ در حوزه خلافت در روابط خارجي آن نيز اثر گذاشت. از جمله اين دولتها حمدانيان رامي توان نام برد كه در همين سده با روميان به جنگ برخاستند. سيف الدوله حمداني 20 سال با روميان جنگيد. روزگاري تا مرعش نيز پيش رفت و قلعه اي در مرز ساخت كه پايگاه حملات آينده اش به خاك آسياي صغير شد. سيف الدوله اگرچه در حمله به روميها موفقيت زيادي به دست نياورد، ليكن آنان را براي مدتي از دست اندازي به ممالك اسلامي باز داشت. بعد از سده 4 ق / 10 م، درگيري جدي ميان مسلمانان و روميان وجود نداشت و اگرچه قلاع مرزي دست به دست مي شد، ولي اين امر گذرا و ناپايدار بود.
مرز ميان قلمرو مسلمانان و روميان در آسياي صغير تاحدود اوايل سده 7 ق / 13 م مرزهاي طبيعي بود. اين مرز را جبال توروس و آنتي توروس تعيين مي كرد. در اين خط مرزي دژهاي متعددي موسوم به ثغور از ملاطيه (مالاتيا) در ساحل فرات تا طرسوس در ساحل مديترانه قرارداشت. اين دژها كه ميان مسلمانان و روميها دست به دست مي شد، به دو دسته ثغور جزري د رشمال شرقي كه از جزيره حفاظت مي كرد، و ثغور شامي در جنوب باختري تقسيم مي گرديد. از مهم ترين نواحي مرزي اين خط مي توان از ملاطيه، مصّيصه، زبطره، مرعش، منطقه اي كه بعداً هارونيه نام گرفت، كنيسه و عين زربي ـ آنازاربه امروزي از توابع آدانا ـ نام برد. اين مناطق با شهرهاي آباد و پرجمعيت چون به دست مسلمانان‌افتاد، موردتوجه قرارگرفت و رنگ‌اسلامي يافت و گه‌گاه شهري درآن منطقه‌ساخته می‌شد.
مسلمانان درتمام اين شهرها مسجد، آب انبار، مدرسه و ساير اماكن مذهبي و عمومي بنا نهادند؛ معابد بزرگ مسيحيان را به مسجد تبديل كردند و پلها ساختند كه از جمله اين پلها، «جسرالوليد» بر روي رودخانه سيحان در آدانا را مي توان نام برد.
طرسوس از بزرگ ترين شهرهاي آسياي صغير بود كه به تصرف مسلمانان درآمد و مركزي نظامي براي جنگ با روميان شد. اين شهر دو باروي سنگي داشت و مردم آن به جنگاوري شهره بودند. چنانكه گفته اند در آنجا 100 هزار سوار مقيم بود و مسلمانان از ممالك مختلف اسلامي براي پيكار با روميان در ساخلوي اين شهر گرد هم مي آمدند و خلفاي عباسي چون مهدي و هارون توجه زيادي به اين شهر داشتند. چنين به نظر مي‌رسد كه مسلمانان در سده 4 ق / 10 م در بخش بزرگي از اين ثغور مستقر بوده اند و رودخانه لاموس كه اعراب آن را نهر اللامس مي گفتند، مرز بلاد اسلامي بود و اسراي مسلمان و مسيحي در آنجا مبادله مي شدند.
به سبب وجود مرزهاي طبيعي ميان ممالك روم و اسلام، عبور از اين مرزها براي عمليات نظامي يا بازرگاني از طريق گذرگاههايي انجام مي گرفت كه مهم ترين آنها عبارت بودند: درب الحدث كه از مرعش به سوي شمال مي رفت و به ابلستين (البستان) مي‌رسيد و ديگر گذرگاه كيليكيه كه از طريق شاهراهي به استانبول مي رفت.
چنين به نظر مي رسد كه جنگهاي پي در پي ميان روميان و مسلمانان و تصرف شهرهاي مرزي از يك سو، و مناسبات بازرگاني و در پي آن روابط فرهنگي ميان آنان از سويي ديگر، جريان نفوذ مسلمانان و دين اسلام را در آسياي صغير ممكن ساخت. اينگونه مناسبات و نيز ناآراميهاي داخلي در دولت بيزانس، و سرانجام ظهور قبايل ترك مسلمان در سده 5 ق / 11م و ورود آنها به آسياي صغير، دوره جديدي در تاريخ اين منطقه و روند اسلامي شدن آن گشود. به عقيده بابينگر، اين تركها و به عبارت ديگر سلجوقيان بودند كه به سهولت بر بيزانس چيره شدند و ضمن تصاحب ميراث آن، اسلام را در سرزمين جديد به پيروزي قطعي رسانيدند.
در واقع بايد گفت وقتي كه جهان اسلام با بحرانهاي داخلي و فشارهاي خارجي مواجه بود، سلاجقه با نيرويي تازه ظهور كردند و اتحاد سياسي جهان اسلام را بار ديگر برقرار ساخته، به تمدن و فرهنگ اسلامي جاني تازه بخشيدند.
يكي از بزرگترين پيروزيهاي سلاجقه، نفوذ در آسياي صغير بود كه موطن ملل مختلف با تمدنهاي گوناگون و به منزله پلي ميان 3 قاره به شمار مي رفت. نخستين هجوم تركمانان مسلمان به آسياي صغير كه بيشتر جنبه شناسايي داشت، در 409 ق / 1018 م روي داد. سپس سلاطين بزرگ سلجوقي عدّه زيادي از تركمانان را به آناتولي كوچ دادند و قدرتي عليه بيزانس در آنجا پديد آوردند. با اينهمه، مهاجرت بزرگ سلاجقه بعد از نبرد ملازگرد و پيروزي الب ارسلان بر رومانوس ديوگنس امپراتور روم شرقي در ذيقعده 463 / اوت 1071، به عنوان مدافعان و پيشاهنگان اسلام به آسياي صغير آغاز شد. آنها با استفاده از اوضاع نابسامان دولت بيزانس نفوذ خود را در سرتاسر آناتولي تا سواحل درياي مرمره و اژه گسترش دادند. بافت اجتماعي و تشكل جمعيتي آسياي صغير به تدريج عوض شد و دگرگونيهاي مذهبي و فرهنگي عميقي در آنجا به وجود آمد، به گونه اي كه آن را استقبال عامه از دين اسلام شمرده اند. سلاجقه بزرگ قبل از نبرد ملازگرد، شهر «آني» پايتخت ارمنستان كوچك را تصرف كرده، و به فرمانروايي خاندان بقراطي پايان داده بودند. بعد از پيروزي ملازگرد، ارتق بيك، سردار الب ارسلان، اسحاق كومننوس سردار رومي را در 464 ق / 1072 م شكست داد و تا رود ساكاريا پيش رفت. از سوي ديگر امپراتور جان دوكاس، در برابر شورشهاي داخلي از ارتق بيك ياري خواست و به اين ترتيب، نيروهاي اسلام به خليج ازميت، نزديك ترين شهر به مركز امپراتوري رسيدند. مدتي بعد سليمان بن قتلمش بعد از درگذشت الب ارسلان، قونيه در آناتولي را تصرف كرد و آنگاه به ازنيق رفت و آنجا را به پايتختي برگزيد و سلسله سلجوقيان آسياي صغير را تأسيس كرد. تصرف شهر ازنيق كه درجهان مسيحيت اهميت زيادداشت، يكي ازرويدادهاي‌بسيارمهم سده‌5 ق/ 11 م محسوب‌می‌شود.
تصرف شهرهاي آدانا، طرسوس، مانيسا و عين زربي توسط سلجوقيان قدرت مسلمانان را در آسياي صغير افزايش داد و خليفه عباسي با فرستادن خلعت و منشور، حكومت سليمان را به رسميت شناخت. تسلط دولت سلاجقه بر آسياي صغير، دولتهاي مسيحي را به انديشه واداشت؛ چنانكه امپراتور ميخائيل هفتم، از پاپ گرگوار هفتم كمك خواست و موافقت خود را با اتحاد كليساي ارتدكس ـ كاتوليك اعلان كرد و پاپ نيز پادشاهان اروپا را به جنگ با مسلمانان فراخواند و از همين زمان مقدمات جنگهاي صليبي فراهم آمد.
درجنگهاي صليبي، سلاجقه و مسلمانان ناگزير ازنيق و اطراف آن را كه مدت 25 سال بر آنجا تسلط داشتند، رها كردند و قونيه را به عنوان پايتخت برگزيدند. سلجوقيان آسياي صغير به عنوان حافظان اسلام نزديك به دو قرن بر آن سرزمين فرمان راندند و روز به روز بر وسعت قلمرو خود افزودند. چنانكه تا سده 8‌ق‌/14 م بخش اعظم شبه جزيره آسياي صغير جزو قلمرو دولت اسلامي شد. وسعت قلمرو سلجوقيان را از ترتيب تقسيم كشور توسط قليچ ارسلان در ميان فرزندانش مي توان دريافت.
زماني كه دولت سلجوقيان آناتولي توسعه يافت، 3 ناحيه كاملاً مرزي در آنجا توجه غازيان مسلمان را براي سكني جلب كرده بود. اين ايالات كه در امتداد مرزهاي روم شرقي قرار داشتند، عبارت بودند از كيليكيه (چوخوراواي كنوني) يا امارات ملك السواحل، در جنوب به مركزيت علائيه و آنتاليه؛ در سمت شمال، يعني در امتداد سواحل درياي سياه، امپراتوري بيزانسي طرابوزان، سيمره، سامسون و بافرا در سواحل شرقي و قسطموني و سينوپ در غرب آن؛ و سرانجام مرزهاي غربي كه شهرهاي آن قره حصار دولي (افيون قره حصار)، كوتاهيه و دِنيزلي كه از قسطموني تا خليج مكري گسترده شده بودند. اين ايالات در دوره سلجوقيان به وسيله اميراني اداره مي شد كه نماينده سلطان و در عين حال فرمانده نظامي منطقه بودند و خود را غازي يعني مجاهدان راه اسلام خوانده، با كفار و بيزانسيها مي جنگيدند و به اين سبب ايالات مذكور را ايالات غازيان مي خواندند. در اين ايالات، غير از مسلمانان كساني با قوميتهاي مختلف كه از آشوبهاي نواحي شرقي فرار كرده، و به مرزهاي اسلامي پناه آورده بودند، مي زيستند. بر اثر اختلاط فرهنگي، شهرهاي اين ايالات به صورت مراكز مهم فرهنگي درآمدند. مسيحيان ساكن آناتولي، مذهب خود را حفظ كردند و برخي نيز به دين اسلام گرويدند. نهادهاي حكومتي نهادهاي اسلامي بود و تصوف رشد بسيار يافت. در همين دوره اسلام به عنوان دين و فرهنگ غالب در منطقه، نفوذ و اهميت فراوان داشت. به اين ترتيب مي توان گفت كه دوره 200 ساله فرمانروايي سلجوقيان در آسياي صغير، موجب گسترش سريع اسلام در اين سرزمين شد. وجود آثار اسلامي مربوط به روزگار سلجوقيان در سراسر آسياي صغير دليل روشن اين امر است.
با حمله مغولها به آسياي صغير و شكست سلجوقيان در 641ق / 1243 م در محل كوسه داغ، قلمرو آنان به دست اميراني افتاد كه قبلاً تابع سلاجقه بودند و از تركماناني به شمار مي رفتند كه از تركستان به آناتولي آمده، و با موافقت كشيشان ارتدكس در اراضي بيزانس ساكن شده، و با شركت در جنگهايي كه در دولت سلجوقي جريان داشت، امارتهايي تشكيل داده بودند. اين اميرنشينها عبارت بودند از قارامان در اطراف قونيه و ارمناك، گِرميان در شمال شرقي در نواحي كوتاهيه و دنيزلي، آيدين در اطراف ازمير و جنوب غربي آناتولي، منتشه در نواحي مرزي و ساحلي جنوب غربي، شامل شهرهاي موغلا، بالات، ميلاس، همچنين صاروخان، اشراف، قراسي و ذوالقدر، در نواحي مختلف آسياي صغير. هر يك از اين امارتها با استقلال فرمان مي راندند و در گسترش و تثبيت فرهنگ اسلامي و نيز اسلامي شدن آسياي صغير سهم مهمي داشتند. هم اكنون آثار بسياري از مسجد، مدرسه، دارالشفا، دارالقرّاء و نظاير آن در سرتاسر شهرهاي آناتولي وجود دارد كه به دوره اين اميرنشينها مربوط است. عثمانيها در يكي از اين اميرنشينها، و مي توان گفت در كوچك ترين آنها مستقر بودند. درباره ريشه هاي قومي آنان بسيار سخن گفته اند، آنچه مسلم است آنكه ارطغرل نياي آنها به آناتولي كوچيد و به خدمت سلاجقه درآمد و ناحيه سوگوت در مرز ايالت بيزانس به تيول آنها داده شد. عثمان فرزند او و بنيانگذار دولت عثماني با كمك بيزانس به توسعه ارضي و جنگ با تيول داران مسيحي پرداخت. وي پس از آنكه قدرت كافي به دست آورد، به ازنيق حمله كرد و با استفاده از نفوذ شيخ اده بالي، به عنوان رهبر غازيان به كار پرداخت و سرزمين خود را از اسكي شهر تا دشتهاي ازنيق و بورسا گسترش داد و امارتي مستقل تأسيس كرد و در اندك مدتي آوازه بسيار يافت. پس از او پسرش اورخان به ضرب سكه و خواندن خطبه به عنوان حاكم اسلامي مبادرت كرد و اميران ديگر را در جنگ با كفار ياري داده، به متصرفات اسلام در اين منطقه افزود. به عقيده بابينگر، اين طايفه قبل از آمدن به آسياي صغير اسلام آورده بودند، آنها كه عميقاً تحت تأثير نهضت صوفيگري قرار داشتند، با پي گيري اقدامات سلجوقيان، اسلامي كردن آسياي صغير را ادامه دادند و با برپايي زاويه ها، خانقاهها و تكايا در سراسر آناتولي به ترويج طريقت هايي چون مولويه و بكتاشيه كمك كردند.
عثمانيها در نيمه اول سده 8 ق / 14 م به تدريج در آسياي صغير به سوي درياي مرمره حركت كردند و بخش عمده شبه جزيره ازنيق و سواحل خليج ازميت و سپس شهر ازميت (نيكومديا) و اسكوتاري و اميرنشين قراسي را گرفتند و به سواحل جنوبي مرمره دست يافته، مقدمات گذر به اروپا را فراهم آوردند.
با تصرف ازنيق، دومين شهر بيزانس، در 731 ق / 1331 م از سوي اورخان دومين پادشاه عثماني تنها قسطنطنيه و نواحي اطراف آن در قلمرو دولت بيزانس باقي ماند. در دوره مراد اول و بايزيد اول (يلدرم) متصرفات عثماني در اروپا توسعه يافت. بايزيد در اوايل سلطنت به محاصره قسطنطنيه دست زد و با سربازگيري از نواحي تصرف شده در اروپا از ميان جوانان مسيحي كه دِوشِرمه ناميده مي شدند، به تشكيل سپاه و اشاعه اسلام پرداخت. وي با پيروزيهايي كه در بالكان به دست آورده بود، به عنوان فرمانرواي اسلام مشهور شد و به همين سبب هزاران نفر از مسلمانان به آسياي صغير سرازير شدند و به خدمت بايزيد در آمدند. در همين دوره با فشار بايزيد بر دولت بيزانس، در قسطنطنيه محكمه اسلامي تأسيس شد و يك قاضي براي آن تعيين گرديد و محله‌اي با 700 خانه و 2 مسجد در همان شهر براي مسلمانان اختصاص داده شد. سلطان محمد اول براي گسترش فرهنگ اسلامي، زبان تركي و فارسي را به جاي زبان يوناني، زبان رسمي خواند و انجمنهاي اخوت را كه عامل مهم نشر اسلام در متصرفات عثماني بود، تقويت كرد.
در دوره مراد دوم امپراتور بيزانس يوحنا پالئولوگ هشتم براي جلب حمايت اروپا، كليساي روم و قسطنطنيه را متحد خواند و خود به عضويت كليساي روم در آمد، اما مردم قسطنطنيه به مخالفت برخاستند و حاكميت و مداراي اسلامي را بر تعصب مذهبي كليساي رم ترجيح دادند. سرانجام، آرزوي ديرين عثمانيان به روزگار سلطان محمد دوم به حقيقت پيوست و با تسخير قسطنطنيه و سقوط دولت بيزانس در 25 ربيع الاول 857 ق‌/ 5 آوريل 1453 م دوره جديدي در تاريخ آسياي صغير آغاز گرديد. مسلمانان كه اين محاصره را جهاد مي‌دانستند، از قشرهاي مختلف به استانبول آمدند. سرانجام، در 20 جمادي الاول 857 ق / 29 مه 1453 م استانبول سقوط كرد. با فتح استانبول، بانگ اذان در مركز فرمانروايي بيزانس برخاست و نماز جمعه بر پا شد و از آن پس سرتاسر آسياي صغير به عنوان سرزمين اسلامي قدم بر عرصه تاريخ نهاد و با فراز و نشيبهايي تا فرو پاشي دولت عثماني در 1918 م و لغو خلافت در 1924 م، از مراكز مهم جهان اسلام شناخته شد.
* منبع: ديانت، علي اكبر. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي،1367-، جلد 8، ص 545 ـ 541

شبه جزيره بالكان
پس از تبديل عثماني از امارتي كوچك به دولتي بزرگ و قدرتمند در آسياي صغير، فرمانروايان اين دولت از سده 8 ق / 14 م به سوي شبه جزيره بالكان و جنوب شرقي اروپا دست به پيشروي زدند. قبل از عثمانيها، گروهي از تركمنهاي عشيره ساري ـ سلتوق كه از برابر هجوم مغول از خراسان فرار كرده بودند، در سده 7 ق / 13 م به بالكان آمدند و در شهر دوبروجا جامعه‌اي اسلامي مركب از 10 ـ 12 هزار نفر تشكيل دادند. از 662 تا 758 ق مسلمانان ترك 18 بار اراضي بيزانس در اروپا را مورد هجوم قرار دادند. اورخان دومين پادشاه عثماني، در رقابت بر سر تاج و تخت بيزانس كه بعد از درگذشت آندرونيكوس سوم در 742 ق / 1341 م به وجود آمده بود، به كانتا كوزنه پادشاه بيزانس كمك كرد و بدين وسيله موقعيت مسلمانها را تثبيت نمود. قلعه چيمپ در كنار بغاز داردانل به اورخان واگذار گرديد و شبه جزيره گليبولي به عنوان نخستين پايگاه عثماني و سرزميني اسلامي در بالكان تسخير شد. امپراتور روم فتوح مسلمانها در اروپا را به رسميت شناخت و اورخان با تئودُرا دختر كانتاكوزنه ازدواج كرد.
پس از اورخان، مراد اول سومين فرمانرواي عثماني، سياست پدر را در پيشروي به سوي بالكان ادامه داد و از پايگاه گليبولي در تسخير تراكيه، مقدونيه و بلغارستان و صربستان سود جست. نخست شهر ادرنه، يعني مستحكم‌ترين پايگاه بين قسطنطنيه و دانوب و درياي سياه را تسخير كرد و آنجا را پايتخت خود قرار داد و نير وهاي متحد مسيحي در ماريتسا (جنگ چيرمن) از مراد شكست خوردند و شاهزادگان بالكان به قيمومت مسلمانها در آمدند.
در پي فتح ادرنه مهاجرت مسلمانان ترك از آناتولي به روم ايلي (بخش اروپايي قلمرو عثماني) شروع‌شد. امپراتور روم وضع‌موجود را به‌رسميت شناخت و مراد باپرداخت‌60 هزارسكه به جنواييها عده زيادي از مسلمانها را به تراكيه منتقل كرد. عثمانيها با مسيحيان و يهوديان ساكن در بالكان به حكم اهل كتاب رفتار كردند و در اين ميان عده زيادي از مسيحيان مانند بوگوميلها به دين اسلام گرويدند.
مراد اول به پيشروي خود به سوي جنوب شرقي اروپا ادامه داد، صوفيا را تسخير كرد و شيشمان پادشاه بلغار را به اطاعت در آورد و آنگاه به سوي صربستان حركت كرد. صربستان، بعد از جنگ معروف كوزوا (قوصوه) واقع در صربستان جنوبي به دست عثمانيها افتاد. اگر چه سلطان مراد در اين لشكر كشي به دست جنگجويي صرب به نام ميلوش كشته شد، ليكن مسلمانها به قدرت واقعي شبه جزيره بالكان تبديل شدند (‌اينالجيك، همانجا) و فرمانروايان عثماني حكومت خود را به عنوان پادشاهان اسلام در بلغارستان و صربستان تثبيت كردند.
با يزيد اول در ادامه سياست پيشروي به اروپا نواحي سيلستره، والاشي (افلاق)، مولداوي (بوغدان)، ويدين در مجارستان، بوسني و آلباني را تصرف كرد و سارايوو ـ سراي بوسنه ـ مركز نواحي مرزي مجارستان شد و مسلمانها با قلمرو خاندان هابسبورگ همسايه شدند. با يزيد با ساختن مساجد و اماكن‌مذهبي‌در شهرهاي‌مختلف ازجمله ادرنه، رواج‌اسلام رادر اين‌سرزمينهاسرعت بخشيد.
پيشروي مسلمانها در اروپا پاپ بونيفاكيوس نهم را به انديشه واداشت و در صدد تدارك جنگ صليبي ديگري برآمد. سپاهي مركب از انگليسيها، اسكاتلنديها، لهستانيها، بوهميها‌، اتريشيها و ايتالياييها ترتيب داد و آنها با عبور از دانوب به قتل عام مسلمانها پرداختند. نبرد نهايي در 21 ذيحجه 798 ق/ 25 سپتامبر 1396 م در نيكوپوليس (‌نيكبولي‌) روي داد و پيروزي از آن مسلمانان بود. اين پيروزي موجب شهرت با يزيد در جهان اسلام شد و عنوان «سلطان الروم» يافت. جانشين او سلطان محمد نيز با فتح دوبروجا، اشراف فئودال در بالكان را به قبول حاكميت مسلمانها واداشت.
در عصر مراد دوم با فتح سالونيك سلطه عثمانيها بر سواحل اژه برقرار شد؛ بلغارستان زير نظر مستقيم مسلمانها قرار گرفت و سياست اسلامي كردن بالكان ادامه يافت. سلطان محمد (فاتح) با فتح بوسني حاكميت مسلمانها را تا سواحل دالماچي رساند، و پيش آهنگان سپاه او (آقينچيها) تا بندر تريست پيشروي كردند. در سده 10 ق / 16 م به روزگار سلطان سليمان پيشروي در اروپا با حمله به بلگراد از سر گرفته شد، اما مسلمانها بعد از تسلط بر بالكان، براي تثبيت موقعيت خود به اقدامات بسياري دست يازيدند و اين اقدامات بر شمار طرفداران آنها در ميان دهقانان افزود. از جمله، آنان نظام ارباب رعيتي حاكم بر بالكان را بر انداختند، بيگاري روستاييان را لغو كردند و با برقراري نظام «تيمار داري» و اراضي «ميري» (‌دولتي‌) آنها را از وابستگي به زمين رها ساختند و به عنوان رعاياي دولت اسلامي فقط به پرداخت مالياتي به ميزان 22 آسپر كه «‌چيفت رسمي‌» يا ماليات اراضي مزروعي ناميده مي‌شد، موظف كردند.
بررسيهاي آماري نشان مي‌دهد كه 80 ـ 090/0 جمعيت ناحيه تراكيه و سنجاق آيدين، در بخش اروپايي دولت عثماني، در نيمه سده 9 ق / 15 م، مسلمان بودند. بعد از فتوحات عثماني در بالكان، مهاجرتهاي وسيع به اين منطقه آغاز شد. آنها در تراكيه و شرق شبه جزيره بالكان سكني گزيده، صدها روستاي جديد به وجود آوردند و نام سكونتگاههاي كهن خود در آناتولي را به آنها دادند و به تدريج شماري از روستاييان مسيحي نيز به دين اسلام گرويدند. مسلمانها همچنين شهرهايي را كه در آنها ساكن مي‌شدند، به شهرهاي اسلامي تبديل كردند. مثلاً شهر اسكوپيه (هـ م) كه در 793 ق / 1391 م از سوي مسلمانها فتح شده بود، در 859 ق / 1455 م، 22 محله مسلمان نشين و 8 محله مسيحي داشت. شمار مسلمانهاي بلغارستان را نيز در 957 ق / 1550 م حدود 1200000 نوشته‌اند. وجود شمار بسياري مسجد، مدرسه و ساير اماكن اسلامي در بلغارستان از 803 تا 1009 ق / 1400 ـ 1600 م، گسترش نفوذ اسلام در اين منطقه را نشان مي‌دهد.
با توجه به دگرگونيهايي كه از سده 11 ق / 17 م به بعد در امپراتوري عثماني به وجود آمد، به تدريج از شمار و نفوذ مسلمانها در بالكان كاسته شد و تركيب جمعيت در سده 13 ق / 19 م به نفع مسيحيان روي به تغيير نهاد. بعد از جنگ روس ـ عثماني در 1294 ق / 1877 م و پس از انعقاد معاهده برلين در 1295 ق و استقلال برخي كشورهاي بالكان، حدود يك ميليون نفر از مسلمانان بالكان كوچانده شدند و در جريان همان جنگ نزديك به 400 هزار نفر از مسلمانها به قتل رسيدند. با اينهمه، امروز اسلام دومين دين بزرگ در شبه جزيره بالكان به حساب مي‌آيد و 015/0 از جمعيت ساكن در آنجا مسلمان هستند كه شمار آنها را 9 ميليون نفر دانسته‌اند. اگر جمعيت مسلمان ساكن در بخش تراكيه تركيه را نيز كه جزئي از شبه جزيره بالكان است، در نظر بگيريم‌، شمار مسلمانها بالغ بر 15 ميليون نفر خواهد شد. 070/0 جمعيت آلباني، 017/0 يوگسلاوي سابق، و 026/0 بلغارستان مسلمانند؛ 70 هزار نفر در روماني و 250 هزار نفر مسلمان نيز در يونان زندگي مي‌كنند. 080/0 مسلمانهاي يوگسلاوي سابق در كوزوا (قوصوه) و مقدونيه، 042/0 در بوسني و بقيه در هرزگوين و كروواسي سكني دارند. مسلمانهاي بلغارستان نيز در شرق اين كشور در رازگراد، سيلستره، در اطراف مريچ و كوههاي رودوپ ساكن هستند.
* منبع: ديانت، علي اكبر. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي،1367-، جلد 8، ص 546 ـ 545

بخش نهم: قفقاز
منطقه قفقاز
نفوذ اسلام در قفقاز با فتوح مسلمانان آغاز شد. در 22 ق / 643‌م عبدالرحمان بن ربيعه به دربند (ديار باب) رسيد. شهر براز فرمانرواي ايراني آن ناحيه امان خواست. سراقه بن عمر ماجرا را طي نامه‌اي به خليفه دوم نوشت و عمر بن خطاب او را امان داد. چون عثمان بن عفان به خلافت رسيد (23 ـ 35 ق / 644 ـ 656 م)‌، از معاويه كه عامل وي در شام و جزيره بود، خواست تا حبيب بن مسلمه فهري را به ارمنستان گسيل دارد. وي با لشكريان خويش عزم آن ديار كرد تا به قاليقلا رسيد. اهل شهر نخست پيكار كردند، ولي سرانجام به پرداخت جزيه تن در دادند. پس از اين ماجرا بسياري از اهالي ترك ديار كردند و به بلاد روم (بيزانس) رفتند.
در اين زمان به حبيب خبر رسيد كه ارمنياقُس گروه بزرگي را بر ضد مسلمانان گرد آورده است و از مردم آلان، ابخاز و سمندر نيز كسان بسياري به ياري او شتافته‌اند. پس حبيب طي نامه‌اي از عثمان ياري طلبيد. عثمان به معاويه نامه نوشت و معاويه سپاهياني را به ياري حبيب ابن مسلمه فرستاد و آنان را در قاليقلا اسكان داد. در ضمن عثمان از سعيد بن عاص بن اميه عامل خود در كوفه خواست تا سپاهي به سركردگي سلمان بن ربيعه باهلي به ياري حبيب بن مسلمه بفرستد. سلمان بن ربيعه نيز با 6 هزار تن از اهالي كوفه در قاليقلا به حبيب رسيد. در اين ماجرا ميان دو لشكر شام و كوفه خلاف افتاد و از اين رو عثمان، سلمان بن ربيعه را مامور فتح اران كرد.
متعاقب اين ماجرا لشكريان عرب به دو گروه منقسم شدند: حبيب بن مسلمه با سپاه شام عازم فتح گرجستان شد و تفليس را گشود. سلمان بن ربيعه نيز با سپاه كوفه شهرهاي برذعه و بيلقان را فتح كرد. وي سپس قَبَله (كَبَلَك) را فتح كرد و به دربند رسيد. از اين پس راه وي سد شد و در كنار نهر بلنجر با مقاومت خاقان فرمانرواي خزر مواجه گرديد‌. در اين پيكار سلمان بن ربيعه با 4 هزار تن از سپاهيانش هلاك شدند. عثمان نخست مغيره بن شعبه را بر آذربايجان و ارمنستان ولايت داد، ولي سپس او را عزل كرد.
در روزگار خلافت علي بن ابي طالب (‌ع) (35 ـ 40 ق / 656 ـ 661 م)، اشعث بن قيس ولايت ارمنستان و آذربايجان داشت. به روزگار معاويه (41 ـ 60 ق / 661 ـ 680 م)، نخست عبدالله بن حاتم بن نعمان بن عمرو باهلي و سپس برادرش عبدالعزيز ولايت ارمنستان و آذربايجان را داشتند. در 42 ق / 662 م مسلمانان به جنگ آلانها در شمال قفقاز رفتند.
در جريان هجوم عربها به ايران، شخصي به نام جوانشير اسپهبد آلبانياي قفقاز (اران) بود. مؤلف «تاريخ آلبانيا» وي را از تبار مهران و خويشاوند خسرو دوم (پرويز) نوشته است، زيرا خالوهاي خسرو به نامهای‌بندوي وبسطام (وستهم) كه درتوطئه قتل هرمزچهارم پدرخسرو شركت‌داشتند، نيزازتبار مهران بودند. جوانشير با لشكريان خود چند سال همراه سپاه ايران با عربها پيكار كرد، ولي پس از شكست سپاه ايران، در 15 ق / 636 م به آلبانيا بازگشت. در 40 ق/ 660 م جوانشير با كنستانتين دوم امپراتور بيزانس بر ضد عربها متحد شد. در اين زمان خزران از دربند گذشتند و به اراضي غرب درياي خزر دست‌اندازي‌كردند. در42 ق / 662 م بارديگرخزران به اران حمله بردند. از اين رو جوانشير دوبار به شام رفت و با معاويه پيمان صلح منعقد نمود. معاويه نيز او را به عنوان فرمانرواي اران به رسميت شناخت.
در 50 ق / 670 م جوانشير بر اثر سوء قصد كشته شد و پس از او وراز تيرداد (50 ـ 80 ق / 670 ـ 699 م) به ظاهر فرمانروايي اران را بر عهده داشت، اما عاملان خلفا بودند كه بر قفقاز فرمانروايي داشتند، از اين رو، هر زمان شورشهايي در اين منطقه روي مي‌داد. عبدالملك بن مروان (حك 65 / 86 ق / 685 ـ 705 م) در 81 ق فرزند خود عبيدالله را براي پيكار به قاليقلا فرستاد و او اين شهر را فتح كرد. از اواخر سده 7 و اوايل سده 8 م تسلط مسلمانان بر ارمنستان تثبيت شد و حدود يك قرن و نيم ادامه يافت.
دين اسلام در سرزمينهاي غرب درياي خزر كه مردم آن پيرو آيين زرتشت بودند، به ويژه در ميان پيشه وران و بازرگانان به سرعت گسترش يافت، ولي مردم كوه‌نشين قفقاز در حفظ آيينهاي كهن مسيحي و زرتشتي خويش همچنان باقي بودند. موقعيت سوق الجيشي سرزمين كوهستاني داغستان توجه سرداران عرب را جلب كرد. حفظ استحكامات دربند كه از عصر ساساني معمول بود، براي دستگاه خلافت مهم مي‌نمود. شرق قفقاز نيز از ديدگاه اقتصادي واجد اهميت بود، زيرا به محل برخورد دو نيروي متخاصم خلافت و خاقانات خزر بدل گشته بود. دولت امپراتوري روم شرقي نيز خزران را در برابر خلافت حمايت مي‌كرد. اهالي دربند در سالهاي 31 ـ 32 ق / 652 ـ 653 م در نخستين لشكر كشي بر ضد مسلمانان به خزران پيوستند و شهر را از تصرف آنان خارج كردند، ولي در سالهاي 65 ـ 66 ق / 685 (686 م بار ديگر دربند به تصرف مسلمانان در آمد. با اينهمه، گاه دربند از دست عربها خارج مي‌شد.
در 91 ق / 710 م مسلمه بن عبدالملك به دربند رسيد و شهرها و دژهايي به دست وي گشوده شد. در 105 ق / 723 م جراح بن عبدالله حكمي به آلان حمله برد و بعضي از شهرها و دژها را گشود و به بلنجر رسيد. يك سال بعد حجاج بن عبدالملك به جنگ قوم آلان رفت و با مردمش به شرط پرداخت جزيه صلح كرد. در 110 ق / 728 م در عهد هشام بن عبدالملك مسلمه بن عبدالملك به جنگ خزران رفت كه طبري آنان را ترك نوشته است. هشام در سال بعد جراح بن عبدالله حكمي را والي ارمنستان كرد. از مطالب ياد شده به سهولت مي‌توان دريافت كه اوايل سده 2 ق / 8 م دوران تشديد هجوم مسلمانان به منطقه غرب درياي خزر بوده است. تصرف مناطق مزبور 100 سال به درازا كشيد. پس از چندي خزران توانستند دربند را از مسلمانان باز ستانند. ميان دو نيرو در 4 فرسنگي مرز ارمنستان پيكاري روي داد كه 3 روز به درازا كشيد و در جريان آن جراح كشته شد.
هشام پس از جراح، مسلمه بن عبدالملك را در 112 يا 113 ق / 730 يا 731 م والي ارمنستان و اران كرد. وي 24 هزار تن از سپاهيان شام را در دربند جاي داد. اين يكي از مهم‌ترين كوچ عربها به سرزمين قفقاز بود. مسعودي مي‌نويسد كه ميان سرزمين جيدان و باب الابواب گروهي مسلمان عربند كه جز زبان عربي ندانند و در بيشه‌ها و جنگلها پراكنده‌اند و مردم باب از آنان بيمناكند. پس از مسلمه بن عبدالملك، مروان بن محمد 6 بار به نواحي مختلف داغستان حمله برد. وي در 117 ق / 735 م دو سپاه يكي به آلان فرستاد كه 3 قلعه آنجا را گشودند و سپاه ديگر را به منطقه تومانشاه فرستاد و مردم آنجا را به صلح واداشت. مروان در 121 ق / 739 م به ولايت سرير داغستان رفت كه طبري آن را «‌سرير الذهب» (‌تخت زرين‌) ناميده است. وي بسياري از دژهاي اين منطقه را ويران كرد، خزران از در صلح در آمدند و مروان حكومت را به خاقان باز‌گرداند.
در 132 ق / 750 م هنگامي كه عباسيان بر سر كار آمدند، در آغاز روستاييان و پيشه‌وران به حمايت از آنان برخاستند، ولي اين حمايت ديري نپاييد و قفقاز شاهد قيامهاي متعدد بر ضد عباسيان شد. خزران لشكريان عباسي را در منطقه دربند در هم شكستند. اين وضع سبب شد كه 7 هزار خانواده مسلمان از شام و بين‌النهرين به ويژه به حومه دربند كوچانده شوند.
مرز اسلام در شمال قفقاز در امتداد دره‌هاي رود تِرِك قرار داشت. در جنوب اين مرز، اسلام به سرعت گسترش يافت و در مدتي كوتاه آيين اصلي، و بعدها تنها آيين ساكنان منطقه شد و سرزمينهاي شمال و شرق قفقاز يكي از درخشان‌ترين مراكز دارالاسلام به شمار آمد. در قفقاز بجز ارمنستان و گرجستان كه مسيحيت در آنجاها دوام داشت، از اواخر سده 2 ق / 8 م آلبانياي قفقاز به 3 ايالت اران، مغان و شروان منقسم شد كه اميران آنها از سوي خليفه تعيين مي‌شدند. گرد آوردن ماليات بر عهده عاملان خليفه و امور شرعي بر عهده قاضيان بود. ابتدا در شهرهاي دربند، برذعه، بيلقان و نخجوان پادگانهاي عرب وجود داشت كه دستگاه خلافت از آن بهره مي‌جست. بعدها اميران محلي جاي عاملان بغداد را گرفتند. اينان موظف به گرد آوردن ماليات و ارسال آن به مقر خلافت بودند و به هنگام ضرورت سپاهياني را در اختيار خلفا قرار مي‌دادند.
در اوايل سده 4 ق / 10 م اران در دست يوسف بن ابي الساج بود كه سرانجام، سالار مرزبان بن محمد بر آن فرمان راند. پس از مرگ او به سبب جنگهاي خانگي، شدّاديان حدود 100 سال در اران فرمانروا بودند و پس از آن نوبت به سلجوقيان رسيد. مردم اران در عهد مغولان، تيموريان، شروانشاهان‌، قراقويونلوها و آق‌قويونلوها بيشتر سني مذهب بودند. از عهد شاه اسماعيل صفوي مذهب شيعه در آن سرزمين رو به گسترش نهاد و از اوايل سده 10ق/16م به تاسي از ايران مذهب رسمي شد.
پس از تسلط امپراتوري روسيه بر مناطق مسلمان نشين آسياي مركزي، كرانه ولگا، قفقاز و شمال درياي سياه، مساله اتحاد مسلمانان آن سرزمينها براي مقابله با سلطه روسيه ضرورتي اجتماعي به شمارآمد. در 1905 م در كنگره سوم مسلمانهاي روسيه براي ايجاد يگانگي در جهان اسلام، مذهب شيعه اثنا عشري در كنار 4 مذهب سني حنفي‌، مالكي، شافعي و حنبلي به رسميت شناخته شد. در اتحاد شوروي سابق مذهب شيعه بالغ بر 4 ميليون پيرو داشت كه 070/0 آنها در جمهوري آذربايجان، و باقي به صورت گروههاي پراكنده در آسياي مركزي سكني داشته‌اند. شيعيان اين سرزمينها از مراكز ديني نجف، قم، مشهد و كربلا پيروي مي‌كنند.
با ضعف خلافت عباسي در كشورهاي مصر، ايران، تونس، مراكش، الجزيره و سرزمينهاي آسياي مركزي و قفقاز دولتهايي مستقل پديد آمدند. در شرق قفقاز، به ويژه شروان و دربند دولتهايي تاسيس يافتند كه گاه منشا عربي داشتند. از اين رو، سلطه اعراب در زندگي مردم داغستان كه پيش از آن بيشتر بت پرست بودند، اثري فراوان بر جاي نهاد. گسترش اسلام موجب بر افتادن عقايد ساده لوحانه مردم شد. شعار برابري همه مسلمانان در پيشگاه خداوند، بيانگر آرزوهاي مردم در راه تحقق برابري اجتماعي گرديد. اهالي دربند و سمندر نخستين گروهي بودند كه اسلام آوردند. بعدها دربند يكي از كانونهاي اسلام در قفقاز شد. در روزگار هارون الرشيد (170 ـ 193 ق / 786 ـ 809 م) يزيد بن مزيد در 183 ق / 799 م پس از 10 سال بار ديگر ولايت ارمنستان يافت. آذربايجان و شروان و باب الابواب نيز ضميمه حكومت وي شد. يزيد بن مزيد سپاه خزران را كه به قفقاز هجوم آورده بودند، در هم شكست و با تلاش فراوان دژ دربند را تصرف كرد و تا هنگام مرگ (‌185 ق / 801 م) والي آن سرزمين بود. خالد فرزند يزيد در 205 ق / 820 م از سوي ماموران والي آذربايجان و ارمنستان و اران شد و تا حدود سال 220 ق / 835 م در اين مقام بود.
در 237 ق / 851 م متوكل باب الابواب و توابع آن را به عنوان اقطاع به محمد بن خالد بخشيد. محمد بن خالد در 245 ق / 859 م شهر گنجه را در ولايت اران بنا نهاد. برادرش هيثم حاكم شروان بود. وي در 247 ق / 861 م پس از مرگ متوكل عباسي و بروز هرج و مرج در شروان به استقلال عمل كرد و با كفار سرزمين سرير (‌ارض السرير) به غزا پرداخت و شروانشاه خوانده شد. پس از مرگ او محمد بن هيثم جهاد بسيار كرد. در اين روزگار سرنوشت شروان و دربند به هم آميخت و درآمد نفت و نمك باكو صرف استحكامات دربند شد. در 255 ق / 869 م هاشم بن سراقه امير باب شد و حكومتي مستقل تاسيس نمود. وي و اخلافش تا حدود سال 470 ق / 1077 م، 215 سال بر شروان و باب حكومت كردند كه در تاريخ با نام بني‌هاشم شهرت دارند. پس از 300 ق / 913 م شخصي به نام ابومسلم از شام به داغستان آمد و مساجدي بر پا نمود. در ديگر نواحي جنوب داغستان نيز اسلام گسترده شد و در شهرها و قصبه‌هاي اين سرزمين مساجدي بر پا گرديد.
در اواسط سده 4 ق / 10 م در مناطق جيدان و طباسران (طبرسران) حكام محلي مسلمان بودند؛ تا اينكه لزگيان و طباسراييها نيز اسلام آوردند. اسلام آوردن كوه‌نشينان داغستان در آثار بسياري كه از سده 1 تا 4 ق / 7 تا 10 م بر جاي مانده، منعكس است. از سده 4 ق / 10 ق اسلام در داغستان با سرعت رو به گسترش نهاد و دربند يكي از مراكز فعال اشاعه و ترويج اسلام در نواحي همجوار شد. از اين زمان يكي از دروازه‌هاي دربند «باب الجهاد» نام گرفت. بسياري از مردم داغستان در راه ترويج اسلام به شهادت رسيدند. گورستان دربند كه با نام شهيدان مرتبط است، از سوي تركان «قريخلار» (مقتولان) نام گرفت. در اين ناحيه اسلام همواره رو به گسترش بود. در سده 7 ق / 13 م شهر داراي دروازه آهنين و برجهاي متعددي بود كه كنار آنها مساجدي قرار داشت و طلاب در اين مساجد به تحصيل علوم ديني مي‌پرداختند. حمدالله مستوفي هنگام بحث از مردم اين نواحي نوشته است كه اهالي بر مذهب امام شافعي هستند و «زبانشان پهلوي به جيلاني بازبسته است‌». عناصر ترك از جمله قپچاقها و غزان سلجوقي نيز در گسترش اسلام در مناطق داغستان و سرزمينهاي همجوار نقش داشتند، زيرا تا اواسط سده 6 ق / 12 م فرمانروايان دربند تابع سلاطين سلجوقي بودند. تا اين قرن مردم زره گران داغستان هنوز مسلمان نشده بودند؛ اما ديري نپاييد كه حكام دربند همراه با تركان به زره گران حمله بردند و مردم اين سرزمين را به قبول اسلام فرا خواندند.
در سده‌هاي 7 ـ 9 ق / 13 ـ 15 م موقعيت اسلام در جنوب داغستان به صورتي مشهود استحكام پذيرفت. كتيبه‌ها و آثار موجود از وسعت اسلام در جنوب داغستان خبر داده‌اند، ولي از نوشته ابن اثير درباره هجوم تاتارها به دربند قفقاز و كشتار مردم لكز در 617 ق / 1220 م چنين بر مي‌آيد كه هنوز كساني از اهالي مسلمان نشده بودند. از نيمه دوم سده 7 ق / 13 م، مغولان كه در آغاز گرايشي نسبت به اسلام نداشتند، تغيير روش دادند و در طريق اسلام گام نهادند. آنان در كار جنگ با دولت ايلخانان كه دشمن مغولان بودند، براي جلب مسلمانان، از دين اسلام بهره جستند و نمايندگان برخي از اقوام تابع مغولان، از جمله ازبكها نقش طرفداران و مدافعان اسلام را بر عهده گرفتند. در چنين موقعيتي روحانيان مسلمان داغستان از حمايت دولت اردوي زرين برخوردار گرديد و اسلام در سده 8 ق / 14 م دين برتر درداغستان شد. داغستان يكي از متنوع‌ترين آميزه‌هاي قومي جهان را داراست. با اين وصف جز گروه كوچكي از يهودان كه به يهودان كوهستان (به تركي: داغ جهودلري) شهرت دارند و نيز گروههايي از اوكرائينيها‌، روسها و ديگر اقوام مسيحي غير بومي، باقي مردم آن سرزمين مسلمان و بيشتر شافعي مذهبند. در ضمن گروههاي پراكنده‌اي از شيعيان به ويژه در ميان لزگيها وجود دارند.
آوارها از جمله اقوام قديمي هستند كه اكنون در محدوده جمهوري داغستان سكني دارند. در سده‌هاي 5ـ7 ق / 11 ـ 13 م در داغستان و سرزمين آوارها اسلام و مسيحيت با يكديگر برخورد داشتند. اسلام از جنوب (منطقه اران و شروان)، و مسيحيت از غرب (‌گرجستان) به درون اين سرزمين نفوذ كرده بودند. برخورد اين دو دين در ميان آوارها شديدتر بود. يكي از نخستين آثار كتبي اسلامي در سرزمين آوارها مربوط به سده 8 ق / 14 م و همزمان با لشكر كشي تيمور به اوسكوجان است. گفته مي‌شود كه آغاز گسترش اسلام در ميان آوارها مربوط به سده 7 ق / 13 م بوده است و شخصي به نام عبدالمسلم از قراقيتاقها تا چيريورت اهالي را مسلمان كرد و سپس با سوراكات فرمانرواي آوارها به جنگ پرداخت و او را كشت. عبدالمسلم از 663 ق / 1265 م امام داغستان شد. در 880 ق / 1475 م كه مصادف با لشكر كشي تيمور بود، آوارهاي ناحيه گيداتِل اسلام آوردند.
در همسايگي داغستان و منطقه آوارها، اقوام چچن و اينگوش، اوست (آس، ايرون)، قبارطه ـ بلغار (كاباردين ـ بالكار)، چركس، قراچايي و اديغه (آديگه) در شمال قفقاز سكني دارند. چچنها تا نيمه دوم سده 10 ق / 16 م تابع معتقدات ديني كهن خويش يودند‌. نمونه‌هايي از مسيحيت نيز در سرزمين چچن ديده شده است. به نظر مي‌رسد كه مسيحيت در سده 2 ق / 8 م از طريق گرجستان بدان سرزمين راه يافته باشد، زيرا هنوز در نواحي كوهستاني به ويژه دره آرگون بقايايي از كليساهاي سنگي با نشانه صليب وجود دارد كه در 1303 ق / 1886 م كشف شده‌اند. در سده 10 ق / 16 م اسلام از داغستان به سرزمين چچن راه يافت. روحانيان آوار و كوميك براي تبليغ اسلام به روستاهاي چچن مي‌رفتند. بعدها از ميان مردم چچن روحانياني پديد آمدند. طلاب مسلمان در روستاهاي كوموخ، آكوشي و آندره آئول به تحصيل علوم ديني مي‌پرداختند‌. در جلگه‌ها گسترش اسلام سريع‌تر از مناطق كوهستاني بود.
از اوايل سده 13 ق / اواخر سده 18 م با ظهور طريقتهاي عرفاني، مبارزه با كفر به منظور دفع تجاوز روسيه تزاري با عنوان جهاد آغاز شد. رهبري اين مبارزه‌ها را در درجه نخست شيوخ نقشبنديه و تا اندازه‌اي قادريه بر عهده داشتند. نخستين شيخ صوفي كه بر ضد روسها اعلام جهاد كرد، امام منصور اوشورما از ائمه طريقت نقشبنديه چچن بود. اين نهضت تا مناطق شمال داغستان و منطقه كوبان گسترش يافت، ولي در قبارطه (كاباردين) با شكست مواجه شد. امام منصور در 1205 ق / 1791 م توسط ماموران روسي دستگير شد و در 1207 ق / 1793 م در زندان درگذشت.
در فاصله سالهاي 1235 ـ 1246 ق / 1820 ـ 1830 م، به ويژه با آمدن صوفياني از آسياي صغير به منطقه شروان نيز جنبشهايي صورت گرفت. شيخ محمد افندي يراقلري دومين مرشد نقشبنديه بود كه در جنوب داغستان به روسها اعلان جهاد داد. وي مرشد غازي محمد و شيخ شامل اولين و سومين امام نقشبنديه داغستان بود كه نهضت آنان در تاريخ روسيه به نهضت مريديسم (مريديه) معروف است. اين جنبش در منطقه داغستان و چچن 35 سال از 1239 تا 1275 ق / 1824 تا 1859 م ادامه يافت و سرانجام، با شكست و اسارت شيخ شامل و مرگ اندوهبار او پايان پذيرفت.
با توسعه طلبيهاي امپراتوري روسيه در مناطق مسلمان نشين به ويژه قفقاز دگرگونيهاي عميقي روي داد. سرزمينهاي اسلامي دارالاسلام ناميده مي‌شدند و قوانين اسلامي در آن نواحي جاري بود. اهالي غير مسلمان نيز تحت نظارت مسلمانها بودند، ولي آن بخش از مناطق مسلمان نشين كه به دست روسها مسخر گشته، و مردم آن به پذيرش نظام حقوقي غير اسلامي ناگزير شده بودند، دارالحرب نام گرفتند و در چنين شرايطي مسلمانان موظف به ترك آن ديار مي‌شدند.
پس از شكست نهضت شيخ شامل، صوفيان نقشبندي سازماني مخفي در چچن و داغستان پديد آوردند و طريقت قادريه نيز در شمال قفقاز نضج گرفت. جهان بيني قادريه بيشتر جنبه عرفاني داشت، ولي پس از زماني كوتاه جنبه‌هاي عرفاني و عزلت گزيني آن به كناري نهاده شد و قادريان به مبارزه مسلحانه روي آوردند و در كنار نقشبنديه در شورشهاي ضد روسي داغستان و چچن در 1295 ـ 1296 ق / 1877 ـ 1878 م نقش فعالي ايفا نمودند. پس از انقلاب روسيه و گسترش جنگهاي داخلي در قفقاز، از شورش داغستان ـ چچن در سالهاي 1920 ـ 1923 م بايد ياد كرد. مريدان نقشبندي به رهبري دو مرشد به نامهاي امام نجم‌الدين گتزو و شيخ اوزون حاجي، بالغ بر 5 سال ابتدا با ارتش گارد سفيد و سپس ارتش سرخ جنگيدند. شورش، سراسر داغستان و چچن را فرا گرفت. سرانجام، با ورود سپاه يازدهم ارتش سرخ و پيكارهاي خونين، امام نجم الدين در 1344 ق / 1925 م دستگير و اعدام شد. در 1347 ق / 1928 م در سراسر بخشهاي مسلمان نشين شمال قفقاز بار ديگر جنبشهايي روي داد كه از سوي دولت شوروي سركوب گرديد. در سالهاي 1934 و 1941 ـ 1942‌م آتش قيام شعله‌ور شد. گر چه اين قيامها جنبه ملي داشت، ولي گروههاي انبوهي از چريكهاي پيرو طريقت قادريه در آنها شركت كرده بودند.
منبع اصلي حقوقي مردم داغستان و چچن «عادت» ناميده مي‌شد كه آميزه‌اي از سنتهاي قومي و شريعت اسلامي بود. نظام اداري ـ مذهبي داغستان و چچن «امامت» ناميده مي‌شد. امامت به چند «نيابت» منقسم مي‌گشت كه شمار آن گاه به 52 مي‌رسيد. هر نيابت براي خود داراي سازماني روحاني و نظامي بود كه همگي تابع امام بودند. نايبان حق داشتند جز اعدام، انواع تعزيرات و حدود شرعي را اجرا كنند. نايبان، مفتيان را تعيين مي‌كردند و مفتيان نيز قاضياني را در تابعيت خود داشتند. قاضيان و مفتيان موظف به اجراي دستورهاي امام بودند. هر گاه قاضي در احكام خود از حدود شرع خارج مي‌شد، مفتي حق داشت، وي را بر كنار كند. نايبان در قلمرو خود همه امور زندگي و اجتماعي را رهبري مي‌كردند. در محدوده امامت محتسباني وجود داشتند كه مراقب و ناظر بر اعمال و افعال مردم بودند. براي اداره امور، ديوانخانه‌اي مركب از 32 عضو وجود داشت. براي حل مسائل مهم مجالسي از علما و ديگر رجال دولتي تشكيل مي‌شد. بديهي است با الحاق اين سرزمينها به روسيه مقررات مزبور دستخوش تحول شد و سرانجام، در دوران حاكميت شوروي از ميان رفت.
چچنها سني، و پيرو مذهب حنفي هستند. در 1253 ق / 1837 م شمار مسجدها در چچن 310 بود. در دهه 1930 م شمار مساجد و عبادتگاههاي مسلمانان به 2675، و شمار مدارس مذهبي به 140 باب رسيد. در 1944 م با تبعيد چچنها و اينگوشها تمام مساجد و بناهاي مذهبي آنان بسته شد، به گونه‌اي كه در 1978 م تنها دو باب مسجد گشوده بود. پس از فروپاشي اتحاد شوروي امكاناتي براي اجراي مراسم مذهبي فراهم آمده است.
اينگوشها كه در كنار چچنها زندگي مي‌كنند، همانند آنان مسلمان سني و پيرو مذهب حنفي هستند. دين اسلام از طريق چچن به سرزمين اينگوش راه يافت و در نيمه نخست سده 13 ق / 19 م به صورت دين رسمي درآمد. طبق آثار به دست آمده، مردم اينگوش در سده‌هاي 11 و 12 ق / 17 و 18 م پيرو آيين مسيح بودند كه از طريق گرجستان به سرزمين آنان راه يافته بود.
اوستها (آسها) كه خود را ايرون مي‌نامند، مردم آريايي نژادي هستند كه در همسايگي جمهوري چچن و اينگوش سكني دارند. محققان، اين قوم را ايراني و از آرياييان سكايي ـ سرمتي و آلاني مي‌دانند كه با مردم قفقاز در آميخته‌اند. سرزمين اوستي يا اوستيا از دو قسمت اوستياي شمالي و جنوبي تشكيل شده است كه بخش شمالي جزو جمهوري فدراتيو روسيه، و بخش جنوبي جزو گرجستان است. بيشتر مردم اوستيا مسيحي، و اقليتي از آنان مسلمانند. اسلام از طريق قبارطه (كاباردين) در سده‌هاي 11 و 12 ق / 17 و 18 م در اوستياي شمالي گسترده شد. مسلمانان اوستي‌سني مذهب وتابع مركز روحاني شمال قفقاز و داغستان هستند كه مقر آن مَخاچ قلعه است.
سرزمين قبارطه ـ بلغار در غرب اوستياي شمالي واقع است. مردم قبارطه مسلمان و سني مذهبند، اسلام و مذهب تسنن از طريق سلاطين عثماني و خانهاي تاتار كريمه (قرم ـ قريم) در سده‌هاي 9 ـ 11 ق / 15 ـ 17 م به ميان مردم قبارطه راه يافت. پيش از نفوذ اسلام، آيين مسيح از طريق روميان و گرجيان به ميان مردم قبارطه راه يافته بود. گر چه اكنون مردم اين سرزمين مسلمانند، ولي هنوز آثاري از مسيحيت در ميان اين قوم باقي است. در 995 ق 1587 م خان كريمه تهاجم گسترده‌اي را بر قبارطه آغاز كرد و ويرانيهاي بسيار به بار آورد. با نفوذ دولت عثماني و تاتارهاي كريمه، رقابت ميان اسلام و مسيحيت با پيروزي كامل اسلام پايان پذيرفت، به گونه‌اي كه جز گروهي اندك، مردم قبارطه همه مسلمان شدند.
قراچاييها و چركسها كه در غرب سرزمين قبارطه ـ بلغار سكني دارند، مسلمان سني، پيرو مذهب حنفي، و تابع مركز روحاني قفقاز شمالي و داغستان در مخاچ قلعه هستند. اسلام در سده 12 ق / 18 م در ميان اين دو قوم گسترش يافت. معروف است كه اسحاق افندي، از مردم قبارطه، در انتقال دين اسلام به مردم قراچايي نقش مهمي داشت. در روستاهاي ايالت خود مختار قراچايي ـ چركس شماري مسجد وجود دارد. هزينه بناي مساجد و مدارس اسلامي از طريق زكات تامين شده است.
چركسها كه آديغه نيز ناميده شده‌اند، همانند بسياري از اقوام ساكن شمال قفقاز در سده‌هاي ميانه پيرو آيين مسيح بودند. وجود بقايايي از كليساهاي قديم، نشانه رواج مسيحيت در سرزمين آنها بوده است. اسلام از سده 10 ق /16 م در آديغه رايج شد، ولي مردم كوهستان، بعضي تا سده 12 ق / 18 م به آيين كهن خود باقي بودند. از اواخر سده 18 و نيمه نخست سده 19 م اسلام و مذهب تسنن از طريق تركان عثماني به درون قوم آديغه راه يافت. پذيرش اسلام موجب نفوذ عناصري از زبان عربي در ميان مردم اين سرزمين گرديد. در جريان جنگهاي قفقاز، اسلام مظهر مبارزه مردم اين سرزمين با روسها بود. آديغه‌ها پيرو مذهب حنفي هستند.
آبازها از اقوام بومي شمال باختري قفقازند كه نخست در كرانه درياي سياه مي‌زيستند و سپس در فاصله سده‌هاي 8 ـ 10 ق / 14 ـ 16 م به محل كنوني كوچ كردند. آبازها پس از كوچيدن به شمال قفقاز با نوغايها (نوگايها) كه مسلمان و سني مذهب بودند، مرتبط شدند. دين اسلام به تدريج به درون آبازها راه يافت. درباره رواج و گسترش اسلام در ميان آبازها و تبديل آن به دين اصلي اين قوم اطلاع دقيقي در دست نيست. گمان مي‌رود اسلام در سده‌هاي 11 و 12 ق / 17 و 18 م به درون آبازها راه يافته باشد.
نوغايها از اقوام ساكن شمال قفقاز و پيرو دين اسلامند كه از نيمه دوم سده 7 ق / 13 م آن را پذيرا شدند. از اوايل سده 8 ق / 14 م اسلام به مقياسي وسيع در سرزمين نوغايها گسترده شد. اينان از اخلاف قوم اردوي نوغاي هستند كه پس از ضعف اردوي زرين در اواخر سده 8 ق / 14 م از آن جدا شدند. هنگامي كه نوغايها به قفقاز كوچ كردند، به نوبه خود سبب شدند تا آبازها اسلام بياورند. روحانيان از ميان آن دسته از نوغايها كه خواندن و نوشتن زبان و خط عربي را مي‌دانستند، برگزيده مي‌شدند. در سده‌هاي 12 و 13 ق / 18 و 19 م خط و كتابت عربي در ميان نوغايها متداول بود. كودكان ذكور را براي آموختن زبان عربي به ويژه فرا گرفتن قرآن به مكتب خانه‌ها مي‌فرستادند، ولي از نيمه‌دوم سده 19 م درسرزمين آنها مدارس روسي تاسيس گرديد. نوغايها پيرو مذهب حنفي هستند.
لكها كه قوم بومي قفقاز هستند، در دامنه جنوبي كوههاي شمال قفقاز سكني دارند. اينان مسلمان و سني مذهبند. اسلام در عهد فتوحات مسلمين به سرزمين لكها راه يافت، ولي از سده‌هاي 7 و 8 ق / 13 و 14 م صورتي رسمي يافت. اينان همانند آوارها شافعي مذهبند.
لزگيها درجنوب‌شرقي داغستان‌زندگي مي‌كنند. گروهي از اين قوم سني و گروهي شيعه مذهبند.
بجز آنچه ياد شد، اقوام دارگين (دارقين)، روتول، تساخور، آگول، كرد، ابخاز، آجار‌، تات، آيروم، آخوَخ، اندي، ارچين، بَگولَل، بُتليخ، بودوخ، چَمَل، ديدوي، گودوبرين، اينگيلوي، كاپوچين، قراپاپاخ، قراتاي، خِمشين، خينالوگ، خونزَل‌، خوارشين، كريز، قُبه چي، لاز، تركهاي مِسِخِتي، ايرانيهاي قفقاز، شاهسون، طالش، تيندي، تروچمِن و ميسكلانو نيز مسلمانند.
اكنون در روسيه و كشورهاي مستقل مشترك المنافع 4 مركز روحاني اسلامي وجود دارد كه از آن جمله دو مركز به منطقه مورد بحث تعلق دارد: مركز روحاني اسلامي شمال قفقاز و داغستان كه مقر آن در مخاچ قلعه است و ديگر مركز روحاني اسلامي منطقه قفقاز كه مقر آن در شهر باكوست. مركز نخست سني، و مركز اخير شيعي ـ سني است. هر يك از مراكز نامبرده از لحاظ اداري و ديني مستقل و خود مختارند.
* منبع: رضا، عنايت الله. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي،1367-، جلد 8، ص 552 ـ 546

بخش دهم: منطقه ولگا و شمال دریای سیاه
مقدمه
به عنوان مقدمه گفتني است كه از اواخر سده نخست و اوايل سده 2 ق / اوايل سده 8 م جهان به صورت دو قطبي در آمد و در ميان دو ابر قدرت اسلام و مسيحيت تقسيم شد. امپراتوري خزر در حكم نيروي سومي بود كه دوستي و دشمني آن براي هر كدام از دو طرف به يك اندازه واجد اهميت مي‌نمود‌؛ ليكن اين نيرو نمي‌توانست در صورت قبول اسلام و يا مسيحيت استقلال خود را حفظ كند، زيرا قبول هر يك از اين دو دين مستلزم پذيرش سلطه خليفه بغداد و يا امپراتور بيزانس مي‌بود. كيش بت‌پرستي بدوي خزران نيز در مقايسه با اديان توحيدي، وحشيانه و فرسوده تلقي مي‌شد و خزران را از نفوذ معنوي محروم مي‌ساخت. در اين اوضاع و احوال منطقي آن بود كه دين ثالثي را كه در قبال هيچ يك از آن دو نيروي بزرگ تعهدي نداشته باشد، بپذيرند و در عين حال مورد احترام هر دو نيرو باشند. آيين يهود از چنين وضعي برخوردار بود و خزران دين يهود را برگزيدند.
البته پذيرش دين يهود امري ناگهاني نبود و خزران دست كم از يك قرن پيش با يهودان و مراسم مذهبي آنان آشنايي داشتند. گروهي از يهودان بر اثر تعقيب و شكنجه بيزانس، و شمار اندكي از آنان پس از فتح آسياي صغير از سوي عربها، به قلمرو خزران روي آورده بودند. در ضمن بازرگانان، پيشه‌وران و گروه كثيري از خزران، اسلام آورده بودند. بدين روال در سرزمين خزر، به ويژه در شهر اتل مردم بسياري از مسلمان، مسيحي و يهودي و نيز بت پرست مي‌زيستند. پذيرفته شدن دين يهود از سوي فرمانرواي خزران موجب انتشار آن در ميان خزران شد. محققان، زندگي يهودان در قفقاز، به ويژه در سرزمين داغستان را مدتها پيش از فتوحات مسلمين دانسته‌اند. اجداد و اسلاف اين گروه كه از طبقه محروم جامعه بودند، به گناه حمايت از جنبش مزدكيان به همراه گروهي از اينان در نيمه نخست سده 6 م و در دوران پي گرد مزدكيان در عهد ساساني به داغستان گريختند. از اين رهگذر مي‌توان تا اندازه‌اي به آشنايي و گرايش خزران نسبت به آيين يهود پي برد.
مسعودي گسترش آيين يهود در سرزمين خزر را مربوط به زمان هارون الرشيد دانسته است، ولي آرتامونوف بر آن است كه رواج دين يهود در اين سرزمين ديرتر از 621 نبوده است. مسعودي مي‌نويسد: در اتل اكثريت با مسلمانان است و سپاه شاه از ايشان است و از شروطي كه مسلمانان با شاه خزر دارند، آشكار بودن برگزاري مراسم ديني، وجود مساجد و گفتن اذان است. اصطخري (ص 220 ـ 221) و ابن رسته (139) هر دو نوشته‌اند كه شاه خزر، خاصان، امرا و بزرگان آن سرزمين همگي آيين يهود دارند. بنا به نوشته اصطخري (ابراهيم المسالك و الممالك) بيشترين مسلمانان و بازرگانان در نيمه شرقي اتل مي‌زيند و در شهر سمندر نيز گروهي مسلمانند و مسجدها دارند. ابن رسته نيز از وجود دو شهر در منطقه خزر ياد كرده است كه مسلمانان آن داراي مساجد و ائمه جماعت و مؤذنانند.
ابوعبيد بكري نيز به پذيرش آيين يهود از سوي پادشاه خزران در روزگار هارون الرشيد اشاره كرده است. وي مي‌نويسد: بيشتر سپاهيان خزر مسلمانند و در آنجا مسجد بزرگي دارند. از 7 تن قاضي تختگاه خزران دو تن ويژه مسلمانان، دو تن براي خزران كه به حكم تورات داوري كنند، دو تن براي نصرانيان مقيم آنجا، و سرانجام، يكي براي صقالبه (اسلاوها) و روس و ساير طوايف بت پرست بوده است. مسعودي پيرامون داوري و قاضيان اشاره‌اي دارد كه حاكي از اهميت شريعت اسلام و احترام بدان در ميان افراد غير مسلمان است. وي مي‌نويسد: چون قضاياي مهم رخ دهد و قاضيان در آن فرو مانند، نزد قاضي مسلمان روند و حكم از وي خواهند و از مقررات شريعت اسلام اطاعت كنند. اسلام كه از اواسط سده 7 م به قلمرو خزران راه يافته بود، چنان نيرو گرفت كه بيشتر اهالي به اسلام روي آوردند، اما اين وضع ديري نپاييد. در 354 ق / 965 م دولت كيف روس امپراتوري خزر را در هم شكست و در 421 ق / 1030 م اين امپراتوري براي هميشه از ميان رفت.
در همسايگي خزر، دولت ديگري به نام بلغار (بلغر) در اوايل سده 10 م (به احتمال آخر سده 3 و اوايل سده 4 ق) بنيان يافت. قبايل كوچنده بلغار پيش از سده 10 م به يكجانشيني روي آوردند و تابع خاقانات خزر شدند. خان بلغار در 310 ق / 922 م به اتحاد قبايل قلمرو خود پرداخت. وي براي مبارزه با خزران از مقتدر خليفه عباسي ياري طلبيد تا به مردم او شرايع اسلامي را بياموزد و در سرزمين او مسجد بنا كند. مقتدر هياتي را به سرپرستي ابن فضلان روانه سرزمين بلغار كرد.
چنين به نظر مي‌رسد كه اتحاد قبايل بلغار پس از پذيرش اسلام صورت گرفته، و چه بسا اسلام عامل اتحاد آنان بوده است، زيرا بلغارها با پذيرش اسلام به حمايت خلافت بغداد مستظهر گرديدند. انصاري دمشقي مي‌نويسد: مردم بلغار مسلماناني هستند كه به دست مقتدر اسلام آوردند. ابن رسته مي‌نويسد: بلغارها در سرزميني ميان خزر و سرزمين صقالبه (اسلاوها) سكني دارند و لباس آنان شبيه لباس مسلمانان و گورهايشان همانند گور مسلمانان است. پس از شكست خزران در 354 ق / 965 م، بلغارها از تابعيت خزران رهايي يافتند. گروهي از بلغارها از 638 ق / 1241 م به اردوي زرين پيوستند. اينان تا عصر تيمور در منطقه خود باقي بودند و به گمان محققان در اواخر سده 8 ق / اواسط دهه پاياني سده 14 م از سوي تيمور درهم شكسته، و منقرض شدند. در دهه چهارم سده 9 ق / 15 م روسها اراضي بلغارها‌ي مسلمان را اشغال كردند.
* منبع: رضا، عنايت الله. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي،1367-، جلد 8، ص 552 ـ 546

شمال درياي سياه
اسلام با تاخير به كرانه شمالي درياي سياه رسيد. مردم اين نواحي در آغاز با مسلمانان ايراني و عرب آشنايي نداشتند. آنها از طريق تركان با اسلام آشنا شدند. در سده 5 ق / 11 م دشتهاي شمال درياي‌سياه به‌اختياركوچندگان ترك به ويژه‌قپچاقها درآمد، ولي آنها مناطق ساحلي رادر دست نداشتند.
گسترش اسلام در سواحل شمالي درياي سياه و شبه جزيره كريمه در نيمه نخست سده 7 ق / 13 م با هجوم تركان سلجوقي آغاز شد. علاء الدين كيقباد سلطان سلجوقي (616 ـ 633 ق / 1219 ـ 1236 م) ابتدا به شهر سُغداق (صوداق) حمله برد. اين شهر در جنوب شبه جزيره كريمه و ساحل درياي سياه واقع است. ابوالفد از قول ابن سعيد مي‌نويسد كه مردم صوداق از امم و اديان گوناگون، و بيشتر مسيحي هستند.
حسام الدين امير چوپان پس از فتح صوداق، قرآن كريم را در طبق زرين بر سر نهاد و مؤذن بر فراز موضعي بلند بر آمد و بانگ نماز آغاز كرد. فاتحان ترك ناقوس مسيحيان را در هم شكستند و ظرف دو هفته جامعي بزرگ بر پا ساختند و قاضي و خطيب بر آن گماردند. نفوذ اسلام در سواحل شمالي درياي سياه را مي‌توان از دو جهت شرق (نواحي ولگا و آسياي مركزي) و جنوب از راه درياي مديترانه توسط مصريان و سلجوقيان دانست. رواج قطعي اسلام در سواحل شمالي درياي سياه از عهد مغولان و با گسترش در ميان اردوي زرين تحقق پذيرفت.
طي سده‌هاي 7 و 8 ق / 13 و 14 م در مناطق شمال درياي سياه ميان مسلمانان و مسيحيان رقابت شديدي حكمفرما شد. امپراتوري اردوي زرين از همان آغاز تحت تاثير فرهنگ اسلامي قرار داشت. در سده 8 ق / 14 م اسلام به عنوان دين رسمي از سوي سلطان محمد، مشهور به ازبك خان پذيرفته، و اعلام شد. از 686 ق / 1287 م فرهنگ اسلامي از طريق مصر نيز به سواحل شمالي درياي سياه راه يافت. گمان مي‌رود كه مسلمانان مصري از راه دريا با كريمه و سواحل شمالي درياي سياه مرتبط شده باشند.
مصريان در 686 ق / 1287 م معماري را با دو هزار دينار سكه طلا براي احداث مسجدي به شهر قرم (صلغات) فرستادند كه يكي از شهرهاي شبه جزيره قرم (كريمه) بود. بقاياي مسجدي كه مصريان ساخته بودند، هنوز در آنجا موجود است و سبك معماري آن از شيوه معماري مسجدي كه ازبكها ساخته بودند، متمايز است. در 713 ق / 1313 م ازبك خان، از خانهاي اردوي زرين، مسجد ديگري در آن شهر بنا كرد. در دوران حاكميت منگلي گراي، خان كريمه (سده 9 ق / 15 م) كه از اعقاب جوجي بود، شهر ويران گرديد. با آ‎غاز حاكميت تركان عثماني در 880 ق / 1475 م نام شهر قديمي قرم بر سراسر شبه جزيره نهاده شد. از اين تاريخ كريمه به تقريب رنگ اسلامي به خود گرفت.
در 1197 ق / 1783 م در عهد سلطنت كاترين بزرگ، سپاهيان روسيه كريمه را تسخير و ضميمه خاك روسيه كردند. پس از الحاق كريمه به روسيه، به مسلمانان كريمه آزادي انجام دادن فرايض مذهبي داده شد. كريمه داراي مفتي مستقل خاص خود شد. مفتي كريمه وابسته به مفتي تاتارهاي اطراف ولگا بود. از 1198 تا 1206 ق / 1784 تا 1792 م استان كريمه، استان تاوري نام گرفت و مركز آن در 1217 ق / 1802 م شهر آق مسجد شد. اين شهر كه پيش از آن در 1149 ق / 1736 م از سوي روسها دستخوش حريق گرديده بود، همان است كه بعدها سيمفروپل نان گرفت. رهبري مسلمانان منطقه كريمه و شمال درياي سياه حتي پس از الحاق به روسيه اقتدار خود را از دست نداد. شيخ الاسلام عثماني همچنان در راس سلسله مراتب ديني اين منطقه قرار داشت، به گونه‌اي كه تا مدتي دراز به نام سلاطين عثماني در مساجد خطبه مي‌خواندند.
با اين وصف، از نخستين سالهاي حاكميت روسها، بهترين اراضي اين نواحي به سود اشراف روس مصادره شد و بجز زمينهاي خشك و بي‌بار جاي ديگري براي بوميان مسلمان (تاتارها) نماند. از اين رو دوران هجرت آغاز گرديد و در فاصله سالهاي 1197 تا 1331 ق / 1783 تا 1913 م بيش از يك ميليون مسلمان ديار خود را ترك گفتند و به آسياي صغير رفتند. 100 سال پس از سلطه روسها جميعت تاتارهاي كريمه به ميزان قابل ملاحظه‌اي كاستي پذيرفت و به 200 هزار تن رسيد. در 1944 م در پي خروج ارتش آلمان از اتحاد شوروي، 194111 تن از تاتارها از جمله زنان، كودكان و سالمندان به اتهام واهي خيانت و همكاري با آلمانها نفي بلد شدند. 046/0 از اين عده در جريان تبعيد به سيبري، اورال، قزاقستان و آسياي مركزي جان خود را از دست دادند. در 1967 م رسماً از آنان اعاده حيثيت شد، ولي بسياري از كساني كه به سرزمين خود باز گشته بودند، جايي براي سكني نداشتند. از 1946 م مهاجران روسي و اوكرائيني جاي تاتارهاي مسلمان را گرفتند. مساجد تخريب شد و نام اماكن تغيير يافت. شمار كنوني تاتارهاي كريمه را 500 هزار نفر برآورد كرده‌اند كه بيشتر در تاشكند و سمرقند زندگي مي‌كنند. تاتارهاي كريمه مسلمان و پيرو مذهب حنفي هستند. آنان كه به سرزمين خود بازگشته‌اند،پيرومركزروحاني اوفا، وديگران تابع‌مركز روحاني‌آسياي‌مركزي وقزاقستان‌درتاشكند هستند.
* منبع: رضا، عنايت الله. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي،1367-، جلد 8، ص 553

شمال درياي آزف و منطقه وسطاي ولگا
اين منطقه بخشي از سرزمين وسيع و متصرفات اردوي زرين بود كه اكنون شامل اراضي قزاقهاي حوالي رود دن، تاتارها، باشقيرها، چوواشها، اودمورتها و ديگر اقوام است. مردم برخي از نواحي اين منطقه چون بلغارها از سده 4 ق / 10 م مسلمان بودند و برخي ديگر بعدها مسلمان شدند. كوچ اقوام و جنگهاي پي در پي سبب شد كه گاه قومي جانشين قومي ديگر گردد. اين وضع تحولاتي نيز در معتقدات ديني و ويژگيهاي قومي ساكنان منطقه پديد آورد. به عنوان نمونه از بندر ازاق در كنار مصب رود دن كه در زبان روسي آزف ناميده شده است، مي‌توان ياد كرد. شهر ازاق در سده 8 ق / 14 م نخست مركز فعاليت جنواييها و سپس ونيزيان بود. سپس در عهد تركان منطقه مسلمان نشين شد (ابن بطوطه، 2/368 ـ 371). در 797 ق / 1395 م تيمور شهر را ويران كرد. از 880 ق / 1475 م دولت عثماني بر ازاق مسلط شد. در 1047 ق / 1637 م همه مردم شهر مسلمان بودند. پس از آن نيز شهر چند بار دست به دست گشت و سرانجام روسها آن را تصرف كردند. با شكوفايي شهر رُستف، ازاق اهميت خود را به عنوان شهري اسلامي از دست داد.
سرزميني كه امروز تاتارستان ناميده مي‌شود، تا سده 3 ق / 9 م مسكن اقوام مجار بود. بعدها بلغارهاي منطقه وسطاي ولگا، مجارها را به سوي رود دانوب راندند. در سده‌هاي 4ـ8 ق / 10 ـ 14 م اين سرزمين در تصرف بلغارها بود. دژ قازان (غازان) پايتخت جمهوري خود مختار تاتارستان در 573 ق/ 1177 م توسط بلغارها ساخته شد و با حمله مغول گروه كثيري از اقوام تركي زبان كه به آنان نام تاتار داده بودند، به اين سرزمين كوچ كردند. جمهوري تاتارستان از شمال با جمهوريهاي خودمختار ماري و اودمورت، از شرق با باشقيرستان و از غرب با جمهوري خود مختار چوواش هم مرز است. همه اين جمهوريها جزو جمهوري فدراتيو روسيه هستند.
گرايش نهايي تاتارها به اسلام در زمان سلطان محمد ازبك، خان اردوي زرين صورت گرفت. ابن بطوطه (رحلات) منطقه زير فرمان ازبك خان را اسلامي دانسته، و نوشته است كه اين پادشاه كشوري بزرگ و نيروي بسيار دارد و با دشمنان خدا همواره در حال جهاد است. روسها ساليان دراز با مسلمانان اين منطقه پيكار كردند و سرانجام در 959 ق / 1552 م قازان را به تصرف خود در آوردند و مردان را از دم تيغ گذراندند. با سقوط آستاراخان (حاجي طرخان) و قازان، تاتارها كه حدود 300 سال سلطه جو بودند، ناگهان تحت سلطه روسها در آمدند.
روسها براي جلب مردم تاتار به تغيير كيش و پذيرفتن آيين مسيح تلاش بسيار كردند. مساجد را ويران، و اموال مردم را ضبط نمودند. گروه كثيري را نفي بلد كردند. با اين وصف، توفيقي به دست نياوردند. تاتارها به خلاف انتظار روسها، اسلام را براي باشقيرهاي اورال و طوايف جنگ نشين غرب سيبري به ارمغان بردند.
مسلمانان براي حفاظت از دارالاسلام دست به جهاد زدند. نخستين شورش تاتارها يك سال پس از سقوط قازان در 960 ق / 1553 م به رهبري شخصي به نام سيد حسين صورت گرفت كه تا 4 سال دوام داشت و سرانجام به دستگيري و اعدام وي منجر شد. از 979 تا 1019 ق / 1571 تا 1610 م چندين بار تاتارهاي مسلمان به شورشهايي دست زدند كه با بي‌رحمي سركوب شد. در بخش سفلاي ولگا نيز شورشهايي روي داد كه از آن جمله است در 1089 ق / 1678 م و در 1117 ـ 1134 ق / 1705 ـ 1722 م به رهبري كوچوك سلطان و نهضت 1148 ق / 1735 م به رهبري كيلمت اَبيز و سلطان آقاي. در 1150 ق / 1737 م طوايف باشقير و قزاق نيز شورشهايي را آغاز كردند. شورش ديگري به رهبري سلطان باي بولات پس از دو سال جنگ در 1155 ق / 1742 م سركوب شد. چندي بعد باشقيرها به رهبري ملاباتير پاشا در 1168 ق / 1755 م سر به شورش برداشتند كه با توفيق همراه نشد.
تاتارهاي ولگا به همراه باشقيرها و چوواشها اولين گروه مسلماناني بودند كه به انقياد حكومت روسيه در آمدند. با اين وصف، در حفظ معتقدات اسلامي خود پا بر جا ماندند. اكثريت قريب به اتفاق تاتارها پيرو مذهب حنفي هستند. از سده 10 تا 12 ق / 16 تا 18 م شمار اندكي از آنان به مسيحيت تغيير آيين دادند، ولي در اواخر سده 19 و اوايل سده 20‌م بسياري از ايشان بار ديگر به دين اسلام بازگشتند.
قوم چوواش در اوايل سده 4 ق / 10 م شناخته بود. ابن فضلان در منطقه ولگا ظاهراً با چوواشها برخورد كرده، و آنان را سواس (سواز) ناميده است. با در نظر گرفتن وضع منطقه، محتمل است كه سوازها همان چوواشها باشند. سرزميني كه اكنون چوواشها در آن سكني دارند، همانند اراضي همجوار تحت سلطه بلغارهاي منطقه ولگا و كاما بود. گمان مي‌رود چوواشها به تبعيت از بلغارها به اسلام روي آورده باشند. در سده 7 ق / 13 م اراضي مزبور به تصرف مغولان در آمد. بلغارها و ساكنان منطقه، پس از تاسيس اردوي زرين به تبعيت آن در آمدند. در سده 9 ق / 15 م با انشعاب در اردوي زرين، چوواشها تابع خان نشين قازان شدند. در 958 ق / 1551 م چوواشها تابعيت روسيه را پذيرفتند و در 959 ق در جريان حمله سپاهيان ايوان مخوف براي تصرف قازان، وي را ياري كردند.
در سده‌هاي 12 و 13 ق / 18 و 19 م گروهي از چوواشها به تبعيت از روسها آيين مسيح را پذيرفتند و به تابعيت كليساي ارتدكس در آمدند، ولي گروهي ديگر از آنان همچنان مسلمان باقي ماندند. پس از بيانيه 17 آوريل 1905 كه آزادي مذهب در روسيه اعلام شد‌‌، بار ديگر گروهي از مسيحيان چوواش به اسلام بازگشتند. مسلمانان چوواش اهل سنت هستند و از مركز روحاني بخش اروپايي روسيه و سيبري كه مقرّ آن در شهر اوفاست، پيروي مي‌كنند.
اهالي جمهوري خود مختار باشقيرستان از اختلاط قبايل فنلاندي ـ اويغوري و قبايل قپچاق، قزاق، بلغارهاي منطقه ولگا، قراختاييان و ديگران پديد آمده‌اند. در رساله ابن فضلان از باشقيرها با نام باشغرد ياد شده است كه خدايان بسياري را پرستش مي‌كردند. اصطخري آنان را بسجرت ناميده است. گمان مي‌رود كه باشقيرها مدتها پيش از تاسيس اردوي زرين به اسلام روي آورده باشند. در اوايل سده 7 ق / 13 م باشقيرها به اردوي زرين پيوستند، ولي پس از سقوط اردوي زرين مدتي تابعيت خانات قازان، نوغاي و سيبري را گردن نهادند.
در اواسط سده 10 ق / 16 م باشقيرها مقهور روسها شدند. در 982 ق / 1574 در اوفا پايتخت كنوني باشقيرستان پادگان نظامي روس مستقر شد و پس از چندي اوفا به صورت شهر و مركز اداري در آمد. باشقيرها در 1188 ق / 1774 م به رهبري صلوات يولايف بر ضد روسها شورش كردند كه بي‌رحمانه سركوب شدند. بيشتر مردم باشقير مسلمان و پيرو مذهب حنفي هستند. عده‌اي از آنان در سده‌هاي 16ـ18 م به مسيحيت گرويدند، ولي در سده 19 م گروه كثيري از باشقيرها به اسلام بازگشتند. اكنون مركز روحاني بخش اروپايي روسيه و سيبري در شهر اوفا قرار دارد.
* منبع: رضا، عنايت الله. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي،1367-، جلد 8، ص 555 ـ 543

بخش یازدهم: چین و آسیای جنوب شرقی
چین
1- مقدمه

سرزمين اصلي چين، از اقصاي تركستان تا كرانه‌هاي درياي چين، اگر چه به عنوان بخشي از سرزمينهاي اسلامي شناخته نيست، اما همواره در طول 13 قرن، جمعيتي نسبتاً پرشمار از مسلمانان را در خود جاي داده، و در تاريخ خود، به روشني نقش عنصر اسلامي در تحولات كشور را باز نمايانده است. بر پايه منابع سنتي چين و به تاييد شواهد تاريخي، ديانت اسلام در طول سده‌هاي نخستين هجري، با روشي صلح آميز و بيشتر از طريق بازرگانان، از دو مسير جنوب و شمال، به سرزمين چين راه يافته است؛ اگر چه از حيث زمان بايد راه دريايي جنوب را متقدم‌تر از راه خشكي شمال دانست.
* منبع: پاكتچي،احمد. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 555

2- عصر تانگ
آغاز تماس چينيان با ديانت اسلام، همزمان با فرمانروايي سلسله ميانه تانگ (حك 5 ـ 138 ق) است كه از 96 ق، پس از فتوح پيروزمندانه قتيبه در ماوراء النهر‌، در مرزهاي شمال غربي كشور با خلافت اسلامي همجوار گرديده بود. اگر چه قتيبه در آغاز، انديشه گسترش دادن فتوح تا پايتخت امپراتور چين را در سر مي‌پروراند‌، اما به زودي اين انديشه را رها كرد و با فرستادن هياتي به سفارت، به سرپرستي هبيره بن مشمرج كلابي در 96 ق، آرامشي ديرپاي را بر مرزهاي چين با مسلمانان حاكم گردانيد.
تجارت اعراب و ايرانيان با بنادر جنوبي چين، در سده نخست اسلامي نيز همچون گذشته بي‌وقفه ادامه يافت و همين امر زمينه پيدايي مهاجر نشينهايي مسلمان در نوار ساحلي جنوب را فراهم آورد. افسانه‌هاي چيني درباره چگونگي ورود اسلام به اين سرزمين، دست كم در اين نكته كه اين ديانت در سده نخست هجري پيش از هر سرزمين ديگر به بندرِ كانتون راه يافت، به گزافه نرفته‌اند؛ اما ذكر نام كساني چون سعد بن ابي وقاص ـ كه هنوز مقبره‌اي به نام او در كانتون شناخته است ـ يا فردي افسانه‌اي به نام وهب ابوكبشه از خويشاوندان پيامبر (ص)، به عنوان نخستين مبلغان اسلام در اين سرزمين، از پذيرش تاريخي نمي‌تواند برخوردار باشد.
بر اساس كتاب «تاريخ سلسله مينگ»، از سال 10 ق / 631 م تاجران مسلمان، از راه دريا به چين مي‌آمدند و برخي از آنان در بنادر گوانگ چو (كانتون)، چوانگ چو (‌زيتون‌) و هانگ چو (خنسا) موطن گزيده بودند. نخستين سند زنده در اين باره ستوني در مسجد اصلي «سينگان فو» است كه بر پايه نوشته روي آن، اين ستون در سال نخست فرمانروايي تين ـ پاو نهاده شده است؛ تاريخي كه بر اساس نظر برومهال بايد آن را با 742 م / 124 ق برابر دانست.
سالهاي اقتدارِ سلسله متاخر تانگ (حك 128 ـ 294 ق)، سالهاي شكوفايي تجارت دريايي و در پي آن اوج ترويج اسلام در جنوب چين بود. منابع چيني روابط امپراتور با خليفه مسلمين را در اين دوره چنان دوستانه يافته‌اند كه در روايتي تاييد نشده در منابع باختر، از ارسال يك دسته نظامي 4 هزار نفري توسط خليفه منصور براي ياري امپراتور در برابر شورشيان سخن گفته‌اند كه به پاس آن، امپراتور نيز آن سپاهيان را در شهرهاي اصلي كشور خود مسكن داده است. حضور عالمان و محدثاني با اصل چيني يا سكني گزيده در چين، مانند ابوعمر صيني در نيمه نخست سده 2 ق و محدث شيعي، ابراهيم بن اسحاق صيني در نيمه دوم همان سده و در سده بعد حميد بن محمد صيني، نشان دهنده اين حقيقت است كه نفوذ اسلام در آن منطقه با فعاليتهاي فرهنگي نيز همراه بوده است.
جايگاه مسلمانان مهاجر در دهه 230 ق، در كانتون (خانفو) به اندازه‌اي مستحكم شده بود كه امپراتور، مردي مسلمان از مهاجران را به اداره امور آنان گمارد و او حتي خطبه به نام خليفه مسلمين خواند. لويتسكي حتي معتقد است كه در ميان اين مهاجران، گروههايي از اباضيان نيز وجود داشته‌اند؛ به هر روي، از سفر دو تن از اباضيان اهل دانش به نامهاي ابوعبيده عبدالله بن قاسم و نظر بن ميمون در سده 2 ق به چين خبر رسيده است.
دهه 260 ق در چين، روزگار شورشهاي داخلي و ضعف روز افزون سلسله تانگ بود. در اين هنگام شخصي به نام هوانگ چاو (در منابع اسلامي يانشو) كه شورشي گسترده را از هونان آغاز كرده بود، در 264 ق بر كانتون (خانفو) تسلط يافت؛ وي شماري از مردم، از جمله مسلمانان را به قتل رسانيد و تجارت دريايي را به شدت ناامن ساخت. اين جريان، آغاز انقطاع تجارت دريايي مسلمانان با چين بود كه دير زماني به طول انجاميد.
اگر چه درباره نفوذ اسلام در نواحي شمال چين در دوره تانگ، اطلاعات قابل ملاحظه‌اي در دست نيست، اما مي‌دانيم تاجران مسلمان از شمال تا جنوب در تردد بوده‌اند.
* منبع: پاكتچي،احمد. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 556 ـ 555

3- عصر سونگ
در سخن از گسترش اسلام در چين در روزگار پس از تانگ، بايد در كنار عامل تجارت، مراودات گسترده علمي و فرهنگي ميان چينيان و سرزمينهاي اسلامي را از هر دو سو، عاملي اساسي انگاشت. اين مراودات هم در عصر مشهور به «پنج سلسله و ده پادشاهي» (294 ـ 349 ق) و هم در عصر سونگ (349 ـ 678 ق) جرياني مداوم داشت. از جمله عالمان باختري سكني گزيده در چين، مي‌توان از ابوالعباس حجازي ياد كرد كه پيش از 512 ق سفري به چين و هند داشت و 40 سال در آن سرزمينها سپري كرد. همچنين بايد از عالم اندلسي، سعد الخير اندلسي (د 541 ق) نام برد كه دخترش فاطمه، از محدثان پر سفر و بنام، در 522 ق در چين به دنيا آمده بود. دامنه اين مراودات، به دانشي خاص و حتي مذهبي خاص محدود نمي‌شد و شماري از بوداييان و مانويان چين را نيز به مراكز علمي جهان كشيده بود.
درباره گسترش اسلام در شمال چين در اين دوره، هنوز اطلاعات تاريخي ناكافي است و از منابع محدود بر جاي مانده، كتيبه‌هايي عربي با تاريخهاي 589 و 593 ق است كه در شهر هانسي (آنسي)، در شرق كانسو به دست آمده است اشاره‌اي بر دو كتيبه يافت شده از تركستان با تاريخهاي 575 و 608 ق، كه بر روي آنها تعبير «مفتي الشرق و الصين» نقش بسته، شاهدي بر اين نكته است كه در سرزمينهاي مجاور تركستان در چين، مسلمانان از جمعيتي برخوردار بوده‌اند كه از سوي مفتيان تركستان، ظاهراً ساكن در تاشكند، حمايت و ارشاد مي‌شدند.
در جنوب چين، در زمان سلسله سونگ، اسلام در مسير كناره، گسترشي شايان يافته بود، به طوري كه در سراسر نوار ساحلي درياي چين، در ايالات كنوني گوانگ دونگ، فوجيان، ججيانگ و حتي در ايالت غير ساحلي جيانگ سي مسلمانان از جمعيتي پرشمار برخوردار بوده‌اند. شماري از مساجد كهن چيني، در شهرهاي اين منطقه، از جمله در كانتون، چوان چو، فوجو و هانگ چو، بازمانده‌هايي از معماري اسلامي در عصر سونگ به شمار مي‌آيند. در اين دوره حتي در پايتخت، يعني در پكن كنوني نيز جماعتي از مسلمانان آزادانه به آيين مذهبي خود عمل مي‌كرده، و مسجد نيوجيه را در 386 ق پايه گذارده بوده‌اند.
* منبع: پاكتچي،احمد. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 556

4- عصر مغولي يوآن (612 ـ 769 ق)
در دوره زمامداري قاآنهاي مغول در چين، مسلمانان نه تنها از احترام و نفوذي ويژه برخوردار بوده‌اند، بلكه در احراز بسياري از مناصب عالي گوي سبقت را از ديگران ربوده بودند؛ اعتباري كه مسلمانان در شهرهاي گوناگون چين، از جمله خان باليق (پكن كنوني) از آن برخوردار بودند، نكته‌اي است كه براي جهانگردان مسلمان كاملاً ملموس بوده است.
اين گفتار ابن بطوطه (رحلات) كه در هر شهر از شهرهاي چين، شهركي براي مسلمانان است كه به استقلال در آن سكني دارند و داراي مساجدي هستند، نشان از گسترش چشمگير ديانت اسلام در جاي جاي سرزمين پهناور چين در عصر يوآن دارد. در نگرشي بر گسترش اسلام در عمق سواحل جنوبي و شرقي، بايد به آثار و آگاهيهايي از رواج اسلام در عصر يوآن، در ايالتهاي كنوني جيانگ سي، شان دونگ و جيانگ سو اشاره كرد.
در سمت شمال غربي، چنين مي‌نمايد كه استيلاي مغول، عاملي تسريع كننده براي گسترش نفوذ اسلام بوده است؛ بر پايه اطلاعاتي كه ماركوپولو از اوضاع اجتماعي مردمان سرزمين تنگوت ـ قابل تطبيق با ايالات كنوني كانسو، تسينگهاي و شنسي ـ به دست داده است، در برخي شهرها اسلام ديانت غالب، و در برخي ديگر، دين اقليتي پر جمعيت بوده است. ديانت اسلام، زماني در ولايت تنگوت چنان برتري گرفت كه اننده، فرمانرواي مغولي تنگوت اسلام پذيرفت و در پي آن، جماعتي از لشكريان مغول، در حدود 150 هزار تن به اسلام گرويدند. رشيد الدين (جامع التواريخ) به عنوان گزارشي از روزگار خود (اوايل سده 8 ق)، ياد آور شده است كه بيشتر مردم ولايت تنگوت مسلمان، و تنها برزگران و دهقانان بت پرست (بودايي‌) اند. در پي همين جريان اسلام گرايي بود كه در درون قنجنفو (سيان كنوني) ـ شهر اصلي منطقه شنسي ـ بخشي مسلمان نشين پديد آمد كه در دهه 740 ق، عالمي به عنوان شيخ الاسلام و ديگري به عنوان قاضي در راس امور مذهبي آن بوده‌اند. همين موج اسلام گرايي، در ايالت تسينگهاي نيز موجب آمد كه در عصر يوآن جماعتي پرشمار از مغولان به دين اسلام در آمدند و آنان كه زندگي يكجانشيني را برگزيدند، قوميتي مغولي ـ اسلامي را در منطقه پديد آوردند كه امروزه اخلاف آنان با نام قومي باوآن شناخته‌اند.
در سمت جنوب غربي، سيد اجل بخاري، مسلماني از كارگزاران خاندان چنگيزخان، از سوي قوبيلاي قاآن ماموريت يافت تا حاكميت مغولان بر ولايت «قراجانگ» (مشتمل بر ايالت يون‌نان كنوني با وسعتي بيشتر) را تثبيت كند و پس از توفيق در اين امر، همو و فرزندانش سالها به نيابت در آن منطقه حكم راندند. برخي چون هارتمان، استيلاي سيد اجل و سكناي همراهانش را در يون‌نان، نقطه‌اي براي آغاز رواج اسلام در منطقه دانسته‌اند؛ اما به هر تقدير، در اوايل سده 8 ق، چنانكه رشيد الدين گزارش نموده است، بسياري از ساكنان ولايت قراجانگ و شهر بزرگ آن به نام ياچي (احتمالاً كونمينگ كنوني)، بر ديانت اسلام بوده‌اند.
* منبع: پاكتچي،احمد. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 557 ـ 556

5- عصر مينگ (769 ـ 1054 ق)
امپراتوران سلسله مينگ با عنايتي خاص به ديانت اسلام، اين امكان را فراهم آوردند كه اسلام به سرزمينهايي در نواحي مياني چين نفوذ كند و توجه برخي از آنان به حدي بود كه در منابع گاه از اسلام آوردن آنان سخن به ميان آمده است. در عصر سلسله منيگ مساجد بسياري در چين ساخته شد و وجود شماري از ابنيه اسلامي مربوط به اين دوره، نشان از رواج اسلام در ايالتهاي خوبي، خِنان و آنخوي در نواحي داخلي خاور چين دارد. در همين دوره، در شمال غربي نيز، شمار مسلمانان در ايالت كانسو، به ويژه در منطقه لان‌جو، فزوني گرفت و به گروه قومي «سالار»، به عنوان يك قوميت تركي ـ اسلامی‌اجازه داده‌شد تابه درون ايالت‌تسينگهاي‌مهاجرت‌كرده، تاامروز درآن ديار سكني گزينند.
* منبع: پاكتچي،احمد. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 557
6- عصر چينگ (1054 ـ 1277 ق)
به روزگار فرمانروايي سلسله چينگ نيز اسلام پيشرفتهايي به نواحي دروني چين، چون ايالت خونَن در غرب چيانگ سي، ايالت سي چوان در شرق تبت (نك: پينگ، 73، 82) و نيز در شمال شرقي كشور، در ايالت لياونينگ (نك: همو، 155) داشته است.
* منبع: پاكتچي،احمد. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 557

تبت و مغولستان
اين سرزمينها، نه در منابع اسلامي و نه در منابع ديگر به عنوان سرزمينهايي كه دعوت اسلام در آنها با توفيقي همراه بوده باشد، شناخته نشده‌اند؛ با اينهمه، گزارشهاي تاريخي نفوذي محدود از اسلام را در گذشته‌هاي اين سرزمينها تاييد مي‌كنند. به عنوان نمونه‌اي كهن بايد ياد آور شد كه نويسنده ايراني حدود العالم، در سده 4 ق، از وجود جمعيتي مسلمان و يك مسجد در لهاسا، مركز تبت سخن به ميان آورده است. به هر حال، حضور محدود تاجران مسلمان و غير بومي‌، به ويژه از مسلمانان‌كانسو و تسينگهاي، درطول‌تاريخ، به‌ويژه درنواحي شمال شرقي تبت محسوس بوده است.
آغاز نفوذ اسلام در مغولستان را، اگر نه پيش‌تر، دست كم بايد به دوره يوآن (پس از چنگيزخان) باز گردانيد. در جنوب مغولستان (مغولسان داخلي)، منطقه تِندوك كه در آ‎غاز دوره يوآن، در كنار ساكنان مسيحي و بودايي، جماعتي مسلمان را نيز در خود جاي داده بوده، بر پايه نظريه‌اي، بوم شكل‌گيري قوميت مسلمانِ ارغون بوده است. در شمال مغولستان نيز رشيد‌الدين از حضور اقليتهايي مسلمان، از جمله در كهر چاغان خبر داده است.
در اوايل عصر چينگ، شماري از تجار مسلمان به مغولستان داخلي مهاجرت كردند و مهاجرت شماري بسيار از مسلمانان در پي جنگهاي داخلي، از 1104 ق به مغولستان داخلي، به ويژه شهر هوهه‌هوت، تا اندازه‌اي به صبغه اسلامي در اين منطقه افزود.
* منبع: پاكتچي،احمد. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 557

كره
تاريخ آشنايي كره با ديانت اسلام با تاريخ تجارت مسلمانان در درياي چين پيوسته است. سرزميني كه در منابع متقدم اسلامي با عنوان «بلاد سيلا» و گاه با تحريف اين نام به صورت «شيلا» شناخته مي‌شده، با شبه جزيره كره قابل انطباق است. اين خردادبه (المسالك و الممالك) در سخن از اين سرزمين، ياد آور شده است كه برخي از مسلمين به اين ديار مهاجرت كرده‌، و در آنجا اقامت گزيده‌اند. مسعودي (مروج الذهب) با توضيحي دقيق‌تر درباره اين مهاجران، از حضور جماعتي اهل عراق در ميان آنان سخن به ميان آورده است. پس از دوره‌اي فترت در تجارت دريايي چين در عصر سلسله يوآن كره به عنوان يكي از ايالات تابع امپراتوري از نفوذ دولتمردان مسلمان دستگاه مغول به دور نبوده، و به گفته رشيد الدين فضل الله، كساني چون علاء الدين الماليقي و حسن ژوچينگ در اين ايالت كه رشيد الدين شينگ جورچه و سولانگقه (قابل تطبيق با منچوري و كره) خوانده است، حكم مي‌رانده‌اند.
* منبع: پاكتچي،احمد. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 558 ـ 557

آسیای جنوب شرقی
1- مقدمه

منطقه آسياي جنوب شرقي از نظر ويژگيهاي جغرافياي طبيعي و انساني بسيار متنوع است و بررسي نفوذ هر پديده فرهنگي در نواحي مختلف آن، از جمله نفوذ ديانت اسلام، نيازمند بحثي پيچيده و جزء به جزء است. نفوذ فرهنگ اسلامي در اين منطقه به گونه هماهنگ در نواحي مختلف صورت نگرفته است و در حالي كه در برخي نواحي آن پيشينه اسلام به سده‌هاي نخست هجري باز مي‌گردد، گروش به اين دين در برخي نواحي مربوط به سده حاضر است. راه‌يابي اسلام به منطقه، در طول تاريخ با تجارت مسلمين با خاور دور ارتباطي مستقيم داشته است؛ نخستين آشنايي با اسلام همسو با شكوفايي تجارت دريايي چين در سده‌هاي 2 و 3 ق بوده است، اما رونق يافتن مجدد بنادر چين در سده 6 ق، اسلام را در منطقه، از حد دين اقليت، به دين غالب مردمان مبدل ساخته است. آسياي جنوب شرقي، اگر چه دورترين منطقه مسلمان نشين از مهد ظهور ديانت اسلام در سمت خاور است و هر چند اسلام با گذشت زماني شايان توجه و در عصري نسبتاً متأخر بدان راه يافته است، اما اكنون به عنوان منطقه‌اي بسيار پر جمعيت، بخش مهمي از جمعيت مسلمان جهان را در خود جاي داده است.
اديان رايج در آسياي جنوبي شرقي پيش از راه يابي اسلام، به طور عمده در دو گروه بودايي و جان گراقابل طبقه بندي بود كه اقليتي هندو نيز در كنار آنها قرار مي‌گرفت. دين بودايي، ديني با فرهنگ ژرف و دستاورد گسترده ادبي در منطقه بود و تنها راه نفوذ اسلام در دل پيروان آن، ارائه فرهنگ اسلامي به وسيله مبلغاني بود كه خود از آگاهي كافي به مباني تعليمي اسلام برخوردار باشند. جامعه جان گرايان، به سبب ابتدايي بودن تعاليم ديني و فقدان پشتوانه ادبي، از شرايطي كاملاً متفاوت برخوردار بودند، ولي گاه برخي از جان گرايان منطقه، همچون گروههايي از باتاكها بيش از بوداييان در مقابل پذيرش اسلام از خود تعصب و مقاومت نشان داده‌اند. از نظر مذاهب رايج در منطقه، بايد گفت كه مسلمانان آسياي جنوب شرقي در سده‌هاي ميانه و اخير اسلامي، به طور عمده بر مذهب شافعي بوده‌اند كه مذهب غالب بر مناطق حوزه اقيانوس هند، چون مالابار و بخشهاي وسيعي از هند، و نيز حضر موت بوده است و برخي از محققان اين ويژگي مذهبي را نتيجه ارتباط فرهنگي با هند و جنوب عربستان دانسته‌اند. با آنكه جايگاه مذهبي حنفي در اين منطقه كمتر مورد توجه محققان قرار گرفته است، اما در فرهنگ مالايا رسوبهايي از يك ارتباط استوار ديرين با محافل حنفي بر جاي مانده است كه از نمونه‌هاي آن مي‌توان به رواج عقيده نامه ابوليث سمرقندي (د 373 ق) در منطقه اشاره كرد كه ترجمه‌هاي متعددي به جاوه‌اي و مالايي دارد.
تصوف و طريقه‌هاي گوناگون آن، به عنوان ابزاري كارآمد و در برخورد و مقابله با گرايشهاي مشابه بودايي در منطقه، نقش حايز اهميتي را ايفا نمود و در طول جريان تبليغ اسلامي در اين منطقه، مبلغان صوفي عمدتاً از هند و ايران جايگاهي مؤثر و اساسي داشته‌اند.
تشيع اگر چه در منطقه به عنوان يك مذهب مشخص قابل تميز نيست، اما بقايايي از حضور نمايندگان اين مذهب در فرهنگي بومي، بر جاي مانده كه توجه شماري از محققان را به خود جلب كرده است. انصاري دمشقي (نخبه الدهر) در گزارش خود از نواحي هند و چين، به مهاجرت جمعي از «علويان» به اين ديار اشاره كرده كه از خوف حجاج و بني‌اميه به دور دست گريخته بودند. آرنولد در بررسي روند تبليغ اسلام در جاوه و سوماترا به بقايايي از تشيع اشاره كرده، و احتمال تاثر آن از شيعيان هند و ايران را مطرح ساخته است و امام الدين به بررسي شواهدي دال بر نقش شيعيان در رواج اسلام در منطقه پرداخته است. اگر چه حاملان اسلام به منطقه، بيشتر مبلغاني از هند، ايران و عربستان دانسته شده‌اند، اما نقش مسلمانان چين و عنصر چيني در اسلامي شدن آسياي جنوب شرقي كه سئونگ در 1962 م به مطالعه آن پرداخته است، نيز نبايد ناديده گرفته شود. يافت شدن عناصري از چهره‌هاي گوناگون فرهنگ اسلامي و پيچيدگي عوامل تاريخي مؤثر در گسترش اسلام در اين منطقه از نظر قومي و مذهبي، موجب شده تا نظريه‌هاي گوناگوني درباره چگونگي اسلامي شدن آسياي جنوب شرقي ابراز گردد و اين تفاوت ديدگاهها تا آنجاست كه برخي چون حامد در 1982 م و عطاس در 1985 م را واداشته است تا در مقالاتي به مقايسه و نقد اين نظريه‌ها بپردازند.
* منبع: پاكتچي،احمد. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 558

2- گسترش اسلام در مجمع الجزاير مالايا
درباره سابقه آشنايي مردم منطقه با اسلام و مسلمانان در 6 سده نخست اسلامي، منابع بسيار محدود است و اندك يادداشتهاي بر جاي مانده، آميزه‌اي از تاريخ و افسانه است. در منابع موجود بر جاي مانده، پيشينه اين آشنايي گاه به سده نخست هجري مي‌رسد؛ چنانكه در يكي از منابع چيني مربوط به پيش از 54 ق / 674 م، گزارشي در مورد يك سردار عرب آمده كه بر پايه برداشت آرنولد در مقايسه بين اين سند و مدارك و اسناد ديگر، وي رئيس يك جماعت مسلمان ساكن در سواحل غربي سوماترا بوده است. همچنين رامهرمزي (عجائب الهند)، حكايتي آورده است كه از حضور محسوس مسلمانان در مجمع‌الجزاير، و حتي از وضع مقرراتي خاص براي بار دادن «پادشاه زابج» به «‌غريبان مسلمان» سخن دارد كه تاريخ آن نبايد به پس از ميانه سده 3 ق باز گردانده شود.
اگر چه با ركود تجارت دريايي چين از اواخر سده 3 ق،حضور مسلمانان در سرزمينهاي ميان راهي نيز به نحو بارزي كاهش يافت، اما از شواهد چنين بر مي‌آيد كه حتي در اين برهه، ر ابطه مسلمانان با مجمع‌الجزاير مالايا، البته بسيار محدودتر از گذشته، ادامه يافته است. از جمله شواهد، يك سنگ گور اسلامي يافت شده در جاوه شرقي است كه تاريخ 475 ق / 1082 م بر آن حك شده است. از گزارشهاي اندكي كه درباره حضور مبلغان مسلمان در سده 6 ق در منطقه رسيده، خبري در تواريخ مالايايي است حاكي از اينكه اولين مبلغ ديانت اسلام در آچه (در شمال سوماترا)، عالمي عرب به نام عبدالله عارف در اوايل سده 6 ق / 12 م بوده، و پس از وي، يكي از شاگردانش به نام برهان الدين، دامنه اين تبليغ را تا ساحل غربي سوماترا، تا حدود بريامان گسترش داده است.
مقطعي مهم در تاريخ آشنايي منطقه با ديانت اسلام، اواخر سده 7 ق / 13 م است؛ در اين مقطع، در سوماتراي شمالي (سمودره) دو شاه نشين كوچك مسلمان وجود داشته كه مبناي اقتصاد آن تجارت با مسلمانان بوده است. چنين مي‌نمايد كه رونق دوباره تجارت با چين در عصر سلسله يوآن، اوضاع را براي گسترش ارتباط بين مسلمانان مغرب و آسياي جنوب شرقي مساعد كرده بود. به هر تقدير، دو شاه نشين ياد شده كه نامهاي بومي پرلاك و پاساي را بر خود داشتند، اساساً حكومتهايي نه غريب، بلكه بومي بودند. داستانهاي سنتي، گسيل يك هيات از مكه به سوماترا به رياست شيخ اسماعيل نامي را در تبليغ اسلام در اين منطقه و نيز شكل گيري دولت اسلامي پرلاك مؤثر دانسته‌اند. پادشاه سمودره (پرلاك) در زمان سفر ابن بطوطه (746 ق)، سلطان الملك الظاهر، قلمرو اين پادشاهي مسلمان را به طور قابل ملاحظه‌اي توسعه داده بود و با جلب عالماني از ايران و سرزمينهاي عربي، توانسته بود محيط فرهنگي مناسبي براي نشر تعاليم اين دين فراهم آورد. در اوايل سده 9 ق، گزارش يك مسافر چيني كه در 816 ق / 1413 م از منطقه لامبري ديدن كرده است، از لامبري نيز به عنوان ناحيه‌اي كه داراي يك هزار خانوار مسلمان بوده، ياد كرده است.
آچه كه به عنوان بارزترين نمونه يك حكومت اسلامي در خاور، در سده 10 ق / 16 م پديد آمد، با وجود ثبات بلند مدت و نفوذ گسترده در منطقه، اين توانايي را نداشت تا باتاكهاي ساكن در سرزمينهاي مرتفع در نواحي دروني جزيره را به دين اسلام در آورد‌؛ اما شرايط در برخورد با پيروان اديان هندو بيشتر قرين توفيق بود، چه، موفقيت اسلام در منطقه منانگ كاباو كه در آن، فرهنگ تانترايي (نوعي تصوف هندي) از سده 8 ق / 14 م پاي گرفته بود، شايان توجه است. آچه با بر قراري رابطه‌اي مستمر با سرزمينهاي مركزي اسلامي، توانسته بود منطقه مالايا را به عنوان بخشي از بلاد اسلامي بشناساند و با جلب عالماني از ديگر بلاد و با تربيت عالماني بومي‌، منطقه تحت نفوذ خود را كه در غرب با عنوان عمومي «جاوه» شناخته مي‌شد، در عرض سرزمينهايي همچون هند قرار دهد.
از نخستين كوششها در جهت تبليغ اسلام در جزيره جاوه در سده 6 ق / 12 م، تلاش حاجي پوروا، شاهزاده پاجاجاران است كه در سفري به هندوستان به دين اسلام گرويد و در بازگشت به تبليغ اسلام در قلمرو پدر و برادرش مبادرت كرد. در نيمه دوم سده 8 ق فعاليت گروهي مسلمان به رهبري مولانا ملك ابراهيم (د 822 ق) در منطقه گرسيك كه به پديد آمدن ناحيه‌اي مسلمان نشين انجاميد، دامنه‌اي گسترده يافت و تبليغ آنان تا درون پادشاهي بودايي ماجا پاهيت به عنوان مهم‌ترين قدرت غير مسلمان در منطقه كشيده شد. مقبره ملك ابراهيم اكنون از كهن‌ترين مزارات جاوه به شمار مي‌آيد. مسلماني چيني كه همان اوان از جاوه ديدن كرده است، در كنار طبقه اصلي مسلمانان در جاوه، از شمار قابل ملاحظه چينيان مسلمان ساكن در جاوه ياد كرده است.
در سده 9 ق / 15 م جريان تبليغ اسلام با اختلافات درون خانداني شاهزادگان در پادشاهي بزرگ جاوه، ماجاپاهيت، پيوند خورد و جرياني سياسي ـ مذهبي ايجاد نمود كه به زودي به سقوط مهم‌ترين حكومت غير مسلمان در منطقه در 883 ق / 1478 م انجاميد و شرايط را براي پيدايي چند شاه نشين جديد مسلمان در ساحل شمالي جاوه و نواحي ديگر در طول راه اصلي تجاري فراهم آورد. از جمله شخصيتهاي مهم در اين تحول، شاهزاده مسلمان شده، رادن رحمت است كه در سنت مالايايي به عنوان بزرگ‌ترين مبلغ اسلام در جاوه شناخته شده است.
پس از فرو پاشي دولت ماجاپاهيت، با وجود تفوق بي‌رقيب حكمرانان مسلمان در جاوه، گسترش اسلام در اين سرزمين مسير تبليغي و تدريجي خود را طي نمود و جريان آن با اعمال فشار سياسي شتاب نگرفت. تفوق اسلام به عنوان دين غالب در غرب جاوه، در پي تبليغي دراز مدت با فرو پاشي سلسله سيوايي پا جا جاران در سده 10 ق / 16 م قطعيت يافت، در حالي كه جريان نفوذ اسلام در ميان بت پرستان نواحي مياني جزيره بسي كندتر بوده، و دامنه آن تا سده حاضر كشيده شده است.
گسترش اسلام روي به شرق، در دو جزيره بزرگ بُرنئو و سِلِبِس، با تاخيري قابل ملاحظه در سده 10 ق روي داده، و از نظر عمق فرهنگي قابل مقايسه با سوماترا و جاوه نبوده است. در شرقي‌ترين نقطه، الحاق جزيره گينه نو و برخي جزاير اطراف آن به قلمرو سلطان نشين مسلمان باتجان، اسلام را در ميان گروهي از مردم پاپوا رواج داده‌، و مهاجرت طوايف مسلمان، به خصوص مالاياييها به گينه نو نيز بيشتر به آن ديار صبغه‌اي اسلامي بخشيده است؛ اما تا كنون كيش بت پرستي در كنار اسلام جمعيتي از پيروان خود را در اين جزاير حفظ كرده است.
در حال حاضر بخش عمده مجمع‌الجزاير مالايا، جزو قلمرو پرجمعيت‌ترين كشور اسلامي‌، جمهوري اندونزي با 2/087/0 مسلمان (آمار 1990 م) است. ساراواك در شمال جزيره برنئو به كشور اسلامي مالزي تعلق دارد و سلطان نشين كوچك برونِئي در شمال همان جزيره كشوري با دين رسمي اسلام و 2/067/0 مسلمان (آمار 1991 م) است.
در بخش شمال شرقي از مجمع الجزاير مالايا، بايد به گسترش اسلام در فيليپين و به خصوص در ميندانائو اشاره كرد كه امروزه اكثريت جمعيت آن جزيره را مسلمانان تشكيل مي‌دهند (برابر 3/04/0 از جمعيت كل فيليپين، آمار 1991 م).
مدارك سنتي بومي حكايت از آن دارد كه دين اسلام توسط مبلغي به نام كابونگ سوان از جوهور در مالايا به مردم ميندانائو، معرفي شده، و گروش مردم به اين دين، به زودي منشا پيدايي يك حاكميت مسلمان در منطقه گشته است. در مراحل پسين، رواياتي در باب تبليغ كريم المخدوم در سده 8 ق / 14 م و ابوبكر نامي در سده 9 ق / 15 م در دست است.
* منبع: پاكتچي،احمد. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 560 ـ 558

3- گسترش اسلام در هندوچين
در منابع سده‌هاي 3 و 4 ق، از تراكم آمد و شد مسلمانان و حضور آنان در كله (تلفظ احتمالي كِلَه)، ساحلي در غرب شبه جزيره مالايا‌، مكرر سخن رفته است كه بيشتر محققان آن را با كداه در شمال غربي مالزي كنوني تطبيق كرده‌اند، اما سكناي جمعيتي مسلمان در آن برهه از تاريخ در منطقه را البته نبايد فراتر از اقليتي كوچك در آبادي ساحلي دانست. همچنين قاقُله، بندري كه در سده‌هاي 2 ـ 3 ق، يكي از مقاصد تاجران مسلمانان در هندوچين بوده، با توجه به اطلاعات داده شده‌، ممكن است با بندري در ناحيه تاكوآپا (نام تاريخي تاكولا) در ميانه شبه جزيره تطبيق گردد.
با وجود اهميت دين اسلام در شبه جزيره مالايا، منابع درباره تاريخ گسترش اسلام در اين منطقه اندك است. آشنايي جدّي شبه جزيره مالايا با اسلام از سده 7 ق / 13 م آغاز شد و در جريان توسعه روابط ميان هند و مالايا، اسلام از طريق مسلمانان هند در شبه جزيره مالايا گسترش يافت و اين جريان به گونه‌اي تدريجي تا سده 11 ق / 17 م دوام داشت. در تاريخي كه تعيين آن دشوار مي‌نمايد، يكي از پادشاهان مالايا به اسلام گرويد و زمينه را براي جلب بيشتر تاجران مسلمان فراهم ساخت. در پي اين تحول سياسي، به زودي اين سلطان نشين كه در تاريخ به نام «مالاكا» شناخته است، اصلي‌ترين مركز تجارت جنوب شرق آسيا شد و تحت حمايت آن، دعوت اسلامي در سطحي گسترده در نواحي گوناگون شبه جزيره فراگير شد. در شمالي‌ترين بخش، مطابق روايتي كه در تواريخ سنتي كداه آمده است، مردم كداه در حدود 906 ق / 1501 م به كوشش مبلغي شيخ عبدالله نام با اسلام آشنا شدند و با گروش صميمانه راجه، بيشتر مردم منطقه، به سرعت اسلام آوردند.
در جريان اسلامي شدن بخش وسيعي از آسياي جنوب شرقي، تشكلي قومي به وجود آمد كه نه بر پايه نژاد، بلكه بر پايه دين مشترك اسلام استوار بود و مردم آن به يكي از زبانهايي سخن مي‌گفتند كه امروز به مجموعه آنها زبانهاي مالايي (به اصطلاح زبان شناسان: اُسترونزيايي غربي) اطلاق مي‌گردد. اين تشكل قومي كه نام عمومي «مالاي» گرفتند، در سده‌هاي اخير بخش عمده‌اي از جمعيت مجمع الجزاير مالايا را تشكيل داده‌‌اند‌، اما به ويژه تشكل آنان در تقابل با قوميت سيامي و خِمِر در شبه جزيره مالايا نمود داشته است كه امروزه بخش مالايي نشين آن با نام مالزي خوانده مي‌شود. بخش اصلي خاك مالزي در شبه جزيره، و بخش شرقي آن در شمال جزيره برنئو قرار دارد و در مجموع، كشوري با دين رسمي اسلام و تراكم 9/052/0 مسلمان (آمار 1980 م) است.
تاريخ مسلمانان تايلند كمتر مورد بررسي قرار گرفته است، اما مهاجرتهاي مالايايي و نيز پديد آمدن قوميت تركيبي مالايايي ـ سيامي در گسترش اسلام در اين ناحيه نقش اساسي داشته است. در نواحي مرز كنوني ميان تايلند و مالزي، در نتيجه تاثير قوميت و فرهنگ مسلمانان مالايي بر قوميت سيامي، يك گروه قومي با زباني آميخته از مالايايي و سيامي پديد آمده است كه پيرو دين اسلامند و با نام سمسام شناخته مي‌شوند. مسلمانان تايلند كه در آمار 1991 م، 04/0 از جمعيت كشور بوده‌اند، به طور عمده در جنوب اين كشور سكني دارند.
در شمال غربي هندوچين، ميانمار (برمه) به عنوان پلي تجاري ميان چين و هند، منطقه‌اي دير آشنا با ديانت اسلام بوده است و مسلمانان اين منطقه، از بومي و مهاجر، در طول سده‌ها با هم دينان خود در چين و هند رابطه‌اي مستمر داشته‌اند. مهاجرت مسلمانان هندي از قرن 7 ق / 13 م با سكناي آنان در نواحي آراكان آغاز شد و از سده 9 ق / 15 م با موج گسترده مهاجرت بنگاليان شتابي افزون گرفت. پادشاهي آراكان در ميانمار با وجود غلبه دين بودا در منطقه، در رسوم و مظاهر اجتماعي تا حد زيادي به مسلمانان نزديك شده بود و اوضاع مساعد سياسي براي مسلمانان، در سده‌هاي اخير زمينه مناسبي براي مهاجرتهاي گسترده مسلمانان هندي و چيني به اين سرزمين فراهم آورده است. يگار در رساله‌اي وضع اجتماعي مسلمانان ميانمار را، به عنوان يك اقليت، مورد مطالعه قرار داده است. طبق گزارش او جمعيت آنان در آمار 1990 م، برابر 8/03/0 از جمعيت كشور بوده است.
در خاور هندوچين، در قلمرو پادشاهي دير پاي چمپا (ويتنام مركزي) بندرگاهي قرار داشت كه در منابع اسلامي با نام معرب «الصَنف» شناخته شده است. گستردگي روابط تجاري منطقه با سرزمينهاي اسلامي موجب شده بود تا يك مهاجر نشين مسلمان در شهر صنف پديد آيد كه دست كم از سده 3 ق وجود داشته است. رواياتي كهن حاكي از آن است كه اسلام در عهد خليفه عثماني به آن ديار رسيده بوده است و بسياري از مسلمانان مهاجر به صنف، علوياني گريزان از امويان بوده‌اند. بر پايه برخي شواهد، گفته مي‌شود كه در منطقه ساحلي پان رانگ در بخش جنوبي از قلمرو چمپا، چنين مهاجرنشيني از سده 10م وجود داشته و اين جامعه مسلمان، به طور چشمگيري از فتوح سلطان محمود در هند متاثر بوده است. از منابع مرتبط با جاوه چنين بر مي‌آيد كه در سده 7 ق باز مبلغاني براي تبليغ اسلام به چمپا مي‌آمده‌اند و وجود آثاري باستاني از گلدسته‌ها، مقبره‌ها و گنبدها در چمپا نشانه‌اي از حضور تاريخي يك اقليت مسلمان در آن ديار است.
در سده‌هاي بعد، از وقايع مؤثر در گسترش اسلام در منطقه دروني و شرقي هندوچين مهاجرت وسيع مالاييهاست كه در اواخر سده 8 ق / 14 م آغاز شده است. اين جابه جايي از سويي يك جمعيت مسلمان تازه وارد را در بافت جمعيتي منطقه وارد كدره، و از سوي ديگر امكان مناسبي را براي آشنايي نزديك بوميان شبه جزيره با ديانت اسلام از طريق همسايگان جديد خود و ايجاد يك موج كند، اما دير پاي گروش به اسلام، فراهم آورده است. در حال حاضر جمعيتي قابل ملاحظه از مسلمانان در ويتنام و كامبوج به صورت اقليتي مذهبي زندگي مي‌كنند؛ مسلمانان كامبوج با نام قومي چام ـ مالاي در ميان اكثريت بودايي با عنوان «خمر اسلام» شناخته مي‌شوند. درباره جمعيت مسلمانان در ويتنام آمار دقيقي در دست نيست، اما شمار اقليت مسلمان در كامبوج، در آمار 1993 برابر 02/0 از جمعيت كشور بوده است. در نواحي داخلي هندو چين، بايد از اقليت كوچك مسلمان در لائوس با تراكمي برابر 01/0 جمعيت (آمار 1980 م) نيز ياد كرد.
* منبع: پاكتچي،احمد. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 562 ـ 560

بخش دوازدهم: شبه قاره هند
شبه قار‌ه هند و پاكستان

روابط بازرگاني ميان نواحي مختلف شبه قاره هند و كشورهاي آسياي غربي از روزگاران قديم از طريق خليج فارس برقرار بوده، و كشتيهاي تجاري از اين شاهراه اصلي، شهرهاي ساحلي و جزاير مسكوني آسياي شرقي و جنوبي را ـ از چين و جاوه و سوماترا تا سرانديب و بنادر و جزاير شرقي و غربي هند ـ در تمامي فصول سال با شهرها و مناطق آباد كرانه‌هاي دجله و فرات و نواحي مديترانه غربي مربوط مي‌ساختند.
بندر ابلّه در نزديكي بصره امروزي يكي از مراكز مهم بازرگاني هند با جهان غرب بود و به سبب اهميتي كه از اين لحاظ داشت، به دروازه هند مشهور شده بود. محصولات و مصنوعاتي كه از آن نواحي به شهرهاي ايران، حجاز، يمن، عراق و شام مي‌رسيد، چون عود، صندل، مشك، كافور، زنجبيل، فلفل، فوفل، دارچين، هل، بلادُر، شكر، نارگيل، كرباس، ابريشم، منسوجات، چوب ساج، الماس، مرواريد، نيزه و شمشير و برخي كالاهاي ديگر همگي در جهان آن روز شهرت تمام داشت و هنوز بسياري از آنها به نامهاي اصلي هندي در ايران و سرزمينهاي عربي و ديگر نقاط جهان معروفند. آميانوس مارسلينوس رومي كه در 363 م در لشكر كشي امپراتور روم به ايران آمده بود، گويد: در آغاز پاييز آن سال بازار بزرگي در شهر بتنه‌، در نزديكي كناره فرات، بر پا شده بود كه در آن كالاهاي هندي و چيني به فروش مي‌رفت. اينگونه روابط در دوران اسلامي نيز ادامه داشت و بنابر برخي روايات در اوايل ظهور اسلام گروههايي از اعراب مسلمان در مناطقي چون سرانديب و بنادر جنوبي هند توطن جسته، به تجارت مشغول بوده‌اند.
فتوحات مسلمانان در سرزمينهاي غربي هند به صورت لشكر كشي منظم و پيشروي سياسي و نظامي در اواخر سده 1 ق / 7 م، در زمان حكومت حجاج بن يوسف ثقفي آغاز شد. پيش از اين دوران، در زمان خليفه دوم تا ايام خلافت عبدالملك بن مروان چندين بار سپاهيان اسلام به حدود مكران و سند حمله بردند و در مواردي برخي از بلاد آن نواحي را نيز به تصرف در آوردند، ولي بر روي هم، از هيچ يك از اين اقدامات نتيجه قطعي و نهايي حاصل نشده بود. ظاهراً در آغاز دوران فتوحات اسلامي، توجه فاتحان مسلمان بيشتر به سوي خراسان و آسياي مركزي معطوف بوده است تا به جانب سرزمينهاي هندي. در زمان خليفه سوم حكيم بن جبله مامور شد كه به سند رود و از اوضاع و كيفيات‌اقليمي واحوال مردم آنجا وامكانات موجودبراي اقدامات‌نظامي‌كسب خبركند. وي‌چندي‌در نواحي مختلف آن حدود سير و سفر كرد، و چون به حجاز بازگشت، به خليفه گزارش داد كه آنجا سرزميني است كه «آب او تيره است و ميوه او مقاتل است و ترش و زمين او سنگلاخ است و گل او شوره؛ اگر لشكر اندك رود، زود ضايع شود و اگر حشم كثير و بيشتر روند، گرسنه مانند و هلاك شوند».
بنابر روايات، در دوران خلافت وليد بن عبدالملك و حكومت حجاج بن يوسف در عراق، گروهي از مسلمانان ـ كه بيشتر زنان كساني بودند كه به قصد تجارت در سر انديب توطن جسته بودند ـ با كشتي به سوي حجاز سفر مي‌كردند و پادشاه سر انديب نيز هدايايي در همان كشتي براي حجاج بن يوسف فرستاده بود. باد مخالف كشتي را به ساحل ديبل (يكي از شهرهاي ساحلي سند) راند و دزدان آن شهر كالاها را به غارت بردند و زنان مسلمان را اسير كردند. گفته‌اند كه اين واقعه مقدمه لشكر كشي به سند و تسخير آن سرزمين به دست مسلمانان بود.
حجاج داماد خود محمد بن قاسم را در 92 ق / 711 م به فرماندهي سپاهي بزرگ منصوب‌، و او را از طريق فارس و كرمان روانه سند كرد و از راه دريا نيز مهمات و خواربار و آنچه لازمه اين لشكر كشي بود، به جانب سند فرستاد. مسلمانان در مدتي كمتر از يك سال شهرهاي بزرگ سند و بخشي از نواحي جنوبي پنجاب را تا شهر مُلتان كه يكي از مراكز مهم ديني و سياسي هندوان بود، به تصرف در آوردند. از اوايل سده 2 ق / 8 م اين منطقه عملاً جزو سرزمينهاي اسلامي شد و با بناي مساجد و مدرسه‌ها در شهرها و مهاجرت گروههايي از مسلمانان نواحي ديگر به اين حدود و شور و شوق آنان به تبليغ و ترويج دين خود، ديري نگذشت كه اسلام بر حيات اجتماعي مردم منطقه حاكم شد و در ميان بوميان رسوخ كرد.
با ظهور خلافت عباسيان و درگيريهاي داخلي دستگاه خلافت بغداد، پيشرفت سياسي و نظامي مسلمانان در شبه قاره هند تا اوايل سده 5 ق / 11 م متوقف ماند و از حدود قندهار و كابل كه به دست اميران صفاري از دست سلاطين هندو بيرون آورده شد، تجاوز نكرد. پس از صفاريان نيز اين ناحيه به سبب دور بودن از مركز خلافت، دستخوش منازعات حكام محلي ـ مسلمان و هندو ـ شد و بي‌ثباتي اوضاع و ضعف حكومتها موجب گرديد كه فاطميان مصر از فرصت استفاده كنند و داعيان اسماعيلي در اواسط سده 4 ق / 10 م بر ملتان مسلط شوند و رفته رفته تمامي سرزمين سند و پنجاب و گجرات را عرصه تبليغات خود قرار دهند. در دوران تسلط اسماعيليان بر ملتان و سرزمينهاي اطراف آن، خطبه به نام خليفه فاطمي مصر مي‌خواندند و سكه‌هايي نيز به نام آنان ضرب مي‌شد.
زمينه مساعد براي فعاليتهاي اسماعيليان در ملتان و سند از اواسط سده 2 ق / 8 م و با ورود گروهي از علويان به اين ناحيه فراهم شده بود. بنابر برخي روايات، مادر امام زين‌العابدين (ع) از مردم سند بوده است. در زمان خلافت منصور (136 ـ 158 ق / 753 ـ 775 م) عبدالله فرزند محمد (ملقب به نفس زكيه) به سند مهاجرت كرد و با جمعي از همراهان و پيروانش به تبليغ آراء و نظر گاههاي علويان مشغول شد. در سده 3 ق / 9 م ابوعبدالله جعفر بن محمد علوي از حجاز به ملتان مهاجرت كرد و ميان حكام هباري اين شهر ـ كه در اصل از خاندان قريش بودند ـ و فرزندان و خويشاوندان ابوعبدالله پيوندهاي سببي برقرار شد و همين حكام خاندان هباري بودند كه در آغاز از داعيان اسماعيلي در سند و ملتان پشتيباني كردند و موجب نيرو گرفتن و غلبه يافتن آنان بر اين حدود شدند.
گر چه در دوران سلطنت محمود غزنوي و لشكر كشي او به ملتان اسماعيليه منكوب شدند، ليكن تا نيمه سده 5 ق/ 11 م و در دوران مسعود غزنوي در اين ناحيه باقي بودند و ظاهراً تا اواخر سده 6 ق كه معز الدين محمد غوري در 572 ق / 1176 م سند را متصرف شد، در اين سرزمينها قدرتي داشتند. گسترش تبليغات باطنيه در نواحي غربي هند، خصوصاً در گجرات از همين زمانها آغاز مي‌شود و دو شاخه عمده اسماعيليه در هند، يعني گروه معروف به بُهره و گروه خوجه (آقاخاني) كه در اصل از طوايف راجپوت بودند، تاريخ خود را به اين دوره مي‌رسانند. گر چه تا اوايل سده 7 ق / 13 م به سبب اشتغالات و درگيريهاي سياسي سلاطين مسلمان، اسماعيليان مجال گسترده‌اي براي دعوت و تبليغ داشتند و حتي در 634 ق / 1237 م كه رضيه، دختر ايلتُتمش به سلطنت دهلي رسيده بود، شورشي در آن شهر بر پا كردند، ليكن در همان وقت به سختي سركوب شدند و اندكي بعد علاء الدين خلجي آنان را به كلي قلع و قمع كرد و از قلمرو حكومت خود بيرون راند. از آن پس گروههاي كوچك اين طايفه به طور پراكنده در نواحي مختلف گجرات و سند و اطراف دهلي، و غالباً با توسل به تقيه به كار تجارت مشغول بودند و تنها بعد از استقرار حكومت انگليس، توانستند آزادانه به فعاليتهاي اقتصادي بپردازند.
همزمان با نخستين فتوحات مسلمانان در سرزمينهاي غربي هند، و پيش از تاسيس سلسله‌هاي سلاطين مسلمان در لاهور، دهلي، بنگال و دكن، گروههايي از مسلمانان عرب و غير عرب در شهرهاي ساحلي و جزاير جنوبي هند توطن جسته، به كار تجارت مشغول بوده‌اند. بنابر برخي روايات اين گروهها در ميان مردم بومي محترم بوده، و حكومتها نيز به آنان توجه خاص داشته‌اند. به گفته ادريسي در نزهه المشتاق، پادشاه سرانديب 4 وزير مسلمان داشته است كه به امور مربوط به مهاجران و مسافران مسلمان رسيدگي مي‌كرده‌اند. بزرگ بن شهريا، سياح دريانورد ايراني گويد كه چون خبر ظهور اسلام به سرانديب رسيد، مردمان آنجا رسولي به حجاز فرستادند تا از چگونگي دين جديد و احوال پيامبر اسلام (ص) با خبر شوند. رسول سرانديبي چون به مدينه رسيد، خليفه دوم خود او را پذيرفت و به پرسشهاي او پاسخ گفت. فرستاده در راه بازگشت درگذشت، ولي اخبار مربوط به اصول و قواعد اسلام و اوصاف رفتار و اخلاق پيشوايان مسلمانان و شرح تقوا و پرهيزگاري آنان به وسيله همراه او به سرانديب رسيد و از همان زمان نسبت به اين دين و پيروان آن در آن سرزمين محبت و حسن نظر خاص به وجود آمد.
بزرگ‌ بن شهريار از قول برخي راويان نيز حكايت كند كه در 270 ق / 883 م مهروك بن رايق، پادشاه يكي از نواحي كشمير سفيري به نزد عبدالله بن عمر بن عبدالعزيز، حاكم منصوره در سند، فرستاد و از او خواست كه شريعت اسلام را به زبان هندي براي او شرح و توضيح دهد. عبدالله درخواست پادشاه را با مردي از مردم عراق كه در سند پرورش يافته، و به زبان هندي كاملاً آشنا بود و در شاعري بدان زبان نيز قريحه‌اي توانا داشت، در ميان نهاد. مرد عراقي آنچه را پادشاه خواسته بود، در قصيده‌اي به همان زبان بيان كرد و به نزد او فرستاد. پادشاه نامه‌اي به عبدالله نوشت و ديدار صاحب قصيده را خواستار شد. مرد عراقي به دربار او رفت و 3 سال در آنجا مقيم شد و در اين مدت پادشاه را با اصول اسلام آشنا ساخت و قرآن را نيز براي او ترجمه كرد. پادشاه اسلام آورد، ولي از بيم مردم مملكت خود ياراي اظهار آن را نداشت.
بنابر روايت ديگر، در اوايل سده 3 ق / 9 م «چرامن پرومال» پادشاه مليبار در سواحل غربي هند، در خواب ديد كه ماه چند پاره شد. در همين زمان گروهي از مسلمانان كه از سرانديب عازم عربستان بودند، به مليبار رسيدند و شيخ و رئيس مسافران خواب شاه را تعبير كرد. شاه اسلام آورد و نام خود را به عبدالرحمان سامري تغيير داد و به عربستان رفت. وي 4 سال بعد در عربستان درگذشت، اما پيش از مردن چند تن از بزرگان مسلمان، چون مالك بن دينار و مالك بن حبيب و زن و فرزندانشان را به مليبار فرستاد و نامه‌اي نيز به درباريان و منسوبان خود نوشت تا از مهاجران مسلمان به خوبي نگهداري كنند. قرنها خاطره رفتن چرامن به عربستان در يادها باقي بود و پادشاهان مليبار كه «سامري» (زمورين) ناميده مي‌شدند، خود را نايب و قائم مقام او مي‌دانستند و هنگامي كه شاهي تاج گذاري مي‌كرد و شمشير به دست مي‌گرفت، مي‌گفت: «من اين شمشير را تا زماني كه عمّ ما از مكه باز گردد، نگه مي‌دارم». گفته‌اند كه از همان روزگار مهاجران عرب به سوي شهرهاي مليبار و جزاير اطراف آن روي آوردند و در شهرها به بناي مساجد پرداختند و به كار تجارت مشغول شدند. اين مهاجران با مردم بومي در آميختند و همسر اختيار كردند و تجارت خارجي منطقه را در اختيار خود داشتند. فرزنداني كه از ازدواج مسلمانان مهاجر با بوميان ولادت مي‌يافتند، «بياسره» (‌جمع بيسر = دو سره، دو سويه) ناميده مي‌شدند و مسلماناني كه امروزه در سواحل غربي هند مسكن دارند، فرزندان همان مهاجران نخستينند كه در زبان محلي آنجا «‌موپلا» يا «‌مپيلا» خوانده مي‌شوند كه به معني «داماد» است.
داستانهاي ديگري از اينگونه درباره اسلام آوردن پادشاهان و راجگان نواحي جنوبي هند از ديرباز در ميان مسلمانان اين مناطق رايج بوده است. ميزان صحت تاريخي اين روايتها هر چه باشد، وجود آنها حكايت از آن دارد كه مسلمانان از همان سده‌هاي نخستين اسلام در اين بخش از جهان داراي منزلت اجتماعي خاص بوده‌اند. مسعودي كه در اوايل سده 4 ق / 10 م به هند سفر كرده بود، گويد كه در صيمور (نزديك بمبئي كنوني) 10 هزار مسلمان ـ كه در اصل از مردم بصره و بغداد و عمان و شهرهاي ديگر بودند ـ اقامت جسته، به بازرگاني و كارهاي ديگر اشتغال داشتند. همو گويد كه اسلام در قلمرو «بلهرا» بسيار مورد احترام بوده است و مسلمانان در قلمرو اين پادشاه موقعيتي ويژه داشته‌اند و مساجدشان آباد و پر رونق، و از تعرض مصون بوده است؛ مسلمانان در امور معاشي و اجتماعي خود استقلال تمام داشته، و از اين جهان از قاضي يا حاكمي مسلمان كه «هنرمن» (هنرمند) ناميده مي‌شد، پيروي مي‌كرده‌اند و مردم هند خير و بركت و طول عمر شاهان خود را به سبب عدالت آنان و نتيجه اكرام و بزرگداشت مسلمانان مي‌دانستند. در شهرهاي ديگر اين منطقه نيز وضع بر همين منوال بوده است و جوامع مسلمان از آزادي كامل در عبادات و امور معاشي خود برخوردار بوده‌اند و جمعيت آنان رو به افزايش بوده است و آنان در حيات اجتماعي و اقتصادي شهرهاي ساحلي مشاركت مؤثر داشته‌اند.
مشار كت مسلمانان در بهبود اوضاع اقتصادي و اجتماعي شهرها بيشتر از طريق ايجاد ارتباط با جهان خارج و داد و ستد بازرگاني بوده است، زيرا تجارت خارجي اين مناطق كلاً در دست آنها بود و خطوط كشتيراني را از سواحل چين تا سرانديب و بنادر خليج فارس و درياي سرخ در اختيار خود داشتند. فعاليتهاي بازرگاني طبعاً در ايجاد فرصت و انگيزه براي توليد كالاها و محصولات مؤثر بوده، و موجب آباداني شهرها و مراكز تجاري مي‌شده است. راجگان نيز از بابت مالياتهايي كه بر واردات تعلق مي‌گرفت، منافع سرشار حاصل مي‌كردند. تا پايان سده 9 ق / 15 م مراكز تجاري سواحل غربي هند در دست مسلمانان بود، ليكن در 906 ق / 1500 م پرتغاليان در بندر كاليكوت مستقر شدند و چندي بعد آلفونسو آلبوكرك، فرمانده كشتيهاي تجاري پرتغالي كه به آتشبارهاي سنگين مجهز بودند، بر مناطق بازرگاني سواحل هند مسلط شد و از آن پس اين مراكز از اختيار بازرگانان مسلمان بيرون رفت.
افزايش جمعيت مسلمان در مناطق جنوبي هند، تا قرن 8 ق / 14 م پيش از گسترش حكومتهاي اسلامي از شمال به جنوب، بسيار گسترده و چشم گير بوده است. ابن‌بطوطه كه در اوايل سده 8 ق در اين مناطق سفر مي‌كرد، همه جا با اجتماعات بزرگ مسلمانان و مساجد و مدارس و خانقاههاي بزرگ و آباد رو به رو مي‌شد و با دانشمندان و فقيهان و محدثان و عارفان مسلمان كه غالباً از كشورهاي عربي يا از ايران به اين مناطق مهاجرت كرده بودند، ملاقات مي‌كرد. پادشاه هندو مذهب يكي از جزاير جنوبي هند كه شنورازه نام داشت، به دست شيخ ابوالبركات مغربي و در پي كراماتي كه از او ديده بود، اسلام آورده، و سلطان احمد نام گرفته بود. ابن بطوطه گويد كه خود بر سر در مسجدي كه راجه هندو، پس از اسلام آوردن بنا كرده بود، اين نوشته را ديده است: «سلطان احمد شنورازه به دست شيخ ابوالبركات مغربي اسلام آورد». ابن بطوطه در كاليكوت نيز خانقاه بزرگي ديد كه يكي از فرزند زادگان شيخ ابواسحاق كازروني به نام شيخ شهاب الدين كازروني آن را اداره مي‌كرد. در شهر كولَم نيز خانقاه بزرگي بود كه شيخ فخرالدين، پسر شهاب الدين كازروني در آن به ارشاد مشغول بود. هنگامي كه ابن بطوطه در مالديو و جزاير اطراف آن به سر مي‌برد، همه ساكنان آن نقاط مسلمانان عرب و غير عرب بودند‌، و زني به نام سلطانه خديجه بنت سلطان جلال الدين عمر بن سلطان صلاح‌الدين صالح بنگالي در آنجا حكومت داشت.
شهرهاي سواحل شرقي هند و ناحيه وسيع «معبر» (كوروماندل) نيز از دير باز اقامتگاه گروههايي از مهاجران و بازرگانان مسلمان شده بود. سكه‌هايي كه از سده 1 ق (از 71 ق / 690 م به بعد) در سواحل شرقي به دست آمده است، از قدمت استقرار اجتماعات مسلمانان در اين مناطق حكايت دارد. چون راه اصلي تجارت و ارتباط جهان آن روزگار با سرزمين بزرگ و آباد و پر جمعيت چين از اين نواحي مي‌گذشت، طبعاً بندرگاههاي اين مسير در سراسر كناره‌هاي اقيانوس ـ از جنوب هند تا سواحل چين ـ مراكز مهم فعاليتهاي تجاري شده بود و بنابر مشاهدات و گزارشهاي سياحان مسلمان سده‌هاي نخستين هجري، در شهرهاي بزرگ و پررونق اين مناطق اجتماعات بزرگي از مسلمانان مهاجر ـ ايراني و عرب ـ اسكان يافته، و در همه جا مساجد و مدارس و خانقاههايي تاسيس كرده بودند. مقصد و منتهاي اين مسير مراكز بازرگاني چين بوده است و مسلمانان از آغاز ظهور اسلام به اين سرزمين توجه خاص داشته‌اند. بنابر برخي روايات، سعد بن ابي‌وقاص از طرف پيامبر اكرم (ص) به سفارت چين فرستاده شد و هنوز مدفن او در كانتون زيارتگاه مسلمانان آن حدود است. ولي مسلّم است كه از دوره عباسيان مناسبات تجاري و روابط سياسي ميان بغداد و مراكز تجاري و سياسي چين برقرار بوده است و از هر دو طرف سفيراني براي حفظ روابط مامور مي‌شده‌اند. در اسناد چيني به نامهاي خلفاي عباسي اشاره شده است، چنانكه «امير المؤمنين» به صورت «هن مي‌موموني»، ابوالعباس (خليفه اول عباسي) به صورت «ابولويا»، و هارون به صورت «آلون» در نوشته‌هاي چيني آن دوران ديده مي‌شود. گروههاي مسلمان مهاجر از همان روزگار در شهرهاي چين اقامت يافته، و به كسب و كار و داد و ستد مشغول بوده‌اند و در اسناد قديم چيني از آنان به عنوان «تاشي» كه تلفظ چيني لفظ «تازي» است، ياد مي‌شود و در دوره‌هاي بعد با عنوان «هوئي هوئي» كه شايد تلفظ چيني «محمدي» باشد، نيز شناخته مي‌شوند.
ابن بطوطه كه در نيمه اول سده 8 ق / 14 م به چين سفر كرده، در هر يك از شهرهاي بزرگ چين گروههايي از مسلمانان مهاجر ديده است كه محله‌اي خاص خود داشته‌اند. تاجران عمده غالباً ايراني بودند و مغنّيان و مطربان به فارسي شعر و آواز مي‌خواندند.
فعاليتهاي مسلمانان در اين مناطق منحصر به تجارت و خريد و فروش كالا نبود، بلكه در امور ملك داري و سياست نيز دخيل و مؤثر بودند. بنابر گزارش ابن بطوطه در شهر هُنَوَر جمال الدين محمد از جانب پادشاه هندو مذهب مليبار حكومت داشته، و در جاوه و سوماترا ملك ظاهر شافعي مذهب سلطنت مي‌كرده است. به گفته رشيد الدين فضل الله: راجه سوندرپاندي، پادشاه معبر در سده 7 ق / 13 م وزيري مسلمان به نام ملك تقي الدين داشته است كه برادرش شيخ جمال الدين تاجر اسب بوده، و هر سال چند هزار راس اسب از بنادر خليج فارس با كشتي به معبر مي‌آورده است. هنگامي كه علاء الدين خلجي در 710 ق / 1310 م به معبر لشكر كشيد، مسلمانان به دفاع از شهر بير دهول، پايتخت راجه هندو برخاستند و به گفته ابن بطوطه در جنگي كه در 740 ق ميان سلطان غياث الدين دامغاني و بلال ديو (ويرابلالاي سوم) راجه معبر روي داد، 20 هزار مرد جنگي مسلمان در سپاه راجه هندو خدمت مي‌كردند.
افزايش جمعيت مسلمان در بخشهاي جنوبي هند علل مختلف داشته است. نخستين عامل وجود فرصتهاي مساعدي براي تجارت و كسب و كار در شهرهاي ساحلي شرقي و غربي شبه قاره بوده است كه گروههايي از مردمان سرزمينهاي عربي و ايراني را ـ از سواحل مديترانه و درياي سرخ تا نواحي شمالي خراسان و ماوراء النهر ـ به اين حدود جلب مي‌كرد و توطن آنان در اين مراكز و آميزش با مردمان بومي از طريق داد و ستد و مجاورت و مزاوجت طبعاً موجب مي‌شد كه اين مهاجران در ساختار اجتماعي بسته و محدود هندويي و بودايي رخنه كنند و به ترويج و تبليغ ديانت خود در ميان جوامع غير مسلمان بپردازند. از يك سو درگيريها و معارضات كينه توزانه ميان هندوان و بوداييان و پيروان مذهب جيني كه اساس فعاليتهاي خود را بر رد و ابطال عقايد يكديگر نهاده بودند، و از سوي ديگر سادگي و سهولت و بي‌پيرايگي اعمال ديني و روشني و عقل پذيري اصول اعتقادي اسلام و نيز خالي بودن آن از خرافه‌هاي غريب و اسطوره‌هاي پيچ در پيچ نسبت به اديان و مذاهب موجود در هند، وضعيتي به وجود آورده بود كه تبليغات مسالمت آميز مسلمانان در طبقات مختلف مؤثر مي‌افتاد و مردمان آزاد انديش و خسته از مجادلات و مخاصمات فرقه‌اي را از هر گروه به سوي خود جلب مي‌كرد. اما طبق شواهد موجود بيشترين كساني كه به اين ديانت نو مي‌گرويدند، از دو گروه بودند، يكي بوداييان اين مناطق كه مورد آزاد و اجحاف برهمنان حاكم قرار داشتند، و ديگر افراد طبقه چهارم يا «شودرا» ي جامعه هندويي كه از كليه حقوق اجتماعي محروم، و به تحمل دشوارترين و پست‌ترين كارها محكوم بودند.
دين بودايي گر چه در دوران سلطنت آشوكا (سده 3 ق م) در سراسر شبه قاره رواج تمام داشت و قدرت غالب و حاكم به شمار مي‌رفت، ليكن در دوره‌هاي بعد در برابر سلطه برهمنان و سلسله‌هاي هندو مذهب رو به ضعف نهاد و هنگامي كه سرزمينهاي غربي هند در قلمرو حكومت سلوكيان و سپس پارتيان و كوشانيان قرار گرفت، بوداييان مناطق مركزي به اين نواحي جلب شدند و با تاسيس مراكز و معابد (ويهاره = بهار) بودايي در شهرهاي سند و پنجاب، تا بلخ و باميان و بخارا و سمرقند، به ترويج و تبليغ اين دين پرداختند. اين منطقه وسيع از قرن 2 ق م مهم‌ترين مركز فعاليتهاي بوداييان بود و برخي از شاهان سلوكي يوناني، چون مناندروس (اواسط سده 2 ق م) كه كتاب معروف «پرسشهاي ميلينده» (از مهم‌ترين آثار بودايي) مجموعه محاورات او با يكي از حكماي بودايي است و اغلب شاهان كوشاني، چون كانيشكا و هوويشكا خود از بوداييان بودند و گسترش اين دين در سرزمين چين در همين دوران و به توسط مبلغان پارتي نژاد ايراني بود. گزارشهاي فا هين، سياح چيني كه در قرن 5 م از نقاط مختلف هند ديدن كرد، نيز از رانده شدن بوداييان از نواحي مركزي به شرق و غرب شبه قاره و فراواني اجتماعات و معابد بودايي در شهرهاي مناطق غربي و شمال غربي حكايت دارد. گر چه در سده‌هاي بعد، پس از انقراض كوشانيان، ديانت بودايي حاميان دولتي خود از دست داد و در اوايل عصر ساساني، بنابر سنگ نبشته كرتير فعاليتهاي تبليغاتي بوداييان ممنوع و محدود شد، و بنابر گزارش هيون تسانگ، سياح چيني سده 1 ق / 7 م شيوا پرستي نيز در كنار ديانت بودايي در نواحي غربي و شمال غربي شبه قاره رواج و قدرت يافته بود، ولي با اين همه، هنوز در اين نواحي خصوصاً در بلخ و باميان و بخارا، بودا پرستي غلبه داشت، چنانكه بنابر نوشته هيون تسانگ بلخ و حومه آن داراي 100 معبد بودايي بوده است.
با فتوحات مسلمانان در اين سرزمينها، اسلام در زماني كوتاه دين غالب و رايج در ميان مردم شد، و چنين به نظر مي‌رسد كه بخش بزرگي از مسلمانان اين مناطق بوميان بودايي مذهب از طبقات مختلف بوده‌اند كه در طي يكي دو قرن نخستين اسلامي به اين ديانت نو روي آورده‌اند. خاندان برمكيان كه در عصر اموي و عباسي نزديك به نيم قرن وزارت و صدارت داشتند و در تثبيت مباني تمدن اسلامي و ترويج آن داراي سهمي بزرگ بودند، در اصل از همين بوداييان ايراني نو مسلمان بودند كه خود پيش از آن در بلخ حرمت و اعتبار خاص داشتند و سدانت نوبهار بزرگ آن شهر بر عهده آنان بود. در سند نيز، چنانكه از اشارات بلاذري در فتوح البلدان و اظهارات مؤلف كتاب چچنامه بر مي‌آيد، در آغاز ورود اسلام بوداييان اين ناحيه كه در نوشته‌هاي تاريخ نويسان و مؤلفان مسلمان از آن به عنوان «سمينه» و «بودهيه» (در برابر براهمه) ياد مي‌شود، نخستين گروههايي بودند كه در اين بخش از شبه قاره‌به اسلام روي‌آوردند وآشكار و پنهان بامسلمانان دربرانداختن قدرت برهمنان و سلاطين هندو مذهب همكاري بسيار مؤثر داشتند. جذب جمعيت انبوه بودايي درساختارديني واجتماعي‌اسلام چنان كامل و تمام بود كه در آغاز سده 5 ق / 11 م كه محمود غزنوي به نواحي غربي هند لشكركشي مي‌كرد، در سند و پنجاب و گجرات هيچ جا با مراكز و جماعات بودايي مواجه نمي‌شد؛ ابوريحان بيروني نيز كه در همان سالها تحقيق ماللهند را درباره اديان و علوم و معارف مردم هند مي‌نوشت و براي كسب اطلاع به شهرهاي آن نواحي سفر مي‌كرد، در هيچ جا از بوداييان نشاني نمي‌ديد.
عامل ديگري كه موجب افزايش جمعيت مسلمان در سرزمينهاي جنوبي شبه قاره هند و گسترش اسلام در آن نواحي شده بود. چنانكه اشاره شد، نفوذ آن در قشر بسيار وسيع طبقه محروم و فرو دست جامعه هندويي بود. طبقه «شودرا» كه انبوهي كثير از مردم هندو اكثر جمعيت آن سرزمين را تشكيل مي‌داد، در اصل از بوميان محلي و غير آريايي بودند كه مغلوب آرياييان مهاجم شده، و هرگز در ساختار طبقاتي جامعه برهمني موقع و محلي نيافته بودند. از ديدگاه طبقات بالاتر افراد اين طبقه ناپاك و نجس بودند و نه تنها حق ورود به معابد و جايگاههاي خاص طبقات بالاتر را نداشتند، بلكه حضور و ديدارشان نيز نامطلوب و نامبارك تلقي مي‌شد و طبعاً از كليه حقوق انساني و اجتماعي محروم، و حتي از حد بردگان نيز فروتر بودند. بي‌شك در چنين جامعه‌اي اصل مساوات و اخوت اسلامي جاذبه‌اي بسيار نيرومند داشته، و تبليغات مسلمانان در اعماق وجود اين مردم تاثير مي‌نهاده است. ورود به اسلام براي انبوه مردم محروم اين طبقه در حقيقت ورود به حياتي نو و بازيافت هويت انساني و شرافت اجتماعي بود. نه تنها خانقاهها و مساجد و مدارس در شهرها و روستاها مراكز جذب و جلب غير مسلمانان به اسلام بود، بلكه رفتار افراد مسلمان و حيثيت و اعتباري كه اينان در انظار عموم حاصل كرده بودند، و از همه مهم‌تر گستره پرتنوع عالم اسلامي در بخش بزرگي از جهان آن روز و قدرت سياسي و نظامي و اقتصادي ملل مسلمان موجب شده بود كه اين دين جديد از طريق روابط روزمره زندگي و معاملات و داد و ستدها و ديدارها و معاشرتهاي عادي نيز در ميان طبقات مردم بومي نفوذ كند. طبيعي است كه وجود اين احوال در كل جامعه هندو مذهب خالي از تاثير نبود و از جهات مختلف موجب دگرگونيهاي فكري و اجتماعي مي‌شد و واكنشهايي ايجاد مي‌كرد. پيدا شدن مرشدان و رهبران ديني از غير برهمنان و مخالفت با انحصاري شدن دين و امور ديني در طبقه برهمن، ظهور فرقه‌ها و نهضتهايي در شيوا پرستي و ويشنو پرستي كه با امتيازات طبقاتي مخالف بودند و زبانهاي محلي را (به جاي زبان سنسكريت) براي اداء آداب ديني و خواندن ادعيه و سرودهاي ستايش كافي و كارساز مي‌دانستند، رنگ عاطفي و عاشقانه گرفتن سرودهاي ديني و اعمال عبادي، غلبه طريقه بهكتي (اخلاص و عبادت عاشقانه) و غلبه آن بر طريقه «عمل» (اداء اعمال ظاهري) در معابد، رواج سرودهاي پرشور عاشقانه سرايندگان شيوا پرست (‌اديار) و ويشنو پرست (آلوار) به زبانهاي بومي، گرايشهاي توحيدي و پرستش شيوا يا كريشنا (ويشنو) به عنوان خداي يگانه، و سرانجام، مخالفت با تناسخ و نظام طبقاتي و سوزاندن اجساد مردگان و پرستش اصنام ـ كه همگي از امور و عقايد رايج در مذاهب هندويي است ـ در بعضي از اين فرقه‌ها و حركتها، همه از تاثير آراء و عقايد اسلامي در محيط هندويي حكايت دارد. چند تن از دانشمندان و هند شناسان بنام، اينگونه تحولات و حركتهاي جديد را در عوالم فكري و ديني هندوان نتيجه آميزش با مسلمانان دانسته، و حتي گفته‌اند كه در همين ادوار متفكران بزرگي چون شنكر آچاريه (سده 3 ق / 9 م)، رامانوجا (سده 6 ق / 12 م) و مدهوه (سده 7ق/13 م) كه به مناطق جنوبي هند تعلق داشتند، به درجات مختلف از عقايد توحيدي اسلامي تاثير پذيرفته بودند، و سير و تحول فلسفه «ودانته» از «توحيد مطلق» مكتب شنكر آچاريه تا «توحيد متّصف» رامانوجا و «دوگانه بيني» مدهوه كلاً در جهتي بوده است كه در هر مرحله به ديدگاههاي توحيدي اسلامي نزديك‌تر مي‌شده است.
مجموعه اين حركتها و تغييرات در آيينها و ديدگاهها كه به عنوان بهكتي جديد شناخته شده است، چنانكه خواهيم ديد، در سده‌هاي 6 ـ 9 ق / 12 ـ 15 م كه اسلام در سرزمينهاي شمالي شبه قاره رو به‌گسترش نهاده‌بود، ازجنوب به شمال‌كشيده‌شد وبه صورت نهضتي پردامنه و فراگير و پر دوام در آمد.
مسلماناني كه در مناطق جنوبي هند زندگي مي‌كردند، غالباً اهل تجارت بودند و در قلمرو حكومت سلاطين هندو مذهب به كسب و كار اشتغال داشتند و با آنكه داراي مساجد و مدارس خاص خود بودند و مدرسان و فقيهان صاحب علم در ميانشان اندك نبود، آثار علمي و ادبي و تاريخي مهمي از ايشان بر جاي نمانده است، زيرا در شهرهاي اين مناطق حكومت در دست سلاطين هندو مذهب بود و تشويق و حمايتي از فعاليتهاي فرهنگي نمي‌شد. چنانكه از مندرجات كتاب رجال السند و الهند الي القرن السابع تاليف قاضي اطهر مباركپوري بر مي‌آيد، در اين ادوار مسلماناني كه در سرزمينهاي جنوبي هند استعداد و قابليتي كسب مي‌كردند و در علوم و معارف اسلامي پايه و مايه‌اي مي‌يافتند، به مراكز علمي بيرون از هند، چون خراسان‌، عراق، حجاز، يمن و شام مهاجرت مي‌كردند. وجود دانشمندان هندي در بغداد و نقل علوم و معارف هندي، خصوصاً در پزشكي، نجوم و رياضيات، به مدارس و مراكز علمي مسلمانان در سده‌هاي نخستين هجري حكايت از آن دارد كه روابط فرهنگي از هر دو سو برقرار بوده است.
چنانكه گفته شد، بيشتر مهاجران مسلمان در اين نواحي به سرزمينهاي عربي تعلق داشتند و به زبان عربي سخن مي‌گفتند، ليكن در ميان اينان از مردم ايران نيز بسيار بوده‌اند، و ظاهراً از همان روزگار زبان فارسي در ميان مردم محبوبيت خاص داشته است. ابن بطوطه در اين نواحي، از دكن، معبر و مليبار تا سرانديب و حتي جزاير جاوه و سوماترا، همه جا واژه‌ها و تعبيرات فارسي و نامهاي ايراني مي‌شنيد. در ده فتن از شهرهاي مليبار، درختي بوده كه مي‌گفتند هر سال بر يكي از برگهاي آن كلمه شهادت نقش مي‌بسته است و مسلمانان آنجا آن را «درخت شهادت» ناميده بودند. در شهرهاي اين نواحي به معابد هندوان «بدخانه»، به سفره طعام «خوانچه»، به جامه‌دان «بقشه» (بقچه) مي‌گفتند؛ وزير يكي از جزاير مالديو به ابن بطوطه كنيزكي بخشيد كه «‌قل استان‌» (گلستان) نام داشت و فارسي مي‌دانست؛ پادشاه سيلان با ابن بطوطه به فارسي سخن مي‌گفته است (همو، 594) و در طول راهي كه به قدمگاه حضرت آدم در اين جزيره منتهي مي‌شد، اغلب منزلگاهها نامهاي فارسي داشته‌اند، چون «خوربوزنه»، «‌خورخيزران»، «مغاره باباطاهر»، «مغاره اصفهاني»، «غوطه گاه عارفان»، «‌دروازه الجبل». بر دامنه كوهي كه قدمگاه در بالاي آن است، درختي به نام «درخت روان» بوده است. هنوز خاطره آمدن شيخ ابوعبدالله خفيف به اين جزيره و كرامات او در يادها زنده بوده است.
از اوايل سده 8 ق / 14 م، با فتوحات سلاطين خلجي و تغلق، بخشهاي جنوبي هند نيز به تدريج در تصرف حكومتهاي اسلامي درآمد و مسلمانان اين سرزمينها طبعاً با هم كيشان شمالي خود ارتباط نزديك‌تر يافتند و در تشكيل تمدن اسلامي شبه قاره و رونق بخشيدن بدان شريك و سهيم شدند. از اين روي، اوضاع و احوال اجتماعي و فرهنگي آنان از اين زمان به بعد بايد در متن تاريخي ديگري و در ارتباط با تحولات سياسي حكومتهاي اسلامي در سراسر شبه قاره به صورت كلي و به هم پيوسته بررسي شود. زيرا از سده 8 ق به بعد، به رغم تنوع حكومتها و سلسله‌هاي سلاطين و چندگانگي كيفيات اقليمي و جغرافيايي، فرهنگ و تمدن اسلامي در تمامي اين سرزمينها، از كشمير و پنجاب و بنگال تا نواحي جنوب دكن و مهاراشترا، كلاً از نوعي وحدت و همساني برخوردار بوده است.
اما جريان اصلي ورود اسلام به هند و گسترش آن در سراسر شبه قاره با فتوحات سلطان محمود غزنوي در پنجاب و سند و گجرات، و سپس با انتقال مركز حكومت غزنويان از غزنه به لاهور آغاز مي‌شود. شهر لاهور از اواخر سده 5 ق / 11 م تا دوران سلطنت آخرين شاهان غزنوي، نزديك به يك قرن، يكي از مراكز مهم شعر و ادب فارسي و فرهنگ اسلامي بود. عارف بزرگي چون علي بن عثمان هجويري مؤلف كشف المحجوب، نخستين كتاب مهم در تصوف به زبان فارسي، در اوايل اين دوران در اين شهر اقامت گزيده، و در مسجدي كه بنا كرده بود، به تعليم و ارشاد اشتغال داشت. هنوز مرقد او كه به درگاه «داتا گنج بخش» شهرت يافته، زيارتگاه عموم مردم است و گويند: هر كس از اهل طريقت كه به هند وارد مي‌شود، بايد نخست به زيارت مرقد شيخ مشرف شود. پيش از هجويري، شيخ حسين زنجاني در اين شهر به ترويج تصوف و تربيت اهل سلوك مشغول بود، و شيخ اسماعيل لاهوري (د 448 ق / 1056 م) در آنجا فقه و حديث و تفسير تدريس مي‌كرد. در همين دوران دربار شاهان غزنوي محل اجتماع شاعران و اديبان بود و كساني چون نكتي لاهوري، ابوالعلاء عطاء بن يعقوب كاتب، معروف به ناكوك، مسعود سعد سلمان و ابوالفرج روني كه جملگي از پيشاهنگان شعر فارسي در شبه قاره به شمار مي‌روند، به دربار اين سلاطين تعلق داشتند.
اسلام به عنوان نيرويي فرهنگي و تمدن ساز از اين زمان از لاهور به درون سرزمين پهناور و پر نعمت و پر تنوع هند راه يافت و در طي قرون با عناصري از فرهنگ باستاني اين سرزمين در آميخت و در دوران حكومت سلاطين غوري (582-612 ق / 1186 ـ 1215 م)، مماليك (602 ـ 689 ق / 1206 ـ 1290 م)، خلجي (689 ـ 720 ق / 1290 ـ 1320 م). تغلق (720 ـ 817 ق / 1320 ـ 1414 م)، سادات (817 ـ 855 ق / 1414 ـ 1451 م)، لودي (855 ـ 932 ق / 1415 ـ 1526 م) و بابري (932 ـ 1274 ق / 1526 ـ 1858 م) در دهلي، و سلاطين مسلمان گجرات (793 ـ 991 ق / 1391 ـ 1583 م)، دكن (748 ـ 1098 ق / 1347 ـ 1687 م)، كشمير (747 ـ 997 ق / 1346 ـ 1589 م) و بنگال (739 ـ 984 ق/ 1338 ـ 1576 م) رواج و رونق و گسترش يافت. تمدن اسلامي هند در سده 11 ق / 17 م به اوج اعتلاي خود رسيد و يكي از غني‌ترين و پرشكوه‌ترين تمدنهاي جهان را در اين سرزمين پديد آورد.
از آ‎غاز ورود اسلام به سرزمين هند همواره آمد و شد و روابط تجاري و فرهنگي ميان مسلمانان اين ناحيه و ملتها و كشورهاي اسلامي آسياي غربي و ميانه بر قرار بوده است و در طول سده‌هاي متمادي از تركيب آنچه مهاجران مسلمان با خود به آنجا مي‌آوردند، با آنچه مسلمانان بومي مقيم از كار و كوشش خود حاصل مي‌كردند، تمدني بزرگ پديد آمد كه در سده‌هاي 11 و 12 ق / 17 و 18 م به اوج قدرت و شكوهمندي خود رسيد و تمامي گستره اين بخش از جهان را ـ از دامنه‌هاي هيماليا در شمال تا سواحل اقيانوس در شر ق و جنوب ـ در بر مي‌گرفت.
آداب ملك داري و قواعد و آيينهاي ديواني و درباري در طول 8 قرن حكومت اسلامي در هند كلاً همان ميراثي بود كه از سامانيان به غزنويان و از غزنويان به سلسله‌هاي سلاطين دوره‌هاي بعد رسيده بود. بنابر همان سنتهاي ديرينه، دربارهاي شاهان مركز اصلي حفظ و ترويج بخش عمده‌اي از شعب و عناصر فرهنگي اسلامي بود. شعر و ادب درباري، هنرهاي تزييني، تاريخ نگاري و تاليفات مربوط به امور كشور داري و آ‎داب حرب و احكام دادرسي و نظاير اينها كلاً به دربارها تعلق داشت؛ معماري و حجاري و ساير اينگونه فنون و صنايع نيز عموماً محتاج حمايت و تعهد صاحبان جاه و مقام و ثروت بود، ولي در همين احوال، آنچه بيشتر جنبه مردمي داشت و در اعماق جامعه نفوذ مي‌كرد، شعر و ادب صوفيانه و معارف خانقاهي و تعليمات ديني و اخلاقي بود كه به توسط پيران و مشايخ صوفيه در تكيه‌ها و خانقاهها و مجالس وعظ و قوالي، گاه به زبان فارسي و گاه به زبانهاي محلي، براي عامه مردم بيان مي‌شد و موجب گرايش و گروش انبوه مردم هندو مذهب در شهرها و روستاها به اسلام مي‌گرديد.
يكي از عرصه‌هاي بسيار مهم و مؤثر فكري و فرهنگي اسلامي در شبه قاره، ادبيات صوفيانه‌اي است كه به نظم و نثر در شهرها و مراكز خانقاهي اين سرزمين پديد آمده است. كشف المحجوب علي بن عثمان هجويري كه در نيمه دوم سده 5 ق / 11 م در لاهور نوشته شده است، در حقيقت نخستين تاليف مهم در تصوف به زبان فارسي و يكي از مهم‌ترين آثار در اين زمينه به شمار مي‌رود. همچنان كه تصوف اسلامي از سده‌هاي 5 و 6 ق از خراسان تا عراق به هند روي آورد و وسيله ارتباط ميان مسلمانان اين ناحيه با عالم اسلامي بيرون هند گرديد، نظم و نثر عرفاني شاعران و نويسندگان مسلمان هند نيز كلاً به پيروي از سبك و شيوه آثار شاعران صوفي مسلك خراسان و عراق بود. برخي از اين آثار چون فوائد الفؤاد امير حسين سجزي (سده 8 ق / 14 م) كه ملفوظات و مجالس نظام الدين اولياست؛ مكتوبات سيد علي همداني، شرف الدين منيري و شيخ احمد سرهندي؛ مجموعه‌هاي مكتوبات مشايخ ديگر؛ سير الاولياء مير خورد؛ اخبار الاخيار محدث دهلوي؛ و آثار امير خسرو دهلوي، سيد علي همداني، محمد گيسو دراز، شاهزاده محمد داراشكوه و شاه ولي الله دهلوي، علاوه بر آگاهيهاي فراوان درباره افكار و احوال مشايخ صوفيه در دوره‌هاي مختلف و چگونگي اوضاع خانقاهها و زندگاني خانقاهي در آن سرزمين، شامل فوايد تاريخي و اجتماعي بسيار نيز هستند.
پايگاه اصلي شعر و ادب فارسي، چنانكه گفته شد، دربار سلاطين بود و شاعران و نويسندگان و اديبان در آغاز و تا ظهور حكومت بابريان تقريباً همگي از مهاجران پارسي زبان و غالباً از مردم خراسان بزرگ بودند. كساني چون فضل بخارايي، ضياء الدين سجزي، سراجي خراساني، محمد كاتب بلخي، خطير الدين جرجاني، محمد عوفي، ضياء الدين نخشبي، بدرالدين چاچي، محمود گاوان گيلاني، آذري طوسي و شمار ديگري از شاعران و نويسندگان وابسته به دربارهاي دهلي، سند، كشمير و دكن از مهاجران ايراني بودند. تنها شخصيت برجسته و مهم در عالم ادب در اين دوره كه زادگاه او هند بود و تمامي عمر را در آنجا به سر برد، امير خسرو دهلوي است كه بي‌شك يكي از بزرگ‌ترين شاعران پارسي گوي و از چهره‌هاي بسيار درخشان ادبي و تاريخي جهان اسلام به شمار مي‌رود. شعر و ادب فارسي در اين دوران در حقيقت شاخه‌اي از ادبيات پارسي رايج در شهرهاي اير ان بود و از حدود شيوه‌ها و قالبها و مضامين و موضوعات معروف و مأنوس آن روزگار تجاوز نمي‌كرد. حتي امير خسرو با آنكه از حدود هندوستان پا فراتر ننهاده بود، در غزل از سعدي و عراقي و عطار پيروي مي‌كرد و در داستان سرايي منظوم راه و روش نظامي گنجوي را در پيش گرفته بود. نوآوري در كلام اين شاعران بسيار اندك بود و در شعر امير خسرو نيز از آوردن برخي تعبيرات و تشبيهات و استعارات چندان فراتر نمي‌رفت. آنچه در كلام امير خسرو و برخي ديگر از شاعران اين دوره تا حدودي تازگي دارد، رنگ محلي و تصويرهايي از چگونگي زندگاني و آداب و احوال مردم بومي هند است.
با تشكيل حكومت بابريان در سده 10 ق / 16 م، خصوصاً بعد از آنكه همايون، فرزند و جانشين بابر كه از پيش شير شاه سوري گريخته، و به دربار شاه طهماسب صفوي پناهنده شده بود، به ياري نيروهاي ايراني به هند بازگشت و سلطنت از دست رفته خود را بازيافت (962 ق / 1555 م)، فضاي فكري و فرهنگي اسلامي در هند تحول يافت و گروههايي از شاعران و اديبان و دانشمندان و صنعتگران و حتي دولتمردان و سپاهيان ايراني همراه همايون و پس از استقرار او رهسپار هندوستان شدند و اين جرياني بود كه تا پايان حكومت بابريان در اواسط سده 13 ق / 19 م ادامه داشت.
همايون يك سال پس از بازگشت درگذشت و پسرش اكبرشاه بر تخت نشست (963 ـ 1014ق / 1556 ـ 1605 م) و ديري نگذشت كه از كابل، قندهار و كشمير تا گجرات، راجستان، بنگال، بهار و بخشهايي از دكن به قلمرو سلطنت بابريان پيوست. دوران 50 ساله حكومت اكبر شاه دوران استقرار كامل و اعتلاي حكومت اسلامي در شبه قاره بود و نظامات و بنيادهايي كه در زمان او نهاده شد، دو قرن و نيم ادامه داشت. دربار دهلي در عهد سلطنت اكبر شاه و جهانگير و شاهجهان يكي از بزرگ‌ترين مراكز فرهنگي آن روزگار بود و توجه به علوم و فنون و معارف هندويي و دعوت از دانشمندان و صنعتگران بومي هندو مذهب به همكاري بر غنا و تنوع آن افزوده بود. به گفته ابوالفضل علامي، وزير دانشمند اكبر شاه در آيين 30 از كتاب آيين اكبري، نزديك به 250 تن دانشمند، شاعر، حكيم، عارف و موسيقي دان در دربار شاهي حضور دائم داشتند، و عبدالقادر بدائوني كه جلد سوم از كتاب منتخب التواريخ را به ذكر بزرگان شعر، ادب و عرفان و علوم وابسته به دربار اكبري اختصاص داده است، شمار اينگونه اشخاص را به نزديك 290 مي‌رساند. شايسته توجه است كه شمار قابل ملاحظه‌اي از اين اشخاص از هنديان هندو مذهب بوده‌اند.
در شعر فارسي در اين دوره تحولي چشمگير روي داده بود و شيوه‌اي كه به «سبك هندي» معروف شده است، رواج تمام داشت. گر چه صورتهاي نخستين اين سبك در سده 10 ق / 16 م در ايران ظاهر شده بود و بسياري از ويژگيهاي آن در اشعار بابافغاني (د 925 ق / 1519 م)، اميدي تهراني (د 925 ق / 1519 م)، هلالي جغتايي (د 936 ق / 1529 م) و برخي ديگر از شاعران اين دوره ديده مي‌شد، رونق و رواج آن در سده‌هاي 11 و 12 ق / 17 و 18 م در هند بود و شاعراني چون عرفي (د 999 ق / 1590 م)، طالب (د 1039 ق / 1626 م)، ظهوري (د 1025 ق / 1616 م)، كليم (د 1061 ق / 1650 م)، صائب (د 1081 ق / 1670 م)، غني كشميري (د 1077 ق / 1666 م) و بيدل (د 1133 ق / 1720 م) آن را به كمال رساندند. اما با اينكه سبك هندي شيوه خاص شاعران پارسي گوي شبه قاره بود و با ذوق و سليقه خاص جامعه شعر دوست سازگار شده بود، برخي از سخن سرايان بزرگ اين سرزمين، چون فيض و غالب و اقبال شعر خود را به مضمون سازيها و خيال انگيزيهاي سبك هندي محدود نكردند و به اسلوب سخن شاعران سلف نيز توجه كامل داشتند. آخرين شاعر بزرگ پارسي گوي شبه قاره محمد اقبال لاهوري (د 1357 ق / 1938 م) بود كه دقيق‌ترين انديشه‌ها را در قالب شعر فارسي بيان كرده، و نه تنها افكار بلند نو و مضامين بديع در سروده‌هاي خويش آورده است، بلكه قالبهاي معروف و مأنوس شعر فارسي را نيز گاهي دگرگون ساخته، و اشكال و طرز و اسلوب نو عرضه داشته است.
نثر فارسي از اواخر سده 6 ق / 12 م از غزنين نخست به لاهور و ملتان و سپس به دهلي و ساير مراكزي كه مسلمانان تاسيس كرده بودند، راه يافت و چون زبان ديواني و درباري بود، به تدريج در سطوح مختلف جامعه و در ميان نو مسلمانان بومي و بوميان غير مسلمان رو به رواج و گسترش نهاد. نخستين پارسي نويسان اين نواحي نيز در آغاز از مهاجران پارسي زبان بودند كه از نقاط مختلف به دربارهاي سلاطين غوري، خلجي و تغلق پيوسته بودند و خصوصاً بعد از حمله مغول به آسياي مركزي و خراسان گروههايي از اهل علم و ادب و عرفان و هنرهاي مختلف از شهرهاي آن نواحي به مناطق امن و آباد شمالي و شمال غربي شبه قاره كه تحت حكومت فرمانروايان مسلمان از آرامش و استقرار و فراخي معيشت برخوردار بود، روي آوردند. بدين سان، علاوه بر شعر و ادب درباري، بخش بزرگي از مواريث فرهنگي جهان اسلام به اين سرزمينها راه يافت و همچون شاخه بسيار تناور و برومندي از همان اصل و بنياد در محيط فكري و اجتماعي جديد رو به رشد و گسترش نهاد.
در دهه‌هاي اول سده 7 ق / 13 م چند تن از اديبان و دانشمندان بنام آن روزگار در ملتان و سند به دربار ناصر الدين قباچه (د 624 ق / 1227 م) پيوستند، و وزير او عين الملك اشعري ـ كه مردي ادب دوست و معارف پرور بود ـ در تشويق و حمايت شاعران و دانشمندان سعي تمام داشت. سديد الدين محمد عوفي كه در اين دوران در ملتان به سر مي‌برد، لباب الالباب را كه نخستين تاليف مهم در شرح احوال شاعران و اديبان ايراني است، به نام همين وزير نوشت. قاضي منهاج الدين سراج مؤلف تاريخ طبقات ناصري، اين كتاب را در دربار ناصر الدين قباچه آغاز كرد. شمس الدين ايلتتمش در 624 ق بر ناصر الدين قباچه پيروز شد و سند و ملتان را به سلطنت دهلي منضم ساخت. او نيز به تشويق و تربيت اهل ادب اهتمام داشت و فخر مدبر كتاب آداب الحرب و الشجاعه را كه بيان آداب و آيينهاي ملك داري و فنون جنگ و لشكر آرايي است و در نوع خود از مهم‌ترين آثار ادبي فارسي به شمار مي‌رود، در عهد اين سلطان تاليف كرد. مؤيد الدين محمد خوارزمي كتاب احياء العلوم غزالي را در عهد او و به فرمان وزير او ابوسعد محمد جنيدي به فارسي در آورد و محمد عوفي كتاب جوامع الحكايات را به نام او تاليف كرد. نظام الدين حسن نظامي (فرزند نظامي عروضي، مؤلف چهار مقاله)، از تاريخ نگاران بنام شبه قاره نيز به اين دوره تعلق دارد و تاليف مهم او، تاج المآثر از منابع مهم تاريخ سده‌هاي 6 و 7 ق در اين ناحيه است.
نثر نويسي در مراكز علمي و ادبي شبه قاره در چند زمينه پيشرفت قابل ملاحظه و اهميت تاريخي و فرهنگي خاص داشته است. تاريخ اين سرزمين از سده 2 تا 13 ق / 8 تا 19 م، بيش از هزار سال كلاً بر نوشته‌هاي سياحان و جغرافي نويسان و تاريخ نگاران مسلمان مبتني بوده است. در خود هند با آنكه سابقه تاريخي طولاني و فرهنگ ديني و هنري بسيار كهن و دامنه‌دار وجود دارد، از سنت تاريخ نگاري و ثبت وقايع اثر و نشانه بارز و نظر گيري يافت نمي‌شود. كتابهايي چون مهابهارته، رامايانه و پورانه‌ها همگي حماسه‌هاي ديني و اسطوره‌هاي غير تاريخيند و طبعاً فايده تاريخي آنها بسيار اندك است و اگر در دربارهاي شاهان ثبت وقايع و نوشتن كارها و فتوحات مرسوم بوده است، امروزه در اين باب جز برخي سنگ نبشته‌ها بر ديوارهاي معابد يا نقاط ديگر و ذكر موقوفاتي كه بعضي از حكمرانان محلي به معبد يا محل مقدسي اختصاص داده‌اند و يا اشاره‌اي كه در مقدمه كتابي يا نمايشنامه‌اي به پادشاهي رفته است، چيز قابل ملاحظه‌اي موجود نيست. در اينگونه نوشته‌ها شاعر يا نويسنده وقايع تاريخي را با داستانهاي اسطوره‌اي درهم مي‌آميزد و نسب و نسبت پادشاه ممدوح خود را به خدايان و پهلوانان افسانه‌اي مي‌رساند، بي‌آنكه زمان و مكان رويدادها را معين كند. يكي دو منظومه شبه تاريخي از اين دوران به زبان سنسكريت بر جاي مانده است، چون هرشه چريته كه شرح فتوحات هرشه، پادشاه قنوج (سده 7 م) است و منظومه ويكرمه ويجيه كه وصف كارهاي ويكرمه آديتيه، پادشاه معروف سلسله چالوكيه است و در فصلهاي اول آن از شاهان ديگر اين سلسله سخن مي‌رود. ولي خاصيت اصلي اين منظومه‌ها كلاً مديحه‌سرايي است و در آنها به هيچ روي توالي تاريخي وقايع و تعيين زمان و مكان رويدادها مورد نظر نبوده است و هيچ گونه اطلاعي درباره اوضاع و احوال تاريخي و اجتماعي و فرهنگي آن روزگار مستقيماً و به طور قابل استناد و اعتماد از آنها به دست نمي‌آيد. از سوي ديگر، مسلمانان از آغاز ورود به سرزمينهاي غربي و جنوبي شبه قاره به شناخت اوضاع طبيعي و جغرافيايي اين مناطق و چگونگي احوال اجتماعي و اقتصادي مردم آن همت گماشتند و سياحان و بازرگانان و جغرافي نويسان مسلمان سده‌هاي 2 و 3 ق / 8 و 9 م به تحرير و ثبت مشاهدات خود در اين نواحي و تاليف كتاب به زبان عربي درباره چگونگي معيشت مردم در شهرها و روستاها، آداب و اعمال ديني آنان و وصف خصوصيات اقليمي نواحي مختلف پرداختند و گروهي نيز به گرد آوري اخبار و گزارشهاي ناقلان و راويان و ثبت و درج آنها در كتابهاي خود مشغول شدند.
از نخستين كساني كه در اين راه پيشگام بودند، بايد از اينان نام برد كه در آثار خود آگاهيهاي بسيار در موضوعات مربوط به سند و هند گرد آورده بودند: ابن اسحاق (د 151 ق / 768 م) صاحب كتابهاي الخلفا، السيره، المبتدأ و المغازي؛ هشام كلبي (د 206 ق / 821 م)، مؤلف كتابهاي بسيار، از جمله كتاب البلدان الكبير، كتاب البلدان الصغير، الاقاليم، التاريخ و اخبار الخلفاء؛ ابوالحسن مدايني (د 225 ق / 840 م)، صاحب دو كتاب ثغر الهند و عمال الهند؛ و ابوعبدالله جيهاني. (د 306 ق / 918 م)، وزير امير نصر ساماني، مؤلف كتاب المسالك و الممالك. اين كتابها همه از ميان رفته‌اند، اما بخش بزرگي از مطالب آنها در تأليفات تاريخ نگاران سده‌هاي 3 و 4 ق / 9 و 10 م چون صورت اصلي اولين كتاب تاريخ سند كه ترجمه فارسي آن به نام چچنامه در دست است‌، فتوح البلدان بلاذري، البلدان ابن فقيه همداني، الاعلاق النفيسه ابن رسته، المسالك و الممالك ابن خردادبه و تأليفات تاريخي و جغرافيايي ديگر نقل شده، و امروز موجود است.
آنچه جهانگردان و تاريخ نويسان مسلمان اين دوره به زبان تازي درباره جنبه‌هاي مختلف اين موضوع در تأليفات خود آورده‌اند، كلاً يا مبتني بر مشاهدات عيني خود آنهاست و يا نقل گفته‌هاي سياحان و مورخان و گزارشگراني است كه ديده‌ها و شنيده‌هاي خود را باز گفته‌اند. اين آثار از لحاظ تاريخ سده‌هاي ميانه شبه قاره، خصوصاً سده‌هاي 1 ـ 5 ق / 7 ـ 11 م آن سرزمين كه هنوز تاريخ نگاري به زبان فارسي در دربارها و شهرهاي بزرگ آنجا شروع نشده بود، حائز كمال اهميت است و گوشه‌هايي از تاريخ اجتماعي و سياسي و اقتصادي و فرهنگي بخش بزرگي از جهان متمدن آن روزگار را تنها در اين نوشته‌ها مي‌توان ديد.
در اينجا فهرست‌وار به مهم‌ترين اين كتابها اشاره‌اي كوتاه مي‌شود: فتوح البلدان بلاذري (د 279 ق / 892 م) معتبرترين تأليف در تاريخ فتوحات اسلامي در سند و ملتان، مبتني بر اخبار هشام كلبي و مدايني؛ سلسله التواريخ سليمان تاجر كه در 237 ق / 851 م نوشته شد و ذيل آن از ابوزيد سيرافي، شامل گزارشهايي از مشاهدات شخصي اين دو بازرگان مسلمان در بندرها و شهرهاي ساحلي و مركزي هند و شرح آداب و رسوم و رفتار اجتماعي مردم آن نواحي و انواع خوراك و پوشاك و چگونگي معاش و معيشت آنان؛ كتاب اخبار الصين و الهند از مؤلفي ناشناخته كه آن نيز در 237 ق نوشته شده، و متضمن اطلاعاتي است درباره آداب و رسوم و عادات و روشهاي زندگاني مردم چين و هند؛ كتاب المسالك و الممالك ابن خردادبه (اواسط سده 3 ق / 9 م) شامل اطلاعات دقيق جغرافيايي و وصف شهرها و فواصل آنها كه غالباً از المسالك و الممالك جيهاني گر‌فته شده است؛ تاريخ يعقوبي (د 284 ق)، متضمن گزارشهاي جغرافيايي و اطلاعات سودمند درباره فرهنگ و علوم هندويي، روايات درباره اختراع نرد و شطرنج و بيان معاني رمزي آنها، ذكر كتابهاي هندوان در نجوم و رياضيات و پزشكي به نوعي كه در دوره‌هاي بعد در كتابهايي چون تأليفات ابن نديم و قفطي نيز ديده مي‌شود؛ البلدان ابن فقيه همداني (اواخر سده 3 ق) در وصف شهرهاي هند و فواصل آنها و آداب و رسوم رايج در ميان مردم و مقايسه آنها با احوال ساكنان بلاد چين و ايران كه به گفته ابن نديم كلاً از المسالك و الممالك جيهاني نقل و اقتباس شده است؛ الاعلاق النفيسه ابن رسته شامل مطالبي درباره عادات و آداب مردم هند و وصف برخي از معابد و ذكر محصولات و كالاهاي تجارتي آنجا بر اساس گزارشهاي مؤلفان پيشين؛ عجايب الهند بزرگ بن شهريار، دريانورد ايراني كه در اوايل سده 4 ق / 10 م بندرها و جزاير و شهرهاي ساحلي هند را تا حدود چين و جزاير اطراف آن سياحت كرده، و شگفتيهايي را كه در اين مناطق ديده و شنيده، در اين كتاب باز گفته است؛ مروج الذهب، كه مؤلف آن مسعودي در دهه‌هاي نخستين سده 4 ق به نواحي جنوبي و سواحل غربي هند سفر كرده‌، و آگاهيهاي بسيار مفيد درباره اوضاع و احوال اقليمي و جغرافيايي اين سرزمين، چگونگي معيشت مردم در شهرها، وصف معابد و اشارات تاريخي و فرهنگي گوناگون در كتاب خود آورده است؛ مسالك الممالك اصطخري و احسن التقاسيم مقدسي كه هر دو در نيمه دوم سده 4 ق تأليف شده، و اطلاعات فراوان درباره اوضاع جغرافيايي و صنعت و تجارت و محصولات آن سرزمين در بر دارند؛ كتاب معروف الفهرست ابن نديم در كه 377 ق / 987م تأليف شده، و در فصول مختلف آن از اديان و عقايد و معابد و اصنام‌، خط و كتابت، اسامي دانشمندان و منجمان و پزشكان و كتابهايي كه از هندي به تازي ترجمه شده، سخن رفته است؛ طبقات الامم قاضي صاعد اندلسي (د 462 ق / 1070 م) كه مطالبي درباره پزشكي و نجوم هندي و ذكر نامهاي برخي از كتابهاي اين علوم را شامل است.
در اينجا بايد از كتاب نزهه المشتاق في اختراق الآفاق نوشته شريف ادريسي، اديب و مورخ مسلمان سيسيلي (د 560 ق / 1165 م) كه جغرافيا و تاريخ عمومي جهان است، نيز ياد كرد. مؤلف اجزاء 8 و 9 و 10 از اقليم اول، و اجزاء 7 و 8 از اقليم دوم را به جغرافياي هند اختصاص داده، و در وصف هر ناحيه از آداب و رسوم و محصولات و صناعات آن سخن گفته است. گر چه مطالب اين كتاب غالباً اقتباس از نوشته‌هاي مؤلفان پيشين است، ليكن در برخي موارد نكات و اشاراتي ديده مي‌شود كه از منابع‌ديگري‌كه امروز دردست نيست، گرفته‌شده، و يا ازگزارشگران وسياحان‌ديگر به‌مؤلف‌رسيده است.
اينها مهم‌ترين تأليفات تاريخي و جغرافيايي مربوط به شبه قاره هند به زبان عربي است كه اساس تاريخ نگاري اين سرزمين در سده‌هاي 1 تا 5 ق / 7 تا 11 م پيش از تشكيل حكومتهاي اسلامي در آنجاست. ولي كامل‌ترين و بنيادي‌ترين تأليف در تاريخ فرهنگ و علوم و اديان هند ـ و يكي از بزرگ‌ترين آثار علمي و تاريخي جهان ـ كتاب تحقيق ماللهند ابوريحان بيروني است كه در حدود سال 421 ق / 1031 م به زبان عربي نوشته شده، و نتيجه چندين سال تحقيق و تتبع و مشاهده و مذاكره مؤلف در شهرهاي نواحي غربي شبه قاره و مطالعات او در آثار علمي و ديني هندوان به زبان سنسكريت است؛ حتي امروز نيز كساني كه در تاريخ علوم و معارف هندي تحقيق و كاوش مي‌كنند، از مطالعه اين كتاب بزرگ بي‌نياز نيستند.
تاريخ نگاري به زبان فارسي در شبه قاره از اوايل سده 7 ق / 13 م در حكومت غوريان و مماليك در دهلي آغاز شد. نخستين تأليف در اين زمينه ترجمه فارسي كتابي است در تاريخ سند و فتوحات مسلمانان در اين ناحيه كه اصل آن به زبان تازي در اوايل سده 3 ق نوشته شده بود. اين كتاب امروز در دست نيست، ولي ترجمه فارسي آن كه در 613 ق / 1216 م به دست علي بن حامد كوفي، از دبيران دربار ناصر‌الدين قباچه در اُچّه سند نوشته شده، موجود است و با عنوان فتحنامه سند يا چچنامه به طبع رسيده است. اين كتاب مفصل‌ترين و معتبرترين تأليف در تاريخ فتوحات مسلمانان در اين منطقه است و همه كتابهايي كه در دوره‌هاي بعد در تاريخ سند و ورود مسلمانان بدانجا نوشته شده، از آن بهره گرفته‌اند. دومين كتاب تاريخ كه در هند به زبان فارسي تأليف يافته، تاج المآثر از نظام الدين حسن نظامي نيشابوري (فرزند نظامي عروضي) است كه وقايع دوران سلطنت قطب الدين ايبك (602 ـ 607 ق/ 1206 ـ 1210 م) و شمس‌الدين ايلتتمش (‌607 ـ 633 ق / 1210 ـ 1236 م) را در بر دارد. پس از اين كتاب بايد از تاريخ عمومي طبقات ناصري تأليف منهاج سراج جوزجاني ياد كرد كه در 658 ق / 1260م به نام ناصر‌الدين محمود پسر ايلتتمش نگارش يافته است. اهميت اين دو كتاب اخير بيشتر بدان سبب است كه مؤلفان خود شاهد و ناظر وقايع دوران آغاز سلطنت دهلي بوده‌اند.
امير خسرو دهلوي (651 ـ 725 ق / 1253 ـ 1325 م) گرچه بزرگ‌ترين شاعر پارسي گوي شبه قاره به شمار مي‌رود، ليكن برخي از نوشته‌ها و منظومه‌هاي او جنبه تاريخي دارد و از اين لحاظ داراي ارزشي خاص است. وي با چند تن از سلاطين دهلي (جلال الدين، علاء الدين و قطب الدين خلجي و غياث الدين تغلق) معاصر و مصاحب بوده، و در دربار آنان مقام و منزلت داشته است. مفتاح الفتوح او شرح فتوحات جلال الدين خلجي، و خزائن الفتوح يا تاريخ علايي (به نثر) تاريخ وقايع دوران سلطنت علاء الدين خلجي، لشكر كشي او به نواحي جنوبي هند و فتوحات سردار او ملك كافور در دكن است. امير خسرو در منظومه نه سپهر از پيروزيهاي قطب الدين مباركشاه خلجي (718 ق / 1318 م) سخن مي‌گويد و در قران السعدين ديدار بغراخان حكمران بنگال را با معزالدين كيقباد (688 ق / 1289 م) حكايت مي‌كند و در تغلق نامه رويدادهاي زمان حيات خود را تا جلوس غياث الدين تغلق (720 ق / 1320 م) باز مي‌گويد.
در دوران حكومت تغلقيان چند كتاب مهم تاريخي و جغرافيايي به زبانهاي فارسي و عربي نوشته شد كه اوضاع و احوال اجتماعي و اقتصادي هند را در اين عصر روشن مي‌سازد. ضياء الدين برني در ادامه طبقات ناصري كتاب تاريخ فيروزشاهي را نوشت (759 ق / 1358 م) كه از سلطنت غياث الدين بلبن (664 ـ 686 ق / 1266 ـ 1287 م) تا پايان حكمراني محمد تغلق (حك 752 ق) و 6 سال اول سلطنت فيروز شاه (حك 752 ـ 790 م) را در بر مي‌گيرد. چندي بعد شمس سراج عفيف در كتاب ديگري به همين نام (تاريخ فيروز شاهي) سراسر دوران حكومت فيروزشاه را به رشته تحرير كشيد.
در دوره سلاطين خاندانهاي سادات (817 ـ 855 ق / 1414 ـ 1451 م) و لودي (855 ـ 933 ق / 1451 ـ 1526 م) نيز كتابهايي در شرح وقايع آن روزگار نوشته شد، ليكن تاريخ تفصيلي آخرين فرمانروايان دهلي در كتابهاي تاريخ عمومي و محلي كه در عهد سلاطين بابري نوشته شده، آمده است. در اين دوران دو كتاب مهم به زبان تازي نوشته شد كه از مهم‌ترين منابع تحقيق در تاريخ و اوضاع اجتماعي هند در سده‌هاي 7 و 8 ق / 13 و 14 م به شمار مي‌روند. يكي از آن دو مسالك الابصار في ممالك الامصار، تأليف ابن فضل الله عمري دمشقي (د 749 ق / 1349 م) است كه آن نيز جغرافياي عمومي جهان است و مؤلف در آن اطلاعات فراوان درباره نواحي شمال شبه قاره از منابع گوناگون گرد آورده است. شرح مفيدي كه قلقشندي (د 821 ق / 1418 م) در جلد 5 صبح الاعشي درباره اوضاع طبيعي و جغرافيايي هند و آداب و رسوم مردم آن آورده است، كلاً از اين كتاب اخذ و اقتباس شده است. كتاب ديگر رحله ابن بطوطه، جهانگرد مراكشي (د 779 ق / 1377 م) است كه در دوران حكومت محمد تغلق چندين سال در شهرهاي هند سير و سياحت داشت و مشاهدات خود را با دقت و روشني تمام در كتابي به نام تحفه النظار في غرائب الامصار و عجائب الاسفار به رشته تحرير كشيد و يكي از معتبرترين و سودمند‌ترين مدارك تحقيق در تاريخ اين دوران را بر جاي نهاد.
بنياد تاريخ نگاري در هند در اين دوره نهاده شد و از سده 8 ق / 14 م با گسترش اسلام در شمال و شرق و جنوب و تشكيل حكومتهاي اسلامي در بنگال، كشمير، گجرات و دكن، دربارهاي سلاطين اين نواحي نيز مراكز بزرگي براي جلب هنرمندان و صنعتگران و شاعران و اديبان و دانشمندان شدند. دهلي و آگره در زمان حكومت شاهان بابري ـ از بابر و همايون و اكبر تا آخرين سلاطين اين سلسله ـ مهم‌ترين مراكز فرهنگ اسلامي هند بودند و آثار فرهنگي بسيار، از جمله كتابهاي تاريخي چون همايون نامه، حبيب السير، تاريخ الفي، اكبر نامه، طبقات اكبري، آيين اكبري، منتخب التواريخ، اقبال نامه، مآثر جهانگيري، پادشاه نامه، شاهجهان نامه، عالمگير نامه، مآثر عالمگيري و دهها تأليف ديگر به صورت تاريخ عمومي جهان اسلام يا تاريخ سلسله بابري و يا تاريخچه دوران سلطنت شاهان مختلف اين سلسله در اين ناحيه نوشته شد. در نواحي ديگر نيز تاريخ نويسي محل و موقعي خاص يافته بود: در دكن تأليفاتي چون فتوح السلاطين عصامي (‌تصنيف: 751 ق / 1350 م) و بهمن نامه آذري طوسي (د 866 ق / 1462 م) كه هر دو تاريخ منظوم، و به شيوه شاهنامه فردوسي سروده شده بودند و نيز تاريخ عمومي گلشن ابراهيمي، معروف به تاريخ فرشته نوشته قاسم فرشته (تأليف: 1015 ق / 1606‌م‌)، برهان مآثر سيد علي طباطبا (تأليف: 1000 ـ 1004 ق)؛ در سند كتابهايي چون تاريخ معصومي مير معصوم، متخلص به نامي (تأليف: ح 1001 ق)، تاريخ طاهري مير طاهر محمد نسياني (تأليف: 1030 ق)، تحفه الكرام مير عليشير قانع (‌تأليف‌: 1181 ق / 1767م)؛ در گجرات تأليفاتي چون مرآت احمدي نوشته علي محمدخان (1175ق)، تاريخ گجرات مير ابوتراب ولي (تأليف: 1151 ق) و ظفر الواله بمظفر و آله (به عربي) تأليف محمد بن عمر مكي، معروف به حاجي دبير (ح 1020 ق)‌؛ در بنگال تاريخهايي چون رياض السلاطين غلام حسين سليم (تأليف: 1202 ق)؛ در كشمير تأليفاتي چون ترجمه فارسي راج ترنگيني و تاريخ رشيدي ميرزا حيدر دوغلات (‌تأليف: 958 ق) و تاريخ كشمير حيدر ملك (تأليف: 1030 ق).
چنانكه ملاحظه مي‌شود، سنت تاريخ نگاري با مسلمانان به شبه قاره راه يافت و بيش از يك هزاره، يعني از اوايل سده 2 ق / 8 م تا پايان حكومت اسلامي هند در اواسط سده 13 ق / 19 م تاريخ اين سرزمين وسيع عمدتاً به دست مؤلفان مسلمان و به زبانهاي فارسي و عربي نوشته شده است. بي‌شك گسترده‌ترين عرصه تاريخ نگاري در جهان اسلام در دربارها و مراكز فرهنگي دوران اسلامي اين سرزمين به وجود آمد و مؤلفان بومي يا غير مسلماني كه در اواخر اين دوران به زبانهاي محلي به تأليف كتابهاي تاريخ و ثبت وقايع پرداخته‌اند، كلاً از سنت و روش مورخان مسلمان دوره‌هاي پيش پيروي كرده‌اند.
غير از نظم و نثر ادبي و تاريخ نگاري، زبان فارسي در چند زمينه ديگر نيز، چون تذكره نويسي، فرهنگ نويسي و انشا و ترسل در حيات فكري و فرهنگي شبه قاره سهمي بسيار بزرگ داشته است. مهم‌ترين تذكره‌هاي احوال ادبا و شعراي پارسي گوي و پارسي نويس، از لباب الالباب عوفي (تأليف؛ ح 625 ق / 1228 م)، هفت اقليم امين احمد رازي (تأليف: ح 1002 ق / 1594 م)، خلاصه الاشعار تقي‌الدين كاشي (تأليف: ح 1016 ق) و عرفات العاشقين تقي‌الدين اوحدي (تأليف: ح 1025 ق)، تا مرآت الخيال شيرخان لودي (تأليف: 1102 ق)، سفينه خوشگو از بندر ابن داس خوشگو (تأليف: ح 1150 ق)، خزانه عامره آزاد بلگرامي (‌تأليف: 1176 ق)، مجمع النفائس سراج الدين عليخان آرزو (تأليف: 1164 ق) و دهها مجموعه ديگر كه تذكره‌هاي عمومي بوده‌اند و به ذكر احوال و نقل نمونه‌هايي از اشعار سخن سرايان پارسي زبان از آغاز ظهور شعر و ادب زبان دري اختصاص دارند، همگي در اين سرزمين نگارش يافته‌اند. از جمله آثار مهم در اين زمينه كتاب معروف مجالس المؤمنين قاضي نور الله شوشتري (د 1019 ق / 1610 م) است كه در فاصله سالهاي 998 تا 1010 ق تأليف شده، و شرح احوال و ذكر آثار و نمونه‌هايي از اشعار جمعي از دانشمندان و شاعران و مؤلفان جهان اسلام را شامل است. علاوه بر اينگونه تذكره‌هاي عمومي، شمار بسياري از تذكره‌هاي دوره‌اي و محلي نيز كه به شعر و ادب فارسي در نواحي مختلف يا دوره‌اي خاص تعلق دارند، در سده‌هاي اخير نوشته شده‌اند كه از رواج و اهميت زبان فارسي و فرهنگ اسلامي ايران در سراسر شبه قاره و تأثير آن در فكر و روح مردم آن نواحي حكايت دارند. اين تذكره‌ها از لحاظ تاريخ شعر و ادب فارسي در سراسر مناطق فارسي زبان جهان اهميت خاص دارند و هيچ محققي نيست كه در تحقيق در اين زمينه‌ها از اين آثار بي‌نياز باشد.
در فرهنگ نويسي و بررسيهاي مربوط به زبان نيز دانشمندان فارسي زبان يا فارسي دان شبه قاره آثار فراوان پديد آورده‌اند، و همچنان كه ايرانيان در فرهنگ نويسي زبان عرب و صر ف و نحو و صنايع ادبي آن پيشگام و مبتكر بوده‌اند و مهم‌ترين تأليفات در اين زمينه‌ها به صاحب نظران ايراني تعلق دارد، جامع‌ترين كتابهاي لغت فارسي نيز تا اين اواخر در سرزمين هند و به دست دانشوران ساكن در آنجا تأليف شده است.
نخستين فرهنگ فارسي در اين ناحيه فرهنگ قوّاس است كه در دوران سلطنت علاء الدين محمد شاه خلجي (695 ـ 715 ق) به كوشش فخر الدين مباركشاه غزنوي، معروف به قواس گرد آوري و تأليف شده، و مؤلف در تنظيم واژه‌ها روش اسدي طوسي را با دامنه‌اي وسيع‌تر در پيش گرفته است. تا سده 10 ق / 16 م چند كتاب لغت فارسي، چون ادات الفضلاء قاضي بدر الدين دهلوي (تأليف: 822 ق)، شرفنامه شيخ ابراهيم قوام فاروقي (تأليف: 877 ق) و مؤيد الفضلا محمد بن لاد لاهوري (تأليف: 925 ق) در اين سرزمين نگارش يافت و اين اساس و مبنايي شد كه در سده‌هاي بعد با تأليف و تنظيم فرهنگهاي بزرگ و معتبري چون كشف اللغات عبدالرحيم بهاري (سده 10 ق)، مدار الافاضل الله داد فيضي (تأليف: 1001 ق)، فرهنگ جهانگيري از جمال الدين حسين اينجو (تأليف: 1017 ق)، برهان قاطع محمد حسين ابن خلف تبريزي (تأليف: 1062 ق)، فرهنگ رشيدي از عبدالرشيد تتوي (تأليف: 1064 ق)، سراج اللغات و چراغ هدايت سراج الدين عليخان آرزو (تأليف: 1147 ق)، مرآت الاصطلاح آننده رام مخلص (تأليف‌‌: 1158 ق)، بهار عجم از تيكچندبهار (تأليف: 1162 ق)، نوادر المصادر از همو (تأليف: 1166 ق)، مصطلحات الشعراء وارسته سيالكوتي (تأليف: 1180 ق)، هفت قلزم غازي الدين حيدر، پادشاه اود (تأليف: 1229 ق)، غياث اللغات محمد غياث الدين (تأليف: 1242 ق)، فرهنگ آنندراج از محمد پادشاه (تأليف: 1306 ق)، آصف اللغات از نواب عزيز جنگ بهادر (تأليف: 1325 ـ 1340 ق، ناتمام)، فرهنگ نظام از محمد علي داعي الاسلام (تأليف: 1346 ـ 1358 ق) در مراكز علمي و فرهنگي شبه قاره ادامه يافت.
علاوه بر كتب لغت فارسي، در لغت نويسي زبان عربي به فارسي نيز در اين سرزمين كارهاي مهم و سودمند انجام گر فته است و بعضي از كتب مهم در اين زمينه، چون ترجمه و شرح قاموس فيروز آبادي، منتخب اللغات شاهجهاني و كتاب معروف منتهي ‌الا رب، به دست دانشمندان مقيم شهرهاي شبه قاره تصنيف و تأليف يافته‌اند.
انشا و ترسل نيز از شعب عمده ادب فارسي بود كه هم در دربارهاي سلاطين و دستگاههاي اميران و حكمرانان محلي جايگاه و اهميت خاص داشت و هم در ميان صوفيه و اهل علم. چندين كتاب در قواعد و اصول انشا از سده‌هاي 8 و 9 ق تا دوره‌هاي اخير تأليف يافته، و مجموعه‌هاي فراوان از مراسلات درباري و ديواني و مكاتيب عارفان و صوفيه ترتيب داده شده كه بسياري از آنها به طبع نيز رسيده است. اصول انشا و نامه‌نگاري در شبه قاره در حقيقت دنباله اين فن در ايران است و اهل انشا و ترسل از آثار دبيران و نويسندگان فارسي زبان ايراني تقليد مي‌كرده‌اند، ليكن در دوره‌هاي حكومت بابريان در شمال و سلاطين دكن شيوه‌اي خاص در ميان مترسلان پديد آمد كه از لحاظ زبان و شيوه نگارش با روش پيشينيان تفاوت دارد و عبارات پيچيده و غامض و فراواني صنايع لفظي و تشبيهات و استعارات غريب غالباً فهم مطالب را دشوار مي‌سازد. ولي در دوره‌هاي اخير ظهور فن انشا و ترسل در زبان اردو و آشنايي با شيوه‌هاي نامه نگاري اروپاييان موجب شد كه ترسل فارسي نيز به سوي سادگي و روشني بيان گرايش يابد.
نظم و نثر زبان عربي از آغاز ورود اسلام به سند و سواحل جنوبي هند با اشخاصي از اعراب كه همراه نخستين فاتحان و مهاجران مسلمان به آن نواحي رفته، و سكني گزيده بودند، شروع شد و با آثار و سروده‌هاي شاعراني چون ابوعطاء سندي، ابوضلع سندي و كشاجم سندي ادامه يافت و تا دوره‌هاي اخير در شهرهاي ايالات شمالي و جنوبي همچنان باقي بوده است. در لغت عرب و فرهنگ نويسي اين زبان نيز دانشمندان مسلمان هندي آثار ارزشمندي پديد آورده‌اند. از رضي الدين صغاني (د 650 ق / 1252 م) اديب و دانشمند لغوي معروف لاهور چند تأليف مهم در لغت بر جاي مانده است. از جمله التكمله و الذيل و الصله، كه ذيلي است بر صحاح جوهري، مجمع البحرين و العباب كه هر سه از آثار ارزشمند در اين زمينه‌اند. كتاب لغت بزرگ و معروف تاج العروس كه شرح مفصلي است بر قاموس فيروز آبادي، از آثار مرتضي زبيدي بلگرامي (د 1205 ق / 1791 م) است كه در بلگرام زاده شد و پس از تحصيل مقدمات علوم به دهلي رفت و نزد شاه ولي الله دهلوي به تحصيل علوم ديني پرداخت و در 1163 ق رهسپار كشورهاي عربي شد. علاوه بر كتب لغت، چند تاليف مهم ديگر به زبان عربي در هند به انجام رسيده است كه از معتبرترين مراجع علمي به شمار مي‌روند، از آن جمله مي‌توان از كتاب معروف كشاف اصطلاحات الفنون محمد تهانوي (د ح 1158 ق) و كتاب تراجم و احوال مفصل و مبسوط نزهه الخواطر عبدالحي بن فخر الدين حسني (د 1341 ق) كه شامل شرح احوال و آثار دانشمندان و بزرگان علم و ادب هند است، ياد كرد.
در علوم ديني، چون فقه، اصول، تفسير و عقايد دانشمندان مسلمان هند از سده 8 ق به بعد به كتب معتبري كه در اين علوم در ممالك اسلامي نوشته شده بود، نظر داشتند. چنانكه ابوبكر بن تاج ملتاني (د بعد از 736 ق / 1336 م) كتاب خلاصه جواهر القرآن را در تلخيص جواهر القرآن غزالي نوشت و احياء العلوم او را نيز به نام خلاصه الاحكام بشرط الايمان و الاسلام خلاصه كرد. وي كتاب الحج و المناسك را نيز طبق اصول فقه حنفي تأليف كرد. كتاب تبصير الرحمان و تيسير المنان في تفسير القرآن از علي بن احمد مهائمي (د 835 ق / 1432 م) به شيوه تفسير جلالين تأليف شده، و مؤلف كتابي نيز در فقه شافعي به نام فقه مخدومي تصنيف كرده است. علي متقي برهانپوري (د 973 ق / 1565 م) شئون المنزلات را در شأن نزول آيات قرآني نوشت و از آثار ديگر او كتاب كنز العمال در حديث است. از ديگر آثار مهم در اين زمينه يكي كتاب التفسير المحمدي از شيخ محمد بن احمد گجراتي (د 982 ق / 1574 م) است و نيز ترجمه القرآن شيخ محب الله اله آبادي (د 1058 ق / 1648 م) كه تفسيري است عرفاني به روش توحيد وجودي و مبتني بر آراء ابن عربي. فيضي دكني تفسيري نوشته است به نام سواطع الالهام كه يكسره به حروف بي‌نقطه (مهمله) است، التفسيرات الاحمديه، از شيخ احمد صديقي، معرف به ملاجيون (د 1130 ق / 1718 م) شرح گزيده‌اي از آيات قرآني است كه استنباط احكام شرعي بر آنها مبتني است. فتح الخبير بما لابد من حفظه في علم التفسير، از شاه ولي الله دهلوي كه بخشي است از الفوز الكبير في اصول التفسير او، و احاديثي را كه در تفسير آيات به كار مي‌رود، گرد آورده است. تفسير مظهري، تأليف قاضي ثناء الله پاني پتي (د 1225 ق / 1810 م) كه به نام مراد و شيخ خود ميرزا مظهر جان جانان تأليف كرده است. سيد احمد خان نيز تفسيري بر قرآن كريم نوشته است به نام التحرير في اصول التفسير كه به روش فكري و كلامي خاص اوست. تفسير ترجمان القرآن، از ابوالكلام آزاد كه كوششي است در نزديك كردن فكر مسلمانان جهان جديد با اصول اعتقادي و بنيادي اسلام.
در علوم و فنون مختلف نيز چون پزشكي، رياضيات و نجوم مسلمانان شبه قاره آثار فراوان پديد آوردند و همچنان كه در سده‌هاي نخستين هجري غالباً دانشمندان هندي در نقل علوم آن سرزمين به جهان سهم بزرگ داشتند، در دوره حكومت اسلامي مهاجران مسلمان واسطه ميان مدارس ممالك اسلامي و مراكز علمي شبه قاره بودند. اصطلاحات نجومي عربي كه در آثار منجمان هندو مذهب به زبان سنسكريت وارده شده است، نشان مي‌دهد كه علوم مسلمانان به مجامع علمي هندوان نيز راه يافته بود. در معماري و نقاشي و خطاطي و تذهيب كاري و ساير شعب فنون صنعتگران و هنرمندان مسلمان ميان هند و كشورهاي اسلامي پيوند و ارتباط بر قرار كردند در معماري اسلامي شبه قاره، از نخستين آثار و بناها، چون مسجد قوه الاسلام و قطب منار در نزديكي دهلي تركيب هنر اسلامي با عناصر بومي مشهود است؛ هر چه به دورانهاي متأخر نزديك‌تر مي‌شويم خصوصاً بعد از بازگشت همايون از ايران و شروع حكومت بابريان و مهاجرت گروههايي از صنعتگران ايراني به دهلي و شهرهاي بزرگ‌هند، اين‌تركيب كامل‌تر وغني‌تر مي‌شود ودرآثاري‌چون مقبره‌همايون در دهلي و تاج محل در آگره، جامع‌مسجد ومقبره عادل‌شاه ثاني در بيجاپور و چهار منار و مكه مسجد و جامع مسجد حيدر آباد دكن به اوج كمال خود مي‌رسد و آثار اين‌تركيب با هماهنگي كامل حتي در معابد هندوان نيز ديده مي‌شود.
در موسيقي آميزش اجزاء و عناصر هندي با نغمه‌ها و آهنگهايي كه مسلمانان با خود آورده بودند، موجب غنا و گسترش دامنه اين هنر شده بود و خصوصاً خانقاههاي صوفيه و مجالس قوالي و سماع و نيز ملازمه جشنها و مراسم ديني با موسيقي و آواز در رشد و رواج اين هنر بسيار دخيل و مؤثر بوده است. از اسامي برخي از آلات موسيقي، چون رباب، سرود، طاووس، دلربا، سي‌تار، تنبور، طبله، شهناي و غيره مي‌توان به اصل ايراني و تأثير موسيقي كشورهاي اسلامي در اين سرزمين پي برد. امير خسرو دهلوي، شاعر و اديب بزرگ سده‌هاي 7و8 ق در موسيقي مهارت و آگاهي تمام داشت و از تركيب نواهاي هندي و ايراني تحولي در اين هنر پديد آورد و چندين مقام و نغمه جديد، چون عشاق، موافق، قول، ترانه و خيال به موسيقي بومي هند افزود. گفته‌اند كه سي‌تار را وي از تكامل ويناي هندي و تنبور ايراني اختراع نمود. او در ترويج قوالي نيز مؤثر بوده است‌. شاهان بابري، از بابر و همايون تا اورنگ زيب و جانشينان او، همگي دوستار هنر بودند و بيشتر آنان خود شعر مي‌گفتند و نقاشي مي‌كردند. به همين سبب، در سده‌هاي 10 ـ 13 ق / 16 ـ 19 م انواع هنرها از خطاطي و تذهيب كاري تا نقاشي و معماري، در دهلي و پنجاب، و به تبع آن در دكن، كشمير، گجرات و بنگال رشد و ارتقاء تمام يافت. چون در اين سده‌ها، خصوصاً در دوران صفويه، روابط ميان ايران و هند بسيار نزديك و گسترده بود، گروههايي از هنرمندان و صنعتگران ايراني به مراكز مهم هند مهاجرت كردند و در دربارهاي دهلي و دكن مقيم شدند و از اين راه، با تركيب اشكال و عناصر هنري و ذوقي ايراني و هندي در كليه شعب هنرها آثاري پديد آمد كه در عين تركيبي بودن، همگي ويژگيهاي خاص خود را داشتند؛ و امروز نمونه‌هاي بسيار از آنها در موزه‌ها و مجموعه‌هاي شخصي در غرب و در شبه قاره ديده مي‌شود.
به گفته ابوالفضل علامي، وزير اكبر شاه در اطراف قصر سلطنتي و بناهاي مجاور آن در زمان او بيش از 100 كارگاه (كارخانجات) صنايع مختلف تأسيس شده بود.
يكي از مهم‌ترين آثار و نتايج ورود اسلام به شبه قاره هند ايجاد موجبات و امكانات براي رشد و تكامل زبانهاي محلي و پيدايش ادبيات مكتوب به زبانهايي چون كشميري، پنجابي و بنگالي بود كه غالباً به تشويق حكام مسلمان انجام مي‌گرفت. علاوه بر اينكه در نتيجه ارتباط مردم بومي با دستگاههاي دولتي و كارگزاران و ديوانيان، شمار قابل ملاحظه‌اي از لغات و تعبيرات فارسي و عربي در زبانهاي محلي وارد، و موجب گسترش دامنه واژگان و تواناتر شدن آنها مي‌شد، در سراسر شبه قاره، در مناطقي كه قلمرو سلاطين مسلمان بود، زبان جديدي به وجود آمد كه به تدريج در ميان مهاجران و بوميان رواج يافت و وسيله تفاهم مشترك و ارتباط ميان ساكنان مسلمان و غير مسلمان اين مناطق شد. اين زبان جديد كه در آغاز به هندوي و ريخته و بعدها به اردو و هندوستاني شهرت يافت، زبان عام و مشترك مسلمانان شبه قاره شد و از سده 11 ق به بعد، به تدريج ادبيات منظوم و منثور بسيار غني و پر تنوعي يافت كه يكي دو قرن به موازات زبان فارسي، و در يكي دو قرن اخير مستقلاً وسيله بيان و جلوه‌گاه فكر و ذوق مردم مسلمان آن سرزمين شد. در طول 3 قرن گذشته كتابهاي بسيار در زمينه هاي مختلف علمي و ادبي و نيز در تفسير و فقه و حديث و ديگر علوم اسلامي به اين زبان نوشته شده است. در طول سالهاي مبارزات استقلال طلبي و آزاديخواهي هند، زبان اردو قوت و قابليت‌تمام‌حاصل كرد و در تثبيت هويت ديني و ملي مسلمانان آن سرزمين سهم بسيار بزرگ داشت.
چنانكه قبلاً اشاره شد، اسلام در آغاز ورود به هند همواره توده‌هاي محروم طبقات پايين اجتماع را به خود جلب مي‌كرده، و از همين روي، در حيات ديني و اجتماعي آن مردم و در تحولاتي كه در اعمال و آداب و در اصول اعتقادي آنان روي داده، تأثير كلي داشته است. گرايشهاي توحيدي، مخالفت با پرستش اصنام، مخالفت با سيطره طبقه برهمن بر حيات ديني و اعتقادي مردم و انحصاري بودن علوم و آداب ديني در اين طبقه، اعتراض به اشكال تعبدي و خشك و بي‌روح اعمال ديني، گشوده شدن درهاي معابد به روي طبقه «شودرا» (كه افراد آن از ديدگاه طبقات بالا نجس، و ديدارشان شوم شناخته مي‌شود)، مخالفت با رسم «ستي» (سوزاندن زنان شوي مرده در آتش با جسد شوهرانشان)، مجاز شمردن ازدواج بيوگان، پذيرفتن پيروان اديان ديگر در جامعه و رعايت حرمت آنان، تحولاتي بود كه در سده‌هاي مياني تاريخ هند و دوران حكومت اسلامي در آن سرزمين در عوالم ديني و اعتقادي مردم هندو مذهب پديد آمده بود. هر چند كه بعضي از اين امور به تنهايي و جداگانه قبلاً در جوامع هندوان ديده مي‌شد، ليكن ظهور همگي يا اغلب آنها با هم در اين دوران و اختلاف بنيادي آنها با نظام فكري و اعتقادي برهمني از يكسو، و شباهت نزديك آنها با اصول و موازين اسلامي از سوي ديگر، نشان مي‌دهد كه اين ديانت نو در اين محيط جديد تا چه اندازه مؤثر، و در دگرگون كردن اشكال و اصول اعتقادي و اجتماعي تا چه حد دخيل بوده است. اشكال نخستين اين دگرگونيها، چنانكه پيش از اين گفته شد، در سده‌هاي نخست ورود مسلمانان به شهرها و بنادر جنوبي در ميان پيشوايان و شاعران نهضت بهكتي (عبادت عاشقانه و اخلاص در فكر و عمل) ديده مي‌شد، ولي بعد از تشكيل حكومتهاي اسلامي در اين نواحي و غلبه اسلام بر حيات اجتماعي و سياسي اين سرزمين، نهضت بهكتي از جنوب به شمال روي آورد و به موازات توسعه و نفوذ اسلام در شهرها و روستاها و تأسيس خانقاههاي صوفيه و مراكز اجتماعي و تبليغات آنان، اين نهضت نيز نيرو گرفت و رو به رشد و گسترش نهاد. يكي از معروف‌ترين اشخاص كه در اين جريان در شمال مؤثر بود و آن را رواج داد، مردي بود هندوزاده، به نام كبير يا كبير داس (سده 9 ق / 15 م) كه در خانواده‌اي مسلمان در شهر بنارس پرورش‌يافت ودرآنجابه راماننده كه خود ازشاگردان‌مكتب راما‌نوجا، و از مبلغان آراء توحيدي بود، پيوست.
كبير با عقايد اسلامي و اصطلاحات عرفاني صوفيه آشنا بود و سعي داشت كه اسلام و ديانت هندويي را به هم نزديك، و اختلافات آنها را اموري صوري و ظاهري قلمداد كند. وي در اشعار خود «راما» را با «رحمان» و «رحيم» و كعبه را با «كيلاس» (كوهي كه مقام شيوا تصور مي‌شود) يكي مي‌شمرد و تعصبات ارباب مذاهب را جاهلانه و نادرست مي‌دانست. مخالفت با اشكال تعبدي و خشك و بي‌روح اعمال ديني، مخالفت با پرستش اصنام در معابد، نيز مخالفت با محصور و محدود كردن خداوند در جايگاهي معين، اعتراض به سيطره طبقه برهمن بر حيات ديني و ايماني مردم، پرستش خداي يگانه به نامهاي مختلف، عبادت عاشقانه آزاد و اخلاص و پاكي دل در برابر اعمال تقليدي و كوركورانه، اساس فكر كبير و پيروان او بود. طريقه كبير (كبير پانتهه) در سراسر نواحي شمالي شبه قاره گسترش يافت و كساني چون دادو، رام داس، نانَك (بنيان گذار مذهب سيك)، چايتانيه (شاعر عارف بنگالي) از پيروان افكار و روش او بودند و حتي رابيندرانات تاگور (1861 ـ 1941 م) شاعر و حكيم معروف هند كه 100 غزل واره از سروده‌هاي او را به زبان انگليسي ترجمه كرده، در جهان بيني توحيدي و عرفاني خود از افكار كبير و جريان بهكتي تأثير پذيرفته است. نانك (1469 ـ 1538 م) نيز از كساني بود كه در جواني روزگاري در دستگاه دولت خان لودي، حكمران پنجاب، به كارهاي ديواني مشغول بوده، و طبعاً با آراء و عقايد اسلامي انس و الفت داشته است. وي در اواسط عمر به ترك و تجرد روي آورد و سالها در شهرهاي هند، ايران و حجاز به سير و سياحت پرداخت و سرانجام، به زادگاه خود بازگشت و ديني نو تأسيس كرد كه از اصول عقايد و نظرگاه توحيدي از يك سو به مكتب بهكتي و افكار كبير بستگي دارد و از سوي ديگر از اسلام و آراء صوفيه تأثير پذيرفته، با مبادي اعتقادي اسلامي موارد اشتراك و مشابهت فراوان دارد.
عامل بسيار مهم در رساندن پيام برابري و عدالت اسلام به اعماق جامعه هندويي تبليغات و فعاليتهاي مشايخ صوفيه بود. حتي پيش از ظهور سلسله‌هاي سهرورديه، چشتيه و قادريه در شبه قاره و تشكيل خانقاههاي آنان، بنابر برخي روايات كساني از صوفيه در نواحي غربي و جنوبي هند اقامت جسته، و با مردم بومي آميزش داشته، و به تعليم و تبليغ آراء و آداب صوفيانه مشغول بوده‌اند. امروزه نيز غالباً در مراسم «عرس» كه بر آرامگاههاي مشايخ و پيران صوفيه در نقاط مختلف برگزار مي‌شود، گروههايي از مردم بومي ـ هندو و مسلمان ـ گرد مي‌آيند و اعمال و آداب مربوط به عرس را مشتركاً به جا مي‌آورند. در دوران حكومت سلاطين دهلي، و مخصوصاً بعد از حمله مغول به خراسان و عراق، سلسله‌هاي معروف صوفيه از آن نواحي به شهرهاي شمالي و مراكز حكومت اسلامي شبه قاره روي آور شدند و شعبه‌ها و شاخه‌هاي آنها در تمامي مناطق اين سرزمين، در روستاها و نقاط دور افتاده پراكنده گرديدند.
مشايخ اين سلسله‌ها در ميان مردم حرمت و محبوبيت خاص داشتند و سلاطين و مراكز قدرت نيز طبعاً به جلب نظر و توجه آنان سعي داشتند، ولي بسياري از آنان از نزديك شدن به دربار سلاطين اجتناب مي‌ورزيدند. در خانقاهها مجالس وعظ و سماع گاهي به زبان فارسي و غالباً به زبانهاي محلي برگزار مي‌شد و قوالي معمولاً با «راگها» و آوازهاي هندي همراه بود. بوميان هندو مذهب در شهرها و روستاها به اين مراكز جلب مي‌شدند و رفته رفته در فضاي روحانيت عرفاني و اخوت صوفيانه اسلامي تحت تأثير تعليمات مشايخ قرار مي‌گرفتند.
جمعيت عظيم و فراگير مسلمان شبه قاره كه امروز نزديك به نيمي از ساكنان اين سرزمين بسيار وسيع را تشكيل مي‌دهند، كلاً در اصل از همين مردمان بوميند و فرزندان و بازماندگان مهاجر غير بومي كه از نقاط ديگر آمده‌اند، تنها بخش كوچكي از اين توده بزرگ را تشكيل مي‌دهند. شخصيتهاي بزرگ و برجسته و مؤثري از صوفيه، چون خواجه معين الدين چشتي (د 634 ق / 1236 م)، مؤسس طريقه چشتيه در هند و خليفه او بختيار كاكي (د 635 ق)، و نيز فريد الدين شكر گنج معروف به بابا فريد (د 665 ق / 1266 م)، قاضي حميد الدين ناگوري (د 678 ق / 1279 م)، نظام الدين اوليا (د 725 ق / 1325 م) و نصير الدين چراغ دهلي (د 757 ق / 1356 م) از بزرگان اين سلسله؛ بهاء الدين زكريا ملتاني (د 666 ق) مؤسس سلسله سهرورديه در شبه قاره و فرزند و خليفه او صدر الدين و مريدان صدرالدين، سيد جلال بخاري، معروف به سرخ پوش (د 695 ق / 1296 م)، شيخ احمد معشوق و لعل شهباز و مشايخ ديگر اين سلسله چون سيد جلال الدين، معروف به مخدوم جهانيان جهان گشت بخاري (د 786 ق / 1384 م)، ميران محمد شاه، معروف به موج دريا (د 1013 ق / 1604 م) و پيران و مشايخ سلسله‌هاي منشعب از سهرورديه؛ و نيز سيد محمد غوث (د 923 ق / 1517 م) مؤسس سلسله قادريه در هند، فرزند و جانشين او، عبدالقادر ثاني (د 940 ق / 1533 م)، بهلول شاه دريايي، شاه لعل حسين (د 1008 ق / 1599 م)، ميان مير (د 1046 ق / 1636 م)، ملاشاه و مريد او شاهزاده دارا شكوه فرزند شاهجهان، و گروه ديگري از وابستگان به اين سلسله‌ها؛ و پيروان سلسله شطّاريه چون شيخ عبدالله شطار (د 832 ق / 1428 م) و شاه محمد غوث گوالياري (د 971 ق / 1563 م) و شاه وجيه الدين (د 1018 ق / 1609 م) در ملتان، لاهور، دهلي و اجمير؛ و كساني چون اشرف الدين معروف به بلبل شاه (د 727 ق / 1327 م) كه پادشاه بودايي كشمير را مسلمان كرد، سيد علي همداني (د 787 ق / 1385 م)، مؤسس سلسله كبرويه در كشمير، شيخ نور الدين ريشي (د 842 ق / 1438 م) و بابا داوود خاكي (د 994 ق / 1585 م) و پيروان شيعي مذهب سيد محمد نور بخش در آن ناحيه؛ شيخ برهان الدين غريب، محمد گيسو دراز (د 825 ق / 1422 م) و شيخ برهان الدين شطاري (د 1083 ق / 1672 م) در دكن‌؛ جلال الدين تبريزي (د 642 ق / 1244 م)، اخي سراج الدين (د 758 ق / 1357 م)، نورالدين قطب عالم (د 851 ق / 1447 م) و سيد الله بخش گيلاني (د 995 ق / 1586 م) در بنگال؛ و گروه كثير ديگري از پيران و مشايخ سلسله‌هاي مختلف در سراسر شبه قاره در خانقاهها و مساجد و تكيه‌ها با جد و جهد به تبليغ و ترويج اسلام به گونه‌اي كه با طبع و ذوق و روحيات مردم بومي ملايم و سازگار باشد، اشتغال داشته، و در اين راه بيش از هر عامل ديگري مؤثر بوده‌اند.
در ميان سلاطين و امراي مسلمان نيز كساني بودند كه در برابر بوميان هندو مذهب روش مسالمت آميز و دوستانه داشتند و با حرمت نهادن به آداب و رسوم و امور ديني و عبادي آنان و برقرار كردن عدالت در ميان تمامي رعاياي خود محبت و اعتماد اكثريت مردمان سرزمينهايي را كه زير فرمان داشتند، به سوي خود جلب مي‌كردند. سلطان زين‌العابدين كشميري (823 ـ 877 ق / 1420 ـ 1427 م) در عين اينكه به شعر و ادب فارسي و معارف خانقاهي اسلامي توجه خاص داشت، در تقويت و ترويج زبان كشميري نيز كوشا بود و به فرمان او برخي از آثار ديني هندوان به اين زبان ترجمه شد. همچنين داستان يوسف و زليخاي عبدالرحمان جامي از فارسي به سنسكريت نقل گرديد و تاريخ معروف كشمير موسوم به راج ترنگيني كه در سده 6 ق / 12 م به زبان سنسكريت نوشته شده بود، تا سده 9 ق / 15 م ادامه يافت و به زبان كشميري نيز ترجمه شد. از زمان اين پادشاه برهمنان كشميري، خصوصاً قبيله ساپرو به تحصيل زبان فارسي و فرهنگ اسلامي مشغول شدند و در دوره‌هاي بعد در دربار سلاطين بابري هند مشاغل و مقامات ديواني را به خود اختصاص دادند. خانواده جواهر لعل نهرو به اين طبقه تعلق داشت و اجداد اقبال لاهوري، شاعر و متفكر معاصر پاكستاني از اين گروه بودند.
پيش از زين‌العابدين، محمد بن تغلق و پس از او علاء الدين حسين شاه بنگالي، بهلول شاه لودي و شير شاه سوري نيز با اتباع هندو مذهب رفتاري مبتني بر رعايت حقوق اجتماعي و حفظ عدالت داشتند. ولي از آغاز حكومت اكبر شاه بابري (964 ـ 1014 ق / 1556 ـ 1605 م) وضع جامعه هندو مذهب در حكومت اسلامي دگرگون شد، رسم پرداخت جزيه منسوخ گرديد (چنانكه در زمان سلطان زين‌العابدين كشميري نيز منسوخ شده بود)، تعمير معابد و تأسيس معابد جديد رسماً مجاز شد و هندوان در تصدي كارهاي دولتي با مسلمانان برابر به شمار آمدند، و ترجمه آثار علمي و ديني و عرفاني هندويي به زبان فارسي، و مطالعه و تلخيص و تفسير و استنساخ اين آثار در ميان هندوان و مسلمانان رواج گرفت. حركتي كه در دوره اكبر شاه براي ايجاد محيط تفاهم مشترك و همزيستي آغاز شده بود، در زمان جانشينان او، جهانگير و شاهجهان ادامه داشت و فرزند شاهجهان، محمد داراشكوه در اين راه جد و جهد تمام داشت. وي با عارفان و سالكان مسلمان و هندو مصاحبت و معاشرت داشت و علاوه بر كتابها و رساله‌هايي كه خود او در تطبيق مباني عرفاني و ديني اسلام و ديانت هندويي نوشت، شماري از كتب بسيار مهم هندوان را نيز به ياري جمعي از دانشمندان هندو به فارسي ترجمه كرد؛ اما با غلبه اورنگ زيب (‌عالمگير)، فرزند ديگر شاهجهان بر داراشكوه، و كشته شدن اين شاهزاده روشن بين و آزاده به دست برادر، جرياني كه از چند قرن پيش در جهت ايجاد تفاهم ميان هندوان و مسلمانان آغاز شده، و طبقات مختلف جامعه هندو مذهب را با چهره لطف آميز و بشر دوستانه اسلام و فرهنگ و معنويت آن آشنا كرده بود، به آخر رسيد.
از اوايل حكومت اسلامي در هند بسياري از فقها و متشرعان بودند كه با مساهله و اغماض نسبت به مشركان و بت پرستان مخالفت داشتند و سياست و رفتار سلاطين و امرايي را كه چنين روشي در پيش مي‌گرفتند، مورد اعتراض و انتقاد قرار مي‌دادند؛ ولي سياست ديني اكبر شاه و رفتار او با پيروان اديان ديگر، و خصوصاً نظريه «صلح كل» و «دين الهي» ساخته و پرداخته او و همفكرانش و بدعت گذاريهاي ديگر او به گونه‌اي بود كه با مباني اعتقادي جامعه ديني اسلامي منافات كلي داشت و مخالفت صريح كساني چون عبدالقادر بدائوني مورخ و دانشمند مشهور، و شيخ احمد سرهندي، صوفي طريقه نقشبندي و از علماي ديني را به شدت برانگيخته بود. اين دو جريان مخالف در دوران سلطنت جهانگير و شاهجهان نيز ادامه داشت. از يك سو دربار شاهي و دستگاه حكومت مركزي همزيستي مسالمت آميز و سازش با اكثريت هندو مذهب را لازمه دوام و بقاي خود مي‌دانست و مقابله خصمانه و اعمال جبر و زور را خطرناك و ناممكن مي‌ديد، و از سوي ديگر علماي متشرع و سنت گرا هر گونه سهل گيري و مسامحه در امور ديني و انحراف از اصول و احكام را شديداً محكوم مي‌كردند و حكومت اسلامي را مجري آن احكام مي‌خواستند. كشاكش و منازعه داراشكوه و اورنگ زيب در حقيقت نقطه برخورد و مقابله اين گرايش بنيادي و سابقه‌دار در نهاد حكومت اسلامي شبه قاره بود كه هنوز در آن سرزمين وسيع به اشكال و صور مختلف خود نمايي مي‌كند.
اورنگ زيب در مقابل روش مسالمت آميز داراشكوه با جناح سنت گرا و سخت گير جامعه مسلمان همراه و هم آواز شد، سياست آزار هندوان را در پيش گرفت و تحميل جزيه و مالياتهاي سنگين بر آنان و تخريب بتخانه‌ها را در رأس اقدامات خود قرار داد. بعد از اورنگ زيب، بدبيني و وحشتي كه از اين طريق ميان دو بخش بزرگ اجتماع پديد آمده بود، موجب تضعيف حكومت اسلامي شد و راه را براي هجوم نيروهاي خارجي باز كرد. درگيريهاي دولت مركزي با قبايل و حكام محلي و ناتواني روز افزون آن سرانجام به جايي رسيد كه اندكي پس از حمله نادر شاه افشار از ايران (1151 ـ 1152 ق / 1738 ـ 1739 م) و تاخت و تاز احمد شاه دراني از افغانستان، قواي بريتانيايي بدون هيچ گونه مقاومتي بر بخشهاي مختلف كشور مسلط شدند (1161 ق / 1748 م) و دربار دهلي را دست نشانده خود كردند. اقدامات كساني چون نواب حيدر علي خان بهادر (1135 ـ 1197 ق / 1722 ـ 1782 م) و پسرش تيپو سلطان (1198 ـ 1214 ق / 1783 ـ 1799 م)‌، حكمرانان شيعي مذهب ميسور كه مي‌كوشيدند تا با ياري گرفتن از مأموران و نيروهاي فرانسوي حكومت اسلامي هند را از چنگال قدرت استعماري بريتانيا خلاص كنند، هيچ گونه پشتوانه‌اي از درون كشور به دست نياورد و در هم كوبيده شد. آخرين كوشش در اين راه انقلاب 1857 ـ 1858 م يا «شورش سپاهيان» بود كه گر چه سپاهيان مسلمان و هندو با هم در آن شركت داشتند، ولي آن نيز سرانجام، به سبب اختلافات داخلي و خصومتهاي محلي بي‌اثر ماند و به شدت سركوب شد. اين پايان حكومت اسلامي در هند بود و پس از آن تمامي سرزمين گسترده هند رسماً مستعمره دولت بريتانيا شد.
بعد از زمان اورنگ زيب جامعه اسلامي هند مي‌كوشيد تا به نوعي وحدت و انسجام در داخل خود دست يابد و بر مشكلات گوناگوني كه پيش آمده بود، فائق گردد. رهبران طريقه نقشبنديه از آغاز ورود به اين ناحيه در سده 10 ق / 16 م همواره به سياست ديني اكبر شاه و جهانگير و شاهجهان معترض بودند و خود را مدافع احكام و موازين شرع مي‌دانستند، و در دوران سلطنت اورنگ زيب در تعيين مشي سياسي او مداخله‌اي مؤثر داشتند. آخرين شخصيت مهم اين سلسله شاه ولي الله دهلوي (د 1176 ق / 1762 م) بود كه پدرش در تأليف فتاوي عالمگيري شركت داشت و خودش در دوران تحصيل در مدينه و حجاز با عقايد ابن تيميه و مبادي فكري محمد بن عبدالوهاب آشنا شده بود. وي مي‌خواست كه بر مبناي اصول فقه مالكي اختلافات ميان مكاتب و مذاهب اسلامي را بر طرف كند و خود را «قائم الزمان» مي‌خواند و درباره اجتهاد نظريات خاصي داشت كه مبني بر انطباق احكام با احوال و شرايط جاري زمان بود. راهي كه شاه ولي‌الله براي مقابله با مشكلات دوران انحطاط حكومت اسلامي در هند پيشنهاد مي‌كرد، راهي دشوار و غير عملي بود. وي امرا و فرمانروايان مسلمان نواحي مختلف را به اتحاد با هم و جهاد در مقابل قدرتهاي بومي هندو مذهب كه در برابر حكومت ناتوان شده مركزي قد برافراشته بودند، دعوت مي‌كرد، ولي ضعف شديد و مشكلات داخلي اين حكومتهاي محلي و اختلافات آنها با يكديگر و با حكومت مركزي را ناديده مي‌گرفت. ليكن وي در تشخيص چگونگي وضع مسلمانان و چاره جويي عملي و عقل پذير روشي داشت كه در دوره‌هاي بعد درافكارمتفكران مسلمان‌هند وپاكستان، چون سيد احمد خان، شبلي نعماني و محمد اقبال مؤثر افتاد.
بعد از شاه ولي الله، فرزندانش راه و روش او را دنبال كردند و سرانجام، يكي از شاگردان پسرش عبدالعزيز، به نام سيد احمد بريلوي (د 1247 ق / 1831 م) در نيمه اول سده 19 م رهبري اين نهضت فكري را به دست گرفت. سيد احمد از افكار وهابيان حجاز متأثر بود و سعي داشت كه اصلاح و تصفيه اسلام را در هندوستان بر طبق اصول وهابي انجام دهد، اما روحيات و گرايشهاي عمومي مسلمانان شبه قاره با آنگونه خشونت و خشك انديشي سازگار نبود. ولي از سوي ديگر، فعاليتهاي او و همفكرانش كه به «مجاهدين» معروف شده‌اند، در مقابله با تأثيراتي كه آداب و اعمال ديني هندوان در روستاها بر زندگي مسلمانان بر جاي نهاده بود، و در رفع و دفع اين تأثيرات، حائز اهميت بسيار است. اين مجاهدين هندوستان را «مدينه ناقصه» يا «دارالحرب» مي‌دانستند، هم از آن روي كه قدرت بيگانه بريتانيا برآن استيلا يافته بود و هم از آن جهت كه در آن كافران و مشركان بر مسلمانان در آب و خاك سهيم بودند؛ رساندن اين مدينه ناقصه به مدينه تامه يا دارالاسلام تنها از طريق جهاد امكان پذير بود و جماعت مجاهدين در اين راه دست به اقداماتي نيز زده بودند.
جهاد بر ضد حكومت سيكها كه پنجاب و نواحي مرزهاي غربي را متصرف شده بودند و مسلمانان آن مناطق را مورد آزار و اهانت قرار مي‌دادند و نيز دعوت از فرمانروايان بخارا و افغانستان براي احياي حكومت اسلامي در هند، نمونه‌هايي از اقدامات عملي مجاهدين است. نمونه ديگر پيوستن آنان به انقلاب 1857 م بود كه منجر به فروپاشي قدرت آنان شد، ولي هنوز در مرزهاي غربي گروههايي از آنان باقي بودند و در جنگ جهاني اول به جنبش «خلافت» پيوستند. در اوايل سده 20 م به سبب مشكلاتي كه بريتانيا براي تركيه عثماني در اروپا ايجاد كرده بود و به سبب صدماتي كه در طول جنگ از جانب بريتانيا و متحدانش بر حكومت عثماني وارد مي‌شد، مسلمانان شبه قاره به حمايت از مركز خلافت عثماني كه آن را مركز جهان اسلامي تصور مي‌كردند، به پا خاستند و هم صدا با كنگره ملي هند و جامعه هندوان كه آنان نيز از سياستهاي استعماري بريتانيا در هند به ستوه آمده بودند، به اعتراض و انتقاد از راه و روش دولت حاكم برخاستند.
حركت ديگري كه به موازات اقدامات مجاهدين در بنگال پديد آمد، جنبش «فرائضي» بود كه مستقيماً به وهابيت حجاز مربوط مي‌شد و از آن تقليد و پيروي مي‌كرد. مؤسس اين جنبش حاجي شريعت الله (د 1246 ق / 1830 م) بود و پس از او فرزندش ودود ميان (د 1277 ق) آن را رهبري مي‌كرد. يكي از پيروان سيد احمد بريلوي به نام تيتوميان نيز كه در بنگال فعاليت داشت، از جهات بسيار با فرائضيان وهابي مسلك همفكر و همكار بود. كوشش اين دو گروه علاوه بر دور نگهداشتن جامعه روستايي مسلمان از تأثيرات هندويي بومي، اصلاح وضع كار و معيشت كشاورزان مسلمان بنگال در برابر مقرراتي بود كه انگليسيها در اواخر سده 18 م به زيان كشاورزان مسلمان وضع كرده، و اين مردم را به صورت كارگران مزدور زمين داران هندو مذهب در آورده بودند.
فرائضيان زمين را از آن خداوند، و حاصل كار بر روي زمين را متعلق به زارع مي‌دانستند و با پرداخت ماليات مخالفت داشتند. ولي به طور كلي با انقلاب 1857 م و سركوب شدن آن، اوضاع مسلمانان كلاً دگرگون شد. حكومت استعماري، اسلام را، به هر شكل آن، بزرگ‌ترين دشمن و معارض خود مي‌دانست. مسلمانان خود را وارث حكومت هند، و قدرت استعماري را غاصب و متجاوز مي‌شناختند و از موقعيتهايي كه پيش مي‌آمد، براي در هم شكستن قدرت حاكم استفاده مي‌كردند. حكومت استعمارگر كه بر اوضاع تسلط كامل يافته بود، مي‌كوشيد كه اكثريت هندو مذهب را از لحاظ فرهنگي و اقتصادي تقويت كند و اقليت مسلمان را زير دست آن قرار دهد و بدين منظور، با تأسيس مدارس جديد براي هندوان، استخدام آنان در دستگاههاي دولتي، تغيير زبان رسمي از فارسي به انگليسي (در 1835 م)، حمايت از زمين داران هندو در برابر كشاورزان مسلمان، و با تجليل فرهنگ باستاني هندوان، به تقويت روحيه، ايجاد حس مليت و بالا بردن حيثيت اجتماعي هندوان پرداخت. مسلمانان در برابر اين وضع تا دير زماني هيچ گونه روش مقابله منظم و مؤثري نداشتند و تنها مي‌كوشيدند كه اصالت و صحت ديانت خود را در برابر اين وضع حفظ كنند و از همين روي، چنانكه اشاره شد، بيشترين كوشش در اين جهت از سوي علما و رهبران ديني بود و به جوانب ديگر اوضاع جاري و موجود داخلي هند توجهي نمي‌شد. رهبري ديني با پيروان شاه ولي الله و علماي ديوبند بود كه مسأله وحدت و مركزيت جهان اسلام و خلافت عثماني را پيش نظر داشتند و در مساجد خطبه به نام سلطان عثماني خوانده مي‌شد. ظاهراً انگليسيها نيز در بزرگ جلوه دادن خلافت عثماني در انظار مسلمانان و ترغيب آنان در اين جهت دخيل بودند، زيرا اقتضاي سياست بريتانيا در آن احوال چنان بود كه توجه مسلمانان از آنچه در داخل مي‌گذشت منحرف، و به مسائلي خارج از هند معطوف شود.
سيد احمد خان (د 1316 ق) از روشنفكران مسلمان، آشكارا با موضوع خلافت مخالفت داشت و در عين حال، متابعت از حكومت امپراتوري انگليس را تبليغ مي‌كرد. او از يك طرف ضعف و نابساماني دستگاه خلافت عثماني و مشكلات سياسي خارجي و داخلي آن را مي‌ديد و مي‌دانست كه اينگونه پندارها با واقعيات جاري زمان سازگار نيست و به هيچ وجه در احوال و شرايط خطرناك جامعه مسلمان هند تأثيري نخواهد داشت. وي از سوي ديگر، رشد و قوت گرفتن جامعه هندو مذهب را در سراسر هند مي‌ديد و مي‌دانست كه اگر حكومت انگليس در آن احوال از هند بيرون رود، جامعه ناتوان شده مسلمان زير دست و محكوم اراده اكثريت متخاصم و نيرو گرفته هندو مذهب قرار گرفته، زبون و تباه خواهد شد. او در جريده ماهانه تهذيب الاخلاق كه خود تأسيس كرده بود (دوره اول: 1870 ـ 1876 م، دوره دوم: 1896 ـ 1898 م)، به درج مقالاتي در توضيح نظريات خود پرداخت و با گروهي از همفكران خود حركتي را آغاز كرد كه به نهضت عليگره معروف شد.
سيد احمد خان فرا گرفتن علوم و فنون جديد و آشنايي با روشهاي كار و زندگي نو و شيوه‌هاي تفكر عقلاني جديد را براي جوانان مسلمان ضرورتي حياتي مي‌دانست، زيرا مي‌ديد كه در غير اين صورت جامعه مسلمان هند در مقابله با حوادث آينده، نه تنها ناتوان و زبون، بلكه معدوم و مضمحل خواهد شد. از اين روي، در 1875 م به تأسيس دانشكده‌اي به شكل مدارس جديد به نام «كالج اسلامي انگليسي شرقي» براي مسلمانان اقدام كرد و با اينكه برنامه دروس كلاً علوم و فنون جديد بود، علوم اسلامي نيز در آن تدريس مي‌شد (اين كالج بعدها گسترش يافت و در 1921 م دانشگاه اسلامي عليگره شد‌). عقايد سيد احمد خان در آن زمان با شيوه تفكر عمومي مسلمانان هند، خصوصاً با نظرگاه علماي ديني و سنت گرا سازگار نبود. وي نگرشي كاملاً تعقلي نسبت به اصول و مباني دين و كتاب و سنت ارائه مي‌كرد كه از بسياري جهات به انديشه معتزلي نزديك بود‌. كساني چون شبلي نعماني شاعر و محقق مشهور، مولانا نذير احمد مترجم و مفسر قرآن به روش جديد و به زبان اردوي ساده، و الطاف حسين شاعر انقلابي از همراهان و همفكران اوليه او بودند كه از طريق نوشتن مقالات و اشعار و ايراد سخنراني و مباحثه در ترويج و تبليغ اصول فكري نهضت عليگره سهم اساسي داشتند. در برابر اقدامات و تبليغات سيد احمد خان، علماي تسنن و متشرع ساكت ننشستند و در انتقاد از عقايد و راه و روش او و اعتراض به تعقل گرايي او در دين به او و همفكرانش لقب «نيچري»، يعني «طبيعي» يا «طبيعت پرست» دادند.
ايجاد «دارالعلم» ديوبند، و در پي آن تأسيس مدارس ديني ديگر در شهرهاي بزرگ و ترويج علوم قديمه به روش سنتي از يك سو، و پشتيباني از نظريه خلافت از سوي ديگر واكنش اين جناح بود كه طبعاً در ميان عامه مردم نيز طرفداران بسيار داشت. در سالهاي آخر عمر سيد احمد خان، افكار سيد جمال الدين اسد آبادي (افغاني) در ميان مسلمانان هند رواج گرفته، و گروهي از همفكران سيد احمد خان را به خود جلب كرده بود. مقالات جمال الدين از عروه الوثقي به زبان اردو ترجمه مي‌شد و در روزنامه‌هاي كلكته و لكهنو انتشار مي‌يافت و از اين طريق به تمامي نقاط مسلمان نشين هند مي‌رسيد. در اوايل سده 20 م شبلي نعماني در لكهنو مؤسسه فرهنگي «ندوه العلماء» را تأسيس كرد كه از لحاظ فكر و نظر با آنچه سيد احمد خان تبليغ و پيشنهاد مي‌كرد تفاوت كلي داشت و به عقايد سيد جمال‌الدين و نظرگاه دارالعلم ديوبند نزديك شده بود.
مولانا محمد علي (د 1349 ق / 1930 م) يكي ديگر از همفكران سيد احمد خان نيز پشتيبان سرسخت نظريه خلافت شد و در مقابل كالج عليگره «جامعه ملّيه اسلاميه» را در همان شهر بنياد نهاد. بعد از سيد احمد خان نهضت عليگره نيرو و توان خود را از دست داد و با ظهور مصطفي كمال در تركيه در 1924 م موضوع خلافت نيز منتفي شد. ولي مسأله چگونگي وضعيت مسلمانان هند در مقابل اكثريت عظيم هندو مذهب و آينده تاريك و مبهم آن همچنان باقي بود.
از سوي ديگر، در ميان جامعه هندو مذهب احساسات ملي گرايي و آزادي طلبي و تجدد خواهي به شدت بيدار شده بود. تشكيل انجمن برهمو سماج به دست رام موهن روي در آغاز سده 19 م در كلكته و انجمن آريا سماج به سدت ديانند سَرَسوَتي (1824 ـ 1883 م‌) در بمبئي در 1875 م ظهور اشخاصي چون راما كريشنا و ويوكانَنده و كِشاب چَندره سن و گروهي از روشنفكران و متفكران ديگر كه همگي با افكار جديد فرهنگ اروپايي و موازين علمي جامعه شناسي آن روزگار آشنايي داشتند، جامعه هندويي را آگاهي و هشياري خاص بخشيده بودند. انديشه استقلال و آزادي و حكومت مردمي به نوعي در سراسر شبه قاره قوت و اوج گرفته بود كه حكومت بريتانيا را در تنگنا قر ار داده بود و سرانجام، در 1885 م راه براي تشكيل كنگره ملي هند باز شد. در انتخابات كنگره در 1887 م، هنگامي كه بدر الدين طيّب جي، يكي از مسلمانان آزادي‌خواه به رياست آن برگزيده شد، سيد احمد خان با شركت مسلمانان در آن به مخالفت برخاست و صريحاً اعلام كرد كه هند داراي دو ملت مسلمان و هندوست كه جدا از يكديگرند و استقرار حكومتي كه مبتني بر آراء مردم باشد، با مصالح اقليت مسلمان مغاير است و در چنين نظامي حقوق اقليت ضعيف پايمال خواهد شد.
امير علي نيز كه قبلاً «جامعه مركزي ملي اسلامي» را در كلكته بنياد نهاده بود، با سيد احمد خان هم آواز شد. موضوع جدا شدن مسلمانان و هندوان از هم در خاك هند به معناي تجزيه اين كشور بود و هندوان ملي گراي افراطي را به شدت برانگيخت و در شهرها منازعه و آشوب درگرفت و در كنگره نيز دو دستگي ايجاد شد. مسلمانان مي‌كوشيدند كه در برابر كنگره ملي هند مجمعي مشابه آن براي خود تشكيل دهند و سرانجام، در 1324 ق/ 1906 م به تأسيس «مسلم ليگ» توفيق يافتند. رهبري جامعه مسلمانان كلاً در دست مسلم ليگ قرار گرفت و هر چند كه جريانهايي چون موضوع «خلافت» و نظريه وحدت عالم اسلامي همچنان در فضاي فكري مسلمانان باقي بود، كوشش مسلم ليگ مصروف حل مسأله موقعيت اين جامعه در داخل مرزهاي هند بود و مسلم ليگ در فاصله سالهاي 1911 ـ 1919 م در اين مورد با كنگره ارتباط و تبادل نظر داشت و در 1916 م «قرار داد كنگره ـ ليگ» تنظيم شد كه اساس آن تعيين حوزه‌هاي انتخاباتي مستقل براي هر يك از دو طرف بود.
در 1919 م محمد علي و برادرش شوكت علي كه تا آن زمان زنداني بودند، آزاد شدند و به جريان همكاري كنگره و مسلم ليگ پيوستند، و حضور كساني چون جواهر لعل نهرو و مولانا ابوالكلام آزاد در كنگره بر استحكام اين روابط و تأثير فعاليتهاي آن در جريان آزادي خواهي و استقلال مي‌افزود. در فاصله ميان دو جنگ جهاني مسأله چگونگي تكليف جامعه مسلمان در هند مشغله ذهني اين مردم بود و موضوع تجزيه اين سرزمين به دو بخش هندويي و اسلامي به اشكال مختلف مطرح مي‌شد. كساني چون ابوالكلام آزاد و ذاكر حسين و اعضاي مسلمان كنگره به شدت با اين نظر مخالف بودند و براي همزيستي دو گروه راههايي پيشنهاد مي‌كردند كه از نظر گاه جدايي طلبان قابل قبول نبود و در عمل به نتيجه مطلوب نمي‌رسيد. اعضاي مسلم ليگ بر نظريه تجزيه كه قبلاً از طرف سيد احمد خان و محمد علي عرضه شده بود، تأكيد داشتند و محمد علي جناح و محمد اقبال لاهوري از مدافعان اين نظريه بودند.
اقبال در سخنراني افتتاحيه اجلاس مسلم ليگ در 1930 م صريحاً از تشكيل يك دولت اسلامي مستقل و جداگانه در شبه قاره سخن گفت و بر اينكه نظام ديني اسلام از نظام سياسي و اجتماعي آن‌جدانيست و ازلحاظ اصول‌اعتقادي‌مسلمانان نمي‌توانندتابع حكومت غيراسلامي باشند، تأكيد نمود. مسلمانان هند خصوصاً در مناطقي كه اكثريت با آنان بود، از اين نظر به عنوان تنها راه تأمين صلح و آرامش در اين منطقه وسيع جهان پشتيباني كردند. به رغم مخالفتهاي شديد كنگره و اعضاي مسلمان آن و كساني چون ابوالكلام آزاد و ذاكر حسين، اين حركت ادامه يافت و قوت گرفت تا در مارس1940 مسلم ليگ رسماً موضوع تشكيل يك كشور اسلامي مستقل متشكل از دو بخش شرقي و غربي رااعلام كرد. دولت‌انگليس درمارس 1942 ضمن تأكيد بر همكاري هند در جنگ جهاني اين طرح رابه صورت خود مختاري بخشهاي جداگانه‌پذيرفت. در 1946 م نخست خود مختاري تمامي ايالات شبه قاره در سه‌ منطقهA (ايالات شمال‌غربي بااكثريت‌مسلمان)، B (بخش‌اصلي‌شبه قاره با اكثريت هندو)، و C (بنگال شرقي با اكثريت مسلمان) عملاً تحقق يافت و سرانجام، در 1947 م بنابر طرح مونتباتن دو كشور مستقل هند و پاكستان (شر قي و غربي) در درون مرزهاي تاريخي هند تشكيل يافت.
بعد از تجزيه و تقسيم، جامعه هندو مذهب هند تا مدتي به دانشگاه عليگره به ديده خصومت مي‌نگريست، ولي هنگامي كه ابوالكلام آزاد وزير فرهنگ بود، ذاكر حسين را به رياست آن منصوب كرد و پس از او بدرالدين طيب جي به اين سمت انتخاب شد. با مساعي اين دو شخصيت برجسته اين دانشگاه حيثيت و اعتبار پيشين را بازيافت و به صورت يكي از مراكز عمده فرهنگ و علوم اسلامي در شبه قاره به كار و فعاليت خود ادامه داد.
مراكز فرهنگي و دانشگاهي ديگري نيز چون دانشگاه عثمانيه حيدر آباد دكن، جامعه مليه اسلاميه دهلي، ندوه العلماي لكهنو، قاسم العلوم ديوبند، جامعه محمديه بنارس، مدرسه الواعظين لكهنو، مدرسه نصره العلوم سري‌نگر و چند مدرسه و جامعه ديگر در دهلي، پتنه، كلكته و ايالات جنوبي به تدريس علوم اسلامي به شيو‌ه‌هاي جديد اشتغال دارند. علاوه بر اين مراكز كه عمدتاً به دانشجويان و طلاب علوم مسلمان اختصاص دارند، در تمامي دانشگاههاي بزرگ هند چون دانشگاههاي دهلي و جواهر لعل نهرو، مدراس، بمبئي، كلكته، بنارس، الله آباد و كشمير بخشهاي مربوط به تاريخ و فرهنگ اسلامي و زبانهاي فارسي و عربي و اردو تشكيل يافته است و دانشجويان دوره‌هاي عالي دانشگاهي در آنها به تحصيل و تحقيق مشغولند. در بعضي از اين مراكز كتابهايي به زبانهاي فارسي، عربي، اردو و انگليسي و نيز جرايد ادواري به اين زبانها منتشر مي‌شود و در اغلب آنها كتابخانه‌هاي بزرگ براي مراجعه دانشجويان و محققان تأسيس شده است. «مؤسسه هندي فرهنگ اسلامي» كه در چند دهه پيش در تغلق آباد دهلي به وسيله مؤسسه خيريه «همدرد» تشكيل يافته، امروزه يكي از مراكز مهم تعليم علوم اسلامي، خصوصاً پزشكي سنتي است و دانشجويان مسلمان و غير مسلمان از تمامي نقاط جهان در آنجا به تحصيل و تحقيق مشغولند. مراكز ديگري چون «غالب آكادمي»، «آزاد بهاون»، «ترقي اردو بورد» و «ندوه المصنفين» در دهلي، دارالمصنفين در اعظم گره، و دائره المعارف عثمانيه در حيدر آباد دكن از مراكز عمده تأليف و طبع و نشر كتب به زبانهاي اردو، فارسي و عربي در كشور هندند و در بعضي از آنها نشريات ادواري نيز منتشر مي‌شود.
مجموعه‌هاي نسخ خطي فارسي و عربي كه در كتابخانه‌هاي بزرگ ملي و عمومي شبه قاره نگهداري مي‌شود، از بزرگ‌ترين سرمايه‌هاي فرهنگي و تاريخي جهان اسلام است، و بعضي از اين نسخه‌ها از لحاظ قدمت و اهميت علمي و ادبي و تاريخي، و يا از لحاظ تصاوير و تذهيب كاري و خطاطي در نوع خود در شمار نفيس‌ترين آثار قرار دارند. در شمار كتابخانه‌هاي بزرگ و معروف شبه قاره از موزه سالار جنگ و آصفيه در حيدر آباد دكن، رضا و صولت در رامپور، ناصريه و ندوه العلما در لكهنو، انجمن آسيايي بنگال در كلكته، شرق شناسي (اورينتال) در مدراس، خدابخش در پتنه، حميديه در بهوپال، دانشگاه پنجاب و كتابخانه عمومي (پابليك) در لاهور، موزه كراچي و مركز نسخه‌هاي فارسي در اسلام آباد مي‌توان ياد كرد.
* منبع: مجتبايي،فتح الله. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 581 ـ 562

بخش سیزدهم: اروپای غربی و آمریکا
مقدمه

طي بيش از 1000 سال اسلام و غرب مسيحي در مقابل يكديگر ايستاده بودند و هنوز نيز غربي كه ديگر كاملاً مسيحي نيست، تمدن اسلامي را در مقابل خود سدي بزرگ مي‌بيند و تنشهاي فراواني بين دو تمدن وجود دارد. آنچه در سده اخير تغيير يافته است، حضور اسلام ـ فراتر از مناطقي كه در اثر فتوحات عثماني در اروپاي شرقي قرنها زير نفوذ مسلمانان قرار داشت ـ در داخل دنياي غرب است. اكنون جمعيتي معتنابه از مسلمانان در اروپاي غربي و آمريكا سكني دارند و شمارشان رو به افزايش است. اين امر براي رابطه بين مسيحيت و اسلام، و نيز بين تمدن غرب و تمدن اسلامي اهميتي بنيادي دارد و به نظر مي‌رسد كه مسلمانان ساكن در غرب نيز سهمي در سرنوشت اين روابط داشته باشند. به همين سبب نيز تحقيقات وسيعي در اروپا و آمريكا در دهه‌هاي گذشته در اين زمينه صورت گرفته است كه بسياري از آنها با غرض و اهداف خاص سياسي توأم بوده، و برخي ديگر با منظري منصفانه و روشي عيني انجام پذيرفته است.
* منبع: نصر، سيد حسين. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 581

اروپای غربی
1- پيش در آمد تاريخي
به علت شرايط مختلف تشكيل جوامع مسلمان در كشورهاي مختلف اروپاي غربي و نيز فرقهاي مهم فرهنگي و اجتماعي و تاريخي در خود اين كشورها وضع مسلمانان ـ چه از لحاظ صرفاً ديني، و چه فرهنگي و اجتماعي و سياسي و اقتصادي ـ در اروپاي غربي با وجود وجوه مشترك يكسان نيست و حتي قوانيني كه شامل آنان به عنوان اقليت مذهبي مي‌شود، از مملكتي به مملكت ديگر فرق مي‌كند. از آنجا كه بحث پيرامون اوضاع مسلمانان در تمام ممالك غربي در اينجا امكان پذير نيست، بحث را به 3 كشور بزرگ اروپاي غربي، يعني بريتانيا و فرانسه و آلمان محدود مي‌سازيم.
بريتانيا: تا چندي قبل بريتانيا مركز يك امپراتوري جهانگير را تشكيل مي‌داد و درهاي آن به سوي افرادي كه در مستعمرات آن زندگي مي‌كردند، تا حد زيادي باز بود. به همين سبب، تا قبل از تغيير قوانين مهاجرت در دهه 60 اين قرن ميلادي گروهي كثير از مسلمانان شبه قاره هند به بريتانيا به طور كلي و مخصوصاً انگلستان روي آوردند. علت اين مهاجرتها بيشتر اقتصادي بود و اكثر مهاجران از طبقات محروم جامعه خود بودند كه آشنايي زيادي با جوانب فكري و عقلاني اسلام نداشتند و بسياري از آنان فاقد درجات بالاي درسي و علمي بودند. قاطبه اين گروه اردو زبان و پيرو مذهب حنفي بودند، ليكن از آغاز امر يك اقليت شيعي نيز در بين آنان وجود داشت. بيشتر اين مهاجران پس از يافتن كسب و كار موفق شدند خانواده‌هاي خود را نيز به انگلستان بياورند و به تدريج يك جامعه مسلمان كه ديگر فكر بازگشت به ديار خود را نداشت، تشكيل دهند. با قوانين موجود بريتانيا مسلمانان مهاجر به تدريج موفق به اخذ تابعيت شده، و به صورت عاملي ثابت در جامعه درآمده‌اند.
در چند دهه اخير نوعي ديگر از مسلمانان نيز به بريتانيا مهاجرت كرده‌اند. بيشتر آنان به علت سياسي و در نتيجه انقلابهاي گوناگون به انگلستان پناهنده شده‌اند. اكثر اين گروه عرب، و برخي نيز ايرانيند و برعكس گروه مهاجر از شبه قاره هند غالباً داراي تحصيلات عالي و برخوردار از آگاهي نسبت به فرهنگ خود هستند. عوامل ديگر سياسي و اقتصادي نيز به حضور اين گروههاي مسلمان كمك كرده است، تا اينكه اكنون لندن به صورت مركز بزرگ ارتباطات جهان اسلام در آمده است كه در آن مجلات و كتب متعدد عربي و حتي فارسي و اردو و تركي به چاپ مي‌رسد. روي هم رفته، مسلمانان انگلستان بيشترين رابطه فكري را با خود جهان اسلام دارند و از لحاظ مبادله كتاب و مجله و ديگر وسايل ارتباط جمعي، سهم جامعه مسلمانان آن كشور در غرب منحصر به فرد است.
در طي نيم قرن اخير علاوه بر چاپ كتب و مجلات اسلامي، مساجد و مدارس اسلامي متعددي چه سني و چه شيعه در بريتانيا به وجود آمده است. البته هنوز تبعيض بين مدارس اسلامي از يك سو و مسيحي و يهودي از سوي ديگر از لحاظ حمايت دولت وجود دارد و نيز اسلام از همان حمايت قانوني كه مسيحيت و يهوديت از آن برخوردارند‌، بهره‌مند نيست. شكي نيست كه پايه جامعه مسلمان در بريتانيا ـ هم از لحاظ اقتصادي و هم تا حدي فرهنگي ـ مستحكم شده است. البته هنوز تعصبهاي اجتماعي و نژادي ديده مي‌شود و اين امر فقط مربوط به مسلمانان نيست، بلكه در مورد ديگر اقليتهاي مذهبي از مشرق زمين نيز مشهود است؛ ولي به هر حال مسلمانان جايي براي خود در جامعه بريتانيا باز كرده‌اند و هم از افراد ذي نفوذ در زمينه اقتصادي و هم از شخصيتهاي برجسته در زمينه‌هاي فرهنگي و هنري برخوردارند. ولي از لحاظ سياسي مسلمانان هنوز قدرتي كسب نكرده‌اند، گرچه در يكي دو مورد در اماكني مانند برادفورد كه تراكم مسلمانان زياد است، توانسته‌اند به مقامات محلي سياسي دست يابند.
يكي از نكات قابل توجه راجع‌به مسلمانان در بريتانيا، نه تنها حضور گروههاي مختلف اسلامي از قبيل سني و شيعي است، بلكه تقابلهاي فرهنگي بين مسلمانان شبه قاره و اعراب و ايرانيان و ساير گروههاست. بسياري از افراد طبعاً اسلام را با تجليات خاصي كه در فرهنگشان داشته است، يكي مي‌دانند و نمي‌توانند فرقي بين لباس خاص فرهنگي سرزمين اصلي خود و وحي اسلامي كه در آن سرزمين در آن لباس تجلي كرده است، بگذارند. در آغاز مساجد طبق فرهنگهاي محلي تشكل مي‌يافت، مانند مسجد پاكستانيها، يا بنگاليها و يا اعراب و غيره، ولي به تدريج اين مرزها در حال از بين رفتن است و به احتمال قوي در دهه‌هاي آينده جامعه مسلمانان انگليس و ديگر نقاط بريتانيا رنگ خاص خود را با تشكلي بيشتر و وحدتي محسوس‌تر از آنچه امروز مشهود است، خواهد داشت. اين پديدار منحصر به انگلستان نيست و در تمام مغرب زمين ديده مي‌شود، مخصوصاً در جاهايي كه جامعه مسلمانان از نقاط مختلف جهان اسلام مهاجرت كرده‌اند و نه كم و بيش از يك ناحيه مانند فرانسه كه اكثريت مسلمانان آن از افريقاي شمالي آمده‌اند و يا آلمان كه تقريباً تمامي مسلمانانش از تركيه مهاجرت كرده‌اند. در مورد دوم وحدت يافتن بين گروههاي مختلف طبعاً آسان‌تر است، گر چه در اين موارد نيز هنوز موانعي در ايجاد يك جامعه متشكل و متحد مسلمان وجود دارد.
يكي از عوامل مهمي كه در بريتانيا گروههاي مختلف اسلامي را به هم نزديك مي‌سازد، جوانان مسلمانند كه در مدارس عالي و دانشگاهها به تحصيلات خود پرداخته، و با ديدي جهاني و نه محلي به اسلام و فرهنگ اسلامي مي‌نگرند. علاوه بر مؤسسات علمي اسلامي، مانند كالج اسلامي و «مؤسسه خوئي» كه هر دو در لندنند، دانشگاههاي بريتانيا از دير زمان توجه به تتبعات اسلامي داشته‌اند و اكنون گروهي از مسلمانان بريتانيا نه به عنوان شرق شناس، بلكه در جست و جوي دانش درباره دين و تمدن خودشان در اين مراكز به تحقيق و تحصيل اشتغال دارند و مي‌كوشند تا مسلمانان را بيشتر به وحدت امت اسلامي و رفع موانع محلي و فرهنگي بين تجليات گوناگون اسلام سوق دهند. حضور اين گروه و اساساً قريب به دو ميليون بريتانيايي مسلمان، در خود مدارس عالي اين سرزمين اثر گذاشته است، چنانكه در تأسيس مركز جديد تحقيقات اسلامي در دانشگاه آكسفرد و مركز مطالعات اسلام و مسيحيت در دانشكده‌هاي سلي‌اوكس در بيرمنگام ديده مي‌شود.
فرانسه: در اروپاي غربي، فرانسه داراي بزرگ‌ترين رقم مسلمانان است كه شمار آن به علت وجود گروه كثيري از مهاجران غير قانوني از افريقاي شمالي و تا حد كمتري از افريقاي سياه كاملاً روشن نيست. انقلاب فرانسه پس از كشتار بسياري از كشيشان و قلع و قمع قدرت كليسا، دين را از حكومت و اداره جامعه جدا ساخت و ظاهراً فرانسه را به صورت يك كشور دنيا گرا درآورد كه در آن حقوق همه افراد در برابر قانون يكسان است. ولي به رغم تضعيف دين هنوز هر گاه از فرهنگ فرانسوي سخن به ميان مي‌آيد، جنبه فرهنگي مسيحيت، اگر نه جوانب اعتقادي و عبادي آن، يكي از اركان اين فرهنگ شمرده مي‌شود. از اين رو، باز هم براي اكثر فرانسويان پذيرفتن وجود گروه كثيري غير مسيحي و مخصوصاً مسلمان به عنوان فرانسوي مشكل است، گر چه اين مشكل درباره يهوديان در نيم قرن اخير به كلي حل شده است. فشارهاي مرئي و نامرئي باعث شده است كه اكثر مسلمانان فرانسه به صورت شهروندان درجه دوم مملكت در آيند كه معمولاً در قسمتهاي فقير نشين مشخص شهرها زندگي مي‌كنند و در متن جامعه فرانسه هنوز استحكام نيافته‌اند، بلكه گروههاي سياسي دست راستي فرانسوي هر گاه كه بحران اقتصادي پيش مي‌آيد، سخن از باز گرداندن آنان به افريقاي شمالي مي‌گويند و وحشت از آنچه بنياد گرايي اسلامي ناميده مي‌شود، در افريقاي شمالي و مخصوصاً الجزاير، و امكان سرازير شدن برخي از مهاجران به سوي فرانسه همواره در نشريات و كتب سالهاي اخير بررسي و تأكيد شده، و جوي تا حدي ضد اسلامي در فرانسه به وجود آورده است كه قبلاً ديده نمي‌شد.
با وجود اين، فعاليتهاي مسلمانان در فرانسه گسترده است. در 1927 م با كمك دولت فرانسه مسجد زيباي پاريس توسط معماران سنتي افريقاي شمالي بنا شد. از آن زمان تا كنون مساجد متعددي در سراسر فرانسه ساخته شده است و مدارس اسلامي نيز وجود دارد و حتي خود دولت فرانسه مدرسه‌اي ديني براي تربيت امامان و خطيبهاي مساجد كه بتوانند احتياجات خاص مسلمانان فرانسه را برآورده كنند، به وجود آورده است. اما روي هم رفته، وضع مسلمانان در فرانسه به اندازه بريتانيا چه از لحاظ سياسي و چه از نظر اقتصادي پا بر جا نيست.
از لحاظ فكري، فرانسه يكي از مراكز مهم اشاعه انديشه ديني و فلسفي و عرفاني اسلامي است و تني چند از مشاهير بين نويسندگان و محققان فرانسه به رغم مخالفت جامعه دنيا گراي اطراف خود به كيش اسلام گرويده‌اند. ميراث عقلاني رنه گنون نيز باعث شده است كه گروهي از برجسته‌ترين فرانسوياني كه به عالم معنوي علاقه‌مندند، به اسلام پناه آورند. نيز ترجمه آثار متفكران اسلامي همچنان به زبان فرانسه ـ مخصوصاً در زمينه‌هاي عرفاني و فلسفي ـ ادامه دارد، به صورتي كه اكنون در فرانسه بيش از هر كشور غربي ديگر انديشه اسلامي به عنوان يك مكتب زنده فكري مطرح است و حتي گروهي از فلاسفه جوان فرانسوي را تحت نفوذ خود قرار داده است.
آلمان: در آلمان وضع هم با فرانسه فرق دارد و هم با بريتانيا. تا جنگ جهاني دوم حضور مسلمانان در آلمان بسيار ناچيز بود، زيرا آلمان هيچ گاه در جهان اسلامي مستعمره نداشت تا از ان سرزمينها مسلماناني به آلمان مهاجرت كنند؛ و به همين دليل نيز اكثر مسلمانان دارالاسلام مخصوصاً در كشورهاي عربي و تركيه و ايران نظري مساعد نسبت به آلمان داشتند و در مقايسه با انگلستان، فرانسه و هلند كمتر با ديد منفي به آلمانيها مي‌گريستند. در عين حال، از قرن 19 م آلمان يكي از مهم‌ترين مراكز اسلام شناسي در تقريباً تمام ابعاد آن شد و هنوز هم در رشته‌هاي اسلام شناسي، زبان آلماني از نهايت اهميت علمي برخوردار است.
چنانكه ذكر شد، پس از جنگ بود كه به تصميم دولت آلمان سيل مهاجرت از تركيه و تا حدي از نواحي مسلمان نشين بالكان به سوي آلمان سرازير شد. ليكن قوانين آلمان تابعيت آلمان را تا حد زيادي با عوامل نژادي آميخته است و شرط زيستن و يا حتي ولادت در آلمان را براي كسب تابعيت كافي نمي‌داند.
در آلمان مسلمانان از لحاظ ديني آزادي فراوان دارند و مساجد متعددي در 50 سال اخير در سراسر اين كشور ساخته شده است. از جمله مي‌توان به مركز هامبورگ اشاره كرد كه به دستور آيت الله بروجردي توسط ايرانيان بنا شده، و يكي از مراكز مهم اسلامي آلمان است. فعاليت فكري اسلامي نيز تا حدي در آلمان وجود دارد، به ويژه علاقه فراوان نسبت به تصوف و عرفان اسلامي ديده مي‌شود و علاوه بر گسترش برخي طرق تصوف، چنانكه در انگلستان و فرانسه مشهود است، هر ماه و سال آثار مهمي از ادب صوفيانه ـ چه توسط شرق شناسان آلماني و چه توسط دانشمندان مسلمان ـ به زبان آلماني ترجمه مي‌شود.
ديگر كشورها: در ديگر كشورهاي اروپايي غربي، مانند سوئد، ايتاليا، هلند، بلژيك و اسپانيا كه در آن گروه معتنابهي از مسلمانان سكني دارند، شرايط طبق قوانين و آداب و رسوم محلي و فرهنگ جامعه تا حدي متفاوت است، ولي برخي از خصايص حيات مسلمانان تمام اين جوامع مشابهت زياد با هم دارد. همه جا مسأله ريشه دواندن در يك جامعه غريبه و حفظ محيط اسلامي در مكاني نامأنوس و چالش فرهنگ و انديشه لاادري غربي و نيز آنچه از مسيحيت باقي مانده است، ديده مي‌شود. در عين حال، به رغم همه مشكلات، گسترش اسلام نيز در نيم قرن اخير به صورت متزايد مشهود است و به تدريج در همه اين كشورها بنيادهاي اسلامي در حول و حوش مساجد و خانه‌هاي فرهنگي و مدارس اسلامي به وجود مي‌آيد، در حالي كه همه خانواده‌ها در حال جهاد براي حفظ هويت ديني فرزندان خود هستند. اين نكته قابل توجه است در حالي كه برخي، مخصوصاً در داخل كليساي كاتوليك، اروپا را يك قلعه محفوظ براي مسيحيت مي‌دانند، و نيز مسيحيت به طور كلي در افريقا و اندونزي و بسياري ديگر از كشورها از راه تبليغات ديني كه از پشتيباني سياسي و مالي غرب برخورداري كامل دارد، با اسلام در حال تقابل و در برخي موارد نزاع است، در خود اروپا بعضي از گروههاي مسيحي مي‌كوشند تا با مسلمانان ساكن در ديار خود روابط حسنه داشته باشند و تفاهم بين دو دين در اروپا رو به ازدياد است
* منبع: نصر، سيد حسين. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 585 - 583

2- جمعيت مسلمانان اروپاي غربي
تخمين جمعيت مسلمانان در كشورهاي اروپايي چندان آسان نيست. از آنجا كه در بسياري از كشورها مانند فرانسه بسياري از مهاجران مسلمان بدون اجازه اقامت دارند و آمار نيز تا حدي با اغراض سياسي آميخته است و در برخي از موارد 050/0 تا 060/0 اختلاف بين ارقام رسمي و نيمه رسمي و غير رسمي وجود دارد، آنچه در اين زمينه نوشته مي‌شود، بايد با توجه به فقدان آمار علمي دقيق باشد و بيشتر به صورت ارقامي تخميني در نظر گرفته شود. با توجه به اين واقعيت مي‌توان گفت كه در بريتانيا ـ شامل انگلستان، اسكاتلند و ايرلند شمالي ـ قريب دو ميليون مسلمان وجود دارد كه اكثر آنها از شبه قاره هند آمده‌اند و اقليتي كوچك‌تر نيز از ممالك عربي و ايران و افريقاي جنوب صحرا بين آنها يافت مي‌شود. فرانسه داراي بيشترين جمعيت مسلمان در اروپاي غربي است كه شمار آنها از 5 تا 8 ميليون تخمين زده شده است. اكثر آنان از افريقاي شمالي، و گروه اندكي از لبنان و سوريه و مستعمرات پيشين فرانسه در افريقاي سياه هستند. در آلمان بين 5/2 تا 3 ميليون مسلمان وجود دارد كه بيشتر آنها ترك و اقليتي بوسنيايي و كرد، و گروه كوچكي عرب و ايراني هستند. در هر يك از كشورهاي بلژيك، هلند، سوئد و ايتاليا نزديك به نيم ميليون مسلمان اقامت دارند و در ساير كشورهاي اروپايي رقمها معمولاً بين 200 تا 300 هزار نفر است. تنها وضع اسپانيا تا حدي غير روشن است، زيرا علاوه بر بيش از 300 هزار مهاجر مسلمان، گروهي از اهالي جنوب اسپانيا در اندلس بعد از قرنها به اسلام باز مي‌گردند و اين روند به نحوي است كه تخمين شمار آنان را مشكل مي‌سازد. در جنوب اسپانيا حتي يك دانشگاه اسلامي در قرطبه تأسيس شده، و اسپانيا قوي‌ترين قوانين را در اروپا در دفاع از حقوق مسلمانان از مجلس گذرانده است.
در تمام ممالك اروپاي غربي علاوه بر مسلمانان مهاجر گروهي از اهالي بومي آن سرزمينها نيز به كيش اسلام پيوسته‌اند. اين دسته بيشتر از طبقات تحصيل كرده اروپايي‌اند و كشش آنان به اسلام بيشتر از راه تصوف و عرفان اسلامي است. در بين آنان مي‌توان نويسندگان و هنرمندان بلند آوازه‌اي يافت كه با مباني فكري و انديشه فلسفي و كلامي و عرفاني اسلامي آشنايي دارند و برخي نيز خود اسلام شناسند و در دانشگاههاي غرب به تدريس اشتغال دارند. روي هم رفته جاذبه اسلام در ميان غربيان در چند دهه اخير بيشتر بين افراد دانشمند و صاحب معرفت بوده، تا گروههاي كمتر مكتب ديده و داراي جهان‌بيني محدودتر.
* منبع: نصر، سيد حسين. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 582

3- تصوف در اروپاي غربي
در قرون وسطي البته طرق مختلف تصوف در اسپانيا و صقليه وجود داشت و اثري عظيم نيز از خود بر روي عرفان يهودي و مسيحي به جا گذاشت، ليكن اين طرق مانند ديگر جوانب اسلام از قرن 16 م از بين رفت و وجود تصوف در آلباني و ساير بلاد بالكان نيز رابطه‌اي با اروپاي غربي نداشت. آشنايي با ادبيات صوفيانه در اروپاي غربي از قرن 18 م آغاز شد و در قرن 19 م گسترش يافت و تا به امروز به بسط دايره نفوذ خود ادامه مي‌دهد. ولي گسترش طرق تصوف در غرب اروپا از دهه اول اين قرن و گرويدن گروهي معدود، ولي صاحب نظر و متنفذ از اروپاييان به طريقه شاذليه آغاز مي‌شود و به تدريج طرق ديگر مانند چشتيه و سپس قادريه و نقشبنديه و در دهه‌هاي اخير برخي طرق ايراني مانند طريقه نعمت اللهي در خاك اروپاي غربي ريشه مي‌دوانند. گفتني است كه مكتب تفكر سنتي كه با نام رنه گنون ـ كه پايان عمر خود را در قاهره با نام اسلاميش عبدالواحد يحيي سپري كرد و در همانجا مدفون شد ـ عجين است، ريشه‌اش در تعاليم شاذلي است و بزرگ‌ترين مدافعان اسلام سنتي در غرب مانند فريدهوف شووان و تيتوس بوركهارت و مارتين لينگز متعلق به همين شاخه معنوي هستند. در ساليان اخير گرويدن گروهي معتنابه از نويسندگان و متفكران و هنرمندان اروپايي به اسلام از طرق تصوف همچنان ادامه دارد و تفكر صوفيانه ـ مخصوصاً آنچه از بركت وجود ابن عربي و مولانا جلال الدين بلخي رومي سرچشمه مي‌گيرد ـ به صورت روز افزون ترجمه شده، و مورد توجه است. در طي چند سال اخير شمار ترجمه و تحليلهاي عرفان ابن عربي و مكتب او مخصوصاً در فرانسه حيرت آور بوده است، و در همين حال در انگلستان انجمن ابن عربي تاسيس شده است كه علاوه بر چاپ مجله‌اي كه به افكار اين عارف بزرگ اختصاص دارد، كنفرانسهاي سالانه نيز پيرامون افكار و آثار او در اروپا و آمريكا منعقد مي‌سازد.
توجه به آثار هنري صوفيانه نيز باب مهمي را براي آشنايي با معارف اسلامي و خود دين اسلام مي‌گشايد. علاوه بر شعر كه از عربي و فارسي به صورت روز افزون به زبانهاي اروپايي ترجمه مي‌شود ـ به نحوي كه در 1997 م آثار منظوم مولانا بيش از هر شاعر ديگر حتي شكسپير در آمريكا فروش رفته است ـ توجه زيادي به موسيقي عرفاني ايراني و عربي و تركي و هندي وجود دارد و حتي سماع مولويه مقامي والا در محافل هنري غرب به دست آورده است و همه اين تراوشهاي ذوقي و هنري ارتباطي مستقيم با اسلام دارد و يكي از بهترين وسيله‌هاي شناخت اسلام است و اين امر همان قدر در مورد آمريكا صدق مي‌كند كه در مورد اروپا.
* منبع: نصر، سيد حسين. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 583 - 582

4- تفكر اسلامي در اروپاي غربي
از قرن گذشته توجه جديدي به تفكر اسلامي اعم از فلسفه و كلام و نيز ديگر علوم عقلي و نقلي در غرب پديد آمد كه در واقع باب جديدي بود از تاريخ گسترش تفكر اسلامي در غرب كه از قرن 5 ق / 11 م در اسپانيا مخصوصاً در شهر طليطله با ترجمه آثار كندي و فارابي و ابن سينا و غزالي و ابن رشد و ساير بزرگان انديشه اسلامي به عبري و لاتيني آغاز شده بود. از قرن 19 م تا كنون بسياري از متون تفكر اسلامي به زبانهاي اروپايي ترجمه شده، و مورد نقادي قرار گرفته است. گر چه اكثر آثار دانشمندان غربي در جهت رد اصالت تفكر اسلامي بوده، و از ديدگاه مقولات متداول در فلسفه غربي انجام يافته است، حضور تفكر اسلامي به صورت روز افزون محسوس است و در چند دهه اخير مخصوصاً در فرانسه و در اثر كوششهاي هانري كربن و ديگران فلسفه اسلامي و مخصوصاً مكتبهايي كه در قرون اخير در ايران نشأت يافته است، به صورت يك فلسفه ريشه‌دار و زنده مورد توجه نه فقط مورخان فلسفه، بلكه آنانكه با مسائل زنده فلسفي سر و كار دارند، قرار گرفته است. گرچه حضور اسلام در اروپاي غربي در همه جا از بركت هستي معارف و علوم عقلي اسلامي برخوردار نيست، وجود تفكر اسلامي خود به صورت اصيل‌تر به زبانهاي اروپايي در چند دهه اخير اهميت فراواني براي مسلمانان آن ديار دارد و در آينده بيشتر از اكنون خواهد داشت.
* منبع: نصر، سيد حسين. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 583

5- وضع مسلمانان در اروپاي غربي
به علت شرايط مختلف تشكيل جوامع مسلمان در كشورهاي مختلف اروپاي غربي و نيز فرقهاي مهم فرهنگي و اجتماعي و تاريخي در خود اين كشورها وضع مسلمانان ـ چه از لحاظ صرفاً ديني، و چه فرهنگي و اجتماعي و سياسي و اقتصادي ـ در اروپاي غربي با وجود وجوه مشترك يكسان نيست و حتي قوانيني كه شامل آنان به عنوان اقليت مذهبي مي‌شود، از مملكتي به مملكت ديگر فرق مي‌كند. از آنجا كه بحث پيرامون اوضاع مسلمانان در تمام ممالك غربي در اينجا امكان پذير نيست، بحث را به 3 كشور بزرگ اروپاي غربي، يعني بريتانيا و فرانسه و آلمان محدود مي‌سازيم.
بريتانيا: تا چندي قبل بريتانيا مركز يك امپراتوري جهانگير را تشكيل مي‌داد و درهاي آن به سوي افرادي كه در مستعمرات آن زندگي مي‌كردند، تا حد زيادي باز بود. به همين سبب، تا قبل از تغيير قوانين مهاجرت در دهه 60 اين قرن ميلادي گروهي كثير از مسلمانان شبه قاره هند به بريتانيا به طور كلي و مخصوصاً انگلستان روي آوردند. علت اين مهاجرتها بيشتر اقتصادي بود و اكثر مهاجران از طبقات محروم جامعه خود بودند كه آشنايي زيادي با جوانب فكري و عقلاني اسلام نداشتند و بسياري از آنان فاقد درجات بالاي درسي و علمي بودند. قاطبه اين گروه اردو زبان و پيرو مذهب حنفي بودند، ليكن از آغاز امر يك اقليت شيعي نيز در بين آنان وجود داشت. بيشتر اين مهاجران پس از يافتن كسب و كار موفق شدند خانواده‌هاي خود را نيز به انگلستان بياورند و به تدريج يك جامعه مسلمان كه ديگر فكر بازگشت به ديار خود را نداشت، تشكيل دهند. با قوانين موجود بريتانيا مسلمانان مهاجر به تدريج موفق به اخذ تابعيت شده، و به صورت عاملي ثابت در جامعه درآمده‌اند.
در چند دهه اخير نوعي ديگر از مسلمانان نيز به بريتانيا مهاجرت كرده‌اند. بيشتر آنان به علت سياسي و در نتيجه انقلابهاي گوناگون به انگلستان پناهنده شده‌اند. اكثر اين گروه عرب، و برخي نيز ايرانيند و برعكس گروه مهاجر از شبه قاره هند غالباً داراي تحصيلات عالي و برخوردار از آگاهي نسبت به فرهنگ خود هستند. عوامل ديگر سياسي و اقتصادي نيز به حضور اين گروههاي مسلمان كمك كرده است، تا اينكه اكنون لندن به صورت مركز بزرگ ارتباطات جهان اسلام در آمده است كه در آن مجلات و كتب متعدد عربي و حتي فارسي و اردو و تركي به چاپ مي‌رسد. روي هم رفته، مسلمانان انگلستان بيشترين رابطه فكري را با خود جهان اسلام دارند و از لحاظ مبادله كتاب و مجله و ديگر وسايل ارتباط جمعي، سهم جامعه مسلمانان آن كشور در غرب منحصر به فرد است.
در طي نيم قرن اخير علاوه بر چاپ كتب و مجلات اسلامي، مساجد و مدارس اسلامي متعددي چه سني و چه شيعه در بريتانيا به وجود آمده است. البته هنوز تبعيض بين مدارس اسلامي از يك سو و مسيحي و يهودي از سوي ديگر از لحاظ حمايت دولت وجود دارد و نيز اسلام از همان حمايت قانوني كه مسيحيت و يهوديت از آن برخوردارند‌، بهره‌مند نيست. شكي نيست كه پايه جامعه مسلمان در بريتانيا ـ هم از لحاظ اقتصادي و هم تا حدي فرهنگي ـ مستحكم شده است. البته هنوز تعصبهاي اجتماعي و نژادي ديده مي‌شود و اين امر فقط مربوط به مسلمانان نيست، بلكه در مورد ديگر اقليتهاي مذهبي از مشرق زمين نيز مشهود است؛ ولي به هر حال مسلمانان جايي براي خود در جامعه بريتانيا باز كرده‌اند و هم از افراد ذي نفوذ در زمينه اقتصادي و هم از شخصيتهاي برجسته در زمينه‌هاي فرهنگي و هنري برخوردارند. ولي از لحاظ سياسي مسلمانان هنوز قدرتي كسب نكرده‌اند، گرچه در يكي دو مورد در اماكني مانند برادفورد كه تراكم مسلمانان زياد است، توانسته‌اند به مقامات محلي سياسي دست يابند.
يكي از نكات قابل توجه راجع‌به مسلمانان در بريتانيا، نه تنها حضور گروههاي مختلف اسلامي از قبيل سني و شيعي است، بلكه تقابلهاي فرهنگي بين مسلمانان شبه قاره و اعراب و ايرانيان و ساير گروههاست. بسياري از افراد طبعاً اسلام را با تجليات خاصي كه در فرهنگشان داشته است، يكي مي‌دانند و نمي‌توانند فرقي بين لباس خاص فرهنگي سرزمين اصلي خود و وحي اسلامي كه در آن سرزمين در آن لباس تجلي كرده است، بگذارند. در آغاز مساجد طبق فرهنگهاي محلي تشكل مي‌يافت، مانند مسجد پاكستانيها، يا بنگاليها و يا اعراب و غيره، ولي به تدريج اين مرزها در حال از بين رفتن است و به احتمال قوي در دهه‌هاي آينده جامعه مسلمانان انگليس و ديگر نقاط بريتانيا رنگ خاص خود را با تشكلي بيشتر و وحدتي محسوس‌تر از آنچه امروز مشهود است، خواهد داشت. اين پديدار منحصر به انگلستان نيست و در تمام مغرب زمين ديده مي‌شود، مخصوصاً در جاهايي كه جامعه مسلمانان از نقاط مختلف جهان اسلام مهاجرت كرده‌اند و نه كم و بيش از يك ناحيه مانند فرانسه كه اكثريت مسلمانان آن از افريقاي شمالي آمده‌اند و يا آلمان كه تقريباً تمامي مسلمانانش از تركيه مهاجرت كرده‌اند. در مورد دوم وحدت يافتن بين گروههاي مختلف طبعاً آسان‌تر است، گر چه در اين موارد نيز هنوز موانعي در ايجاد يك جامعه متشكل و متحد مسلمان وجود دارد.
يكي از عوامل مهمي كه در بريتانيا گروههاي مختلف اسلامي را به هم نزديك مي‌سازد، جوانان مسلمانند كه در مدارس عالي و دانشگاهها به تحصيلات خود پرداخته، و با ديدي جهاني و نه محلي به اسلام و فرهنگ اسلامي مي‌نگرند. علاوه بر مؤسسات علمي اسلامي، مانند كالج اسلامي و «مؤسسه خوئي» كه هر دو در لندنند، دانشگاههاي بريتانيا از دير زمان توجه به تتبعات اسلامي داشته‌اند و اكنون گروهي از مسلمانان بريتانيا نه به عنوان شرق شناس، بلكه در جست و جوي دانش درباره دين و تمدن خودشان در اين مراكز به تحقيق و تحصيل اشتغال دارند و مي‌كوشند تا مسلمانان را بيشتر به وحدت امت اسلامي و رفع موانع محلي و فرهنگي بين تجليات گوناگون اسلام سوق دهند. حضور اين گروه و اساساً قريب به دو ميليون بريتانيايي مسلمان، در خود مدارس عالي اين سرزمين اثر گذاشته است، چنانكه در تأسيس مركز جديد تحقيقات اسلامي در دانشگاه آكسفرد و مركز مطالعات اسلام و مسيحيت در دانشكده‌هاي سلي‌اوكس در بيرمنگام ديده مي‌شود.
فرانسه: در اروپاي غربي، فرانسه داراي بزرگ‌ترين رقم مسلمانان است كه شمار آن به علت وجود گروه كثيري از مهاجران غير قانوني از افريقاي شمالي و تا حد كمتري از افريقاي سياه كاملاً روشن نيست. انقلاب فرانسه پس از كشتار بسياري از كشيشان و قلع و قمع قدرت كليسا، دين را از حكومت و اداره جامعه جدا ساخت و ظاهراً فرانسه را به صورت يك كشور دنيا گرا درآورد كه در آن حقوق همه افراد در برابر قانون يكسان است. ولي به رغم تضعيف دين هنوز هر گاه از فرهنگ فرانسوي سخن به ميان مي‌آيد، جنبه فرهنگي مسيحيت، اگر نه جوانب اعتقادي و عبادي آن، يكي از اركان اين فرهنگ شمرده مي‌شود. از اين رو، باز هم براي اكثر فرانسويان پذيرفتن وجود گروه كثيري غير مسيحي و مخصوصاً مسلمان به عنوان فرانسوي مشكل است، گر چه اين مشكل درباره يهوديان در نيم قرن اخير به كلي حل شده است. فشارهاي مرئي و نامرئي باعث شده است كه اكثر مسلمانان فرانسه به صورت شهروندان درجه دوم مملكت در آيند كه معمولاً در قسمتهاي فقير نشين مشخص شهرها زندگي مي‌كنند و در متن جامعه فرانسه هنوز استحكام نيافته‌اند، بلكه گروههاي سياسي دست راستي فرانسوي هر گاه كه بحران اقتصادي پيش مي‌آيد، سخن از باز گرداندن آنان به افريقاي شمالي مي‌گويند و وحشت از آنچه بنياد گرايي اسلامي ناميده مي‌شود، در افريقاي شمالي و مخصوصاً الجزاير، و امكان سرازير شدن برخي از مهاجران به سوي فرانسه همواره در نشريات و كتب سالهاي اخير بررسي و تأكيد شده، و جوي تا حدي ضد اسلامي در فرانسه به وجود آورده است كه قبلاً ديده نمي‌شد.
با وجود اين، فعاليتهاي مسلمانان در فرانسه گسترده است. در 1927 م با كمك دولت فرانسه مسجد زيباي پاريس توسط معماران سنتي افريقاي شمالي بنا شد. از آن زمان تا كنون مساجد متعددي در سراسر فرانسه ساخته شده است و مدارس اسلامي نيز وجود دارد و حتي خود دولت فرانسه مدرسه‌اي ديني براي تربيت امامان و خطيبهاي مساجد كه بتوانند احتياجات خاص مسلمانان فرانسه را برآورده كنند، به وجود آورده است. اما روي هم رفته، وضع مسلمانان در فرانسه به اندازه بريتانيا چه از لحاظ سياسي و چه از نظر اقتصادي پا بر جا نيست.
از لحاظ فكري، فرانسه يكي از مراكز مهم اشاعه انديشه ديني و فلسفي و عرفاني اسلامي است و تني چند از مشاهير بين نويسندگان و محققان فرانسه به رغم مخالفت جامعه دنيا گراي اطراف خود به كيش اسلام گرويده‌اند. ميراث عقلاني رنه گنون نيز باعث شده است كه گروهي از برجسته‌ترين فرانسوياني كه به عالم معنوي علاقه‌مندند، به اسلام پناه آورند. نيز ترجمه آثار متفكران اسلامي همچنان به زبان فرانسه ـ مخصوصاً در زمينه‌هاي عرفاني و فلسفي ـ ادامه دارد، به صورتي كه اكنون در فرانسه بيش از هر كشور غربي ديگر انديشه اسلامي به عنوان يك مكتب زنده فكري مطرح است و حتي گروهي از فلاسفه جوان فرانسوي را تحت نفوذ خود قرار داده است.
آلمان: در آلمان وضع هم با فرانسه فرق دارد و هم با بريتانيا. تا جنگ جهاني دوم حضور مسلمانان در آلمان بسيار ناچيز بود، زيرا آلمان هيچ گاه در جهان اسلامي مستعمره نداشت تا از ان سرزمينها مسلماناني به آلمان مهاجرت كنند؛ و به همين دليل نيز اكثر مسلمانان دارالاسلام مخصوصاً در كشورهاي عربي و تركيه و ايران نظري مساعد نسبت به آلمان داشتند و در مقايسه با انگلستان، فرانسه و هلند كمتر با ديد منفي به آلمانيها مي‌گريستند. در عين حال، از قرن 19 م آلمان يكي از مهم‌ترين مراكز اسلام شناسي در تقريباً تمام ابعاد آن شد و هنوز هم در رشته‌هاي اسلام شناسي، زبان آلماني از نهايت اهميت علمي برخوردار است.
چنانكه ذكر شد، پس از جنگ بود كه به تصميم دولت آلمان سيل مهاجرت از تركيه و تا حدي از نواحي مسلمان نشين بالكان به سوي آلمان سرازير شد. ليكن قوانين آلمان تابعيت آلمان را تا حد زيادي با عوامل نژادي آميخته است و شرط زيستن و يا حتي ولادت در آلمان را براي كسب تابعيت كافي نمي‌داند.
در آلمان مسلمانان از لحاظ ديني آزادي فراوان دارند و مساجد متعددي در 50 سال اخير در سراسر اين كشور ساخته شده است. از جمله مي‌توان به مركز هامبورگ اشاره كرد كه به دستور آيت الله بروجردي توسط ايرانيان بنا شده، و يكي از مراكز مهم اسلامي آلمان است. فعاليت فكري اسلامي نيز تا حدي در آلمان وجود دارد، به ويژه علاقه فراوان نسبت به تصوف و عرفان اسلامي ديده مي‌شود و علاوه بر گسترش برخي طرق تصوف، چنانكه در انگلستان و فرانسه مشهود است، هر ماه و سال آثار مهمي از ادب صوفيانه ـ چه توسط شرق شناسان آلماني و چه توسط دانشمندان مسلمان ـ به زبان آلماني ترجمه مي‌شود.
ديگر كشورها: در ديگر كشورهاي اروپايي غربي، مانند سوئد، ايتاليا، هلند، بلژيك و اسپانيا كه در آن گروه معتنابهي از مسلمانان سكني دارند، شرايط طبق قوانين و آداب و رسوم محلي و فرهنگ جامعه تا حدي متفاوت است، ولي برخي از خصايص حيات مسلمانان تمام اين جوامع مشابهت زياد با هم دارد. همه جا مسأله ريشه دواندن در يك جامعه غريبه و حفظ محيط اسلامي در مكاني نامأنوس و چالش فرهنگ و انديشه لاادري غربي و نيز آنچه از مسيحيت باقي مانده است، ديده مي‌شود. در عين حال، به رغم همه مشكلات، گسترش اسلام نيز در نيم قرن اخير به صورت متزايد مشهود است و به تدريج در همه اين كشورها بنيادهاي اسلامي در حول و حوش مساجد و خانه‌هاي فرهنگي و مدارس اسلامي به وجود مي‌آيد، در حالي كه همه خانواده‌ها در حال جهاد براي حفظ هويت ديني فرزندان خود هستند. اين نكته قابل توجه است در حالي كه برخي، مخصوصاً در داخل كليساي كاتوليك، اروپا را يك قلعه محفوظ براي مسيحيت مي‌دانند، و نيز مسيحيت به طور كلي در افريقا و اندونزي و بسياري ديگر از كشورها از راه تبليغات ديني كه از پشتيباني سياسي و مالي غرب برخورداري كامل دارد، با اسلام در حال تقابل و در برخي موارد نزاع است، در خود اروپا بعضي از گروههاي مسيحي مي‌كوشند تا با مسلمانان ساكن در ديار خود روابط حسنه داشته باشند و تفاهم بين دو دين در اروپا رو به ازدياد است.
* منبع: نصر، سيد حسين. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 585 - 583

آمریکا
1- پيش در آمد تاريخي

از قراين تاريخي و باستان شناختي چنين بر مي‌آيد كه به احتمال قوي قبل از كشف قاره آمريكا توسط كريستف كلمب مسلمانان غرب افريقا به نواحي شرقي آمريكا سفر كرده بودند و شايد اين اولين حضور مسلمانان در اين قاره باشد، گر چه آثاري از آن باقي نمانده است. در سفرهاي كريستف كلمب به آمريكاي مركزي و نيز در زمره ملوانان و سياحان بعدي بدون شك گروهي از مسلمانان اسپانيايي و مخصوصاً موريسكوها حضور داشته‌اند و اينان سهم قابل توجهي كه مورخان كمتر به آن توجه كرده‌اند، در پايه گذاري تمدن جديد در قاره‌هاي آمريكاي جنوبي و شمالي داشتند. سقفهاي بسياري از قديم‌ترين كليساهاي كاتوليك اكوادور، مكزيك و ديگر كشورهاي آمريكاي لاتين شباهت تام به مساجد اسلامي دارد و توسط صنعتگران مسلمان ساخته شده، و حتي اسنادي در اثبات اين امر در دست است. برخي از جويبارهاي ايالت نيومكزيكو در ايالات متحده هنوز اسمهاي عربي دارد كه حاكي از نفوذ آن از طرق آبياري و كشاورزي مسلمانان در آن ديار است و معماري شهرهاي آن ايالت و مخصوصاً سانتافه تشابه چشمگيري به معماري اسلامي دارد و اين سبك معماري و روپوش آن را ادوبي گويند كه از همان كلمه عربي الطُّب به معناي روكش گچي و كاه گلي است. اخيراً فرهنگي از اصطلاحات معماري به زبان اسپانيايي متداول در آمريكاي جنوبي كه اصل عربي دارد، تهيه شده است كه داراي بيش از 1000 واژه است و معماري سبك «مور»، به معناي عربي يكي از اركان معماري آمريكاي لاتين محسوب مي‌شود و حتي طرحهاي كاشي مغرب اسلامي هنوز در آن به كار برده مي‌شود. ليكن به رغم اين حضور چشمگير مسلمانان در قرون 16 و 17 م در قاره‌هاي آمريكاي جنوبي و شمالي اسلام به عنوان يك دين زنده بين مهاجران به آن ديار باقي نماند و فقط نفوذ هنري و فني آن پا برجا ماند و هنوز نيز زنده است. در قرون 17 و 18 م با آغاز مهاجرت سفيد پوستان و مخصوصاً انگليسيها به سواحل آمريكاي شمالي پديدار بردگي كه در آمريكاي مركزي وجود داشت، به آمريكاي شمالي كشانيده شد و در نتيجه گروه انبوهي از مردمان افريقا در اين مناطق مسكن گزيدند، به نحوي كه امروزه نه تنها در اكثر جزاير كارائيب كه ساكنان اصلي آن از بين رفته‌اند، مردمان سياه پوست هستند، بلكه در آمريكاي شمالي نيز در حدود 30 ميليون سياه پوست وجود دارد. بدون شك برخي از بردگان از نواحي مسلمان نشين افريقا آورده شده بودند و در بدو امر كيش اسلام را حتي در آمريكا دنبال مي‌كردند، ليكن به زودي به زور مجبور به پذيرفتن مسيحيت شدند و اين حضور اسلام در آمريكا نيز به پايان رسيد، گر چه اين سابقه هيچ گاه بين سياهان فراموش نشد و سرانجام، در اين قرن منجر به آغاز نهضتي چشمگير بين آنان براي بازگشت به اسلام شد.
آغاز تشكيل جامعه مسلمانان فعلي در آمريكاي شمالي و كانادا و نيز آمريكاي مركزي و جنوبي را بايد در مهاجرت مسلمانان در پايان قرن گذشته و اوايل اين قرن جست. نخست گروهي از سوريه و لبنان و سپس مردماني از بالكان به اماكني مانند ميشيگان و اوهايو و آيووا مهاجرت كردند و در نزديكي هم جماعتهاي كوچكي از مسلمانان را تشكيل دادند و اولين مساجد را بنا كردند. اين سير مهاجر پس از جنگ جهاني اول تقويت يافت، ولي مخصوصاً بعد از جنگ جهاني دوم بود كه مهاجرت مسلمانان به صورت سيلي در آمد و هنوز هم ادامه دارد. در اين آخرين موج مهاجرت كه شامل ايرانيان و مسلمانان شبه قاره هند و تا حدي مسلمانان جنوب شرقي آسيا و افريقا نيز مي‌شود، چهره جامعه مسلمانان آمريكاي شمالي و كانادا به طور كلي تغيير كرد و اسلام به صورت يك دين شناخته شده در جامعه آمريكا در آمد، چنانكه اكنون مسلمانان با مسيحيان و يهوديان در خواندن دعا در كنگره آمريكا شريكند و ارتش آمريكا روحانيان مسلمان را علاوه بر كشيشان مسيحي و خاخامهاي يهود براي رفع احتياجات مذهبي سربازان خود استخدام مي‌كند. در آمريكاي مركزي و جنوبي وضع تا حدي فرق دارد، ولي در آنجا نيز به تدريج جمعيت مسلمانان رو به گسترش است و در تقريباً تمام كشورهاي مهم آن ديار مساجد و مراكز اسلامي به وجود آمده است و بسياري از عربها كه در قرن گذشته به آن نواحي مهاجرت كرده، و تا حد زيادي در جامعه حل شده، و هويت ديني خود را از دست داده بودند، به اسلام باز مي‌گردند.
به علت اهميت خاص جامعه اسلامي ايالات متحده و كانادا، در اينجا بيشتر به تحليل تاريخ و وضع فعلي مسلمانان آن ديار مي‌پردازيم، در آمريكا علاوه بر سير مهاجران از ممالك اسلامي در آغاز اين قرن مركزي تحت عنوان «معبد علمي مور» در نيوجرزي توسط سياه پوستي به نام درو علي به وجود آمد كه در آن عناصري اسلامي با افكار خاص سياهان آمريكا آميخته بود. اين مركز بين سياهان پيرواني يافت و چند دهه فعاليت داشت و اعضايش با نهادن فينه بر سر و داشتن برخي از نشانه‌هاي مربوط به اسلام و تمدن اسلامي، مانند هلال خود را مشخص مي‌ساختند. ولي به زودي نهضتي بس با نفوذتر جايگزين اين حركت شد و آن تأسيس «ملت اسلام» توسط شخصي بسيار مرموز به نام والاس فرد (فارض) بود كه در ديترويت فعاليت خود را آغاز كرد، ولي به زودي به صورتي اسرار آميز ناپديد شد. شاگردش عليجاه محمد در 1933 م رهبري نهضت جديد را در دست گرفت و مركز خود را به شيكاگو انتقال داد. او كه نوعي «نبوت» براي خود قائل بود و در عن حال خود را مسلمان مي‌دانست، بدعتهاي متعددي نيز در افكارش ابراز مي‌داشت؛ از جمله اينكه اسلام را فقط براي سياهان مي‌دانست و يك نوع نژاد گرايي شديد ضد سفيد پوستان را ترويج مي‌كرد و موج نفرت را نسبت به اكثريت سفيد پوست آمريكا در لباس اسلام بر مي‌انگيخت. در عين حال، او توانست به پيروان خود يك ساختار قوي خانوادگي و حس غرور عرضه دارد و آنان را وادار به اطاعت از اصول اخلاقي كند، چنانكه پيروان او از هر نوع انحراف اخلاقي جنسي و مسكرات و دزدي و دروغ در بين خود دوري مي‌كردند. از اين رو، گروه قابل توجهي از سياهان به او پيوستند و نام «ملت اسلام» در آمريكا شهرت يافت، در حالي كه با مخالفت سخت بسياري از سفيد پوستان مواجه بود.
در پايان دهه 50 اين قرن ميلادي برجسته‌ترين شاگرد و پيرو عليجاه محمد به نام ملكم اكس (ملك شبّاز) پس از مشرف شدن به مكه،‌از گروه «ملت اسلام» صرفاً سياه بيرون آمد و خود را يك مسلمان سنتي بدون تعصب نژادي اعلام كرد. او كه به احتمال قوي برجسته‌ترين رهبر سياه آمريكا در اين دوران محسوب مي‌شود، خطيبي پرقدرت بود و به زودي مخالفتش با عليجاه محمد اقتدار رهبر مسلمانان سياه را به مخاطره انداخت و سرانجام، در حال يك سخنراني در 1965 م در نيويورك به قتل رسيد. خود عليجاه محمد نيز در 1975 م در گذشت و پسرش وارث الدين محمد مانند ملكم اكس راه اسلام سنتي را انتخاب كرد و مدتي در دانشگاه الازهر درس خواند و اكثر مسلمانان سياه را به سوي اسلام سنتي كشانيد. در 1980 م او رسماً از «ملت اسلام» و تشكيلات آن جدا شد و «دعواي آمريكايي مسلمان» را به وجود آورد كه هنوز بسيار فعال است و سهم مهمي در رو آوردن بسياري از سياهان به دين اسلام دارد. ليكن گروه قليلي به تعاليم خاص عليجاه محمد كه گر چه از بسياري جهات رنگ بدعت داشت، ولي هنوز سياههاي ستم ديده را به خود جلب مي‌كرد و مي‌كند، وفادار ماندند كه رهبري آنان را لوئي فرخان در شيكاگو به عهده گرفت و هنوز نيز عهده‌دار است. از زمان درگذشت ملكم اكس و عليجاه محمد تا كنون اسلام در حال گسترش سريع بين سياهان آمريكاست و حتي در بسياري از زندانها گروه كثيري به اسلام مي‌گروند و بر اساس ايماني راسخ راه جديدي را آميخته با حفظ اصول اخلاقي و اجتماعي جهت حفظ حقوق جامعه براي خود بر مي‌گزينند.
علاوه بر مهاجران و سياهان مسلمان پس از جنگ جهاني دوم گروهي از آمريكاييان سفيد پوست نيز به تدريج به اسلام گرويده‌اند. اين گروه مانند همطرازان اروپايي خود بيشتر از راه عرفان و تصوف و حكمت و فلسفه اسلامي به دين اسلام علاقه‌مند شده‌اند و بسياري از آنان در زمره نويسندگان و استادان و هنرمندان بنام هستند. حيات طرق تصوف در آمريكا از سالهاي دهه 1920 م با آمدن عنايت خان يكي از صوفيان طريقه چشتي به سانفرانسيسكو آغاز شد. پس از جنگ جهاني دوم طرق ديگر از قبيل قادريه، شاذليه، خلوتيه ـ حراجيه،‌نعمت اللهي و نقشبنديه به صورت چشمگيري گسترش يافته است، به صورتي كه در اكثر شهرهاي بزرگ آمريكا خانقاهها و تكيه‌هاي آنان يافت مي‌شود و آثار صوفيانه و عرفاني نيز مورد استقبال شايان قرار گرفته است و مي‌گيرد.
تاريخ جامعه مسلمانان در آمريكا و كانادا در چند دهه اخير ناظر بر فعاليت جداگانه اين 3 گروه، يعني مهاجران از ممالك اسلامي، سياهان مسلمان و سفيد پوستاني كه اسلام آورده‌اند، بوده است؛ ولي به تدريج مخصوصاً در دو دهه اخير اين 3 دسته به هم نزديك‌تر شده‌اند و در كنفرانس بزرگ سالانه مؤسسات مهم اسلامي مانند ISNA و ICNA دهها هزار نفر كه هر 3 گروه را در بر مي‌گيرند، با هم شركت مي‌كنند.
* منبع: نصر، سيد حسين. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 587 - 586

2- جمعيت مسلمانان در آمريكاي شمالی
هم اكنون درباره جمعيت مسلمانان در آمريكا بحثهاي زيادي مي‌شود و اتفاق قول بين صاحب نظران وجود ندارد. در مورد كانادا گفته مي‌شود كه جمعيت مسلمانان قريب به يك ميليون نفر مركب از سني، شيعي و اسماعيلي است. شيعيان اثنا عشري بيشتر ايراني و هندي و پاكستاني هستند و اسماعيليه از شرق افريقا از مسلمانان هندي تباري كه در آن ديار يكي دو قرن اقامت داشتند، تشكيل يافته است كه در دهه 50 به دست حكمفرماياني مانند عيدي امين از اوگاندا و ساير كشورهاي آن ناحيه رانده شدند. در مورد آمريكا تخمين جمعيت مسلمانان مشكل‌تر است و اختلاف‌نظرهاي زيادي ديده مي‌شود، مخصوصاً كه شمار آنان از لحاظ سياسي حائز اهميت فراوان است. برخي معتقدند كه 8 ميليون مسلمان در ايالات متحده زندگي مي‌كنند و ديگران اين رقم را تا 5 و حتي 5/4 ميليون تقليل مي‌دهند. به نظر مؤلف اين مقاله جمعيت مسلمانان نمي‌تواند كمتر از 6 ميليون نفر باشد و شايد كمي بيشتر از آن است. به هر حال، اين آمار به اين معني است كه هم اكنون از لحاظ تعداد، مسلمانان پس از مسيحيان دومين جمعيت بزرگ ديني آمريكا را تشكيل مي‌دهند. شمار مسلمانان در آمريكا اكنون بيشتر از يهوديان است كه قريب 5/5 ميليون نفرند، گر چه نفوذ سياسي و اقتصادي و اجتماعي مسلمانان يك صدم يهوديان هم نيست.
در بين مسلمانان آمريكا قريب يك سوم مسلمانان سياهند كه بيشتر در شهرهاي بزرگ مانند نيويورك و فيلادلفيا و شيكاگو و ديترويت مسكن دارند و كمترين گروه از مسلمانان سفيد پوستان اسلام آورده‌اند كه شمارشان از يكي دو صد هزار تجاوز نمي‌كند‌، ولي رو به ازدياد است. اكثر مسلمانان را مهاجران از ممالك اسلامي تشكيل مي‌دهند. تا 1980 م بيشتر اين گروه عرب بودند، ولي در 20 سال اخير گروه كثيري از ايرانيان به آمريكا مهاجرت كرده‌اند كه اكثرشان مسلمان شيعه هستند و پس از چند سال سرگشتگي اكنون به صورت روز افزون به فعاليتهاي اسلامي مي‌پردازند و در بسياري از شهرهاي بزرگ مانند لوس انجلس كه از لحاظ تعداد مهم‌ترين مركز اجتماع آنان است و نيز سانفرانسيسكو و نيويورك و واشنگتن و چند شهر ديگر مراكز خاص اسلامي ايراني با رنگ شيعي به وجود آورده‌اند. نيز در همين دوران شمار فراواني از مسلمانان پاكستان و هند و شرق افريقا (كه بسياري شيعه هستند) به آمريكا رو آورده‌اند و حضورشان در همه جا محسوس است. نسبت به اين 3 گروه، مهاجران جنوب شرقي آسيا و ترك و افريقايي كمترند. طبعاً اكثر مهاجران و تقريباً تمام سياهان مسلمان پيرو مذاهب اهل تسنن هستند، ولي علاوه بر ايرانيان، گروه معتنابهي از هنديها، پاكستانيها، اعراب لبناني و عراقي، و مسلمانان شرق افريقا پيرو مذهب شيعه جعفري هستند و تخمين زده شده است كه روي هم رفته، قريب به يك ميليون شيعه در آمريكا و كانادا در بين جامعه مسلمانان يافت مي‌شود.
* منبع: نصر، سيد حسين. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 587 - 586

3- تفكر و تحقيقات اسلامي در آمريكا
آمريكا مانند اروپا وارث تفكر قرون وسطاي غربي، و از اين رو، انديشه اسلامي است، ليكن برعكس اروپا دانشگاههايي مانند آكسفرد و مون پليه و بولوني و پاريس ندارد كه براي 7 الي 8 قرن به صورت مستمر تفكر اسلامي در آنجا تدريس شده باشد. در دانشگاههاي قديم آمريكا مانند هاروارد و ييل از قرن 17‌م زبان عربي تدر يس مي‌شد، اما علاقه علمي به دين و معارف اسلامي در واقع در اين قرن شروع شد و تحقيقات پيرامون اسلام از پس از جنگ جهاني دوم در دانشگاههاي آمريكايي ريشه دواند. ليكن به رغم اين اختلاف در پيشينه تاريخي، در آمريكا علاقه به اسلام شناسي از بسياري از كشورهاي اروپايي بيشتر است. وانگهي، در آمريكا دانشمندان اسلام شناسي كه خود مسلمان هستند، به تدريج كرسيهاي اين رشته را به دست مي‌گيرند، چنانكه دانشمندان يهودي براي مطالعات يهودي در نيم قرن گذشته اين كار را انجام داده‌اند. اين پديده در اروپا نيز گه گاه ديده مي‌شود، مانند انتصاب يك استاد مسلمان براي كرسي جديد اسلام شناسي دانشگاه لندن، ليكن در آمريكا اين امر عموميت بيشتر دارد. در صورتي كه اين تحول تحقق كامل يابد، دگرگوني بسيار مهمي در تمام زمينه‌هاي اسلام شناسي به وجود خواهد آمد كه نه تنها براي جامعه مسلمان آمريكا، بلكه براي رابطه بين تمدن اسلامي و غرب به طور كلي نيز مؤثر خواهد بود.
* منبع: نصر، سيد حسين. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 587

4- وضع مسلمانان در آمريكا (ايالات متحده و كانادا)
برعكس اكثر كشورهاي اروپايي كه در آنها بيشتر مسلمانان از طبقات كارگر و كم درآمد جامعه هستند، در آمريكا بجز سياهان مسلمان كه مانند ساير سياهان از بسياري جهات از محروميتهاي اجتماعي و اقتصادي رنج مي‌برند، ساير مسلمانان بيشتر داراي تحصيلات بالا و تمكن مالي هستند. در عرض 3 دهه اخير گروههاي متخصص مسلمان در رشته‌هاي گوناگون از پزشكي گرفته، تا علم رايانه به صورت چشمگيري فعاليت داشته‌اند و در همه جا ديده مي‌شوند. نيز سرمايه گذاران و صاحبان صنايع مسلمان در بسياري از شهرهاي شرق و غرب آمريكا به موفقيتهاي جالب توجهي دست يافته‌اند و برخي از آنان جزو سرمايه‌داران مهم محسوب مي شوند. انجمنهاي متخصصان مسلمان اكنون گرد هماييهاي سالانه و فعاليتهاي گوناگون علمي و اجتماعي دارند و برخي از آنها مانند انجمن دانشمندان مسلمان در علوم اجتماعي و انجمن پزشكان مسلمان در داخل خود ممالك اسلامي نيز فعاليت آغاز كرده‌اند.
با برخورداري از پشتيباني خود مسلمانان آمريكا و نيز برخي كشورهاي اسلامي شبكه گسترده‌اي، نه تنها از مساجد، بلكه از مدارس و كتابخانه‌ها نيز به وجود آمده، و حتي حوزه‌هاي علميه اهل تشيع و تسنن نيز در ابعاد كوچك تأسيس شده است. نيز بيش از اروپا مسلمانان آمريكا و كانادا از شركتهاي انتشاراتي و شبكه توزيع كتب و مجلات اسلامي برخوردارند، گرچه بسياري از نشريات هنوز در سطح بالاي علمي نيستند. نه تنها به زبان انگليسي ـ كه به تدريج به صورت يك «زبان اسلامي» در مي‌آيد ـ بلكه به عربي و فارسي و برخي از ديگر زبانهاي مهم اسلامي مجلات و كتب معتنابهي چاپ مي‌شود كه بسياري از آنها در خود كشورهاي اسلامي نيز خواننده دارد.
به تدريج يك گروه متفكر اسلامي در آمريكا به وجود آمده است كه در واقع باب جديدي در تفكر اسلامي مي‌گشايد و با مسائل حاد روز به صورت مستقيم در برخورد است. برخي از اين گروه مهاجر از كشورهاي گوناگون اسلامي هستند و برخي ديگر زاده در آمريكا و يا جديد الاسلامند. مثلاً اسماعيل فاروقي استاد فقيد فلسطيني تباركه بعد از تجزيه فلسطين به آمريكا مهاجرت كرد، سهم مهمي در آغاز بحث پيرامون «‌اسلامي كردن دانش» ـ كه آن را به عربي اسلاميه المعرفه مي‌نامند ـ داشت و اين بحث به صورت نهضتي در آمد كه منجر به تشكيل «مؤسسه بين‌المللي تفكر اسلامي»، نه تنها در آمريكا‌، بلكه در مالزي و چند كشور عربي شد و اثري نيز در فعاليتهاي دانشگاههاي اسلامي چند كشور ديگر داشته است.
روي هم رفته، استقرار مسلمانان از زمينه‌هاي مختلف در آمريكا نه تنها باعث مقابله با چالشهاي عصر جديد شده، بلكه مسأله تقابل و در عين ضرورت تفاهم بين گروههاي اسلامي را پيش آورده است. گر چه اعضاي مراكزي كه متمايل به وهابيتند، روي هم رفته با تشيع و تصوف خصومت دارند، به صورت روز افزون مذاهب و فرق مختلف اسلامي به هم نزديك مي‌شوند و در برخي شهرهاي كانادا و آمريكا مراسم مهم ديني و اعياد را با همكاري هم انجام مي‌دهند. در چند سال اخير گسترش طريقه نقشبنديه كه مخالفت اساسي با وهابيت دارد، سهم مهمي در ايجاد وحدت بين گروههاي مختلف، چه سني و چه شيعي و چه طرق تصوف داشته، و حتي دست به سوي مراكز متمايل به وهابيت براي حفظ وحدت اسلامي دراز كرده است.
برعكس بيشتر كشورهاي اروپا، در آمريكا امكان فعاليت سياسي براي مسلمانان وجود دارد، گرچه تا كنون نفوذ سياسي مسلمانان بسيار كمتر از آنچه از تعدادشان انتظار مي‌رود، بوده است. با آنكه شمار مسلمانان آمريكا تقريباً مانند شمار يهوديان است، نفوذشان در صحنه سياست در مقابل نفوذ يهوديان و حتي مسيحيان ارتدكس كه شمارشان از هر دو كمتر است، ناچيز است. با توجه به اين امر كه سياسي آمريكا تا حدي تحت تأثير گروههاي فشار گوناگون است ـ از يهودي و يوناني و ارمني گر فته، تا ايرلندي و اسپانيايي تبار و غيره ـ و با در نظر گرفتن نفوذ آمريكا در سطح جهاني، طبعاً فعاليت سياسي مسلمانان آمريكا از اهميتي خاص برخوردار است و هنوز وسايلي كه در دست مسلمانان است، مانند برنامه‌هاي تلويزيوني و كتب و مجلات ديني، صرف امور صرفاً ديني، فرهنگي و تا حدي اجتماعي و اقتصادي مي‌شود، ولي ممكن است در آينده نزديك اين روند تغيير يابد، مثلاً از 4 يا 5 سال پيش وكلاي مسلمان شروع به ايجاد رابطه با قواي مقننه در سطوح مختلف و حتي با ديوان عالي آمريكا كرده، و از اين راه براي حفظ حقوق مسلمانان وارد صحنه سياسي شده‌اند.
* منبع: نصر، سيد حسين. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 588 - 587

پیوندها

خبرگزاري قرآني ايران

جاذبه های گردشگری ایران

آموزش آنلاین زبان فارسی

مردان بزرگ موسیقی سنتی ایران

بانک اطلاعات نسخ خطی

دانشگاه های ایران

بسترهاي پژوهشي پزشكي نياكان

روزنامه های ایران